65805_10150110141029808_7532302_n

ننه زیبا هم رفت.

پیرمرد هم تنها شده. آلزایمر گرفته و تنها شده. اون هم میره و من اونم نمی‌بینم. همونطور که اون یکی پیرمرده رو ندیدیم و رفت.

شما که یکی هست «پشتتون» هست، هیچ می‌دانید چقدر چقدر چقدر خوش‌شانسید؟ شماها که یکی هست اگه بخواهید کار تازه‌ای تجربه کنید، تصمیم تازه‌ای بگیرید، اصلا هر کار ریسک‌داری بکنید و یک نفر هست که بدانید «هست»، و در هر حالی هست، می‌دانید چقدر چقدر جقدر خوش‌شانسید؟ بدانید مادرتان، پدرتان، پارتنرتان، شوهرتان، زن‌تان، بچه‌تان، دوست‌تان، یک نفر هست که واقعا «هست» و شما می‌توانید بروید به او بگوید که من می‌خواهم این کار را بکنم و می خواهم که این کار بشود و تلاشم را می‌کنم که بشود، اما مثل هر کار دیگری ریسک دارد و آن آدم که «هست» به شما بگوید باشد. برو. من هستم. بگوید نگران کرایه خانه نباش. نگران غذای بچه نباش، نگران قسط و قبض نباش و من «هستم» و برای تو «هستم». شما می‌دانید چقدر چقدر چقدر خوش‌شانسید؟
اگر اینقدر خوش‌شانسید، از این موقعیت استفاده کنید. اگر نکنید، خیلی خیلی خیلی خرید.

مست نشسته بودیم بغل هم و داشتیم «نایت آن ارت» جیم جارموش را می‌دیدیم. (برای بار چند هزارم؟). یک دفعه قاطی کردم. یک دفعه فکر کردم من اینجا چکار می‌کنم. یک دفعه فکر کردم من از کی اینقدر آدم زمین شده‌ام که بمانم یک جا و از کی تا به حال کوله پشتی من اینقدر خاک خورده مانده؟ فکر کردم چرا گیر کردم چرا نمی‌توانم بکنم و دوباره بزنم به جاده و هوا و بزنم بیرون از این مملکت. فکر کردم گرفتار قسط شده‌ام. که همه اش از آن فراری بودم. گرفتار واقعیت پس دادن وام دانشگاه شده‌ام. فکر کردم که گرفتار مادری شده‌ام. فکر کردم پیر شده‌ام. یعنی فکر که نه. همه اینها را دیدم. گفتم اگر من بروم یک مدت سفر، تو مواظب لورکا هستی؟ گفت آره جانم. هستم. گفتم من باید بروم. من دارم اینجا خفه می‌شوم. خواستم بگویم این زندگی زندگی من نیست…اما نگفتم. مست بودم اما می‌فهمیدم که این حرف حرف من نیست. این زندگی خود زندگی من است. مست بودم اما می‌فهمیدم که باز هم کم آورده‌ام. فکر کردم که اگر بروم، برای فرار است. فرار از تصمیماتی است که در دهه بیست زندگی گرفتم و حالا نرسیده به نیمه سی تویشان مانده‌ام و فکر می‌کنم کولی‌بازی (بلی. از لغت بازی دارم به درستی استفاده می‌کنم) راه فرار است. در صورتیکه نیست. مگر اینکه بخواهم بروم و دیگر برنگردم. اگر بخواهم در این مملکت بمانم، این‌ها هست. قسط هست، کرایه خانه هست. هزار چیز دیگر تکراری که هم شما از شندیدن خسته شدید هم من هم هست. مگر اینکه بکنم و بروم. برای همیشه. دوباره مهاجرت کنم. اما این گزینه من نیست. من هر جا که بروم می‌خواهم وقتی پدر و مادرم پیر شدند کنار آنها باشم. آنها توی این مملکت هستند. بله. می‌دانم خیلی خوش‌شانسم و خیلی‌ها این شانس را ندارند. اما من دارم و از بابتش خوش‌حالم. خوش‌حالم یک جایی هستم که وسط هفته هم اگر دلم خواست می‌توانم سوار همین ماشین – که توی قسطش مانده‌ام- بشوم و بروم یک سر بهشان بزنم و برگردم.آنها دیگر مهاجرت نمی‌کنند. حالا اینجا خانه آنهاست. خانه راحتی هم برایشان هست. اصلا من این مملکت را دوست دارم. من این مملکت را با آنکه ریپورت سی آی آی از شکنجه امروز در آمد و پلیس‌های سفید هنوز سیاها را می‌کشند و هزار کوفت دیگرش، باز هم دوست دارم. این تکلیف من است. من اگر الان دوباره کوله پشت بندازم و بروم دارم فرار می‌کنم. و سفر فقط باید برای سفر باشد. نه برای هیچ چیز دیگر.
من همین جا می‌مانم و اوضاع بهتر می‌شود. اوضاع چاره ای ندارد مگر اینکه بهتر شود. این را روزی هزار بار به خودم می‌گویم. تا بهتر شود. بهتر می‌شود. بهتر می‌شود.

هشدار: این نوشته ممکن است پر از عبارات «دخترا شیرن مثل شمشیرن» یا بالعکس باشد. هنوز ننوشتمش پس نمی‌دانم. اول فکر کردم یک جور بدون جنسیت بنویسمش، اما خب چکار کنم. جنسیت تویش هست!

من از آن دخترهایی بودم که همیشه «دوست» بودم نه «دوست دختر». این حرف مال راهنمایی و دبیرستان است. زمان‌های ماقبل تاریخ. خودم را که روانکاوی می‌کنیم هزار و یک دلیل برای رفتار «پسرانه» آن زمانم می‌توانم پیدا کنم. مهم‌ترینش شاید این بود که توی آن شهرستانی که من بزرگ شدم کارهایی را که من می خواستم بکنم فقط پسرها می‌توانستند بکنند. حالا هر چقدر هم که خانواده من روشنفکر و آزاد بودند، بازهم ادا و اطوارهای من زیاد بود. «ما که می‌دانیم تو مشکلی نداری، اما حوصله حرف مردم را هم نداریم» احتمالا از تکراری‌ترین جملات تاریخ زندگانی خیلی از ماهاست. حالا حرفم این نیست. من دوست بودم و نه دوست-دختر. دوست‌های دخترم، اما دوست-دخترهای همین‌ها بودند که من با آنها دوست بودم. (این جمله عمیق است و احتیاج به چند باره خوانی دارد.) بعد تا تقی به توقی می‌خورد و این‌ها با هم بهم می‌زدند، این دوست‌های دخترم با من هم بهم می‌زدند. من بهترین دوست تمام دوران ابتدایی و راهنمایی‌ام را سر این جریان از دست دادم و داغش برایم هنوز و بعد از هجده سال هنوز تازه است. باور کنید هست.

اینجاست که نوشته جنسیت میاید توش. یا شاید من چون هیچ وقت مرد نبودم نمی‌دانم برعکس جریان هم وجود دارد یا نه. خلاصه کلام اینکه من همیشه حرص می‌خوردم/ ناراحت می‌شدم/ اذیت می‌شدم…که زن‌ها دوستیشان را سر مردی بهم بزنند. (حالا به هر دلیلی). همیشه هم آن زنی بودم که با من بهم می‌خورد. من هم که مثل لاک پشت یک استراتژی در زندگی دارم. کله‌ام را می‌کنم توی لاک و خودم را حذف می‌کنم.

حالا اما- فکر کنم برای اولین بار، مگر اینکه ناخواسته کسی را ناراحت کرده باشم و خودم خبر نداشته باشم- من متهم ردیف اول این جریانم که به رفاقتم با «مردی» که به دوستم (زنی که برایم عزیز است) بی‌احترامی کرده (اگر قبول کرده باشیم که کرده) ادامه می‌دهم. و دوستم به من گفته که برایم متاسف است که «با همه ادعاهایم در خصوص حق و حقوق زنان» دارم هنوز با آن «مرد» حرف می‌زنم. حالا من برای اولین بار می‌بینم که جریان اصلا اینقدری که من فکر می‌کردم (و شاکی بودم و برایش بالای منبر می‌رفتم) سیاه و سفید نیست. من فکر می‌کنم آن دوست مشترک (آقای مورد بحث) خیلی بهتر می‌توانست جریان (ی را که باعث ناراحتی دوستم شد) را مدیریت کند. اما نکرد. بعد برای اشتباهش عذر خواهی کرد و دلایلی که به من گفت برای من قانع کننده بود. برای دوستم ظاهرا نبود و حالا دوستم از دست من شاکی است.

حالا من دارم فکر می‌کنم که شاید این جریان اصلا ربطی به جنسیت و مرد و زن بودن هم نداشته باشد. واقعیت امر این است که در تصویر بزرگتری که من دارم (در رابطه ام با این دوست مرد) اصلا جایی برای آن دوست شاکی ام نیست. (همانطور که همه ما در خیلی از تصویرهای کلی افرادی که با آنها در ارتباطیم جایی نداریم، مگر اینکه عضو خانواده یا شریک زندگی هم باشیم.) یعنی ناراحتی این دوست از آن جریان خاص، آنقدری برای من وزن ندارد که به خاطرش تصمیمات دیگرم را عوض کنم. نه اینکه دوستی ام با او وزنی نداشته باشد، که دارد و برایم عزیز است، اما از نظر منطقی به نظرم حرفش -در این مورد خاص- درست نیست. ربطی هم به «مسائل زنان» و «سو استفاده مردان» ندارد و «همه حرف‌های ما فقط ادا هست» ندارد.

اینها را دارم با صدای بلند می‌نویسم که افکار خودم را جمع و جور کرده باشم. البته آدم در وبلاگ خودش متهم و وکیل و قاضی و دادستان همه را با هم هست و هر چه بخواهد می‌گوید و شاید من اینها را می‌گویم چون دلم می‌خواهد اینطور باشد و اگر یکی از بیرون کل داستان را ببیند فکر کند که من آدم عوضی هستم و جریان مثل همان دوران دبیرستان و همان داستان است. نمی‌دانم.

آشپزی حالم را خوب می‌کند. فقط اگر یک جوری بود که من آشپزی می‌کردم بعد آشپزخانه خود به خود تمیز می‌شد، آن وقت همه به رستگاری می‌رسیدیم.

ع راست می‌گفت. بعضی‌ها آدم دونفره نیستند. یعنی هر کاری کنید نفر دوم یک جوری وصله زاید است. با هیچ چسبی نمی‌شود کسی را بهشان چسباند. تنهایند. باید تنها بمانند. خوب یا بدش مهم نیست، همین هست که هستند. راست می‌گفت. تو آدم تک نفره‌ای هستی. اما راستش چیزی که من نمی‌دانم این است که خود من این وسط تکلیفم چیست؟ آیا من آدم تک نفره‌ای ام یا می‌توانم دوتا شوم؟
به این سوال فکر نمی‌کنم. می‌ترسم جوابش را به خودم بدهم.

گفتم انگار مسابقه داری با من. انگار همه اش حواست است که نکند «کم بیاوری». نکند حرف تو درست نباشد یا حتی نکند من بفهمم زیاد دوستم داری. گفتم شاید خیال می‌کنم، شاید ترس‌های خود من است، اما من با تو – با هیچ کس- مسابقه ندارم. اصلا همه جایزه‌های جهان مال تو. من اگر حرف می‌زنم یا اگر بحث می‌کنم بیشتر برای این است که ذهن خودم مرتب شود وگرنه تو همیشه بهتر. تو همیشه برنده. بعد خندیدم و گفتم این مخاطب تو خسته است! همان اول خط خوابید.

