همه روز آدم‌های تازه می‌آیند که خانه را ببینند. من لبخند می‌زنم و چیزی نمی‌گویم. حمیرا اول گفت چه وقت‌هایی خانه نیستی که آن وقت‌ها بیایند. گفتم من از خانه کار می‌کنم. بنابراین همیشه خانه‌ام. آدم‌ها احترام می‌گذارند و نگاه می‌کنند و می‌روند. اگر سوال کنند جواب می‌دهم. خود حمیرا همیشه هست بنابراین نمی‌توانم حرفی بزنم. اگر نبود هم چیزی نمی‌گفتم. اینجا برای کسی که دوست و آشنا و بازدید کننده نداشته باشد بهشت است.
اما امروز – یعنی همین چند دقیقه پیش- یک آدمی آمد که خانه را ببیند. حمیرا بهش گفت که کفش‌هایش را در بیاورد. من گفتم مهم نیست خانه کثیف است و باید در هر حال جارو بکشم. گفت در هر حال اینجا خانه تو است و فضای شخصی تو است و هر چیزی تو بگویی! یک لحظه نفس عمیق کشیدم و چشم‌هایم را بستم که بغضم معلوم نشود.
دلم می‌خواست به آن دختری که آمده خانه را ببیند و هم سن و سال خودم هم هست، بگویم که باور نکن. باور نکن، اما خب شاید برای او جای خوبی باشد. چه می‌دانم. اینجا هم درامایی درست کردم بسکه از ا این خانه گفتم. اما واقعیت این است که ذهنم آنقدر مشغول این جریان است که هر چیز دیگری را تحت الشعاع خودش قرار داده. چه می‌دانم. درست می‌شود. لابد درست می‌شود.

بخش سختش اینه که آدم دلش تنگ میشه و «نمی‌تونه» بگه. یعنی «نباید» بگه.

یک ور مغزم یک فرشته صورتی ایستاده و به من می‌گوید که ببین خانوم! قشنگ! خوشگل! مو نمدی! یک مدتی سختی تحمل کن تا وضع بهتر شود. (به عقیده فرشته وضع بهتر می‌شود.) یک مدتی توی دهات و جنگل زندگی کردی، حالا بس است. برو یک آپارتمان ارزان‌قیمت‌تر پیدا کن و به جایش شروع کن وام‌هایت را پس‌دادن. (در خارح خانه توی دهات از آپارتمان در شهر گران‌تر است.) بعد یکی دو سال که گذشت‌، آنوقت حتی شاید توانستی خانه هم بخری. اما الویت دادن قرض‌هایت هست. اینهمه آدم دارند توی این خانه‌ها زندگی می‌کنند، حالا تو مگر خونت رنگین‌تر است، یا شیر مادرت تویش طلا داشت یا تخم مرغ دوزرده می‌گذاری که می‌گویی نمی‌توانم! خیلی هم خوب می‌توانی. قبلا توانستی. حالا هم می‌توانی. همه فشار زندگی‌ات، همه افسردگی‌ات هم مال این وضعیت مالی ات است. آن که بهتر شود، حالت هم خوب می‌شود. آنوقت باز سفر می‌روی،‌ باز رویت می‌شود به کوله پشتی‌ات نگاه کنی. فقط زیادی لوسی. لوسی را کنار بگذار خانوم!‌قشنگ! خوشگل!‌مو نمدی!

یک ور دیگر مغزم یک شیطان قرمز (نمی‌دانم چرا قرمز!) ایستاده و می‌گوید: ببین عوضی جاکش بدبخت نفله! خاک تو سر! تو آدم زندگی توی قوطی کبریت نیستی. تو آدم زندگی توی شهر- حتی اگر آن شهر آنقدر کوچک باشد که فقط یک خیابان هم داشته باشد نیستی. تو آدمی نیستی که صدای ماشین‌های خیابان را بتوانی تحمل کنی. قبلا زندگی کردی. بله. اما به کجا رسید؟ افسردگی کوفتیت را یادت رفته که تازه داری بهتر می‌شوی؟ می‌گوید این وضعیت وام‌های دانشگاهی در آمریکا تا چند سال آینده کمر دولت را می‌شکند و خودشان مجبور می‌شوند یک کاری برایش بکنند. حالا تو بیا از الان نصف حقوقت را بده به آن. تو آدم همخانه داشتن و صاحبخانه و همسایه داشتن کنارت نیستی. خودت هم می‌دانی. پول در میاوری که زندگی ات آنی باشد که می‌خواهی. در ضمن اگر قرار است تو از خانه کار کنی، فکر می‌کنی بتوانی همه روز بشینی توی قوطی کبریت و به دیوراهای کرم بد رنگ و موکت‌های بی کیفیت و زشت قهوه‌‌ای زل بزنی؟ بدبخت عوضی به لورکا فکر کن!

