سنتاباربارا که بودم، شب هایی که قرار بود فرداش بیاد پیشم ساعت هفت عصر به زور دارو خودمو میخوابوندم. تاب انتظار نداشتم. حالا فردا که بعد از فقط دو هفته دارم میرم خونه  (که واقعا هم هیچ حس خاصی بهش ندارم) و میخوام خودمو زود بخوابونم که صبح بشه. یکی هشتگ بزنه پیری مگه شاخ و دم داره.

پی نوشت: تازه یک هفته اش هم تفریح مدام مطلق بود! 

رو به روی بیمارستان یک مغازه بزرگ خوشخواب فروشی است. شعارشان این است: عشق‌تان را بیدار نکنید. از این تشک‌هایی می‌فروشند که هر ورش برای خودش کار می‌کند و اگر یکی تکان بخورد، آن ور تشک تکان نمی‌خورد. از این سیستم‌ها هم دارند که دمای هر ور تشک با آن‌ورش فرق می‌کند و دیگر لازم نیست سر انداختن یا ننداختن پتو با عشق‌تان دعوا کنید.
برای من تکنولوژی‌زده نارکلپسی‌دار، که خواب بخش بزرگی از دغدغه روزانه‌اش است، این باید چیز خوبی باشد. یعنی نوید روزهای روشنی را بدهد! مشکل من اما با تکنولوژی و با خواب راحتش نیست. با کلمه «عشق» آن وسط است.
من در خیال خودم هنوز یک عاشق سنتی خرابم که صدای نفس‌های معشوق را آنقدر باید بشمارم تا صبح شود. عشق را این وسط با همخوابگی قاطی نمی‌کنم. در این روزهای «سکس در سال‌های تیندر» آدم وقتی کسی را «دانلود» می‌کند یا در مهمانی بلندش می‌کند، قرار نیست خوشخواب عشق را با او تقسیم کند. سکس جای خود، خواب جای خود. شما باید نارکلپسی داشته باشید تا معنی خواب را بفهمید. تعریف عشق برای من از تن به بوسیدن و از بوسیدن به خواب رسیده. حتی خیلی خواستن کسی هم کافی نیست که بعد از همخوابگی با او بخوابم. یعنی خواب را، خوشخواب را، تخت را تقسیم کنم. می فهمید چه می‌گویم؟ سن و سالی از ما گذشته. خواب راحت مسئله است. وقتی هوس تمام می‌شود، از همه چیز مهم‌تر است.

برای همین است که در مانیفستوی آدم عاشق سنتی مثل من، آدم‌هایی که عاشق هم هستند، نباید با هم زندگی کنند. اگر هم «باید» آنوقت حتما باید تخت جدا، اتاق جدا داشته باشند. که وقتی با هم می‌خوابند، واقعا با هم بخوابند. بخواهند که با هم بخوابند. نه اینکه خب یک تخت بیشتر نداریم و باید روی آن بخوابیم نه اینکه نگران این باشند که عشقشان آن ور تشک بیدار نشود. باید آرزو داشت که بیدار شد وقتی تکان می‌خورد و آنقدر نگاهش کرد تا دوباره خوابم ببرد.

به نگار می‌گویم که دمت گرم که رفتی ایران و داری -با همه بدبختی‌هایی که کارت دارد (چون دارد) دارد کار می‌کنی. اگر من سواد تو را داشتم و امکان داشت که بتوانم این کاری را که تو می‌کنی بکنم، فکر نمی‌کردم بروم و بخواهم حالا برای زندگی روزمره اینطور «مبارزه» بکنم. اسمش مبارزه است، چون کاملا برای یک سری چیزهای بدیهی باید جنگید. من احساس می‌کنم دیگر نه نای این مبارزات روزمره (یا کلا هرچیزی را که اسمش مبارزه باشد)‌دارم و نه (متاسفانه) دلیلی برای آن می‌بینم. یعنی آنقدر احساس پوچی و ناامیدی ام بالاست که فکر نمی‌کنم این کارها چیزی را تغییر دهد. (یعنی می‌دهد. من در خودم نمی‌بینم که اینکار را بکنم.)‌
وقتی حرف می‌زند، تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که دمت گرم. بعد کله ام را بندازم پایین.

امیدوارم اینجا را نخواند. نمی‌دانم می‌خواند یا نه. نمی‌دانم هرگز اینجا را خوانده یا نه. کاشکی نخواند. اما مسئله این است که اگر بخواهم دوباره بنویسم باید بتوانم باز بزنم به سیم آخر و هر چه را که نباید بگویم، بگویم. واقعیت این است که من خیلی دوستش دارم. آدم خل وضعی است و بنابراین ما خوب هم را می‌فهمیم. قضاوت هم نمی‌کند. یعنی اگر قرار بود مرا قضاوت کند، تا به حال اسم مرا هم از یاد برده بود. اما ما حرفی با هم نداریم که بزنیم. باهوش‌تر از این است که این را نفهمد. امروز برایم ایمیل زد که شاید نخواهد با من امسال به سفری که قرارش را گذاشتیم بیاید. چون من وقتی فکر می‌کنم آدم‌ها معنای فضای شخصی را نمی‌فهمند و هی باید این را به آنها توضیح دهم، شعور آنها را زیر سوال می‌برم و هی می‌گویم که به هم نچسبیم! حق دارد. اما من مارگزیده ام از آدم‌هایی که اعتقاد دارند چون با هم سفر می‌روند همه اش باید توی کون هم باشند. بهش گفتم تصمیم قطعی نگیر تا با هم حرف بزنیم. از وقتی ایمیل زده هی احساس بیشعوری مفرط می‌کنم که آخر چرا با آدم‌ها اینطور تا می‌کنم و چرا اینقدر زود حوصله‌ام سر می‌رود و همه باید برای من هیجان انگیز باشند و من خودم هیچ وقت سعی نکردم برای کسی هیجان انگیز باشم و چرا همیشه همه باید برای من حرف داشته باشند و من فکر می‌کنم خب هر چه را که من می‌دانم آنها هم باید بدانند و اگر ندانند هم لازم نیست برایشان بگویم؟ یک سری دوستان بهتر از برگ روان دارم (که البته با این اخلاق گهی که دارم فکر کنم آن ها را هم به زودی از دست بدهم)‌ و دیگر حتی تلاش نمی‌کنم که با یک سری آدم تازه- یا قدیمی- ارتباط بهتری برقرار کنم.

زر زدم که گفتم ما حرفی نداریم که با هم بزنیم. اصلا من چند بار نشستم از او پرسیدم که چه خبر؟ همیشه اینطور بوده که من بیکارم. من پول ندارم. من باید کار پیدا کنم. من باید خانه پیدا کنم من ال و من بل…اصلا آخرین باری (غیر از موقعی که از تزش دفاع کرد) پرسیدم زنیکه اصلا کار تو چیست کی بود.

اما راستش از یک چیز خیلی خوشم آمد. از اینکه نشست و آن ایمیل را زد. این که گفت به فلان دلیل دارد تجدید نظر می‌کند که با هم سفر برویم. می‌دانید چه تعداد از آدمها این کار را نمی‌کنند. آن دسته را که غیب می‌شوند می‌روند زیر زمین ( مثال در ده مایلی محل زندگی بنده موجود است) را کنار بگذاریم، یک دسته خوبی از آدم‌ها آن سفر را می‌آیند. دلشان خون می‌شود. حرص می‌خورند، اما حرفشان را نمی‌زنند. خیلی وقت‌ها خود من یکی از آن ها می‌شوم.

چند تا ایمیل رد و بد کردیم. آخرش گفت بیا با چند نفر دیگر برویم. گفتم مثل این زن و شوهرها که زندگیشان نمی‌شود، بچه می آورند که مشکلاتشان حل شود. گفت اما جواب می‌دهد. من ترجیح می‌دهم حالا که این آدم نصف حرفش را زده، بقیه حرفش را هم بشیند توی روی من بزند تا من بگویم که گه خوردم و سردرد و سینوزیت و هزارتا چیز دیگر را برای دو سال پیش بهانه کنم تا راضیش کنم امسال هم مرا قاطی آدم‌ها حساب کند.

اگر یک آدم رک و راست اینطوری توی دوستانتان دارید، قدرش را بدانید.

پی‌نوشت: زر زدم که گفتم اینجا را نخواند. خودم الان لینک اینجا را برایش- با گردن کج- می‌فرستم و می‌گویم ببین چطور دارم ماله کشی می‌کنم. بعد می‌فهمد. احتمالا بهش بر می‌خورد و یک حرفی را می‌زند که یک‌بار توی سنتاباربارا وقتی بهش گند زده بودم (و بعد از خانه پیام شراب و از دم در آپارتمانشان گل دزدیدم که برایش ببرم بهم زد). گفت: حتی وقتی یکی معذرت خواهی‌ات را قبول می‌کند، باید وقت بدهی که جای جراحتش ترمیم شود (البته به این شاعرانگی و قشنگی نگفت. من خوب می‌نویسم.) البته الان غلط می‌کند جراحت برداشته باشد. مال دو سال پیش بود و تازه بماند که در آن فضای وسیع چه غلط‌ها که نکرد!

