بهترین اتفاق زندگی من است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

همه تلاش من ساخت یک سازمان افقیه، نه عمودی. من آرزومه تو آرت‌توگدر حقوق همه مساوی باشه و همه یه اندازه کار کنن. حالا هرکی یه کاری. همه تلاشم اینه که داوطلب‌ها و اینترن‌ها رو مدلی مدیریت کنم که خودشونو صاحاب پروژه بدونن و واقعا هم همینطور هست. هر کدوم یا هر چندتا کدوم دارن رو یه موضوعی کار می‌کنن.
تو دانشگاه، تو کلاس‌های فمینیستی بحث همیشه سر این بود که باید مثل دایره نشست نه اینکه یه نفر جلو باشه و بقیه بهش گوش کنن. این ایده رو من می‌خوام ببینم می‌شه تو یه سازمان اجرا کرد یا نه.
تازگی‌ها با یه موسسه‌ای آشنا شدم که تقریبا یه مدیریت اینطوری داره. همه سمت‌ها هم مشارکتی هست. یعنی دست کم دو نفر دارن باهم کار می‌کنن. اولین سازمان غیر انتفاعی بودم که من دیدم ادعا می‌کنه که دستمزد کارمنداش باید کفاف زندگی در بی‌اریا رو بده. پایه حقوقش از صد و ده هزارتا (برای سمت مدیریت پروژه) بود که برای کار سازمان‌های عیرانتفاعی حقوق خوبیه واقعا.
حالا که من خیلی مونده به اونجا برسم اما دلم می‌خواد تا جایی که می‌شه از همین الان کارها درست تقسیم بشه بین گروه. طول می‌کشه که یادبگیرم از توانایی‌های هر کدوم از این جزغله ها (واقعا بچه‌ان! بیست و یک ساله! یعنی چی آدم فقط ۲۱ سالشه؟) چطور می‌شه در کجا استفاده کرد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سیستم رو جوری درست کردن که فقرا رو تنبیه کنن به خاطر فقرشون. فقیرا هی فقیرتر می‌شن. هرچی فکر کردم یادم نیومد که آخرین باری که حسابم صفر شده بود کی بود. همیشه یه چکی که آدم یادش رفته یه دفعه نقد می‌شه یا یه چیزی پیش میاد که آدم از دستش در بره. بدبختی اینه که بانک برای اینکه حساب می‌ره زیر صفر، جریمه هم می‌کنه. الان من فقیری هستم که در یک ثانیه سی‌دلار فقیرتر شدم.
پول داشتم. از بی‌حواسی یادم رفت بریزم به حساب.
نمی‌دونم چرا این قضیه اینقدر رو اعصابم رفت. کوفتی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

خبر زیاده.
CERI منو به عنوان مدیر توسعه Development Director استخدام کرد. از اول ماه آگوست. قراره سی ساعت در هفته براشون کار کنم. (در کنار چهل ساعت کار برای ARTogether) اما خیلی خوشحالم تا حالا که هفت روز گذشته! خیلی حمایت می‌کنن از کار ARTogther و سیستم کاریشون هم خیلی ریلکس تر از اون سازمان قبلی هست. رابطه با آدم‌هایی که بهشون خدمات ارائه می‌کنیم هم خیلی مستقیم‌تر از جای قبلی هست.
یه کاری که باید بکنم برگزاری کارگاه‌های آموزشی برای کارکنان اینجاست. الان دارم یه ورک‌شاپ طراحی می‌کنم و یادم اومده که چقدر درس دادن رو دوست داشتم همیشه.

ARTogether رو یه روال فعلا منظمی افتاده. روال کار همچنان کندتر از چیزی هست که می‌خواهم اما این اتفاقات افتاده:
۱. الان یه شعبه تو زوریخ داریم. (ماشالله به شیما!)
۲. ربکا، یه دختر ۲۷ ساله که تازه از رشته علوم بین الملل فارغ التحصیل شده، و بسیار کم رو و خجالتی هم هست داره رو یه کمپین برای عضوگیری کار می‌کنه. قراره در خواست کنیم که افراد ماهی ده دلار بهمون کمک کنن اما کمک ماهانه باشه که بتونیم روش حساب کنیم.
۳. بهناز، بهارک و زف دارن برامون یه ویدئوی تبلیغاتی می‌سازن که همراه این کمپین بالایی پخش بشه. خیلی هیجان زده ام برای این کار.
۴. ماریانا، که اونم یه دختر جوون تازه فارغ التحصیل شده است،‌ داره روی درست کردن یه سری طرح درس آموزشی در خصوص مسائل پناهنده ها کار می‌کنه. قراره این بخش آموزشی رو به کارهامون اضافه کنیم و بریم مدرسه‌ها و موسسسات آموزشی با بچه‌ها حرف بزنیم.
۵. نگار داره کار می‌کنه که بخش فروش آنلاین از کارهای بچه‌هامون بتونیم به وبسایت اضافه کنیم.
۶. مایلز و ویلاسینی و جوردن دارن روی نوشتن پروپوزال‌ها و گرنت‌ها کار می‌کنن.
۷. ملیسا داره کمک می‌کنه که بتونیم یه newsletter ماهانه داشته باشیم.
۸. یاسمن داره کمک می‌کنه که بتونیم پرسشنامه تحقیقاتی از شرکت‌کننده های تو ورکشاپامون داشته باشیم. خیلی کارشو دوست دارم.
۹. دوتا پروپوزال نوشتیم برای اون دبیرستان اینترنشنال تو اوکلند. طبق معمول من خیلی امیدی به گرفتن گرنت ندارم. اما فرستادیم در هر حال.
۱۰. اولین گرنتمون رو گرفتیم! پنج هزار دلار. بیروت بودم که ایمیلش اومد و زدم زیر گریه! واقعا باورم نمی شه واسه پنج هزار دلار گریه کردم. این پنج هزار دلار رو اینطور خرج کردم: دو هزار دلارشو دادم به بچه‌های داوطلبی که در طول این یکسال کمک کرده بودن. مایلز، جولیت، کلی و کوری. هزار و دویست دلارشو گذاشتم برای کار آموزش که ماریانا داره انجام می‌ده. ششصد دلارشو گذاشتم برای کار نگار روی وبسایت و فروشگاه. ششصد دلارش رو برای تبیلغات کمپینی که قراره راه بندازیم. پونصد دلار باقی مونده رو هم فعلا گذاشتم برای دو تا کلاس تازه که ممکنه بتونیم پاییز راه بندازیم.