(البته که راه حل وسطی هم وجود دارد که مثلا یک خانه حیاط‌دار ارزان‌تر در شهر پیدا کن، یا یک مجتمع آپارتمانی پیدا کن که سرسبز باشد، یا بگرد دنبال هم‌خانه یا….اما من کی آدم آن وسط بوده‌ام که حالا بتوانم باشم؟ کی دل و عقل من به صلح رسیدند که این دفعه دومش باشد؟ یا طبقه هفتم یک برج در وسط شهر یا در روستایی که کسی اسمش را هم نمی‌داند. دلم می‌خواهد شرط ببندم که کدام کار را ایندفعه می‌کنم و برای اینکه ببازم، بروم سراغ عقلم!)

فکر می‌کنم یک سال پیش بود. آمده بود سفر اینجا پیش من یکی دو روز. رفته بودیم به جاده یک. جزیاتش مهم نیست. نشستیم توی حیاط یک رستوران کوچک مکزیکی در یک جایی وسط جنگل. چرا آنجا رستوران مکزیکی بود نمی‌دانم. هوا سرد بود. من سوپ سفارش دادم با یک چیز دیگر. سوپش شبیه یک جوک بود. آب جوشی بود که تویش سس تند مکزیکی ریخته بودند. به پیشخدمت گفتم که این سوپ نیست و من سفارش سوپ دادم نه آب جوش و سس. گفت این سوپی هست که ما داریم و شما سفارش دادید. یک جور بدی گفت. ما اینجا سوسول هستیم و عادت داریم همه از ما برای همه چی معذرت‌خواهی کنند و بگویند که اشتباه آنهاست و یک جوری دل ما را به دست بیاورند. درست یا غلطش را نمی‌دانم. اینطوری هست. (می‌توانید بحث ضد سرمایه‌داری کنید که پیشخدمت‌ها برای گرفتن انعام باید اینطور باشند یا جون در اروپا حقوقشان خوب است احتیاجی به انعام ندارند و یا به من بگویید سوسول و…) در هر حال من سابقه پیشخدمتی در این مملکت کم ندارم. حداقل می‌دانم چطور باید با مشتری حرف زد. ربطی هم به زبان بلد بودن ندارد. به لبخند زدن هم ندارد. به این بستگی دارد که حداقل بگذاری مشتری حرفش را بزند و بعد ببینید چه کار می‌توانید در آن شرایط بکنید. لبخند هم لازم نیست بزنید!

بحث مان بالا گرفت. گفتم می‌خواهم با ریسش حرف بزنم. او با چشمانی از حدقه در آمده مرا نگاه می‌کرد. یک سوپ سه چهار دلاری ارزشش را داشت؟ به نظر من داشت، یعنی اصلا مسئله سوپ نبود. شاید من از جای دیگر ناراحت بودم. نمی‌دانم. اما یادم هست که وقتی پیشخدمت به من گفت که خودش مکزیکی است و این همان سوپی است که من سفارش دادم و او بهتر می‌داند، به مرحله خر کردن آدم رسیده بود. این چیزی هست که من تحمل نمی‌کنم. اصلا آدم لازم نیست مکزیکی باشد یا نباشد که بفهمد مزه سس حل شده در آب جوش چطور است. آدم کافی است که آب جوش را بشناسد و مزه سس را! بیشتر به قدرت شعور ربط داشت تا به آشپزی یا سنت یک کشور. فکر می‌کنم به ریسش که در رستوران نبود تلفن زدم و حاضر نشدم پول آن آب سس دار را بدهم.
حالا بعد از یک سال و اندی برایم نوشته که آن روز بخشی از من را دیده که هرگز تصورش را نمی‌کرده و من او را ترسانده‌ام.

