بایگانی دسته: بلوط

پارتنر/رفیق خوب اونی نیست که تو جمع به آدم بچسبه. اونیه که وقتی می‌بینه یکی چسبیده، ول نمی‌کنه حرف زدن رو، میاد نجاتت می‌ده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

رفتیم کنسرت. من رفتم یه مدت تو توالت قایم شم سلام علیک نکنم با ملت. بعد یه سری آدم آشنا اومدن تو دستشویی، یه مدت خوبی غیبت یکی رو کردن در حالیکه نمی‌دونستن من هم اون تو ام. من نمی‌دونستم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکی ‌گفت می‌اومدی برای کار فلان جا تو مرکز کانادا. می‌گم زن حسابی، بچه رفیقمون هاروارد قبول شده. اولین چیزی که به ذهن من اومد بعد از شنیدن این خبر این بود که وای! بوستون خیلی سرده! بعد به اهمیت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

رفتیم کنسرت. رفیقمو دیدم می‌گم ای وای عیدت مبارک. می‌گه احمق روز عید با هم رفتیم ناهار خوردیم! اون‌وقت یکی دیگه رو دیدم که چند‌سال پیش آنلاین با هم حرف‌زده بودیم و خب اون منو یادش بود. بهش گفتم وضع … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما همچنان به «یه بار روی بی بریج های بودیم»، ادامه می‌دیم. هوای بعد از بارون بود و قشنگی خلیج و اقیانوس نفس‌گیر. عظمت برج «سیلزفورس» باعث شده آدم تازه بفهمه مرکز شهر سن‌فرانسیسکو چقدر کوچیکه . اصلا نسبت به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دو روز دیگه اولین دوره کلاس‌‌هامون تو Oakland International High School تموم میشه. نمی‌دونم اینجا نوشته بودم در مورد این مدرسه یا نه. یه مدرسه‌ای هست تو اوکلند که همه دانش‌آموز‌هاش مهاجرن که سه چهار ساله اینجان و مدرسه برنامه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قولم به خودم این است که شب‌ها تا ساعت ده علف نکشم. در طول هفته. که بتوانم هنوز کار کنم. از وقتی عاقل شدم روی علف کار جدی مثل جواب دادن به ایمیل‌ها یا تعریف پروژه انجام نمی‌دهم. البته به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من: اووف اون: ها؟ من: بارش ناگهانی خاطرات! اون: کدوم خاطرات؟ من: خاطرات بسیار تازه! اون: اووف

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تنش شعر دائم است. چه کنم با این همه عطش؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تنش شعر دائم است. چه کنم با این همه عطش؟ بسته هستند

متاسفانه به جایی رسیده‌ام که از نمی‌توانم از اتفاقات غیرکاری زندگی‌ام بنویسم. دیگر هرگز آنقدر شجاع نخوام بود که بتوانم واقعا بنویسم و حتی به غیر از چند تا از نزدیک ترین دوستانم حتی به بقیه هم نگویم که در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند