تصادف کردم. تصادف بد. دلمه جمع شد توی دلم. تقصیر من بود. راننده جلویی شوکه شد، اما چیزی‌اش نشد. ماشین اون گنده بود، دلمه من کوچولو و نحیف. جمع شد توی دلم. دلم کبود شده و یه ذره درد داره، اما خونریزی نداشتم. شوکش بد بود. لورکا اگه بود،‌ مرده بود. موقع رانندگی می‌شینه توی بغل من. می‌دونم نباید و خطرناکه. اما خب خودش عاشق این وقتاست و منم. می‌شینه تو بغلم و کله‌اش رو میذاره رو شونه‌هام. خب منم هلاکم. (بله می‌دونم من مادر بسیار خطرناکی هستم، ولی فعلا همینه که هست). اگه لورکا بود می‌مرد. کیسه هوای دلمه که باز شد و خورد توی سرم، فرمون هم رفت توی دلم و کمربندها هم قفل شدن. وقتی تصادف شد، فقط به خودم گفتم آخه چرا زنیکه. یه ذره حواست رو جمع کن. یه ذره.

می‌دونم که سالمم و نباید غر بزنم. بیمه‌ام فقط پول طرف مقابل رو می‌ده و بنابراین من تو این بدبختی و بی ‌پولی بی‌ماشین هم شدم. وقتی آدم بدمیاره، طبعا از همه جا بدمیآره. کاریش نمی‌شه کرد. حمیرا گفت بیا «هیل‌» ات کنم، می‌خواستم بگم تو بکش از ما بیرون، «هیل» پیش‌کش،‌اما نگفتم و به جاش تشکر کردم.

 

گاهی مچ خودمو می‌گیرم که ادای آدم‌های منطقی رو در میارم، و سعی هم می‌کنم باشم،‌ ولی بعد بر اساس دلم رفتار می‌کنم. می‌فهمم خب از نظر فیزیکی شدنی نیست، فاصله هست. چه می‌دونم طرف حرف دلشو زده. حرفش منطقا درسته و اون موقع می‌گم باشه. و می‌دونم که درسته حرفش و باید هم همون باشه و باشه‌ام از ته دل هستِ، اما بعد دلم می‌خواد که اینطور نبود. که واقعیت این نبود، که یه چیز دیگه می‌شنیدم (که اگه می‌شنیدم خودم انگ غیر منطقی بودن می‌زدم بهش) ولی بعد یه هو دلم می‌گیره و ناراحت می‌شم و می‌ریزم توی خودم. هزار بار به خودم می‌گم که باید بگی که می‌دونم حرفت منطقیه ولی دلم یه چیز دیگه می‌خواد. بخش اول رو می‌گم،‌ دومی رو می‌ریزم توی دلم.

“Dont take me wrong,
I like your body, i like you,
Although i would fuck you more if you were thiner.” He said.
“He s just honest” she thought, smiled and swallowed the pills. All of them.

«مرسی که کلمه واست مهمه.»

 

*بهتر از این چه تعریفی می‌شه از کسی کرد؟

(+)

اینجا برای کسی ساخته شده است …

کسی که هر شب وقت مسواک زدن قبل خوابش ، تازه بیدار میشود

راه میرود

و با سگش حرف میزند

خوابش را سالها پیش روی ملحفه ی هتلی جا گذاشته

همان هتلی که باران دارد

بارانی دارد

حتا چتر دارد

و همه ی مسافرانش غریبه هستند

با هم !!!

گاهی چایی میخورند و گاهی با هم میخوابند..

گاهی هم ماشین همدیگر را قرض میگیرند

ولی عاشق هم نمیشوند…

این ملحفه ها گره میخورند لای صبح با چایی و کمی شیر و صدای شیر حمام

و سمج میشوند در ذهن هم …

ولی اینجا برای کسی ساخته شده است

کسی که سقف لازم است !!!

(سال‌ها بود شعری مال من نبود. نمی‌توانستم ننویسمش).

خاطره نسازید.

از نصحیت‌های من به نوه‌های خیالی‌ام.

یه چیزی که تو خارج پیدا نمی‌شه، آدم پایه واسه نمایشنامه خونی هست. من یه چند بار سعی کردم گروه کتاب/ نمایشنامه‌خونی راه بندازم، هر بار آدما دو بار اومدن بعد تنبلی کردن. دلم آرش خوانی می‌خواد.

قرار است سه هفته نه الکل باشد، نه قهوه. لورکا را بردم که لب دریا راه برویم. نامجو زلف را می‌خواند توی گوشم و من یک دفعه دلم می‌خواست دست‌هایم را باز کنم و بگردم دور خودم. لورکا هم با من دور من می‌چرخید. حال خوبی بود. آدم‌ها لبخند می‌زدند و من تنها کسی بودم که می‌دانستم حال من چرا خوب است.

This is a mistake and I know I should not make it, but we all know I will.

knowing its a bad idea, doesnt make it any less bad.

123...68...Next »