پارتنر/رفیق خوب اونی نیست که تو جمع به آدم بچسبه. اونیه که وقتی می‌بینه یکی چسبیده، ول نمی‌کنه حرف زدن رو، میاد نجاتت می‌ده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

رفتیم کنسرت. من رفتم یه مدت تو توالت قایم شم سلام علیک نکنم با ملت. بعد یه سری آدم آشنا اومدن تو دستشویی، یه مدت خوبی غیبت یکی رو کردن در حالیکه نمی‌دونستن من هم اون تو ام. من نمی‌دونستم دارن در مورد کی حرف ‌می‌زنن اما خدایش خیلی ضایع بود غرهایی که می‌زدن. می‌خواستم پاشم برم بگم منطق حرفاتون به هم نمی‌خوره! دیگه بزرگواری کردم موندم اون‌تو صدام در نیومد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکی ‌گفت می‌اومدی برای کار فلان جا تو مرکز کانادا. می‌گم زن حسابی، بچه رفیقمون هاروارد قبول شده. اولین چیزی که به ذهن من اومد بعد از شنیدن این خبر این بود که وای! بوستون خیلی سرده! بعد به اهمیت قضیه قبول شدن جوجه‌اش در هاروارد فکر کردم! اون‌وقت تو فکر می‌کنی من واسه کار می‌رفتم اون‌جا؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

رفتیم کنسرت. رفیقمو دیدم می‌گم ای وای عیدت مبارک. می‌گه احمق روز عید با هم رفتیم ناهار خوردیم!

اون‌وقت یکی دیگه رو دیدم که چند‌سال پیش آنلاین با هم حرف‌زده بودیم و خب اون منو یادش بود. بهش گفتم وضع حافظه من اینه. ناراحت نشو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما همچنان به «یه بار روی بی بریج های بودیم»، ادامه می‌دیم.

هوای بعد از بارون بود و قشنگی خلیج و اقیانوس نفس‌گیر. عظمت برج «سیلزفورس» باعث شده آدم تازه بفهمه مرکز شهر سن‌فرانسیسکو چقدر کوچیکه . اصلا نسبت به نیویورک یا شیکاگو، ما برج و ساختمون نداریم اینجا.

قوانین محیط‌زیستی و ساخت و ساز به شدت سخت‌گیرانه هست در همه کالیفرنیا و مخوصا منطقه ما. برج نداریم اما عوضش تو فاصله پونزده مایلی خونمون با شهر، چهارتا پارک ایالتی بزرگ وجود داره. سگ‌هامون فکر کنم از ما خوشحال‌تر باشن به خاطر این قوانین.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دو روز دیگه اولین دوره کلاس‌‌هامون تو Oakland International High School تموم میشه. نمی‌دونم اینجا نوشته بودم در مورد این مدرسه یا نه. یه مدرسه‌ای هست تو اوکلند که همه دانش‌آموز‌هاش مهاجرن که سه چهار ساله اینجان و مدرسه برنامه خاصی برای زبان‌آموزی داره. اصلا اون موقع که من آرت توگدر رو راه انداختم هدف اولم کار با این مدرسه بود. منتها هیچکی جوابم رو نمی‌داد. آخرش هم که جواب دادن دوبار لحظه آخر کنسل کردن و من به هیچ جا نرسیدم.

اما امسال که اومدم سراغشون وضع فرق کرده بود. حالا یه ذره شناخته‌تر شدیم و کار داوطلبانه‌ای که هم که پارسال اینجا انجام دادم برای یک کلاس دیگه کمک کرد آشنا بشن با من و کارهای آرت‌توگدر.

این کلاس یه دوره دو ماهه Digital Storytelling بود که بچه‌ها یاد گرفتن چطوری با موبایلشون فیلم‌های موثر کوتاه بسازن. استقبال کمتر از اون چیزی بود که من می‌خواستم اما کار اول هست و من هم یاد گرفتم سطح توقعاتم رو بیارم پایین. از همه کلاس‌هامون تا حالا پر خرج‌تر بوده اما حساب کتاب من اینطور بود که باید پامون به این مدرسه باز بشه.

مایلز این هفته درسش تموم می‌شه و برمی‌گرده اینجا. امیدوارم یه ذره بتونیم سرعت کارها رو بیشتر کنیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قولم به خودم این است که شب‌ها تا ساعت ده علف نکشم. در طول هفته. که بتوانم هنوز کار کنم. از وقتی عاقل شدم روی علف کار جدی مثل جواب دادن به ایمیل‌ها یا تعریف پروژه انجام نمی‌دهم. البته به خاطر این هم هست که آن همه قهوه و شکر را بالاخره باید یه جوری آورد پایین که بتوانم تا ساعت یک بخوابم.

اما روز‌هایی هم هست که زیر قولم می‌زنم و خیر سرم الان تازه دوشنبه است! امروز صبح زود بیدار شدم رفتم یه کافه‌ای در اوکلند کار کنم. یک ساعت و نیم کار کردم بعد رئیسم آمد با هم قهوه خوردیم گپ کاری زدیم. بعد رفتم یه مدرسه ای برای هفته مشاغل حرف زدم (چرا واقعا؟) بعد برگشتم دفتر CERI دو ساعت با همکارم که یه دختر جوانی است جلسه داشتم که یک سری کارها را یادش بدهم. .بعد با یک داوطلب برای کارهای آرت‌توگدر مصاحبه حضوری کردم. بچه بدی نبود. یک آقای هندی‌بود که چهار سال است با خانمش اینجا زندگی می‌کند و گفت ما هردو مهندسیم و دستمان به دهنمان می رسد و حالا باید به جامعه خدمت کنیم و من دلم می‌خواهد با مردم بیشتری آشنا شوم. دمش گرم. بعد در حال رانندگی به سوی استدیوی ورزش با یک اینترن دیگر مصاحبه کردم که فعلا دارد در اروپا درس می‌خواند و قرار است تابستان بیاید اینجا پیش خانواده‌اش و می‌خواهد با ما اینترن کند- تلفنی مصاحبه کردم. بعد آمدم برکلی یک ساعت ورزش کردم. رسیدم خانه به پنجاه‌تا گلدان تشنه آب دادم. با دو تا سگ هیجان‌زده کمی بازی کردم. سالاد درست کردم و خوردم و وقتی بعدش میثم گفت علف می‌کشی گفتم بله. ساعت ده نشده و من کلی ایمیل جواب‌نداده دارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من: اووف

اون: ها؟

من: بارش ناگهانی خاطرات!

اون: کدوم خاطرات؟

من: خاطرات بسیار تازه!

اون: اووف

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تنش شعر دائم است. چه کنم با این همه عطش؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تنش شعر دائم است. چه کنم با این همه عطش؟ بسته هستند

متاسفانه به جایی رسیده‌ام که از نمی‌توانم از اتفاقات غیرکاری زندگی‌ام بنویسم. دیگر هرگز آنقدر شجاع نخوام بود که بتوانم واقعا بنویسم و حتی به غیر از چند تا از نزدیک ترین دوستانم حتی به بقیه هم نگویم که در زندگ غیر کاری ام چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است و درست است که تقریبا همه زندگی‌ام کار شده است اما همان درصد خیلی خیلی کمی هم که کار نیست، خیلی جاهای خوب و هیجان انگیزی است که من نمی‌توانم در موردشان بنویسم یا اگر قبول کنیم که اینستاگرام ادامه وبلاگ نویسی است، عکسی ازشان بگذاریم. اینکه می‌گویم نمی توانم هم البته معنی اش این است که انتخاب می‌کنم که حرفشان را نزنم وگرنه کسی که جلوی آدم را نمی‌گیرد. و این احتمالا فرق الان با کله خری‌های ده سال قبل است. همه خودشان را سانسور می‌کنند. حتی اگر زر بزنند که نمی‌کنند. یک روزی، یک جایی همه ما خودمان را سانسور می‌کنیم. من حقیقت را میگویم اما همه حقیقت را نه. 

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند