ع راست می‌گفت. بعضی‌ها آدم دونفره نیستند. یعنی هر کاری کنید نفر دوم یک جوری وصله زاید است. با هیچ چسبی نمی‌شود کسی را بهشان چسباند. تنهایند. باید تنها بمانند. خوب یا بدش مهم نیست، همین هست که هستند. راست می‌گفت. تو آدم تک نفره‌ای هستی. اما راستش چیزی که من نمی‌دانم این است که خود من این وسط تکلیفم چیست؟ آیا من آدم تک نفره‌ای ام یا می‌توانم دوتا شوم؟
به این سوال فکر نمی‌کنم. می‌ترسم جوابش را به خودم بدهم.

گفتم انگار مسابقه داری با من. انگار همه اش حواست است که نکند «کم بیاوری». نکند حرف تو درست نباشد یا حتی نکند من بفهمم زیاد دوستم داری. گفتم شاید خیال می‌کنم، شاید ترس‌های خود من است، اما من با تو – با هیچ کس- مسابقه ندارم. اصلا همه جایزه‌های جهان مال تو. من اگر حرف می‌زنم یا اگر بحث می‌کنم بیشتر برای این است که ذهن خودم مرتب شود وگرنه تو همیشه بهتر. تو همیشه برنده. بعد خندیدم و گفتم این مخاطب تو خسته است! همان اول خط خوابید.

شب‌ها برایم «فارست گامپ» می‌خواند. ترجمه فارسی‌اش را. آنقدر می‌خواند تا من بخوابم. البته می‌دانیم که خواباندن یک آدم نارکلوپتیک خسته که از زور کمردرد با مسکن زندگی می‌کند خیلی کار سختی نیست، اما خب ما داستان را اینطور تعریف می‌کنیم که آنقدر می‌خواند که من بخوابم. یادم نمی‌آید آخرین باری که کسی برایم کتاب خواند کی بود. یعنی یادم می‌آید. آدمی بود که خیلی مرا دوست داشت و این داستان‌ها همیشه یک طرفه است. آدم می‌داند که دیگر هیچ وقت هیچ کس مثل آن آدم، پرستش نخواهد کرد و بعد می‌زند همه چی را خراب می‌کند. یعنی من کردم. بگذریم. داستان قدیمی است.
«فارست گامپ» حالا برای من صدای خنده‌هایش است که می‌پیچد توی خانه. نمی‌دانم لبخندهایم مال خل‌بازی‌های خود فارست است، یا خنده‌هایش. مهم هم نیست. مهم این است که آدم که از زور کمردرد فقط می‌خواهد گریه کند، با لبخند بخوابد.
خب مقدمه بس است. من گیجم. (البته خسته، مریض، بی‌پول، دزدزده، داغون، و خیلی چیزهای دیگر هم هستم، اما آنها فعلا محل بحث امشب ما نیستند.) من گیجم و نمی‌دانم گیجی‌ام را به کجا ببرم. یک چیزی بود/ هست که مثلا ادیبانه‌اش می‌شود باتلاق یا مرداب یا منجلاب حتی اگر بخواهم خیلی بار درامای داستان را زیاد کنم (ولی خدایش منجلاب نبود) که من تویش بودم/ هستم. می‌دانیم که اینها فقط در کله من هستند و به صورت متافور استفاده می‌شوند وگرنه آدم در مرداب اگر زندگی کند سیاتیک می‌گیرد. اصلا اصل این نوشته هم گیج است. من نمی‌خواهم طنز بنویسم. حتی نمی‌خواهم سارکستیک بنویسم اما خود به خود می‌رود آن طرف.
حالا من باید از این چیزی که گفتم و نمی‌دانم چیست بیایم بیرون. بایدش هم برای این است که خسته شدم. بایدش هم برای این است که دلم یک چیزهایی را می‌خواهد که در مقایسه با آن دردی که می‌کشم (درد کمر نه) لوس و سطحی اند. اصلا دلم می‌خواهد یکی برایم فارست گامپ بخواند و بخواهد که بخواند. نه اینکه من بخواهم و او بخواند. دلم می‌خواهد یک نفر بگوید دورت بگردم که کمرت اینطور شده. حالا اگر نگشت هم نگشت، ولی دلم می‌خواهد بشنوم که می‌خواهد بگردد. دلم می‌خواهد یک نفر بگوید به درک که شکمت گنده شده. اصلا زن سی و سه ساله باید شکمش گنده باشد! همین چیزهای لوس. همین چیزها که توی کتاب‌ها در شرح داغ عاشقی ننوشته‌اند.