بله. من آدم ها را می‌ترسانم. این دفعه اول نیست که کسی را ترساندم. دوستان خوبی را ترسانده‌ام چون حرفی را که دلشان نمی خواست بشنوند گفته‌ام. چون شتربازی دولا دولا نمی‌شود. چون اگر کار آنقدر بد است که نمی‌خواهی بشنوی‌اش یا در موردش حرف بزنی، برای چه انجامش می‌دهی؟ خودم هم یکی از مخاطبینم اصلا. من ته دلم آدم مهربانی‌ام، این را خودم می‌دانم اما مدتی‌ است دیگر ماسک مهربانی نمی‌زنم. یک وقتی بود در زندگی دلم می‌خواست همه مرا دوست داشته باشند و هیچ کس را از خودم نرنجانم. الان دیگر اینطور نیست. رنجیدن و ناراحت شدن بخشی از زندگی است. همانطور که من می‌رنجم و غمیگین می‌شوم و تو هم. همه ما. نمی‌گویم که از قصد بدجنسی می‌کنم یا بقیه را می‌رنجانم، اما حال خوب بودن الکی را هم ندارم. یعنی فکر می‌کنم از من گذشته است. چند وقت پیش یکی از توی اینستاگرام آمد و گفت که خانه اش به جای من نزدیک است و دلش می‌خواهد با من دوست شود. من آدم گهی‌ام. هیچ وقت از من این را نخواهید. من جواب دادم که چرا می‌خواهی با من دوست شوی؟ چون من از فیلترهای قشنگی برای عکس‌های اینستاگرامم استفاده می‌کنم و فقط وقت‌هایی که حالم خوب است و خانه تمییز است و سگ خوش‌اخلاق است و تازه بند و ابرو کرده‌ام و لباس خوب تنم است عکس می‌گیرم و به جهانیان می‌گویم که وای چقدر من خوشبختم؟ بعد هم من آنقدر دوست ساخته‌ام و هر کداممان یک جای دنیا پراکنده شده‌ایم که من دیگر طاقت ندارم. طاقت ندارم با یکی دوست شوم و بعد بروم یا برود. بعد فقط بماند اینکه «کاش اینجا بودی شراب می‌خوردیم حرف می‌زدیم.» یا با اختلاف ساعت کنار بیایم و هر جا می‌روم فکر کنم اگر فلانی بود اگر بهمانی بود.

بله. زندگی را حالا می‌شود هر چند درجه که بخواهید روشن‌تر کنید، زوم کنید روی بخشی که می‌خواهید پررنگ شود،‌ ده‌ها فیلتر مختلف می‌شود رویش گذاشت. هر فیلتر هم که بگذارید، می‌شود درجه رنگ و حرارت و قدمت و هر کوفت و زهرمار دیگرش را عوض کرد و آن را کرد توی چشم بقیه. همه ما این کار را می‌کنیم. اما کسی از استفراغش عکس نمی‌گیرد، تخت دوست در بیمارستان را با هیچ فیلتری نمی‌شود قشنگ کرد. فقر را نمی‌شود روشن کرد و بیکاری عکس ندارد. تنهایی آن فنجان قهوه که ما عکسش را می‌گیرم نیست، تنهایی آن ترسی است که تمام شب تو را بیدار نگه می‌دارد که زل بزنی به این صفحه که هزارتا تب تویش باز است و به هیچ کدام هم نمی‌رسی.

البته که دوستانی دارم بهتر از برگ درخت و آب روان که واقعا هر چی دارم از اونها دارم و منکر این نیستم و بیشتر از هر چیزی تو این دنیا سرمایه‌هامن اما من- ما شاید- آدم ترسناک تنهایی‌ام که گاهی این واقعیت زندگی را پشت عکس‌های دسته جمعی همگی خندان و توی گل‌های گلدان خانه ام که هشتگ «رد پا» را دارند و توی موهای قهوه‌ای لورکا و عشق‌های به عمر همون گل‌های تو گلدون ها پنهان می‌کنم.

شایدم باید چهار سال بگذره، که یه شبی مثل دیشب تو راننده باشی و جاده خلوت باشه. روانی!

یه چیزی درست نیست. من سر جام نیستم.

دیروز رفتم یک کنفرانس مالی که مورچه آنجا صحبت می‌کرد. مورچه خواهرم است. هی قد کشیده و حالا با آدم‌های سی ان ان و این جاهای خفن کنفرانس می‌دهد و من هنوز بهش می‌گویم مورچه. حرف این بود که باید برنامه ریزی مالی داشته باشید. مهم نیست که چقدر فقیرید یا ثروتمند، اما باید برنامه دخل و خرج داشته باشید. همه حرف‌هایشان درست بود. منتها به این اشاره نمی‌کردند که وقتی از ترس نمی‌توانید حتی به حساب بانکتان یا میزان بدهکاری وام دانشگاه نگاه کنید، آن وقت چطور می‌توانید برنامه ریزی کنید. من در آن مرحله‌ام.

از صبح سه تا مشتری برای خانه آمده‌اند. که بعد از من اجاره کنند. من و لورکا نشسته ایم و به همه لبخند زدیم. البته حمیرا همراه همه است. یاد روزی که خودم آمدم اینجا و نفسم بند آمد و داستانش را برای شما گفتم می‌افتم. اما اهمیتی ندارد. خانه خانه است. یک جای دیگر می‌سازمش. می‌خواهم بروم یک شهر ساحلی. یک جایی دو ساعتی جنوب سن فرانسیسکو. حداقل حالا تصمیم گرفتم که کجا می‌خواهم بروم. یک ماه وقت دارم که جا پیدا کنم.

تصمیمم این بود که هر طور شده یک خانه برای خودم اجاره کنم. یک خانه که یک حیاط کوچک هم داشته باشد. اما از دیروز که رفتم به این کنفرانس دست و دلم لرزیده. می‌گویم باید بروم یک جایی با قیمت کمتر پیدا کنم و مثلا فکر کنم دو سال سربازی ام و کمی از بدهکاری‌هایم را بدهم. اما باز فکر می‌کنم دو هفته دیگر ۳۴ سالم می‌شود و دیگر چقدر بروم سربازی؟

یک آدم‌هایی برایم در اینستاگرام یا فیس‌بوک یا ایمیلی می‌نویسند که خانه‌ام رویایی است یا زندگی‌ام طوری است که آنها می‌خواهند به آن برسند و از این حرف‌ها. بفهمید که آدم فقط از قشنگی‌ها عکس می‌گیرد. عکس‌های فیس بوک واقعی نیستند. اینستاگرام یک کادر کوچک مربعی دارد. زندگی با تقریب خوبی همه اش گه است. گاهی یک کادر مربعی کوچک آن وسط پیدا می‌شود که هول می‌کنیم مبادا از دستمان برود. فیس بوک مجلس عروسی مدرن است. آدم لباس قشنگ می‌پوشد، ماتیک قرمز می‌زند و به همه فلانی جون می‌گوید و با همه مهربان است. اما اخر شب که به خانه بر می‌گردد پایش تاول زده و ماتیکش به لبش ماسیده و ریمیل‌هایش پاک نمی‌شود. زندگی با تقریب خوبی ارزش ادامه ندارد.

وسط این بی‌پولی و بی خانمانی، دادم چهارصد دلار بلیط خریدم که امسال برم (یعنی اگه تا ۱۹۹ روز دیگه زنده باشم)‌ این برنامه مرد سوزان رو.

کار کردن از خونه ممکن خیلی مزیت‌ها داشته باشه، اما مهم‌ترینش و بهترینش و شیرین‌ترینش، شنیدن صدای خر و پف‌های بلند و طولانی این پشمینه قهوه‌ای هست که میاد کنار آدم رو مبل ولو می‌شه و از صدای خر و پف خودش می‌ترسه و بیدار می‌شه!

(از این سگ بغلی‌ها نیست که بیاد خودشو لوس کنه بشینه بغل آدم. یه عمر سگ لوس می‌خواستم، اما این پشمک هرچی باشه لوس بغلی نیست، اما وای از خر و پف‌هاش!)

صبح‌ها معمولا از شش بیدارم. سعی می‌کنم خودم را بخوابانم، اما نمی‌شود. تنبل که باشم تا هفت، هفت و نیم وول می‌خورم توی تخت. کارهای عبث همیشگی را تکرار می‌کنم، فیس‌بوک، اینستاگرام، ایمیل، هافینتگتون پست تا حالم بد شود از خودم و بیایم بیرون و بچه را صدا کنم که صبح بخیر مادر! بچه من خوب است. یک کش می‌آید و بیدار می‌شود. توپش را میاورد دم توالت که با من بازی کن. تا قهوه درست کنم و نیمرو با بچه‌ حرف می‌زنم. دیروز با هم در مورد مفهوم واقعیت حرف زدیم. گفتم خوش به حالت لورکا که مجبور نیستی واقعیت را قبول کنی. شاید هم مجبوری. کمی در خصوص واقعیت سگی سوال کردم. یک جوری نگاهم کرد که اگر بگویم هم تو نمی‌فهمی. به جایش توپش را آورد که براش پرت کنم. زورکی که نمی‌شود از کسی حرف کشید.

حال که تصمیم گرفته‌ام از اینجا بروم، باید فریزر را خالی کنم. دیشب گوشت آبگوشتی را گذاشته بودم بیرون که یخش باز شود. همان وقت که رفتم قهوه درست کنم دوتا پیاز خورد کردم و بارشان گذاشتم. آبگوشت که نه، فقط گوشت‌ها بپزد. نمک و زردچوبه هم نزدم که اگر بخواهم به بچه بدهم چیزی اش نشود! زمان ما سگ‌ها همه چیز می‌خوردند. این ادهای الان را نمی‌فهمم که سگ نباید ادویه بخورد. اینکه خودم چرا به این اداها گوش می‌کنم فکر می کنم برای این است که عذاب وجدان نگیرم که مادر بدی ام.

بوی گوشت که بدون نمک و زردچوبه بپزد خیلی بد است. پنجره‌ها را باز کردم. درها را هم. درهای فرانسوی این کلبه را که باز می‌کنم، جنگل است که می‌ریزد توی خانه. بعد یادم آمد که باید از اینجا بروم. غصه دارم. از تصمیمی که گرفتم پشیمان نیستم. حمیرا خیلی اذیت می‌کند. این اواخر خیلی بدتر شده که من دیگر نمی‌نویسم در موردش. اما تصمیم‌های درست هم ممکن است آدم را غمگین کند. مثل وقتی که آدم تصمیم می‌گیرد دیگر با یکی حرف نزند. دلیل نمی‌شود که دلتنگ نشود.

تخم مرغ را در سکوت می‌خورم. (نمی‌دانم دیگر چطور می‌شود تخم مرغ را خورد، اما فکر کردم جمله قشنگی برای نوشتن است.) هنوز ساعت هشت نشده و من کارمندی هستم که کارش را از ساعت نه صبح شروع می‌کند. همینجا، روی آن مبل. این هفته مدرسه ابتدایی کنار خانه تعطیل است. با بچه می‌رویم آنجا که توپ بازی کند. توپ را پس نمی‌آورد. یعنی اصلا از دهانش بیرون نمی‌اندازد. خیلی سعی کردم تربیتش کنم، اما آخرش به این نتیجه رسیدم که یک توپ ارزش این همه زحمت را ندارد. راه حل مهندسی برای آن پیدا کردم. من باید دست کم دوتا توپ داشته باشم. اولی را که می‌اندازم، می‌رود سراغش و در دهانش نگاه می‌دارد، آنوقت من دومی را که می‌اندازم، می‌دود دنبال آن، در هر حالی که هنوز اولی را در دهان دارد. گاهی وقتی به دومی می‌رسد، اولی را می‌اندازد و دومی را در دهان می‌گیرد، گاهی هم فقط مسئله‌اش رسیدن به توپ است. آنقدر می‌دود تا به توپ برسد و بعد یا بر می‌گردد (با همان توپ اول در دهان) یا همانجا می‌ایستد. برای من هم خوب است، چون من در هر حال باید تا توپ دوم راه بروم که بتوانم دوباره برایش توپ بیاندازم. بچه‌ام پیچیده است و من فکر می‌کنم مادر خیلی خوبی هستم که توانستم خودم را با علایق بچه وقف دهم و روابطمان را مهندسی کنم.

چهل دقیقه‌ای همین کار را می‌کنیم. وسطش به نفس نفس می‌افتد. من دوباره فیس بوک و اینستاگرام و ایمیل چک می‌کنم. فیدلی را هم می‌خوانم و به خاطر اینکه بقیه چقدر خوب می‌نویسند غصه می‌خورم. یعنی به خاطر خودم غصه می‌خورم. بعد به این ننه من غریبم پایان می‌دهم و بر میگردیم خانه. بوی گند گوشت خانه را برداشته. من باید بروم روی مبل بنشیم. به آفتاب سلامی دوباره کنم و شروع کنم به ادیت کردن. وقتی دو ساعت اول روز اینقدر سنگین است، آدم چطور خودش را تا پنج بکشاند؟

123...68...Next »