با بچه‌ها صحبت این را می‌کردیم دلتنگی یعنی چی. من هم می‌گفتم من دیگر دلم برای ایران تنگ نمی‌شود. آنها هم بحث می‌کردند که من معنای دلتنگی را چیز دیگری می دانم و گرنه مگر می‌شود دل آدم تنگ نشود.
من دلتنگی زیاد کشیده‌ام در زندگی. معنای این یکی را خوب می‌فهمم. برای همین است که می‌گویم دیگر دلم تنگ نمی‌شود. مگر چه مانده که دل من تنگش شود؟ خانه‌مان را که فروختیم و الان تویش آپارتمان زده‌اند. کوچه را که دیگر هیچ شباهتی به آنچه من بیست و اندی زندگی را در آن نفس کشیدم ندارد و اگر به من نگویند نمی‌توانم فرقش را با همه کوچه‌های دیگر شهر که در آنها بزرگ شده ام بگویم. همه شبیه هم شده‌اند. همه هیچ شباهتی به آن خاطره ندارند. مادربزرگها و پدر بزرگه‌ها یا رفته‌اند یا باقی‌مانده‌شان ربطی به آن چه در سلولهای من خشک شده ندارند. دختر خاله‌‌ها که آن زمان‌ها پشت در قائم می‌شدند از خجالت وقتی می‌رفتیم خانه‌شان، حالا برای خودشان تنها می‌روند مسافرت خارج از کشور. آنکه موقع توقف زمان چهاردست و پا راه می‌رفت حالا کتاب «سرمایه» بدست در کتابخانه ایستاده است. با دوستانتان- اگر هنوز در ایران زندگی کنند- هیچ رابطه‌ای وجود ندارد یا به «لایک» ختم شده. (معمولا از خوشحالی، به فضولی، به رودربایسی (لایک) و بعد به بی‌تفاوتی و آنفالو می‌انجامد این پروسه پیدا کردن یک دوست آن زمان‌ها. برای شما اینطور نیست؟) کسی دیگر نمانده. خاطره‌ها تغییر کرده اند. وجود ندارند.

زمان از یک جایی برای مهاجر می‌ایستد.(فکر کنم جمع مزخرفی بستم که گفتم برای مهاجر. این وضع و حال الان من است. شاید تغییر کند و یک چیزی بیایید یا حالی بیاید که خیلی قلقلک بدهد. مهاجرت هیچ دونفری یک شکل نیست. ) هرچه شما بگویید قیمت ها در ایران چطور است، هنوز من آخرین قیمت شلوار جین در ایران برایم سیزده هزار تومان است. من تغییر طبیعی این چیزها را ندیدم. عکس را-حتی اگر مرتب هم ببینی در همه سالها- باز توی سرت نمی‌رود که این همان خانه و کوجه و شهر و دختر خاله و …است. اینها غریبه‌اند. من قدر این خوشبختی را می دانم که نزدیک به پدر و مادر و خواهر برادارم زندگی کنم. بقیه رنگ‌ها،‌ هر چقدر هم پررنگ، تسلیم زمان می‌شوند و کمرنگ می‌شوند. من مفهوم خانه-که برای من یعنی خانه پدر و مادر را اینجا دارم. خانه مادر آدم همیشه خانه مادر آدم است. روی میز وسط هال، -وسط کالیفرنیا هم که باشد- رومیزی پهن است. رومیزی که دورش گلدوزی شده است. این یعنی خانه. زیر کتری همیشه روشن است. چایی هر لحظه شبانه روز آماده است. این یعنی خانه. صدای رادیو-به فارسی- همیشه در خانه پخش است. اخبار بخش مهمی از زندگی است. اینها یعنی خانه. اینکه آدم از حیاط سبزی بچیند و بیاورد سر میز غذا، یعنی خانه. اینکه تا از زیر دوش در بیایی مادرت تختت را مرتب کرده باشد یعنی خانه. اینکه پدر و مادر شبها هنوز-حتی اگر تو مهمانشان هم باشی- ممکن است بگویند که شرمنده ما یه سر می‌رویم شب نشینی خانه آقا و خانم فلان. شما شامت رو -که آماده و گرم و حاضر و تازه است- بخور، «ما خیلی زود برمی‌گردیم.» از این خانه تر داریم؟

من فکر می‌کنم در نهایت تعریف غایی ما از این نوع دلتنگی‌ها همین مفهوم خانه باشد. من در خانه خوبی بزرگ شدم. (با همه بدبختی‌های جاری در همه زندگی‌ها) می‌دانم- و سعی می‌کنم قدرش را بدانم- که چقدر خوشبختم که در فاصله معقولی از خواهر و برادر و پدر و مادر زندگی می‌کنم و نه تنها این که این سعادت را که آنها توانستند یک جوری همان خانه را اینجا برای خودشان بسازند. احتمالا برای رفع دلتنگی خودشان. من می‌توانم که از خانه‌ای که در آن بزرگ شدیم به این خانه الان آنها برسم تغییرش را دیدم ذره به ذره . با همان آدمها و حتی خیلی از ذرات کوچک آن خانه. مادرم دیگر از انها استفاده نمی‌کند اما هر دفعه که در کابینتش را باز می‌کنم آن ته ردیف فنجان‌ها، فنجان‌هایی را می‌بینم که مامان با خودش از ایران آورده بود. این‌ها از این کابینت به آن کابینت مهاجرت کردند. با ما. این هنوز ربط من است به آن مملکت. من وقتی آن فنجان‌ها را می‌بینم یاد آشپزخانه ایران می‌افتم. اما اسم کوچه و شهر و چلوکبابی دیگر معنایی ندارد چون عوض شده اند و الان اگر عکس کوچه بعثت را به من نشان دهند من یحتمل هیچ‌کدام از خانه ها هم نشناسم.
من الان هم دلم برای خانه تنگ می‌شود. می‌روم یک سر سکرمنتو. دلتنگی‌ام دو ساعته تمام می‌شود و آنوقت می‌خواهم برگردم خانه خودم. این دو با هم خیلی فرق دارند. «خانه» با «خانه خودم» خیلی فرق دارد.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

معشوق من، زیباترین مرد جهان است.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نیل برنن، نویسنده و کمدین، یک استندآپی دارد که در آن از افسردگی ۱۷ ساله‌اش حرف می‌زند.
یک جایی می‌گوید، افسردگی یعنی هجوم تمام افکار منفی جهان به مغز شما. یعنی تصور بدترین بدترین‌ها. می‌گوید افسردگی انگار همیشه به تنتان یک جلیقه سنگین نجات بسته شده ‌است. می‌گوید اینطور نیست که من اعتماد به نفسم کم باشد. من اصلا اعتماد به نفس ندارم.

رد می‌شود. این دوره هم رد می‌شود. مثل همه دوره‌های گذشته که رد شدند و من جان سالم به در بردم. اما وقتی آدم تویش هست، سنگین است. همه جهان سنگین است. همه چیز دردناک است. همه تصورها و تصویرها منفی‌است. شک، به خود آدم از همه بیشتر، نفس می‌برد. می‌افتد روی دور خودآزاری و عزیزان آزارای. رد می‌شود. اما همیشه بخشی از جان آدم را هم همراه خودش می‌برد.

من نمی‌دانم افسردگی هیج‌وقت درمان می‌شود یا نه. اما احتمالا بعد از یک جایی مدیریتش را آدم یاد می‌گیرد و اگر دفعه بعد یادش بماند، حواسش را جمع می‌کند که تصمیم بزرگ نگیرد، حرف بی‌جا نزند، بداند که فکرهای توی سرش سیاه‌اند نه واقعیت و شاید هم مهمتر از همه اینکه یاد می‌گیرد از به دوستانش یا نزدیکانش بگوید و اگر کمک نمی‌خواهد- یا نمی‌تواند کسی کمکی کند- حداقل بدانند که حالش خوب نیست.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک سوتفاهمی در تکست‌کاری‌ها و برنامه‌ریزی برای یک برنامه پیش آمده بود. قرار هم بود تا آخر شب نیاید خانه. من عصبانی و غمگین بودم. حالم اینطور بود که اصلا بهتر که شب دیرمیاید. من هم تا آن موقع خوابیده‌ام.
اما کمی بعد تکست داد و گفت که کارش زودتر تمام شده و میاید خانه یک سر. دقیقه بعد من جلوی آینه داشتم موهایم را درست می‌کردم و به صورتم کرم می‌زدم.
گاهی نمی‌دانم باید به حال خودم بخندم یا گریه کنم. این عشق، این درد مدام، این لذت هرباره و هر باره، پس چرا تمام نمی‌شود؟

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از بسکتبال و این روزها

۱. یکی از پس‌ لرزه‌های انتخابات نوامبر گذشته بریدن از شبکه‌های خبری بود. یک سال و نیم بود که به تحلیل‌های اینها گوش می‌کردیم، عددها را دنبال می‌کردیم. الکتروال کالج‌ها را می‌شمردیم. نت سیلور را مثل کراش دوران نوجوانی دنبال می‌کردیم و همه این‌ها ما را مطمئن کرده بود که این مردک رئیس جمهور نمی‌شود. همه چی برعکس شد. دیگر از نهم نوامبر گذشته، شبکه‌های خبری را رها کردیم. هنوز وقتی جایی ام اس ان بی سی یا سی ان ان روشن است، همان آدم ها و همان کله‌ها و همان حرف‌ها ادامه دارد. از شبکه‌های خبری گذشتیم.

۲. تیم بسکتبال ما، این ما یعنی سن فرانسیسکو و منطقه خلیج، تیم خوبی است. خوب البته کلمه خنده‌داری است برای این تیم. باید بگویم شگفت‌آور. بارسلونای ان بی ای اصلا! ما سال‌ها یک تیم معمولی بودیم، اما یک دفعه در سال ۲۰۱۵ قهرمان ان بی ای شدیم. خیلی ها-مثل من- که اصلا نمی‌دانستند اینجا تیم بسکتبال هم دارد، یک دفعه طرفدار بسکتبال شدند. سال ۲۰۱۶ به کلیولند کثافت (شما بگو رئال مادرید) باختیم و دوم شدیم. خوبی ان بی ای این است که این بندگان زیبا روی خداوند باید از اکتبر تا جون هر دو سه شب یک بازی داشته باشند. یعنی یک تیم تا بیاید به فینال باید یک هفتاد هشتادتایی بازی کند. اینها یعنی سرگرمی سالم شب‌ها. یعنی بسکتبال دیدن به جای آن شبکه‌های خبری.

۳. شما اگر یک سنگ داشته باشی از اکتبر تا جون بهش نگاه کنی، از آن سنگ خوشت میاید. چه برسد به این تیم! زندگی من هم که حد وسط ندارد. در عرض دو سال از اینکه اصلا نمی‌دانستم ما در ان بی ای تیم داریم، تبدیل شدم به یک طرفدار هولیگانی! فینال کنفرانس‌ها که شروع شد ( دوتا کنفرانس بسکتبال داریم. یکی شرق یکی غرب. قهرمان‌های این کنفرانس‌ها با هم بازی می‌کنند تا قهرمان ان بی ای معلوم شود.) دیگر تمام برنامه ریزی زندگی شد بر اساس شب‌های بسکتبال.

۴. همه چیز البته به این معصومی که گفتم نیست. تیم مان یک سوپر استاری دارد که خدواند انگار تمام کمالات و جمالاتی که یک مرد قادر به داشتنش است را در این جوان جمع کرده. تو بگو پائولو مالدینی آن زما‌ن‌ها. همان مدل کراش. خب دیگر، آدم می‌نشیند جلوی تلوزیون. هی نگاه می‌کند. بازی زیبا، مرد زیبا، تیم خوب، همیشه برنده…مگر یک زن ۳۶ ساله از زندگی چه می‌خواهد؟

۵. بازی‌های تیمی مدرن- که یک سری آدم در یک گودی بازی می‌کنند و یک سری تماشاگر برایشان هوار می‌کشند، ادامه همان گلادیاتور‌های رومی است. اساس همان است. اما حالا به این گلادیاتورها دستمزد می‌دهند تا آدم‌هایی که آنها را تماشا می‌کنند، خجالت نکشند. اما نوع لذت همان است. جنگ یک سری ابرانسان با هم. کجای این جذاب است؟ نمی‌دانم. اما هست.

۶. حالا تیم ما- که ترجمه اش می‌شود جنگجویان سرزمین طلایی- با یک رکورد تاریخی دوباره رسیده فینال باز هم با همان کلیولند دیوث. (بماند که آدم واقعا نمی‌تواند از لبران جیمز بدش بیاید.) وضعیت خانه بسیار هیجان زده است. باید با هم هفت‌تا بازی کنند و هر کدام که ۴ تا را برد، می‌شود قهرمان. پارسال ما بازی هفتم را در دقیقه آخر باختیم.

۷. با هم بسکتبال می‌بینیم. جوبی روی دل یکی از ما، لورکا ته تخت و زوئی کنار تخت می‌خوابند. ما پنج تا اندازه آن پنج‌ نفر توی تلوزیون نیستیم. اما از آنها قشنگ‌تریم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از بسکتبال و این روزها بسته هستند

یک از چیزهایی که برنینگ‌من به زندگی من آورد، رقص بود. رقص که البته نه. همان تکان تکان خوردن . اولا که من تا سن سی و یکی دو سالگی پایم را در کلاب (همان چیزی که بهش می‌گویم کلوپ شبانه) نگذاشته بودم. بعد هم گاهی می‌رفتم با دوستانم،‌ اما همیشه یکی دو ساعت رقصیدن یا تماشا یا اصلا موسیقی‌ بود. اما در برنینگ‌من یاد گرفتم که چطور همه شب را برقصم. اول اینکه چه حبی باید استفاده کرد برای چه موسیقی. چه کفشی پوشید که تا صبح آدم دوام بیاورد. اینکه بدانم کجا بروم هوا تازه کنم، آب بخورم، کجا استراحت کنم و کجا دیگر بفهمم که توانم تمام شده. یا اینکه رفتار محیط رقص را یاد گرفتم. اولا بفهمم که در کجاها، کدام کلاب‌ها، چه گروه جمیتی احساس امنیت می‌کنم و کجاها نه. با کی برقصم. عوضی‌ها کدام‌ها هستند. به کی رو بدهم به کی ندهم. مزاحم کی‌ها نشوم. چطور حواسم باشد به آدم‌های تنها که ایستاده‌اند و منتظرند یکی با آنها برقصد و هزار ریزه‌کاری دیگر. مثل هم مراسم دیگری، آدابی دارد و مردمی که باید شناخت. حالا سعی می‌کنم ماهی یکی دوبار بروم تا طلوع آفتاب برقصم. اینکه می‌گویم رقص واقعا فقط تکان خوردن و خوشحال بودن است بیشتر تا آن چیزی که واقعا اسمش رقص است. من همچنان رقص بلد نیستم. خوبی رقصیدن اینطوری این است که اولا اینقدر جا اینقدر تنگ است که آدم فقط می‌تواند کمی تکانش دهد بعد کسی دور تا دور ننشسته نگاه کند آدم چطور می‌رقصد. آماده شدن برای رفتن را هم دوست دارم. از اینکه چه بپوشم تا چطور آرایش کنم یا کجا را با چه کسی بروم. کل مراسم خوب است.
از معدود جاهایی است که دوست دارم با آدمها حرف بزنم. اسمشان را بپرسم. بگویم که زیبا هستند یا زیبا می‌رقصند. دوست دارم اینها را بشنوم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بعد از هزار سال خواستم بنویسم دیدم وبلاگم روی هواست. ایمیل زدم به مهدی که بیا دخترم مرد. حالا باید درفت کنم.
ـــــ
ننوشتن یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگی من است و من در زندگی تقریبا حسرت‌های زیادی ندارم. اما اینکه می‌خواهم بنویسم و باید بنویسم و می‌دانم که باید بنویسم اما باز هم نمی‌نویسم و تنبلی یا پیری یا هر چیز دیگری که هست آنقدر محکم مرا گرفته که زورش به همه بایدها و می‌دانم‌ها می‌چربد. دقیقا مثل ورزش‌کردن که از یک جایی گفتم دیگر حال ندارم دغدغه‌اش را داشته باشم. کلا بوسیدم گذاشتم کنار.
اما راستش برای ورزش‌نکردن تقریبا خیلی حسرت ندارم. خب دلم می‌خواهد هیلکم مثل اسکارلت جوهانسون بود، اما نه آن زمان که خیلی ورزش می‌کردیم هیکل اسکارلت عزیز را داشتیم و راستش حالا نداشتیم هم که نداشتیم. همه که قرار نیست اسکارلت جوهانسون باشند. یعنی حسرتش خیلی زیاد نیست، اگر اصلا باشد.
اما من هنوز دغدغه نوشتن دارم. زیاد هم دارم. روزی نیست که بهش فکر نکنم و به خودم بد نگویم بابتش. فقط یک کمی اراده می‌خواهد و برنامه‌ریزی که دارم از زیرش در می‌روم و می‌دانم هم که چرا. فکر می‌کنم اگر نوشتن را تابع برنامه نویسی کنم می‌شود مثل کارم و من هر هوس را که قاطی کار کردم، لذتش را از برایم از دست دادو من نمی‌خواهم نوشتن به درد آنها دچار شود.
یعنی فکر می‌کنم که دلیلش این است.