نوشتن این پست سه روز پیش شروع شد. هنوز درفت است. من از درفت خسته شده‌ام. این پست ته ندارد. سر هم ندارد. وقتی زندگی نویسنده این‌ها را- یعنی سر را و ته را – ندارد، چرا باید پست‌هایش داشته باشد. اصلا از این پست «موو آن» کنیم. بس است.

-فارست گامپ را برده‌اند به بیمارستان روانی، چون مدال کنگره را که به خاطر جنگ ویتنام بهش داده بودند زد توی سر یکی از کارمندان سنا.

همه آرزوهای جهان قبلا به فروش رفته‌اند.

یک بلاگر آنقدر ننوشت که مرد.

چند هفته قبل داشتم به میم می‌گفتم که دیگر وضع از این بدتر نمی‌شود. یعنی ماشین که تصادف کرد و جریمه سرعت شدم و یک خرج اضافی هم از یک جایی دیگر زد بیرون و همه این‌ها ردیف شده بود، گفتم دیگر وضع از این بدتر نمی‌شود. حالا می‌شود یک نفس راحتی کشید که خب این دیگر آخرش است.
من به گور خودم خندیدم که اینطور فکر کردم. وضع همیشه بدتر می‌شود. همیشه بدتر از آنچه که آدم تصورش را بکند.
گوش لورکا قرمز شده بود و بو می‌داد. شما می‌دانستید که مرتب باید گوش سگتان را بو کنید؟ عفونت را از بو باید تشخصی داد. گفتم روز شنبه قبل از سرکار ببرمش دکتر. کله سحر بیدار شدم، آرایش نکردم ولی کیف لوازم آرایشم را ۰ که در آن عطر نازنینم را که برای خریدش یک ماه پول جمع کرده بودم هم بود- و ناخن‌گیر و موچین و مسواک و خمیردندانم هم در همان است- را برداشتم. کامپیوترم را هم که مثلا وقت ناهار برای مدی نامه تقاضای کار بنویسم. (داستانش بی‌ربط است) ژاکت/ جلیقه نازنینم را هم که خریده بودم سه دلار و عزیز دلم بود را هم کنار همه اینها چپاندم توی آن کیف جیگری عزیزی که در ایتالیا از یک مغازه محلی در فلورانس خریده بودم. یعنی می‌خواهم ارزش معنوی این پکج را به شما بگویم.
بچه گوشش عفونت کرده بود. نیم ساعت طول کشید که گوشش را بشویند و دوا درمانش کنند. نصف هرچی که توی حسابم داشتم رفت برای گوش بچه. برگشتم توی پارکینگ که بیایم سرکار، دیدم زده‌اند شیشه شاتوت (اسم ماشین تازه که جای دلمه را گرفته/ البته جای دلمه که نه ولی منظور ماشین تازه است) را شکسته‌اند و تمام کف زمین پر از پودر شیشه شده. کیف هم نبود. دست به عینک یا بقیه چیزها نزده بودند. فقط کیف نازنین را برده بودند. یک لحظه طول کشید که یادم بیاید کامپیوترم- را که دار و ندارم بود و یک سال دست بابا بود و تازه دو هفته قبل رفته بودم پسش گرفته بودم- را هم برده‌اند.
گفتم نفس عمیق نقس عمیق. عیب ندارد. ماهی فلان قدر داری بیمه ماشین می‌دهی. میایند درستش می‌کننند. پول کامپیوتر را هم می‌دهند.
زنگ زدم بیمه. گفتند ما خیلی متاسفیم. خب چکار کنیم حالا. گفتم خب یکی را بفرستید این شیشه را درست کند، یعنی یک شیشه نو بیاندازد. گفتند شرمنده. بیمه شما اینطور است که هر خرجی بشود پانصد دلار اولش را خودت باید بدهی. خرج این هم میشود چهارصد و پنجاه دلار. بعد بیمه شما مال اموال داخل ماشین نیست. اگر می‌خواهید از این به بعد ماهی اینقدر بیشتر بدهید که اگر اتفاقی از الان به بعد افتاد ما پولش را بدهیم.
نکته اخلاقی این داستان این بود که هیچ وقت نگویید وضع دیگر از این بدتر نمی‌شود. می‌شود.
برگشته ام به کامپیوتر آنا که فقط یک پنجره می‌شود در آن باز کرد وگرنه منفجر می‌شود! با این تک پنجره در خدمت شماییم.

فکر می‌کردم که اگر الان یک تصویر ببینم از تو که داری کسی را می‌بوسی، تنگ بغل کرده‌ای و داری کسی را می‌بوسی، حالم چطور می‌شود. خودم می‌دانم از کجا به این تفکر رسیدم اما نمی‌خواهم توضیح دهم. مهم این است که داشتم به این فکر می‌کردم. بعد دیدم هیچم نمی‌شود. یعنی تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که یک موقعیعت خیلی خصوصی است و من نباید آنجا باشم. همانطور که اگر x و y همدیگر را می‌بوسیدند من نباید آنجا می‌بودم. چشم‌هایم را باز کردم که مثل این بود که در اتاق را ببندم.
اگر یک روز حسم تغییر کرد و دیدم که خشم و حسادت جای تمدن* را گرفت و من همانجا توی چارچوب در ماندم و گذاشتم که اشک‌هایم جاری شود و هق هق کردم که چرا، و خواستم که جای آن آدم باشم، حتما بهت می‌گویم.

*می‌دانی که هیچ اعتقادی به این مدل تمدن ندارم منِ تمامیت‌خواه وقتی که عاشق می‌شوم.

دلمه

چند روزی بودم شرق مملکت. امروز برگشتم. وقتی نبودم، از طرف شرکت بیمه آمدند و دلمه را بردند. خوشحالم که دیدنش را ندیدم. چقدر من دلمه را دوست داشتم. چقدر عزیز دلم بود. می‌دانم که فدای سرم و خودم سالم هستم و مال دنیا می‌آید و می‌رود و از این حرف‌ها. تصادف می‌توانست بدتر باشد. می‌توانست لورکا توی ماشین باشد و هزار اگر دیگر. اما دلمه را آخر شکل خودم کردم. لهش کردم. ماشین‌ها شکل صاحب‌هایشان هستند. من دلمه را له کردم و یک روزی که نبودم آمدند بردنش. مرسی برای این چهار پنج سال. مرسی برای همه صبوری‌هایی که با من کردی. همه گریه‌هایم، همه آهنگ‌ها، همه جاده‌ها. هیچ ماشینی دیگر تو نمی‌شود. ببخشید که تو را شکل خودم کردم.

Screen Shot 2014-10-23 at 8.03.45 PM

نمی‌دانم چرا باید از من بپرسید، اما اگر بپرسید می‌گویم که حالا عاشق هم شدید شدید. پیش می‌آید. منتها حواستان به دردش باشد. نه که به درد، به خوش آمدنتان از این درد. خوش آمدن از درد عاشقی بدترین مرض‌هاست. یک آزاری هست که آدم تا بفهمد که اصلا چیست، آنچنان گرفتار مرفینش می‌شود که راهش فقط مرگ است. فردا نگو که نگفت.

درد کمر چند روز است امانم را بریده. انتهای ستون فقرات. پایین پایین. خودم فکر می‌کنم یا سرکار چیز سنگین بلند کردم یا اینکه موقع کشتی و بازی با این توله سگ یک بلایی سرم آمده. (گفته بودم که تبدیل به یک خرس شده است؟) صبح خانم حمیرا قهوه به دست به به و چه چه کنان آمد روی ایوان خانه ام. گفت چطوری. گفتم اینجای کمرم درد می‌کند. گفت اگر تو هم به این چیزهایی که من اعتقاد داشتم داشتی (همین انرژی و این صحبت‌ها) می‌دانستی که این درد به خاطر عدم اطمینان مالی و عدم اطمینان عاطفی است. تو الان مثل یک درخت هستی که چون ساپورت نداری کمرت درد گرفته است.
فرضیه تازه من این است که این رمال‌ها در واقع هکرهای خوبی هستند. الان لابد از وضع حساب مالی و ایمیل‌های من خبر دارد که اینطور وضع زندگی‌ام را به قشنگی گذاشت کف دستم!
حالا به جای مسکن باید بگردم دنبال ساپورت!

123...68...Next »