بایگانی ماهیانه: آوریل 2008

روز زمین

من هم در ساعت ده شبی که روزش روز زمین بود به این مکاشفه رسیدم که شاید آسمان همه جا یک رنگ باشد اما بوی خاک باران خورده همه جا یکی نیست. باران بهاری که بعدش بوی خاک آدم را … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۴ دیدگاه

ازدواج از راه دور

در عالم واقعیت و در این دوره و زمانه این جور اتفاقات فقط در فیملهای خیالی هالیوود شاید ممکن باشند. اینکه یک همسایه بعد از هشت سال توجهش به سگ توی حیاط جلب شود و یک بلیط قطار و یک … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲۶ دیدگاه

یکشنبه‌ّ‌ها با برگ و رنگ

حیاط خانه‌مان پر بود از رزهای رنگ به رنگ. اردیبهشت که می‌‌شد قیامتی داشتیم. من هم همیشه درگیر این تصمیم بودم که گل‌ها را بگذارم در حیاط بمانند یا بگذارم روبروی آینه اتاقمان. یک رز زرد و نارنجی داشتیم که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۱ دیدگاه

سوال

یه وقت‌هایی پیش میاد که دلم می‌خواد از تجربه‌ها یا خوانده‌ها یا شنیده‌های اندکم اینجا چیزی رو بنویسم. مثلا در زمینه کار با مهاجرین یا زنان قربانی خشونت‌های خانگی و خیابانی. اما این مسله که این تجربه‌ها و دانسته‌ها در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۱۱ دیدگاه

آوریل ماه آگاهی در مورد آزارهای جنسی نامگذاری شده و معمولا سازمان‌های زنان یا مراکز دانشگاهی یک سری برنامه ویژه برای این ماه دارند. یه جلسه جالبی که دیشب رفتم در مورد این بود که اگه یه وقتی تو مدرسه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۶ دیدگاه

پسر همکارم ظاهرا دیروز آمده بود دفتر ما. مدادش را جا گذاشته بود. از این مدادها که یک عروسک با فنر به ته مداد وصل شده است. ذوق کردم و مداد را گرفتم و گفتم که من هم یکی از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲ دیدگاه

قبل از عید بود. شاید هم قبل از روز تولدم. گاهی تکلیف‌هایش را می‌نویسم. یعنی می‌نوشتم. اگر وقت می‌شد. این اواخر کمتر. گفته بودم اگر کاری داری حتما زودتر بگو. شبش هم زنگ بزن که یادم بماند. دو روز قبلش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزمره

من آدم لیستی هستم. لیست و تقویم و سررسید و خط‌های صاف که باید بدانم آخرش کجا می‌شود. برای همین وقتی یک تغییری برخلاف آنچه برنامه‌اش را ریختم پیش می‌آید کل سیستم زندگی‌ام بهم می‌خورد. امروز فهمیدم که دو درس … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲ دیدگاه

تا همین چند لحظه قبل – قبل از اینکه کامپیوترم درست در لحظه دست به کیبرد شدنم فریز کند- آنقدر عصبانی بودم که می‌توانستم گردن کسی را با دندان‌‌هایم بجوم. دست درد – همان دست درد قدیمی معروف- هم بعد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

برگ و رنگ و سنجاب

می‌آیند به چشم‌‌‌‌های آدم زل می‌زنند و سرشان را خم می‌‌کنند و تا چیزی‌ نگیرند ول کن معامله هم نیستند. یک بسته بیسکویت شکلاتی گذاشته‌ام در جیب کوچکی در کیفم که شرمنده این چشم‌ها نشوم. این‌ هم به جای برگ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۶ دیدگاه