یک دلیل دیگر ننوشتن برای من کمرنگ شدن بسیار شدید دایره لغاتم در زبان فارسی برای استفاده است. من سال‌هاست که اگر کتاب فارسی بخوانم، باز کردن گاه به گاه حافظ و فروغ و شاملو است. یعنی خواندم به انگلیسی شده و این خواندن است که دایره لغات یک نفر را در یک زبان زنده نگه می‌دارد و گسترش می‌دهد. و من دیگر خیلی کم غیر از همین کسشرهای تویتری و اینستاگرامی و فیس بوکی و هی کم و کمتر هم اخبار چیزی می‌خوانم. من کتابخانه فارسی تقریبا خوبی هم دارم اینجا. یعنی اگر همین الان هم شروع کنم به اندازه یک سال کتاب فارسی می‌توانم بخوانم که ادبیات خوب است و آنقدر سال‌ها از خواندنشان گذشته که مطمئنم خیلی‌هایشان را اصلا به یاد نمی‌آورم.
این باعث شده که دایره نوشتارم هی بیشتر و بیشتر تبدیل به کلمات روزمره شده یا حداقل خودم اینطور فکر می‌کنم و این ناراحت/ عصبی‌ام می‌کند و باعث میشود که اصلا ننویسم.

الان فکر کردم شاید باید بشینم این پروژه یک سال فارسی خواندن را راه بیاندازم برای خودم. زبان مثل درخت است. باید به آن آب داد تا زنده بماند و رشد کند. این آب، همان خواندن است. نوشتن میوه‌اش است.
اما هی یک جای دلم عقلم می‌گوید که اینهمه ادبیات غنی به انگلیسی هست که می‌هوانی بخوانی و باید بخوانی و شاید باید به طور جدی شروع کنی انگلیسی نوشتن.
ــــ
آمدم یک چیز عاشقانه بنویسم حواسم پرت شد. عشقم پرید.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ادراک، قضاوت و بی‌رحمی

همه ما قضاوت می‌کنیم. همه ما یک چیزهایی از زندگی بقیه را می‌بینیم: عکس‌ها، نوشته‌ها، کار، زندگی عاطفی …بعضی‌ از آدمها را از فاصله نزدیک می‌شناسیم بعضی‌ها را از فاصله دور. بعضی‌ها را یک زمانی از نزدیک می‌شناختیم اما حالا دورتریم. از برخی‌ها یک شناختی داریم که ممکن است مال سال‌ها قبل باشد. همانطور که دیدن عکس بزرگ‌شدن دخترخاله و پسرعموها فایده ندارد و ما آنها را همانطور که وقتی بچه بودند و ترکشان کردیم یادمان مانده، ادراک ما از خیلی از آدم‌های دور و برمان هم عوض نمی‌شود. برای خیلی‌ها نمی‌شود. بعضی‌ها انگار تصمیم می‌گیرند یک آدمی را یک‌طوری ببینید. ممکن است آن آدم یک زمانی آنطور بوده باشد یا نه. اما اگر ما آنطور ببینیمشان، آنوقت تمام حدس‌هایی که در موردشان می‌زنیم، قضاوت‌هایی که می‌کنیم، با هم جور در میاید. بنابراین ساده‌تر است که شناخت سابق خودمان را داشته باشیم. سال‌ها قبل یک رئیسی داشتم که مرا یک چیزی در مایه‌های لولی‌وش رنگی منگی صدا می‌کرد. من احساس می‌کردم یک چیزهایی را خودش می‌خواسته انجام دهد و نداده. من هم انجام نداده بودم. اما یک جوری در من می‌دید. من اوایل تلاش کردم بگویم اینطورها هم که شما فکر می‌کنید نیست. واقعا من اصلا هم از زنهای همسن و سال دور و بر خودم بیشتر نگشته‌ام یا نمی‌گردم. فرقی برایش نداشت. حالا هم که من سال‌هاست کوله پشتی را زمین‌ گذاشته‌ام و پایم را به خانه و زندگی بسته‌ام، بازهم همان تصویر را از من دارد. من هم دیگر تلاشی نمی‌کنم تصویرش را عوض کنم. خوش‌آیندم نیست که ادراک نادرستی از من داشته باشد، اما آزارم هم نمی‌دهد. یعنی هر دو روز یکبار نمی‌آید به من بگوید که در مورد من چه فکر می‌کند که من به او بگویم اشتباه می‌کند.

از اصل حرفم گم شدم. می‌خواستم بگویم همه ما قضاوت می‌کنیم. اما خیلی از ماها نسبت به غریبه‌ها دل‌رحم‌تریم تا نزدیکانمان. خیلی از ماها- به اسم دوستی- قضاوت‌هایمان را به کسانی که با آنها نزدیک هستیم، به عنوان اصل مسلم بیان می‌کنیم. به آنها می‌گویم که شما فلان و فلان هستید. این فلان و فلان همان قضاوتی است که ما کرده‌ایم. هر چقدر هم طرف بگوید که اینطور نیست، ما انگار نمی‌خواهیم تصویرمان را قبول کنیم.
ی
ک آدمی در زندگی من بود- چند روز است که دیگر نیست- که ما همیشه با هم این بحث را داشتیم. در من یک چیزهایی را می‌دید که من قبول نداشتم. مثلا می‌گفت من هر چه در زندگی خصوصی ام است را در فضای عمومی بیان می‌کنم. یعنی تیکه‌هایش اینطور بود که به تو هم نمی‌شود یک چیزی گفت. سریع می‌روی مینویسی. من تقریبا هشت سال با این حرفش مبارزه کردم. حتی یکبار هم نتوانست یک مثال بیاورد که من حرف خصوصی کسی را در فضای عمومی آورده باشم. حتی یکبار هم نتوانست رد پایی از حرف‌های بقیه را در فضای عمومی از من پیدا کند. بله. من آدمی هستم که در فضای عمومی به راحتی از خودم و احساساتم و زندگی‌ام حرف می‌ژنم. اما حرف دیگران را نه. سال‌هاست دیگر زندگی خودم را هم آنطور در فضای عمومی نمی‌نویسم. اما این دوست، چون یکجایی فکر کرده بود من آدم رک و راحتی هستم، هر بار و هر بار این حرف را به من می‌زد. بدون اینکه حتی یکبار بتواند ثابت کند.

اما حالا من می‌خواهم بعد از همه این سال‌ها کاری کنم که حرفش درست دربیاید. اتفاقی را که در فضای خصوصی افتاده می‌خواهم بنویسم. قلبم را آنچنان به درد آورده که احساس می‌کنم سال‌ها بود اینطور نشکسته بود. هنوز که به یاد حرفش می‌افتم فکر می‌کنم چطور میشود دوست آدم این فکر را در در مورد آدم بکند. نه تنها این فکر را بکند، بلکه اینقدر بی‌رحم باشد که همچین حرفی را بزند.

داشتیم تلفنی حرف می‌زدیم. من مدتهاست ورزش نمی‌کنم. ازش پرسیدم این سالن ورزشی که می‌رفت چطور بود و آیا می‌ارزد که من هم پول زیاد بدهم بلکه خجالت بکشم بروم ورزش یا نه. گفت که «تو باید یک کاری را بروی بکنی که «فشن» باشد.» گفتم خب منظورت چیست. گفت: «باید بروی یک ورزشی را بکنی که از تویش «فشن» دربیاوری.» از آنجا که تازگی ها مرا متهم کرده بود با او همیشه بد حرف می‌زنم، خیلی خونسرد گفتم خب یک مثال بزن از ورزشی که من به خاطر فشن انجام دادم. گفت چیزی یادم نمی‌آید. گفتم خب باز یک حرفی را زدی که برایش مثالی نداری. گفت: تو همه کارهایت برای «فشن» است. مثل همینکه رفتی «یک سگ کور» آوردی….

من خیلی نفهمیدم بعدش چه گفت. یک لحظه قلب من آنقدر درد گرفت که فکر کردم اصلا من چرا باید با همچین آدمی حرف بزنم. چرا باید چون این آدم زمانی رفیق من بوده، ولی سال‌هاست دارد در مورد من قضاوت‌های نادرست می‌کند را تحمل کنم؟ آدمی که حتی نمی‌داند زوئی کور نیست، بلکه کر است. کسی حتی فرق کوری و کری یک بچه را نمی‌فهمد. کسی که از رابطه آدم و سگش هیچ نمی‌داند. هرگز زوئی را ندیده، ما را با هم ندیده و اینطور حرف می‌زند. اصلا من چرا باید با کسی که فکر می‌کند سگ داشتن/ حیوان داشتن هم مد است، رفاقت کنم؟ من تمام زندگی‌ام می‌خواستم با سگ‌ها زندگی کنم. تنها دو سه سال است که از لحاظ مالی و مکانی توان این را دارم که حیوان خانگی داشته باشم. چطور کسی که ده سال است مرا می‌شناسد، این را نمی‌داند، و اینطور حرف می‌زند؟ بعد فکر کردم چطور تقریبا همه دوستان نزدیک من داستان زوئی و آمدنش به خانه ما را می‌دانند، اما این آدم نه تنها یکبار نپرسیده، بلکه اینطور هم قضاوت کرده و با بی رحمی این حرف را می‌زند؟

حیوانات تبدیل‌ شده‌اند به معیار من برای تعیین بی‌شعوری آدم‌ها. نه. اصلا حرفم این نیست که همه باید حیوانات (و سگ‌ها و گربه مرا) دوست داشته باشند یا حتی تحمل کنند. اما نوع حرف زدن آدم‌ها در مورد حیوانات و حرف زدنشان در مورد رابطه آدم‌ها و حیوانات برایم مهم است. چند سال پیش یکی در مورد لورکا گفت که «لورکا اینقدر زشت است که نمی‌شود دوستش داشت.» من اصلا کاری ندارم که این سگ زشت است یا زیبا. اما برای من حرف این آدم مثل این بود که یکی در روی یک مادر بگوید بچه تو اینقدر زشت است که نمی‌شود دوستش داشت. این قساوت از کجا می‌آید؟ نمی‌دانم البته کلمه‌اش قساوت است یا بی‌شعوری. من این آدم را همانجا که این حرف را زد تمام کردم. دلم هم حتی یک لحظه نسوخت که دیگر رفیقم نیست.

من متاسفم که آدم‌ها تمام می‌شوند. متاسف‌ترم که دوستان آدم هم تمام می‌شوند. اما از یک جایی، آدم باید بتواند پای ارزش‌هایش بیاستد. تنهایی بهتر از تحمل آدم‌هاییست که نه تنها قضاوت نادرست می‌کنند، بلکه آنقدر بی‌رحم‌اند که اینطور قلب دوستانشان را هم به درد می‌آورند. احساس می‌کنم تکه‌ای از قلبم با شنیدن حرف این آدم کنده شده. این از آن چیزهاییست که معذرت‌خواهی هم فایده‌ای برایش ندارد. حرف از جایی می‌آید که پشتش یک طرز تفکر است. دفعه بعد از یک جای دیگر می‌زند بیرون. یک تکه دیگر را می‌کند. من تکه های قلبم را برای دادن عشق به همین حیوانات لازم دارم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ادراک، قضاوت و بی‌رحمی بسته هستند

فکر می‌کنم اگر تویتر را تعطیل کنم اینجا بیشتر بنویسم. تویتر مسئله اش این است که آدم یک خط می‌نویسد و آن چه را که می‌خواهد می‌گوید و دیگر برنمیگردد سراغش که بیشتر بگوید و بنویسد. شاید اگر نباشد به اینجا برگردم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

برای تولد ۳۶ سالگی- هفته قبل بود- از دوستانم خواستم که یک آخر هفته من مسئول هیچی نباشم. نه برنامه ریزی،‌ نه مهمانی، نه غذا و نه حتی سگ‌ها. خودشان آمدند، پختند خوردند، تمییز کردند. برداشتند مرا بردند به یک ویلای خارج شهر. به دستم نوشیدنی و کشیدنی دادند و گفتند تو بروی تو جکوزی. برایم لوبیا پلو پختند و گیتار زدند و من دست به هیچ چیز نزدم.
آنقدر چسبید که حالا آرزوی زندگی‌ام شده وقتی بزرگ شدم پولدار شوم که تعداد مستخدم تمام وقت داشته باشم همه کارهایم را بکنند. به همین بی‌جنبه‌ای که گفتم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند