درد کمر چند روز است امانم را بریده. انتهای ستون فقرات. پایین پایین. خودم فکر می‌کنم یا سرکار چیز سنگین بلند کردم یا اینکه موقع کشتی و بازی با این توله سگ یک بلایی سرم آمده. (گفته بودم که تبدیل به یک خرس شده است؟) صبح خانم حمیرا قهوه به دست به به و چه چه کنان آمد روی ایوان خانه ام. گفت چطوری. گفتم اینجای کمرم درد می‌کند. گفت اگر تو هم به این چیزهایی که من اعتقاد داشتم داشتی (همین انرژی و این صحبت‌ها) می‌دانستی که این درد به خاطر عدم اطمینان مالی و عدم اطمینان عاطفی است. تو الان مثل یک درخت هستی که چون ساپورت نداری کمرت درد گرفته است.
فرضیه تازه من این است که این رمال‌ها در واقع هکرهای خوبی هستند. الان لابد از وضع حساب مالی و ایمیل‌های من خبر دارد که اینطور وضع زندگی‌ام را به قشنگی گذاشت کف دستم!
حالا به جای مسکن باید بگردم دنبال ساپورت!

دیت من می‌شی و کوفت. دیت من می‌شی و مرض. دیت من می‌شی و زهر عقرب سیاه.

کبکی که راه رفتنش را فانتزی کرد

۱. گفتم این حرف‌ها را به انگلیسی هم می‌توانی بگویی؟ اصلا عین همین حرف‌ها را ترجمه کن و به انگلیسی بگو. ببین می‌توانی بگویی. چیزی نگفت. یعنی گفت که نه. نمی‌توانم بگویم. گفتم من هم نمی‌توانم بگویم. وزن «دوستت دارم» و « آی لاو یو» برای من یکی نیست. انگلیسی‌اش خیلی بار سنگین‌تری دارد. من ممکن است در انگلیسی «آی لایک یو» باشم، یا « آی کنت استاپ تینکینگ ابوت یو» اما مطمئنن در انگلیسی تو را عشقم «مای لاو» صدا نمی‌کنم. یعنی همانطور که حالا وزن برایم به پوند است و نمی‌دانم کیلومتر چقدر است و سانتیمتر را باید به اینچ تبدیل کنم و قدم پنج پنج است، عشق هم «لاو» شده است.

۲. زبان این روزها دوباره دغدغه من شده. به انگلیسی فکر کردن و به فارسی حرف زدن. بعد مغلمه‌ای که این وسط بوجود می‌آید از آدم‌هایی که زبان زندگی روزمره‌شان انگلیسی است، فکر کردنشان، کار کردنشان، منطقشان، نحوه فکر کردنشان، نوع نگاه کردن به روابط، مراحل روابط، همه این‌ها انگلیسی است، اما دلشان قربان صدقه رفتن فارسی می‌خواهد. بعد در فارسی کلمات عاشقانه آن وزن منطقی و مرحله به مرحله زبان انگلیسی را ندارد انگار. در انگلیسی آدم اول «ایت ایز فان تو هنگ اوت ویت یو» است، بعد یک شب موقع سکس می‌شود «آی لایک یو» بعد یک روز یکی به آن یکی می‌گوید «آی میس یو» بعدترش می‌آید می‌گوید «فلانی، آی کنت استاپ تینکینگ ابوت یو» بعد می‌آید می‌گوید «دمن فلانی، واتس رانگ ویت می» بعد هی با هم حرف می‌زنند بعد چه می‌دانم یک روز در یک باغ و بستان دست هم را که گرفته اند که به به چقدر هوا خوب است یکی به آن یکی می‌گوید «آی لاو یو!» بعد آن یکی هول می‌شود یا نمی شود یا می‌گوید «آی لاو یو تو» و بعد هی زبان توی دهان هم می‌کنند و حالا دیگر «کیس‌»شان بار عاشقانه دارد. یا یکی‌شان می‌گوید «آی ام نات در یت» و بعد حالا بقیه داستان یک جوری پیش می‌رود. حداقل این پروسه ذهنی من است وقتی با کسی که رابطه‌ام انگلیسی است، دارم. اگر یک نفری فردای روزی که به من گفته « یو آر فان» بیاید به من بگوید «آی لاو یو» مثلا احتمالا از شدت ترس یک بلایی سر خودم بیاورم و فکر کنم طرف دیوانه‌ای است و یحتمل مرا می‌کشد. وزنش زیاد است. زمان لازم دارد. زمان زیاد لازم دارد.

۳. این است که فکر می‌کنم فارسی حرف زدن شده راه در رو. برای مای که حالا زبانمان و مقیاس‌های زبانمان جایگزین شده است. یک جوری که می‌دانیم انگار این زبان عقل و منطق ما نیست. فردا اگر دعوایمان شود شانه‌هایمان را بالا بیاندازیم و بگویم که خب من هیچ وقت نگفتم که « آی لاو یو» و این جوری بار مسئولیت (اذیت شدن و اذیت کردن طرف) کم‌تر شود. همین الان اگر بخواهیم این چت عاشقانه را به انگلیسی ادامه دهیم یک دفعه آنچنان ترس قالب می‌شود که کلام می‌شود یک لاس سبک.

۴. نمی‌دانم در جایی که زندگی روزمره به انگلیسی در جریان است، معاشرین آدم، جریان فکرش، کارش، آنچه که دور و اطرافش می‌گذرد به انگلیسی است چقدر این عاشقانه فارسی می‌تواند واقعی باشد. می‌گوید درست است که ما این حرف‌‌ها را به فارسی می‌زنیم، اما به هر ننه قمری که نمی‌زنیم. می‌گویم درست است، اما این چیزی از دغدغه من برای «واقعی نبودن» این چیزی که دارد در یک حباب انگلیسی به فارسی اتفاق می‌افتد کم نمی‌کند. گفتم فقط دلم می‌خواهد این آگاهی وجود داشته باشد که ما داریم از یک واقعیت فرار می‌کنیم. شاید باید فارسی عاشق شد، انگلیسی فارغ. که دردش کم‌تر باشد.

مثل همیشه، من از جاده یک برگشته‌ام، جاده یک از من برنمی‌گردد.
photo (35)

فکر کنم اسم مرضم را بگذارم «ارضای با انتظار» که اختصار «ارضای با خودآزاری انتظاری بیهوده» است. نه مثل آن مومنی که ایمان دارد موعودش یک روز می‌آید که آن بی‌خدایی که می‌داند موعودی در کار نیست و باز هم دلش می‌خواهد که هر هفته برود مسجد و قرآن روی سرش بگذارد و صبح هم دست خالی برگردد خانه و قبل از رفتنش هم می‌داند که موعود مرده و هر شب که از مسجد بر می‌گردد یک سال پیرتر می‌شود. انتظار یک آدم بی‌خدا دردناک است. امان از وقتی که آدم به این درد معتاد شود. اعتیاد به درد می‌دانستید که سخت‌ترین نوع اعتیاد است و اغلب غیرقابل ترک؟

Requiem for a Dream

“Harry: I always thought you were the most beautiful girl I have ever seen.
Marion: Really?
Harry: Ever since I first saw you.
Marion: That’s nice Harry. That makes me feel really good. you know other people have told me that before and it was meaningless.
Harry: Why? Because you thought they were pulling your leg?
Marion: No, no, not like that. I mean. I don’t know. I don’t know or even care if they were. Just from them it was… just meaningless, you know? When you say it, I hear it. I really hear it.”

شده‌ام یک «خانه‌زی» به تمام معنا. نمی‌دانم اثرات روستانشینی است یا بی‌پولی یا هر دو. تازگی‌ها هم بی‌ماشینی لابد. اما تازه نیست. دی‌سی که بودم هم همین بود. رفته بودم یک منطقه پر از بار و رستوران خانه پیدا کرده بودم اما سر و تهم توی خانه بود. چپ و راست هم مهمانی می‌دادم به جای اینکه بروم بیرون. اینجا بدتر هم شده. حوصله بار رفتن ندارم. حوصله غذای بیرون ندارم. چه کاری است آدم انتخاب موزیکش دست خودش نباشد، نتواند پایش را دراز کند و هر وقت خواست کف زمین ولو شود؟ اثرات سن است شاید. موزیک بلند هم روی اعصاب است. این دیگر حتما اثر سن است. لورکا هم هست. الان دارم با صدای بلند خودم را تحلیل می‌کنم. حوصله دوست تازه ساختن هم ندارم. هر چه ساختم گذاشتند رفتند. باز هم می‌روند. اصلن پر از غرم. دارم با صدای بلند غر می‌زنم چون فکر می‌کنم ننوشتن ننوشتن بیشتر می‌آورد.
افتاده‌ام به کتاب خریدن و کتاب خواندن. تمام کمبودهای خریدم را با کتاب خریدن جبران می‌کنم. نفرتم از کامپیوتر و هر چه مربوط به آن است روز به روز بیشتر می‌شود. اگر وبلاگ نبود این کامپیوتر را هم نداشتم. سریال هم حتی نمی‌بینم. البته کله‌ام که کم توی موبایلم نیست. (و این روزها که تمام وقت است.)
حالا آمده ام سفر. دوست‌هایم می‌گویند خب برویم فلان جا را ببینیم فلان رستوران فلان غذا فلان بار، می‌گویم برایتان لوبیا پلو درست می‌کنم. بشینیم توی خانه. می‌گویم می روم پنیر و آبجویتان را می‌خرم که از خانه بیرون نرویم. یک تشک انداخته‌ام توی هال و کونم را چسبانده‌ام به آن. لورکا توپش را می‌آورد ور دل من که برایش بندازم.
دو سال پیش هم آمده بودم پورتلند. چقدر من پورتلند را دوست دارم.

وقتی موقعیت یک مقدار تب‌دار است و دل آدم فقط یک مقدار از میزان معمولی‌اش تندتر می‌زند و می‌خواهی اسمی را صدا کنی و به جای هر اسمی، به جای هر اسمی، دهنت باز می‌شود که اسم او را بگویی و باید جلوی خودت را بگیری و تازه اغلب مواقع هم خراب‌کاری می‌کنی، تازه می‌فهمی که چقدر این اسم رفته توی تار و پود کلام‌های تب‌دارت. تازه می‌فهمی که عجین شده اسمش با هر نوایی که با نیاز همراه است و ناخودآگاهت چقدر چقدر چقدر در این سال‌ها این اسم را تکرار کرده که حالا شده دیفالت هر کلام عاشقانه‌ دیگری. من چرا دارم با این‌همه واقعیت می‌جنگم؟

من نمی‌توانم تصویری را که تو در ذهنت از من داری عوض کنم. برای عوض کردنش جنگیدم. اما وقتی بعد از هر بحثی همان تصویر است که می‌آید به ذهنت و مرا با همان چوب همیشگی می‌زنی من دیگر برایش کاری نمی‌کنم. تو می‌گویی من آدم مزخرفی‌ام که از بقیه سو استفاده می‌کنم و تا وقتی کارشان دارم برایم مهم هستند و بعد که کارم راه افتاد دیگر برایم اهمیتی ندارند. من می‌گویم این من نیستم. تو می‌گویی من فکر می‌کنم بقیه چیزی نمی‌فهمند و خودم عقل کل هستم. من اتقاقا کاملا برعکس این را فکر می‌کنم. تو فکر می‌کنی من ادای آدم‌های «کول» را در می‌آورم. من اما می‌گویم که این حتی به ذهن من هم خطور نمی‌کند. اتفاقا فکر می‌کنم در بدترین وضعیت زندگی سال‌های اخیرم قرار دارم و اگر یک تعریف برای «لوز» و «میزربل» باشد عین زندگی من است. مخاطب اگر یک کمی هوشیار باشد سردرگمی و گیجی و بدبختی مرا خوب لای خط‌ها می‌خواند و می‌بیند. خب چه کنم؟ اینکه تو را دوست دارم کافی نیست. این تصویر دفعه اول نیست که به گفتار می‌آید و من چند بار خواستم که عوضش کنم. اما نشد. هر بار سر یک جریان تازه، همان حرف‌ها تکرار شد. راستش من دیگر تلاشی برای درست کردن این وضعیت نمی‌کنم. اگر این کسی هستم که تو می‌گویی و می‌بینی حق داری همه تماس‌ها را قطع کنی. من اگر بودم و فکر می‌کردم کسی از دوستانم این است،‌ لحظه‌ای تردید نمی‌کردم که قطع رابطه کنم. من فکر نمی‌کنم دیگر با این سن و سالم عوض شوم. اگر این چیزها را که تو می‌گفتی می‌دیدم و برایش شاهدی داشتم، حتما سعی می‌کردم بهترش کنم. اما راستش نمی‌بینم. اینجاست که دوست داشتن تنها کافی نیست. یک آدم‌هایی نمی‌توانند با هم رابطه داشته باشند حتی اگر عزیز هم هم باشند. من متاسفم که آن روز صبح دیر رسیدم. ترافیکی که نیم ساعت تمام بزرگ‌ها را خواباند تصمیم من نبود. من فکر کردم اگر قیافه‌ام را نبینی، آرام‌تر شوی. این بود که تصمیم گرفتم سلام نکنم. هنوز هم فکر می‌کنم تصمیم درستی گرفتم. تو برداشتت چیز دیگر بود. تو از یک تاخیر یک ربعه (که اصلا من بابتش خوشحال نیستم و متاسفم که آن تصادف لعنتی پیش‌آمد) به اینجا رسیدی که من فقط از بقیه سو استفاده می‌کنم و عکس دیلدوهایم را توی اینستاگرام می‌گذارم که نشان دهم آدم کولی هستم. خب این تصویر از یک تاخیر بوجود نمی‌آید. از جای دیگری است. ریشه‌های عمیق‌تر دارد. تو حق داری که اجازه ندهی هیچ انسانی از تو سو استفاده کند. حق داری سراغ آدم‌هایی که این حس را به تو می‌دهند نروی. حق داری سراغ آدم‌های الکی «کول» نروی. من هم حق دارم برای چیزی که نیستم معذرت خواهی نکنم. برای آنی که قبلا بود به قدر کافی معذرت خواهی کردم. دیگر نمی‌دانم چه کار باید کرد. خسته شدم از این درگیری مدام ذهنی که چه کنم خوب برایت به نظر برسم. من خوب نیستم. اما واقعیت این است که ما آدم‌ها- همه ما- آن چه را می‌بینیم که می‌خواهیم. تو، من، همه ما. من کار دیگری از دستم بر نمی‌آید. متاسفم که آن روز دیر رسیدم. من از خانه دیر راه نیافتادم. این تنها واقعیتی است که دلم می‌خواهد بدانی. همین.

این روزها بیشترین کلمه زندگی من «نمی‌دانم» است. همراه با «می‌ترسم» اضافه.

123...68...Next »