قول داده‌ بودم- به خودم- که امشب می‌نویسم. اما مشکل لال شدن جدی است. مشکل درفت‌های هرگز کامل نشده هم جدی است.

شب دومی است که در بیمارستان می‌خوابم. چیزی نیست. مادرم زانویش را عمل کرده. پارسال زانوی چپ، امسال زانوی راست. بیست سال از آرتروز رنج برد. بالاخره پارسال قبول کردند که عمل کنند. آن پایش خوب شد. حالا امسال این پایش را عمل کرده‌اند. بیمارستان تمیز و آرام است. اتاق خودش را دارد و برای من هم یک تخت آورده‌اند که بخوابم. روزها بابا می‌آید. رها- برادرم- هم می‌آید. من این وسط ها می‌روم به لورکا یک سری می‌زنم و بر می‌گردم. بچه آواره‌ شده است. هفته قبل مسافرت بودم و نبرده بودمش. مانده بود پیش هم‌خانه و بعد هم یکی از دوست‌هایم. امیدوارم هفته بعد برگردم سر خانه و زندگی ام. هر چند به این خانه -که الان تویش هستم و دو همخانه‌ هم دارم- نمی‌توانم بگویم خانه. یک اتاق دارم. هر چند آنها تقریبا هیچ وقت نیستند و تقریبا همه خانه همیشه دست من است، اما خانه من نیست. نمی‌توانم دلم را راضی کنم که توی باغچه یک متر در یک مترش چیزی بکارم. هنوز که نتوانسته‌ام. نمی‌دانم چند وقت اینجا می مانم. دیگر مهم هم نیست.

خسته شدم بسکه درفت کردم و منتشر نکردم. چند تا داستان خوب نوشتم. دلم می‌خواهد یک بخش به این بخش‌های بالا اضافه کنم به اسم داستان‌های یک مسافرکش. جریانش را باید بگویم. درفت است. کی تمامش می‌کنم؟ کی تمامشان می‌کنم؟

می‌دانم تنها علاجش این است که بنویسم و حتی وقتی کامل نیستند منتشرشان کنم. از این وضعیت که ماه‌هاست هر چه می‌نویسم درفت می‌شد بهتر است.

هفته قبل چند شب عجیب داشتم. یک شب توی مه، توی باران، کنار دریا. از آن شب‌ها بود که از فردایش می‌دانستم چند سانتیمتری قد کشیده‌ام. آن شب فکر می‌کردم چقدر باید بنویسم. فردایش هم. اما حالا لال شده‌ام . انگار فکر می‌کنم وقتی نمی‌توانم آن تجربه را آنطور که باید بیان کنم بهتر است خفه شوم.

تنهایی آزارم می‌‌دهد.

زیبایی مطلق نیست. این را همه می‌دانیم. اما معیارهای مطلقی برای تشخیص شعور آدم‌ها وجود دارد.
شما ممکن است بچه‌ای را زیبا ندانی/ نبینی. اما اگر بروی به پدر یا مادر بچه بگویی بچه‌ شما آنقدر زشت است که نمی‌شود دوستش داشت، شما بی‌شعوری.
این مطلق است. بی‌شعوری شما مطلق است. این بیشعوری شما پشت هیچ مدال طلای المپیاد فلان و بهمان پنهان نخواهد شد.

*نمی‌دانم گاهی بهتر است آدم‌ها دهانشان را باز نکنند که اینطور زخم نزنند یا بهتر است باز کنند تا آدم به این حجم بلاهت پی‌ببرد. امروز یک نفر دیگر هم تمام شد.

همخانه‌ام دارد کار می‌کند. لورکا دارد با استخوانی ور می‌رود. من دارم برای خودم ودکا با شربت آلبالو درست می‌کنم. از همخانه‌ام می‌پرسم اگر دو نفر دیگر در خانه باشند و آدم الکل بخورد، دیگر تنها الکل خوردن به حساب نمی‌آید. می‌گوید الان منظورت از دو نفر من و لورکا هستیم. می‌گویم بله. می‌گوید نه. بخور. الکلی نمی‌شوی.
چند روز پیش یک نفر مرد.
امروز رفتم از یک بچه کوچک عکاسی کردم. من هر بار که بچه می‌بینم می‌لرزم. از اینکه این دست و پاهای کوچک قرار است روزی اندازه دست و پاهای گنده ما بشوند. آدما می‌آیند. آدم‌ها می‌روند. زندگی ادامه دارد.
من مست نیستم.
مادر بچه گفت دیگر وبلاگ نمی‌نویسی. من بحث را عوض کردم. «بچه را لخت روی مبل بخوابان. نور اتاق خوب است.»
نگار قرار است پس فردا بیاد. من باید بروم لوس آنجلس. باید که یعنی خب دلم می‌خواهد بروم. باید بروم.
آدم بهترینش را سالی یکبار یک هفته ببیند. این زندگی چه فایده دارد.

من مست نیستم.

نیویورک تایمز یه مقاله داشت امروز به اسم «مرثیه‌ای برای ایمیل‌های بلند عاشقانه».

عرض شود که بله…روزگار خوبی بود. گذشت. هر چند مذبوحانه، اما یکی از دلایلی که من هنوز دلم می‌خواد یه بار دیگه عاشق بشم از این ایمیل‌هاست.

گرفتار تکرارم.
یعنی خانه را که دوباره عوض کردم و حالا دو تا همخانه دارم. حیاط هم ندارد. هر روز سر ساعت همیشگی بیدار می‌شوم، سگ را راه می‌برم که بشاشد، بر می‌گردم. کار می‌کنم. اخبار می‌خوانم، کتاب می‌خوانم. رادیو گوش می‌دهم. باز سگ را می‌برم که راه برود. سالاد می‌خورم. می‌خوابم.
آخر هفته‌ها هم سعی می‌کنم بروم بیرون توی طبیعت بخوابم. البته کار من آنلاین و از خانه است. خیلی اول و آخر هفته ندارد. همین.

رک و راستش این است که بی عشقی کلافه‌ام کرده. دلم آدم تازه می‌خواهد که دلم را بلرزاند. اما این مستلزم این است که از خانه پایم را بگذارم بیرون و کسی را غیر از این توله سگ ببینم. منتها نه حالش است نه جانش. فقط آرزویش مانده. من هم که خیالباف.

می‌گوید که من می‌دانم درد تو چیست. یک مدت است با خودت لج کردی و جایی نمی‌روی. یعنی سفر نمی‌روی و این دارد تو را دیوانه می‌کند. می گویم لج یعنی چه مرد حسابی. موقعیتش را داشتم و نرفتم؟ یعنی پول داشتم یا کسی بود که مواظب لورکا باشد (و من به اندازه سپردن لورکا بهش اعتماد داشته باشم) و نرفته باشم؟ گفت قبلا هم پول نداشتی و می‌رفتی. گفتم قبلا وضع فرق داشت. واقعیت زندگی دانشجویی،‌حتی اگر زندگی فقیر دانشجویی هم باشد باز حداقل آدم نگران پس دادن وام دانشگاهش نیست. یک پول کمی دارد و می‌رود سفر. اما الان من باید بدانم که برای چند ماه اینقدر پس انداز دارم که وقتی نیستم قسط‌هایم عقب نمی‌افتد. یا پول بیمه و غذای لورکا را دارم که اگر کسی هم باشد که به او بسپارمش نگران این چیزها نباشم. یعنی الان اگر فرض کنیم که یکی باشد که لورکا را نگاه داشته باشد بازهم جایی نمی‌روم. الان برای من سفر کردن فرار است و فرار از تعهداتی است که به عنوان یک آدم بزرگ در این مملکت خودم را به آنها مقید کرده‌ام. خوب یا بدش را نمی‌دانم. زندگی در این مملکت این چیزها را دارد. من تقریبا ده سال تلاش کردم که گیر این قسط ها نیافتم. اما نشد. دانشگاه خرج داشت. تصادف کردم و مجبور شدم ماشین قسطی بخرم و الی آخر. می‌دانم تصمیم‌های خودم بود و باید گیرشان نمی‌افتادم. اما فعلا جایی نمی‌روم. یعنی حداقل تا وقتی که سفر برایم فرار باشد جایی نمی‌روم. اما تو مواظب لورکا باش لطفا.

123...68...Next »