فکر می‌کردم که اگر الان یک تصویر ببینم از تو که داری کسی را می‌بوسی، تنگ بغل کرده‌ای و داری کسی را می‌بوسی، حالم چطور می‌شود. خودم می‌دانم از کجا به این تفکر رسیدم اما نمی‌خواهم توضیح دهم. مهم این است که داشتم به این فکر می‌کردم. بعد دیدم هیچم نمی‌شود. یعنی تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که یک موقعیعت خیلی خصوصی است و من نباید آنجا باشم. همانطور که اگر x و y همدیگر را می‌بوسیدند من نباید آنجا می‌بودم. چشم‌هایم را باز کردم که مثل این بود که در اتاق را ببندم.
اگر یک روز حسم تغییر کرد و دیدم که خشم و حسادت جای تمدن* را گرفت و من همانجا توی چارچوب در ماندم و گذاشتم که اشک‌هایم جاری شود و هق هق کردم که چرا، و خواستم که جای آن آدم باشم، حتما بهت می‌گویم.

*می‌دانی که هیچ اعتقادی به این مدل تمدن ندارم منِ تمامیت‌خواه وقتی که عاشق می‌شوم.

دلمه

چند روزی بودم شرق مملکت. امروز برگشتم. وقتی نبودم، از طرف شرکت بیمه آمدند و دلمه را بردند. خوشحالم که دیدنش را ندیدم. چقدر من دلمه را دوست داشتم. چقدر عزیز دلم بود. می‌دانم که فدای سرم و خودم سالم هستم و مال دنیا می‌آید و می‌رود و از این حرف‌ها. تصادف می‌توانست بدتر باشد. می‌توانست لورکا توی ماشین باشد و هزار اگر دیگر. اما دلمه را آخر شکل خودم کردم. لهش کردم. ماشین‌ها شکل صاحب‌هایشان هستند. من دلمه را له کردم و یک روزی که نبودم آمدند بردنش. مرسی برای این چهار پنج سال. مرسی برای همه صبوری‌هایی که با من کردی. همه گریه‌هایم، همه آهنگ‌ها، همه جاده‌ها. هیچ ماشینی دیگر تو نمی‌شود. ببخشید که تو را شکل خودم کردم.

Screen Shot 2014-10-23 at 8.03.45 PM

نمی‌دانم چرا باید از من بپرسید، اما اگر بپرسید می‌گویم که حالا عاشق هم شدید شدید. پیش می‌آید. منتها حواستان به دردش باشد. نه که به درد، به خوش آمدنتان از این درد. خوش آمدن از درد عاشقی بدترین مرض‌هاست. یک آزاری هست که آدم تا بفهمد که اصلا چیست، آنچنان گرفتار مرفینش می‌شود که راهش فقط مرگ است. فردا نگو که نگفت.

درد کمر چند روز است امانم را بریده. انتهای ستون فقرات. پایین پایین. خودم فکر می‌کنم یا سرکار چیز سنگین بلند کردم یا اینکه موقع کشتی و بازی با این توله سگ یک بلایی سرم آمده. (گفته بودم که تبدیل به یک خرس شده است؟) صبح خانم حمیرا قهوه به دست به به و چه چه کنان آمد روی ایوان خانه ام. گفت چطوری. گفتم اینجای کمرم درد می‌کند. گفت اگر تو هم به این چیزهایی که من اعتقاد داشتم داشتی (همین انرژی و این صحبت‌ها) می‌دانستی که این درد به خاطر عدم اطمینان مالی و عدم اطمینان عاطفی است. تو الان مثل یک درخت هستی که چون ساپورت نداری کمرت درد گرفته است.
فرضیه تازه من این است که این رمال‌ها در واقع هکرهای خوبی هستند. الان لابد از وضع حساب مالی و ایمیل‌های من خبر دارد که اینطور وضع زندگی‌ام را به قشنگی گذاشت کف دستم!
حالا به جای مسکن باید بگردم دنبال ساپورت!

دیت من می‌شی و کوفت. دیت من می‌شی و مرض. دیت من می‌شی و زهر عقرب سیاه.

کبکی که راه رفتنش را فانتزی کرد

۱. گفتم این حرف‌ها را به انگلیسی هم می‌توانی بگویی؟ اصلا عین همین حرف‌ها را ترجمه کن و به انگلیسی بگو. ببین می‌توانی بگویی. چیزی نگفت. یعنی گفت که نه. نمی‌توانم بگویم. گفتم من هم نمی‌توانم بگویم. وزن «دوستت دارم» و « آی لاو یو» برای من یکی نیست. انگلیسی‌اش خیلی بار سنگین‌تری دارد. من ممکن است در انگلیسی «آی لایک یو» باشم، یا « آی کنت استاپ تینکینگ ابوت یو» اما مطمئنن در انگلیسی تو را عشقم «مای لاو» صدا نمی‌کنم. یعنی همانطور که حالا وزن برایم به پوند است و نمی‌دانم کیلومتر چقدر است و سانتیمتر را باید به اینچ تبدیل کنم و قدم پنج پنج است، عشق هم «لاو» شده است.

۲. زبان این روزها دوباره دغدغه من شده. به انگلیسی فکر کردن و به فارسی حرف زدن. بعد مغلمه‌ای که این وسط بوجود می‌آید از آدم‌هایی که زبان زندگی روزمره‌شان انگلیسی است، فکر کردنشان، کار کردنشان، منطقشان، نحوه فکر کردنشان، نوع نگاه کردن به روابط، مراحل روابط، همه این‌ها انگلیسی است، اما دلشان قربان صدقه رفتن فارسی می‌خواهد. بعد در فارسی کلمات عاشقانه آن وزن منطقی و مرحله به مرحله زبان انگلیسی را ندارد انگار. در انگلیسی آدم اول «ایت ایز فان تو هنگ اوت ویت یو» است، بعد یک شب موقع سکس می‌شود «آی لایک یو» بعد یک روز یکی به آن یکی می‌گوید «آی میس یو» بعدترش می‌آید می‌گوید «فلانی، آی کنت استاپ تینکینگ ابوت یو» بعد می‌آید می‌گوید «دمن فلانی، واتس رانگ ویت می» بعد هی با هم حرف می‌زنند بعد چه می‌دانم یک روز در یک باغ و بستان دست هم را که گرفته اند که به به چقدر هوا خوب است یکی به آن یکی می‌گوید «آی لاو یو!» بعد آن یکی هول می‌شود یا نمی شود یا می‌گوید «آی لاو یو تو» و بعد هی زبان توی دهان هم می‌کنند و حالا دیگر «کیس‌»شان بار عاشقانه دارد. یا یکی‌شان می‌گوید «آی ام نات در یت» و بعد حالا بقیه داستان یک جوری پیش می‌رود. حداقل این پروسه ذهنی من است وقتی با کسی که رابطه‌ام انگلیسی است، دارم. اگر یک نفری فردای روزی که به من گفته « یو آر فان» بیاید به من بگوید «آی لاو یو» مثلا احتمالا از شدت ترس یک بلایی سر خودم بیاورم و فکر کنم طرف دیوانه‌ای است و یحتمل مرا می‌کشد. وزنش زیاد است. زمان لازم دارد. زمان زیاد لازم دارد.

۳. این است که فکر می‌کنم فارسی حرف زدن شده راه در رو. برای مای که حالا زبانمان و مقیاس‌های زبانمان جایگزین شده است. یک جوری که می‌دانیم انگار این زبان عقل و منطق ما نیست. فردا اگر دعوایمان شود شانه‌هایمان را بالا بیاندازیم و بگویم که خب من هیچ وقت نگفتم که « آی لاو یو» و این جوری بار مسئولیت (اذیت شدن و اذیت کردن طرف) کم‌تر شود. همین الان اگر بخواهیم این چت عاشقانه را به انگلیسی ادامه دهیم یک دفعه آنچنان ترس قالب می‌شود که کلام می‌شود یک لاس سبک.