شب‌ها برایم «فارست گامپ» می‌خواند. ترجمه فارسی‌اش را. آنقدر می‌خواند تا من بخوابم. البته می‌دانیم که خواباندن یک آدم نارکلوپتیک خسته که از زور کمردرد با مسکن زندگی می‌کند خیلی کار سختی نیست، اما خب ما داستان را اینطور تعریف می‌کنیم که آنقدر می‌خواند که من بخوابم. یادم نمی‌آید آخرین باری که کسی برایم کتاب خواند کی بود. یعنی یادم می‌آید. آدمی بود که خیلی مرا دوست داشت و این داستان‌ها همیشه یک طرفه است. آدم می‌داند که دیگر هیچ وقت هیچ کس مثل آن آدم، پرستش نخواهد کرد و بعد می‌زند همه چی را خراب می‌کند. یعنی من کردم. بگذریم. داستان قدیمی است.
«فارست گامپ» حالا برای من صدای خنده‌هایش است که می‌پیچد توی خانه. نمی‌دانم لبخندهایم مال خل‌بازی‌های خود فارست است، یا خنده‌هایش. مهم هم نیست. مهم این است که آدم که از زور کمردرد فقط می‌خواهد گریه کند، با لبخند بخوابد.
خب مقدمه بس است. من گیجم. (البته خسته، مریض، بی‌پول، دزدزده، داغون، و خیلی چیزهای دیگر هم هستم، اما آنها فعلا محل بحث امشب ما نیستند.) من گیجم و نمی‌دانم گیجی‌ام را به کجا ببرم. یک چیزی بود/ هست که مثلا ادیبانه‌اش می‌شود باتلاق یا مرداب یا منجلاب حتی اگر بخواهم خیلی بار درامای داستان را زیاد کنم (ولی خدایش منجلاب نبود) که من تویش بودم/ هستم. می‌دانیم که اینها فقط در کله من هستند و به صورت متافور استفاده می‌شوند وگرنه آدم در مرداب اگر زندگی کند سیاتیک می‌گیرد. اصلا اصل این نوشته هم گیج است. من نمی‌خواهم طنز بنویسم. حتی نمی‌خواهم سارکستیک بنویسم اما خود به خود می‌رود آن طرف.
حالا من باید از این چیزی که گفتم و نمی‌دانم چیست بیایم بیرون. بایدش هم برای این است که خسته شدم. بایدش هم برای این است که دلم یک چیزهایی را می‌خواهد که در مقایسه با آن دردی که می‌کشم (درد کمر نه) لوس و سطحی اند. اصلا دلم می‌خواهد یکی برایم فارست گامپ بخواند و بخواهد که بخواند. نه اینکه من بخواهم و او بخواند. دلم می‌خواهد یک نفر بگوید دورت بگردم که کمرت اینطور شده. حالا اگر نگشت هم نگشت، ولی دلم می‌خواهد بشنوم که می‌خواهد بگردد. دلم می‌خواهد یک نفر بگوید به درک که شکمت گنده شده. اصلا زن سی و سه ساله باید شکمش گنده باشد! همین چیزهای لوس. همین چیزها که توی کتاب‌ها در شرح داغ عاشقی ننوشته‌اند.

نوشتن این پست سه روز پیش شروع شد. هنوز درفت است. من از درفت خسته شده‌ام. این پست ته ندارد. سر هم ندارد. وقتی زندگی نویسنده این‌ها را- یعنی سر را و ته را – ندارد، چرا باید پست‌هایش داشته باشد. اصلا از این پست «موو آن» کنیم. بس است.

-فارست گامپ را برده‌اند به بیمارستان روانی، چون مدال کنگره را که به خاطر جنگ ویتنام بهش داده بودند زد توی سر یکی از کارمندان سنا.

همه آرزوهای جهان قبلا به فروش رفته‌اند.

یک بلاگر آنقدر ننوشت که مرد.

123...68...Next »