حالا باید برایت بنویسم که چرا نمی‌شود و ما چرا دیگر نباید همدیگر را ببینیم. اما تا وقتی من یک لیوان شراب بریزم و صبر کنم که سرم گرم شود و برایت با دلیل و منطق کوبنده‌ام توضیح دهم که چرا این جور چیزا به دردسرشان نمی‌ارزد و دل آدم غلط می‌کند اگر تند بزند و چه معنی دارد آدم با کله خودش را بندازد توی دردسر و مگر همین زندگی روزمره مسطح چه ایرادی دارد و همه اینها راه رفته است و حالا دیگر ما بزرگ شده‌ایم و آخر همه این‌ها را دیده‌ایم و می‌دانیم که آخرش سنگ است و … تا وقتی من اینها را بنویسم بیا مرا جا بده توی بغلت که دلم هوای دست‌هایت را دارد.

هنوز بی‌ماشینم. ماشین سحر دستم بود و روشنش کردم و رفت روی آهنگ «جان من است او»ی نامجو. یاد رانندگی‌های طولانی زمان سنتاباربارا افتادم. یاد شش‌ساعت های این آهنگ روی ریپیت. یاد دیوانگی‌های آن وقت‌ها. کیفیتی از دیوانگی بود که بعید بدانم هرگز تکرار شود. با آن کیفیت عمیق و آرام و تنهایش. شش ساعت می‌خواند «جان من است او» و من همه شش ساعت را می‌دیدم که جان من است او. می‌دانم نباید غم کمرنگ شدنش را بخورم. واقعیت حالا در زندگی من خیلی قوی‌تر از هر حس دیگری است. کمرنگی هم بخشی از زندگی است. هر چقدر که آدم دلش بسوزد، نخواهد، بجنگد، باز بخشی از زندگی است. می‌دانم نباید غم کمرنگی‌اش را بخورم. می‌دانم باید خوشحال باشم که آن کیفیت از خواستن کسی را تجربه کرده ام. از کسی که هیچ وقت نبود. وجود نداشت. جانی که بود و خودش جان نداشت. جانی که تصویر بود، تصور بود. دیوانگی که فقط خودم می‌فهمیدم دارد با من چه می‌کند. چه کرد. ویران کرد. رویا را کشت، تصویر را کشت، خودش را کشت.

این هفته می‌روم جاده. جاده یک. بازهم جاده یک.

من آدم مبارزه با فاصله نیستم. می‌دانم می‌بازم. می‌دانم زورش بیشتر است. می‌دانم یک فوت کند به همه «ای‌ کاش الان اینجا بودی» و «جایت چقدر خالی‌ هست»ها، کار تمام است. نمی‌دانم آن اسفندی خیال‌باف کی به اینجا رسید که خودش واقعیت را فرو می‌کند توی چشمش که نیست. وقتی نیست، یعنی نیست. چشم‌ بستن کسی را کنار آدم ظاهر نمی‌کند. عکس فقط آدم را دیوانه‌تر می‌کند و آرامشی در کار نخواهد بود وقتی نیست. انگار یک زمانی بود آدم نای جنگیدن با فاصله را داشت. با جغرافیا، با ساعت. بعد هی پیرتر و پیرتر شد. همان آدم. حالا از کنار فاصله رد می‌شود. تعظیم می‌کند و می‌گوید خواهش می‌کنم. شما بفرمایید.شما دستور دهید. هر چه شما بگویید. بعد چشم‌هایش را می‌بندد. به خودش ناسزا می‌گوید و راهش را می‌کشد و باز هم تنها راه می‌رود.

“چاله زمین” اسم یک روستا در قائمشهر نیست، “چاله زمین” یک مفهومه. مفهمومى که منو زندگى میکنه. من یک روز “چاله زمین” میشم.

Why everybody i like has to be an asshole?

image

یکی نوشته بود آدما رو پیشونی‌شون بلواسنج ندارن که بشه فهمید چقدر آشوب دلشون زیاده، حالا منم می‌گم آدما رو پیشونیشون رابطه سنج هم ندارن که بدونن شکل رابطه دوتا آدم چطوره. دیشب تاحالا فک من به زمین گیر کرده بسکه احساس می‌کنم چقدر میزان عوضی بودن آدما رو دست کم گرفتم. چقدر میزان عوضی بودن آدما رو کم گرفتم. خریت و حماقت من سرجای خودش ( که هیچی رو نمی‌فهمم و فکر می‌کنم اگه آدما چیزی اذیتشون کنه در موردش حرف می‌زنن) هی به خودم می‌گم خب بابا لامصبا چرا همه چی رو قائم می‌کنید. چرا نمیایید مثل آدم نمی‌گید که جریان چیه و هفته‌ها میریزید تو دل خودتون و اجازه می‌دید عوضی‌ها به عوضی‌بازیشون ادامه بدن. سر فرصت که خشمم کمتر شد می‌نویسم که حتی اگه حماقت حد داشته باشه، عوضی بودن نداره.

* خوشحالم که یه آدم‌هایی هستند که میان به آدم می‌گن فلانی، فلان برداشتت، فلان عملت، فلان حرفت اشتباه بوده. حداقل آدم می‌دونه با آدم بالغ طرفه، می‌تونه حرف بزنه در موردش.فوقش همدیگه رو راضی نمی‌کنن دیگه. (ماچ بهشون از همین تریبون)

رفتم مهمونی (حالا یه مهمونی رفتم خفه‌اتون می‌کنم سال‌ها). بعد یارو می‌گه عکسای لورکا رو می‌بینم تو اینستاگرام. منم اسم بچه‌ام میاد همچی ذوب می‌شم می‌رم تو چمن. قربون صدقه می‌رم، وضع داغونی. بعد یهو برگشته می‌گه تو داری کمبودهای اصلی زندگیت رو با وجود لورکا می‌پوشونی. تو عشق لازم داری تو زندگیت. نباید با سگ خودتو گول بزنی! منم یه همچی گردنم رو کج کردم (اونایی که منو می‌شناسن می‌دونن چه حالتیه) بهش گفتم الان روانکاوی کردی منو؟ الان دانشمندی؟ الان به مشکلات زندگی من پی‌بردی؟ الان می‌خوای چی؟ گفت نه دیگه. راست می‌گم. می‌گم منم می‌دونم راست می‌گی مرد حسابی. اما خب ادم دودوتا چارتا می‌کنه انتخاب می‌کنه. ای قربونش برم من. (البته که با لورکام)

یکشنه‌است و من سر کارم. هوا ابریه. مدیر اینجا (نه صاحبش) تا حالا پنج دفعه گفته که صاحب مغازه تا عصر نمیاد چون دومین تولد نوه یک ساله‌اش هست. نمی‌دونم چرا اینو با غیظ می‌گه. خیلی آقای جالبیه. هم سن و سال بابامه اما به طرز غریبی احتیاج به توجه صاحب مغازه داره. یعنی قشنگ قهر می‌کنه مثل بچه‌ها. اون سری یه کمپین آنلاین درست کردم. بعد صاب مغازه ازم تکستی تشکر کرد، منم نوشتم که کار مشترک من و استیو (همین آقاهه)‌بود. البته نبود، اما من فکر کردم باید تعارف کنم. بعد ریسم گفت که من که می‌دونم کار تو بوده اما ای ول که گفتی استیو هم بوده (حالا یه چیزی تو این مایه‌ها مثلا). بعد من با خنده تکست رو به استیو نشون دادم! آقا الم شنگه به پا شد ظاهرا بعدش. بعد من روحم بی‌خبر هفته بعد اومدم دیدم کلی طفلک صاحبمون نشسته بهش توجه کرده! اینم از بساط روز یکشنبه ما. من دارم عکاسی می‌کنم واسه وب‌سایت سمساریمون.

از اون یکشنبه ابری‌هاست که آدم باس قورمه سبزی با پیاز و ماست بخوره و بعد تخت بگیره بخوابه. مرگ بر کار.

123...68...Next »