۴. نمی‌دانم در جایی که زندگی روزمره به انگلیسی در جریان است، معاشرین آدم، جریان فکرش، کارش، آنچه که دور و اطرافش می‌گذرد به انگلیسی است چقدر این عاشقانه فارسی می‌تواند واقعی باشد. می‌گوید درست است که ما این حرف‌‌ها را به فارسی می‌زنیم، اما به هر ننه قمری که نمی‌زنیم. می‌گویم درست است، اما این چیزی از دغدغه من برای «واقعی نبودن» این چیزی که دارد در یک حباب انگلیسی به فارسی اتفاق می‌افتد کم نمی‌کند. گفتم فقط دلم می‌خواهد این آگاهی وجود داشته باشد که ما داریم از یک واقعیت فرار می‌کنیم. شاید باید فارسی عاشق شد، انگلیسی فارغ. که دردش کم‌تر باشد.

مثل همیشه، من از جاده یک برگشته‌ام، جاده یک از من برنمی‌گردد.
photo (35)

فکر کنم اسم مرضم را بگذارم «ارضای با انتظار» که اختصار «ارضای با خودآزاری انتظاری بیهوده» است. نه مثل آن مومنی که ایمان دارد موعودش یک روز می‌آید که آن بی‌خدایی که می‌داند موعودی در کار نیست و باز هم دلش می‌خواهد که هر هفته برود مسجد و قرآن روی سرش بگذارد و صبح هم دست خالی برگردد خانه و قبل از رفتنش هم می‌داند که موعود مرده و هر شب که از مسجد بر می‌گردد یک سال پیرتر می‌شود. انتظار یک آدم بی‌خدا دردناک است. امان از وقتی که آدم به این درد معتاد شود. اعتیاد به درد می‌دانستید که سخت‌ترین نوع اعتیاد است و اغلب غیرقابل ترک؟

Requiem for a Dream

“Harry: I always thought you were the most beautiful girl I have ever seen.
Marion: Really?
Harry: Ever since I first saw you.
Marion: That’s nice Harry. That makes me feel really good. you know other people have told me that before and it was meaningless.
Harry: Why? Because you thought they were pulling your leg?
Marion: No, no, not like that. I mean. I don’t know. I don’t know or even care if they were. Just from them it was… just meaningless, you know? When you say it, I hear it. I really hear it.”

شده‌ام یک «خانه‌زی» به تمام معنا. نمی‌دانم اثرات روستانشینی است یا بی‌پولی یا هر دو. تازگی‌ها هم بی‌ماشینی لابد. اما تازه نیست. دی‌سی که بودم هم همین بود. رفته بودم یک منطقه پر از بار و رستوران خانه پیدا کرده بودم اما سر و تهم توی خانه بود. چپ و راست هم مهمانی می‌دادم به جای اینکه بروم بیرون. اینجا بدتر هم شده. حوصله بار رفتن ندارم. حوصله غذای بیرون ندارم. چه کاری است آدم انتخاب موزیکش دست خودش نباشد، نتواند پایش را دراز کند و هر وقت خواست کف زمین ولو شود؟ اثرات سن است شاید. موزیک بلند هم روی اعصاب است. این دیگر حتما اثر سن است. لورکا هم هست. الان دارم با صدای بلند خودم را تحلیل می‌کنم. حوصله دوست تازه ساختن هم ندارم. هر چه ساختم گذاشتند رفتند. باز هم می‌روند. اصلن پر از غرم. دارم با صدای بلند غر می‌زنم چون فکر می‌کنم ننوشتن ننوشتن بیشتر می‌آورد.
افتاده‌ام به کتاب خریدن و کتاب خواندن. تمام کمبودهای خریدم را با کتاب خریدن جبران می‌کنم. نفرتم از کامپیوتر و هر چه مربوط به آن است روز به روز بیشتر می‌شود. اگر وبلاگ نبود این کامپیوتر را هم نداشتم. سریال هم حتی نمی‌بینم. البته کله‌ام که کم توی موبایلم نیست. (و این روزها که تمام وقت است.)
حالا آمده ام سفر. دوست‌هایم می‌گویند خب برویم فلان جا را ببینیم فلان رستوران فلان غذا فلان بار، می‌گویم برایتان لوبیا پلو درست می‌کنم. بشینیم توی خانه. می‌گویم می روم پنیر و آبجویتان را می‌خرم که از خانه بیرون نرویم. یک تشک انداخته‌ام توی هال و کونم را چسبانده‌ام به آن. لورکا توپش را می‌آورد ور دل من که برایش بندازم.
دو سال پیش هم آمده بودم پورتلند. چقدر من پورتلند را دوست دارم.

123...68...Next »