همچنان بورد ندارم. همچنان غریبه‌ها خیلی بیشتر و بهتر رو قول‌هاشون می‌مون تا رفیق‌ها، همچنان من آدم مارکتینگ نیستم و احتیاج به یک پارتنر کاری دارم که اینکاره باشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

خلاصه کلام اینکه I need a businesswoman cofounder! کسی پیشنهادی نداره؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من مدیر خوبی هستم اما فروشنده خوبی نیستم.
چیزی که من لازم دارم یک پارتنر هست که تجارت و بازاریابی بلد باشه. من ببشینم ایمیل‌هامو بزنم اون بره پروژه رو بفروشه!
واسه همینه که استارت آپا همه دست کم دوتا بنیان‌گذار دارن. یکی کار می‌کنه یکی می‌فروشه و من بدترین فروشنده جهانم وقتی وقت پول خواستن می‌رسه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تازگی‌ها با یه دختر خیلی جالب همسن و سال خودم دوست شدم. خیلی آدم حسابی و جالبه. خیلی هم بهم نزدیک شدیم در مدت تقریبا کمی. اما یه چیزی آزارم می‌ده. ممکنه حسم کاملا تخیلی باشه و تصورات محض. اما فکره هست. فکر می‌کنم نمی‌خواد شوهرش با ماها (یا من) خیلی نزدیک بشه یا حتی معاشرت کنه. من خیلی وقت معاشرت کم دارم، معاشرت تنها زیاد می‌کنم اما دوست دارم معاشرت‌هام جوری باشه که بتونم کنار میثم هم باشم. بسکه دلم براش همیشه تنگ می‌شه! ترجیحم اینه. اما دوست ندارم وقتی با فقط با دوستای دخترم معاشرت می‌کنم مثیم هم باشه. فضا کلا عوض می‌شه مردی قاطی فضا بشه و من حال معاشرت تنها با دوستای دخترم رو خیلی بیشتر دوست دارم. اما خب اگه پارتنر اون هم باشه در نهایت خیلی یبشتر میشه معاشرت کرد و میشه هم فقط تنها گیر آورد. نمی‌دونم. تقریبا هر برنامه رو که غیر از خودمون دوتا بودیم بهم زده. به نظرم عجیه که ماها اینقدر با هم نزدیک شدیم، اما پارتنرش رو خیلی با فاصله نگه می‌داره.
تصمیم گرفتم دفعه دیگه که دیدمش بهش بگم. حوصله فکر و خیال کردن ندارم و ترجیح می‌دونم الان بفهمم که دارم مزخرف فکر می‌کنم تا اینکه تا مدت‌ها مزخرف فکر کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من آدم‌هایی رو که بد قول هستند رو لزوما از زندگیم کنار نمی‌ذارم. اما دیگه روشون حساب نمی‌کنم. یعنی واسه چیزی که تعهد لازم داره،‌سراغشون نمی‌رم. اما کاملا می‌تونم باهاشون دوست و رفیق خیلی خوب باشم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آدم تا میاد از مودش بنویسه میره ایمیل جواب می‌ده و بعد که بر می‌گرده دیگه موده رفته. اصلا یادم رفت می‌خواستم چی بگم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قدیما های می‌شدیم وبلاگ می‌نوشتیم، الان های می‌شیم evevaltor pitch می‌نویسیم!
در سه روز گذشته به سه نفر گفتم که خاک تو سرم بریزه که در هیچ دوره‌ای زندگیم به این اندازه حوصله سربر و مزخرف نبودم. نه خبری از کسی دارم و نه خبری می‌گیرم. فقط با کسایی که حال و احوال می‌کنم که اونا سراغمو می‌گیرن. کلا هم زندگیمو خالی کردم از کسایی که وقت‌های اینجوری خورده می‌گیرن که همش اونا باید احوال بپرسن. خیلی داغون شدم از لحاظ معاشرت با دوستای قدیمی. یه بخش بزرگش هم اینه که اینقدر برای کار باید با آدم‌ها حرف بزنم (اونم با (مثلا) انرژی بالا و حال خوش که دیگه ظرف میزان معاشرت پر می‌شه. اولین بار که روزها بیشتر از نه ده ساعت بیرونم. میثم دیر میره زود میاد که حیوون‌ها خیلی تنها نمون. اگه وقتی بمونه می‌خوام بیام بغل این چهارتا. مزخرف شدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند