ترامپ انتخاب شده.
شب انتخابات دوستام اینجا بودن. وسط گریه دو سه نفر، من اینقدر نوشیدم که از حال رفتم. فردا صبحش که ساعت پنج از خواب بیدار شدم برای کار، انگار دوباره چماق خورد تو سرم. اینقدر غمگین بودم- و هستم- که انگار عزیزم مرده. غمم قشنگ مثل غم از دست دادن یه عزیزه. همه حرفم اینه که چطور هیچکس اینو ندید. میم تا لحظه آخر، تا وقتی نتیجه نورت کارولینا اومد، می‌گفت که نگران نباش. منم ساده گوش کردم و نگران نبودم. البته خب اگه نگران بودم چه فرقی داشت؟ آماده میشدم؟ عصر رفتم با چند نفر دوباره نوشیدم. احتمالا تا چهار سال دیگه الکلی خواهم شد. غم تمام نمیشه. اول غم بود و بعد دیدن آمار، خشمگینم کرد. اینکه ۵۳ درصد زنان سفید پوست این مملکت، به این نژادپرست زن‌ستیز بیگانه‌هراس رای دادن عددی نیست که به سادگی از یاد من بره.
الان دو روزه که دارم فکر می‌کنم چیکار میشه کرد. احساس می‌کنم این خشم رو،‌این غم رو باید برد یه جای دیگه. هیچ وقت تو آمریکا فکر نکرده بودم وارد سیاست در سطح محلی بشم اما الان این فکری هست که می‌کنم. اما اول از همه می‌خوام خشمگین و غمگین بمونم.

معشوق بودن، مثل فوتبال بازی‌کردن است. الان خدمتتان عرض می‌کنم. مثلا ممکن است شما عاشق فوتبال باشید. تمام تاریخ و قوانینش را هم از بر بدانید. همه عمرتان هم فوتبال‌ نگاه کرده باشید. اما آیا این دلیل می‌شود فوتبالیست خوبی هم باشید؟ احتمالا نه. فوتبال خوب بازی کردن تمرین می‌خواهد. شما نمی‌توانید همه عمرتان فقط فوتبال ببینید و یک دفعه در دهه چندم زندگی بزند به سرتان که فوتبال هم بازی کنید و یک دفعه بازیکن خوبی هم از آب در بیایید. البته ان‌شالله که بشود و همه شما خوشتان بیاید هم بقیه، منتها درصدش کم است. همین طور است معشوق خوب بودن. آدم باید از یک سن و سالگی با آزمون و خطا و بازی کردن و زخم شدن و گل خوردن و هزار جور دیگر یاد بگیرد که چطور معشوق خوبی باشد. شما شانس بیاورید آن کسی نباشید که قرار است با شما تازه بفهمند تاچ داون کدام است.

کیانا زنگ زده و بعد از یک مقداری مقدمه چینی می‌گوید که ببین یک گسستی وجود دارد بین این آدمی که تو هستی و آدمی که تو را در واقعیت می‌شناسم و می‌بینم و با تو حرف می‌زنی با این آدمی که عکس‌هایت نشان می‌دهند. کیانا «ارائه شناسی‌» می‌خواند. بنابراین احتمالا سر و ته حرفش را می‌فهمد. اول گفتم تو از من انتظار عکس خوب داری من هم عکاس خیلی متوسطی هستم. عکس خوب را هم واقعا نمی‌شناسم. به قیافه ام می‌خورد بشناسم و بفهمم، اما نمی‌فهمم. بنابراین عکس‌های خودم هم خوب نیستند. بعد گفت نه این نیست. گفت عکس‌ها عکس‌های خوبی اند بلکه اگر یک آدم آن عکس‌ها را ببیند تصور نمی‌کند این آدم رو به روی من همان کسی باشد که آن ها را گرفته و از آنها آنقدر خوششان آمده که بگذاردش جلوی دید مردم. بعد گفتم خب احتمالا همین است. چون من اصلا برایم مهم نیست چی از من جلوی مردم می‌رود. هیچ تصمیمی ام در زندگی منوط به نظر هیچ کس دیگر نیست. بنابراین اگر در لحظه خودم از یک چیزی خوشم بیاد فکر نمی‌کنم که مردمی هم وجود دارند که نظر آنها مهم است. باز گفت نه این نیست. این عکس‌ها چیزی نیستند که «تو» خوشت بیاید. گفتم چه می‌خواهی بگویی. منظورت این است که عکس ها سطحی اند و من نه به خیال تو یا چی. گفت نه. سطحی یا عالی نه. بعد گفت مثلا فلانی وقتی خودش را می‌بینی میبین عین عکس‌هایش است. همان که انتظار داشتی. همان لباس، کفش، همان رنگ، همان فنجان، همان سگ، همان فعالیت، همان همان، اصلا هم به این معنی نیست لزوما آن آدم یا آن همان دلپذیرند یا ناخوش‌آیند. این همان است. من همان انتظار را دارم، همان را می‌بینم. یا کیف می‌کنم و مدهوش می‌شوم یا نه. اما به تو که می‌رسم اینطور نیست. تکلیفم با خودم معلوم نیست که این کدام است. گفتم خب همه آدم‌ها که یک وجه ندارند. همه ما یک رفیق، یک معشوق، یک آدم اجتماعی و چه می‌دانم یک آدم روی دراگ داریم. اما همه آنها که با هم در یک جا،‌ با یک مدیوم بیرون نمی‌آیند. گفت آره. من ممکن است. اما مثلا من از روی لباس‌های تو یا جاهایی که تو می‌روی در اینستاگرامت نمی‌توانم حدس بزنم چطور چرم می‌پوشی یا اصلا مدلت چقدر کینکی است. یا با تو می‌توانم در خصوص چه نویسنده‌هایی حرف بزنم یا اینکه چطور فلان و بهمان (اینها را سانسور می‌کنم نه که از گفتشان بترسم بلکه تعاریف‌های رفیقم از من بود که به نظرم لطفش است و واقعی نیست. ) گفتم ببین من فکر می‌کنم تو مثلا اینستاگرام را رسانه اعلام هویت، اعلام اینکه من کی هستم،‌ رسانه گفتن فکرهای توی سرت در قالب عکس می‌دانی. برای من اینطور نیست. گفتم اینستاگرام سال ۲۰۱۰ آمد. من هم فکر کنم جزو همان هزار نفر اول بودم که شروع کردم چون یکی از دوستانم توش کار می کرد و مرا مجبور کرد بروم حساب باز کنم من هم عکاسی دوست داشتم. اما من آن وقت چهار پنج سال بود خودم می‌نوشتم. مخاطبم پنج سال وقت داشت مرا از توی نوشته بشناسد. دیگر عکس اینستاگرام فوقش اندازه و شکل و قیافه مرا آورد جلوی چشمشان. وگرنه دیگر چیزی نبود که از خودم بیرون نریخته باشم و حالا عکس بخواهد آن کار را از زندگی من برای مخاطب بکند. یعنی حتما هم کرده که تو اینطور می‌گویی ولی برای خود من عکس یا در اینجا اینستاگرام هیچ وقت رسانه نشد آنطور که برای خیلی از دوستانم به طور کامل شده است. وبلاگ نشد.
نمی‌دانم چرا حرف مرا قبول نمی‌کرد. بهش گفتم به نظرم چیزی می‌خواهی بگویی در مایه‌های اینکه خودت باشعور به نظر می‌ٰرسند ولی عکس‌هایت، یا دغدغه عکس‌هایت، خیلی سطحی‌اند ولی رویت نمی‌شود این را بگویی. قبول نکرد. گفت. گفتم ببین حرفی که تو میزنی را من دارم اینطور میشنوم که تو در عکس‌ها داری یک آدم بی‌دغدغه‌تر از این چیزی که واقعا می‌شناسی را می‌بینی و نمی‌دانی که چطور یا کدام را قبول کنی. نمی‌دانم چطور از «بی‌دغدغه» به «رخوت» رسیدیم. گفتم ببین. تو در عکس‌ها داری یک آدم نامب را می‌بینی. نامب را نمی‌دانم واقعا فارسی چی ترجمه‌کنم. بی‌رخوت، خمود، بی‌حس، بی‌حس شاید کلمه‌اش باشد. گفتم اگر اینطور است ببین، واقعا این طور است. این آدم نسبت به آنچه که شماها قبلا می‌شناسید یا حتی الان فکر می‌کنید که می‌شناسید بی‌حس شده است. انگار یک دفعه یک جایی سیمش را کشیده باشند. آن دو سه سال افسردگی که حالا می‌فهمم چقدر چقدر چقدر حالم بد بود و بعد هم سال‌ها قرص‌ها (که البته اگر نبودند،‌ الان اصلا معلوم نبود من کجا بودم) یک چیزهایی را در من کلا خشکاند. این دوتا به یک طرف و بعد هم بلایی را که آدکادمیکای آمریکا بر سر من آورد و تقریبا هیچ کس نمی‌داند که چقدر من یک دفعه فرو رفتم. که چقدر چیزها پاک شد. چقدر چیزها را خواستم که پاک کنم. اصلا همین علف چقدر از حافظه را می‌کشد. به بقیه می‌گویم اثری ندارد. دیگر سر خودمان را که نمی‌توانیم شیره بمالیم. اما شماها هنوز یک تصور دیگر دارید از آن آدم. بله. یک چیزی باقی مانده. اما آدمی که حتی دیگر نمی‌تواند یک آرگویمنت را تمام کند. برای هیچ چیز بحث نمی‌کند. یک چیزی را می‌فهمد ولی نمی‌فهمد که چرا می‌فهمد و نمی‌تواند کسی را قانع کند. انگار هیچ چیز دیگر به یادش نمی‌آید. هیچ چیز در ذهنش نمی‌ماند. آنها هم که مانده بودند رفتند. آدمی که آرزوهایش را، جاه طلبی‌هایش را، افکارش را، انظباط نفسش را، عشقش را، سر سرخش را، و…همه و همه را فدای این کرده که حالش دیگر بد نشود. بعد این نتیجه اش می‌شود،‌ تنبلی. نتیجه اش می‌شود یک رخوتی که می‌دانی از کجا آمده و می‌دانی که چرا آمده. اما حاضر به دست زدن به آن نیستی. یا حداقل حالا نیستی. به هیچ قیمتی نمی‌خواهد این آرام ذهن را- حتی به قیمت کمی قلفلکِ نظم- تکان دهد. تنبل هم می‌شوی کامل. یا حداقل من شده ام. تنبل به معنای از دست دادن جاه‌طلبی. به معنای مثبت‌اش. به معنای بلندپروزای که تمام عمر مرا زنده نگه داشته بود. برای همین است که توی عکس‌ها داری آدم بی‌دغدغه می‌بینی. این آدم جلوی تو در حال تلاش است که شبیه به آن آدم توی عکس‌ها شود. شده است. شما‌ها هنوز تصویر دوستتان را میبینید آنطور که می‌خواهید باشد.
دیگر یادم نیست چی گفتیم. من یک ذره داستان دانشگاهم را برایش تعریف کردم. هنوز آدم‌های زیادی نمی‌دانند چه بر سر من آمد که من آنطور از دانشگاه زدم بیرون و این چه اثری گذاشت روی نوشتن من، اصلا روی فکر کردن من. یک وقتی حال داشتم می‌نویسمش. بلایی بر سر من آوردند که فکر می‌کنم حتی سواد نوشتن آن را هم ندارم. شاید هم ندارم البته. بعد یک ذره دوباره گیر داد که بیا داستان بنویس و من هم هی گفتم بی‌خیال و بکش بیرون و از این حرف‌ها.
بعد یه دو سه ساعت دیگه هم حرف زدیم در خصوص یک سری مباحث دیگر.

یعنی نی‌نوای علیزاده چطور رفته اینطور با خون ما، با استخوان‌های ما عجین شده، با جانمان یکی شده که مهم نیست کجا،‌ کی، در چه حالی نوایش بیاید و بغض گلو را فشار ندهد و گوشه چشم خیس نشود؟

از هم نمی‌پرسیم کجاییم و کی‌ماییم و کی میرویم. ساعات رفتن و آمدنمان هم خیلی مشخص نیست. این شده است که وقتی من توی اتاقم نشسته‌ام و کتاب‌ می‌خوانم یا توی هال دارم به سگ‌ها و گل‌ها می‌رسم و یک دفعه می‌بینم که دارد پارک می‌کند، توی دلم غنج می‌رود. یا وقتی از پیچ سر کوچه می‌پیچم و می‌بینم که ماشینش جلوی خانه است. غنج رفتن‌های مدل دل‌های چهارده ساله در سی و پنج سالگی.

روزها، صبح‌ها یعنی، ساعت ده دقیقه به پنج بیدار می‌شوم. ساعت کاری‌ام، به وقت اداری شرق آمریکاست. هشت صبح تا پنج عصر آنها می‌شود پنج صبح تا دو بعد از ظهر من. اما دیگر عادت کردم. البته آدم به زود بیدار شدن عادت می‌کند، اما به زود خوابیدن نه. فکر می‌کنم ماه‌هاست به طور متوسط کمتر از شبی شش ساعت می‌خوابم. آخر هفته ها شاید هفت ساعت اگر بتوانم.

اما مهم نیست. تا حالا خوب پیش رفته. کارم را دوست دارم. اینکه از خانه کار می‌کنم را خیلی بیشتر. در خانه یک اتاق را کرده‌ام دفتر کار، اما خیلی وقت‌ها می‌نشینم روی تخت، میز کامپیوتر را می‌کشم حلویم. کمرم را اذیت نکرده تا به حال. اینطور تمام روز چشمم به خیابان است. دیوار رو به خیابان اتاقم از پنجره‌های بزرگ ساخته شده. پرده‌های سبزش را هیچ وقت نمی‌کشم حتی شب‌ها. پرده برای رنگ دادن به اتاق است اگر لازم باشد، برای پوشیدن پنجره نیست. در هیچ اتاقی نباید باشد. (دلیل دارد که من عاشق هلندم و خانه‌های بی‌پرده‌اش!)

من که کار می‌کنم جوبی و لورکا،‌ اگر در صلح باشند هر دو روی تخت می‌خوابند. تقریبا همه روز را. اغلب یک سگ دیگر هم در خانه داریم. آنوقت می‌شویم چهار موجود زنده روی تخت. کارم را دوست دارم، حقوقش را نه. یعنی اصلا ندارم. خیلی کمتر از آنچیزی است که برای این کار ، و این میزان کار، باید بگیرم، اما همین صحنه اینها روی تخت کنار من و صدای خرو پفشان و دیدن کش آمدنشان و توی هم رفتنشان، این از خانه آرام کار کردن را، خیلی دوست دارم. خود کار را هم دوست دارم. سال‌هاست اینطور کار نکرده بودم. هیچ هفته کار فقط چهل ساعت نیست. همیشه بیشتر است. اما دوست داشتن کار و این از خانه کار کردن فعلا آرامم کرده است.

ساعت سه سگ‌را، یا سگ‌ها را می‌برم برای پیاده روی. نزدیک به خانه، با فاصله ده دقیقه رانندگی، چند ساحل عالی داریم. حالا که پاییز و زمستان می‌شود هوای آنها خیلی بهتر از تابستان بادی اینجا می‌شود. وقتی حیوان‌ها را راه می‌برم نه موسیقی گوش می‌دهم نه کتاب. اگر تلفن دستم باشد برای گاهی عکاسی است. به تلفن نگاه نمی‌کنم.

فیس بوک و تویتر، وایبر و تلگرام و ایمیل را از روی تلفن برداشته‌ام. اینستاگرام آخرین سنگری است که باید از روی تلفن برود. به اندازه خوبی اعتیادم به تلفن کم شده. به تویتر و فیس بوک و اینستاگرام هم. وایبر و تلگرام و ایمیل هم که فقط برای کار است. (یادش بخیر روزگاری بود آدم‌ها از ایمیل‌هایشان برای حال و احوال پرسی و حتی چت کردن استفاده می‌کردند! جیمیل پل عاشقان بود!) وقتی حیوانات را را ه می‌برم فقط حواسم به آنهاست. به دریا و باد هم. این یک ساعت در روز پرکیفیت‌ترین ساعات هر روزاند. احساس می‌کنم که آدم خوش شانسی هستم که هر روز می‌توانم این را برای خودم درست کنم.

بعد که بر می‌گردم دیگر سراع کامپیوتر نمی‌روم مگر اینکه مجبور شوم. هیچ قراری با خودم در این مورد نگذاشته بودم. فقط به شدت میزان ساعات کتابخانی‌ام بیشتر شد. برای این می‌گویم تصمیم نگرفتم. از یک جایی دیدیم که از وقتی کارم تمام می‌شود تا صبح فردا اصلا سراغ هیچ کامپیوتری نرفته‌ام. چون لازم نداشتم. بعد خوشم آمد از این جریان. سعی می‌کنم اگر لازم نباشد واقعا یک کاری، نروم سراغش. البته وبلاگ نویسی ام دیگر آنقدر کم شده که اگر یک وقت حس کنم می‌خواهم بنویسم- مثل الان- آن را جزو موارد لازم به حساب می‌آورم.

روزی پنج شش ساعت کتاب‌خواندن را فکر کنم از زمان دانشگاه دیگر نداشتم. زمان دانشگاه هم آدم لزوما برای دل خودش نمی‌خواند. رمان نمی‌خواند. کتاب بی‌ربط به رشته نمی‌خواند. این حال خیلی خوب است که می‌توانم هر هفته یک کتاب بخوانم. شاید هم بیشتر اگر مثل کتاب‌های امسال اصلا نتوانم زمینشان بگذارم. این کتاب‌خوانی حال آدم را خیلی خوب می‌کند.

در اتاقم تلوزیون ندارم. اگر یک وقت بخواهم برنامه ای ببینیم، می‌روم اتاقش. می‌گویم من آمده‌ام اوشین ببینیم. آن زمان‌ها که اوشین می داد ما هنوز تلوزیون نداشتیم. یا سال اولش نداشتیم. یادم هست که می‌رفتیم خانه مادربزرگم اینها که تلوزیون داشتیم. شب‌های شنبه می‌رفتیم آنجا که اوشین ببینیم. حالا من می‌روم اتاقش که فیلم و سریال ببینم.

خرید خورد و ریز یخچال با من است، خرید سه شام در هفته با او. یک اپلیکشینی هست که مواد لازم و تازه برای پختن سه غذا (یا هر چندتا که شما تنظیم کنید)‌را هفته ای یکبار به در خانه‌تان می‌رساند. یعنی دوشنبه‌ها من یک جعبه دریافت می‌کنم که تویش سه دستور غذا و سه بسته که مواد مورد نیاز برای ساخت اینها تویش است، بنابراین هفته‌ای سه شب حتما در خانه غذا می‌پزیم.

طبق معمول من با ورود هر گونه تکنولوژی به خانه مخالفم تا بیاید و من ببینم چقدر زندگی بهتر شده و چقدر خوشم آمده است. هی غر زدم که من به یک بهانه خرید گوجه سبزی از در خانه می‌روم بیرون. اگر اینهم دلیوری شود که من اصلا از در بیرون نمی‌روم. اما به برکت این اپلیکشن هم آدم در خانه غذای با کیفیت یک رستوران خیلی خوب می‌خورد چون دستوراتش عالی است و همه مواد هم تازه و به اندازه است. هم اصلا دور ریزی مواد غذایی ندارد. چون اگر یک گوجه لازم باشد نمی‌رود یک کیلو گوجه بخرد و هم اینکه در عرض این پنج ماه ما شصت نوع غذای تازه یاد گرفتیم درست کنیم! غذای همه جای جهان.

رفتم یک خلاقیتی در اینستاگرام به خرج دادم و به جای اینکه عکس غذای آماده شده را بگذارم، از مواد اولیه عکس می‌گذارم و می‌نویسم مواد لازم برای تهیه فلان غذا. هیچ توضیحی هم ندادم که من خودم نمی‌روم این ها را نمی‌خرم و تصمیم نمی‌گیرم که کدام را درست کنم! یک اپلیکشن هست که زندگی را اینطور کرده. مدتهاست ملت فکر می‌کنند که واقعا من خودم اینهمه برای آشپزی مایه می‌گذارم و دستور غذایی میسازم! چرا اشتباه به این قشنگی را باید اصلاح کرد؟ اما هر کس بپرسد راستش را می‌گویم که بله. خودمان درست می‌کنیم. اما خودمان خرید نمی کنیم.

صبر می‌کنم با هم آشپزی کنیم. یعنی اگر او آشپزی کند من می‌شینم کف آشپزخانه یا علف می‌کشم یا با سگ و گربه ور می‌روم. یا اخبار می‌بینیم و حرص می خوریم. اگر من هم بپزم او می‌نشیند. غذا می‌خوریم و اغلب هر کسی می‌رود توی اتاق خودش. تا ساعت هفت دیگر شام خورده‌ایم. من به کتابم برگشتم و او هم به هر کاری که در اتاق خودش می‌کند.

این سیستم هر کسی برای خودش اتاق خودش را داشتن به طرز غریبی خوب است. یعنی من می‌دانستم خوب است، اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینقدر بتواند شکل رابطه را بهتر کند. برای منی که آدمی‌ام با نیاز به فضای شخصی بی‌نهایت خیلی خوب است. اصلا برای آدم‌های بالغ به نظرم باید لازم باشد. اگر آدم بخواهد پیش هم بخوابد، با هم بخوابد، می‌رود توی اتاق طرف. اگر نه هم صرفا به دلیل بی‌تختی لازم نیست کاری را بکند که حسش را لزوما ندارد. بعد هم دیگر اتاق خود آدم است. کثیف باشد، جوراب‌هایش لنگه به لنگه باشد، زیرسیگاری پر شده باشد یا نه…اتاق خود آدم، همیشه قلمرو تنبلی و راحتی آدم باشد و آدم که سن و سالش بالا می‌رود این را برای خودش می‌خواهد. در هر حال این سیستم هر کی اتاق خودش خیلی خوب است. گیرم که گاهی هفته‌ها هر شب یکی در اتاق آن یکی بخوابد. اینطوری هر دفعه که یکی برود پیش آن یکی بخوابد، می‌داند که دلش می‌خواهد.

حال دلم خوب است.

آدمی هستم که می‌دانم آشپزی‌ام خوب است و دستپختم هم. خیلی هم خوب است. برای همین خیلی دوست دارم یا بهتر بگویم کاملا لذت می‌برم برای کسانی که دوستشان دارم غذا بپزم. وقتی به من می‌گویند غذایت عالی شده از ته قلبم خوشحال می‌شوم و به آنها می‌گویم که حرفشان خوشحالم می‌کند. تعارف هم نمی‌کنم که لطف دارید و نه بابا اینطورام نیست. خیلی هم اینطورهاست.

الان با گوجه‌های باغچه، که دیگر جانشان تمام شده، اما همچنان عطرشان عالی‌است، یک پیاز قرمز، سه حبه سیر و سه ساقه رزماری، یک سس ماکارونی درست کردم که مادر بگرید. مشکل این است که اینها را در خانه داشتم، پاستا را نه!

آدمها به گل‌هایشان به چشم بچه‌هایشان، به چشم اعضای خانه نگاه نمی‌کنند. گل اغلب یک وسیله تزئینی است (که هست). مردم به گل‌هایشان می‌رسند. واقعا هم به گل‌ها آب می‌دهند، و سعی می‌کنند کود و خاکشان را هم به موقع برسانند. اما این رسیدن با اینکه گل و گیاه اعضای خانه آدم باشد فرق دارد. با اینکه یک مجسمه باشد روی طاقچه که آدم هفته‌ای یکبار گردگیری‌اش کند فرق دارد. آدم‌ها اگر از پس بچه دار شدن برنیایند، سعی می‌کنند بچه‌دار نشوند. آدم اگر بداند که خانه‌اش نور ندارد، که یادش می‌رود به گل آب بدهد، که خاک را نمی‌تواند عوض کند، که همه اش مسافرت است، گل نمی‌آورد توی خانه‌اش که بعد بمیرد و غصه بخورد. آدم می‌خواهد بچه‌اش را هر روز ببیند. در تقویم نمی‌نویسد که هفته‌ای دو روز باید به بچه‌ام غذا بدهم. آدم که هر روز برود پای گلدان، می‌فهمد که خاک الان خشک است یا نه. حالا می‌خواهد یک روز بعد از آب دادن باشد یا هفت روز. آدم اگر هر روز با بچه‌اش حرف بزند، بعد اگر بچه بگوید فلان جایم درد می‌کند، یک حشره روی برگ، را نمی‌گذارد تا نوبت آب دادن بعدی، ببرد دکتر، حشره را بردارد. شته را بکشد. آدم اگر برود مسافرت به بچه نمی‌گوید دو هفته توی این اتاق بمان من برمیگردم زود بهت غذا می‌دهم! آدم هوای خانه را برای سلامت بچه تنظیم می‌کند. می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ اگر در خانه گل دارید باید برایشان وقت بگذارید. حالا نه اندازه حیوان و بچه. اما هر روز باید به سراغشان رفت. ببینید وضعشان چطور است. رویشان را باید به سمت آفتاب عوض کرد یا نه. خاکشان چطور است. اگر دو هفته مسافرت هستید، باید برایشان یک فکری بکنید. نمی‌توانید فقط یک روز در میان آب دهید، که برای خیلی از گل‌ها خیلی میزان زیادی آب است، و بعد بگویید چرا مرد. نمی‌توانید خاک خوب برایش آماده نکنید و بعد بگویید چرا مرد. که دو هفته یکبار به سراغش نروید چون کاکتوس است! گل‌ها جان دارند. حیات می‌آورند به خانه، به دنیا. حواستان باشد. #plants #houseplants #elcerrito #elcerritohome #home #livewall

A photo posted by Leva.Zand (@levazand) on

آدمها به گل‌هایشان به چشم بچه‌هایشان، به چشم اعضای خانه نگاه نمی‌کنند. گل اغلب یک وسیله تزئینی است (که هست). مردم به گل‌هایشان می‌رسند. واقعا هم به گل‌ها آب می‌دهند، و سعی می‌کنند کود و خاکشان را هم به موقع برسانند. اما این رسیدن با اینکه گل و گیاه اعضای خانه آدم باشد فرق دارد. با اینکه یک مجسمه باشد روی طاقچه که آدم هفته‌ای یکبار گردگیری‌اش کند فرق دارد.
آدم‌ها اگر از پس بچه دار شدن برنیایند، سعی می‌کنند بچه‌دار نشوند. آدم اگر بداند که خانه‌اش نور ندارد، که یادش می‌رود به گل آب بدهد، که خاک را نمی‌تواند عوض کند، که همه اش مسافرت است، گل نمی‌آورد توی خانه‌اش که بعد بمیرد و غصه بخورد.
آدم می‌خواهد بچه‌اش را هر روز ببیند. در تقویم نمی‌نویسد که هفته‌ای دو روز باید به بچه‌ام غذا بدهم. آدم که هر روز برود پای گلدان، می‌فهمد که خاک الان خشک است یا نه. حالا می‌خواهد یک روز بعد از آب دادن باشد یا هفت روز. آدم اگر هر روز با بچه‌اش حرف بزند، بعد اگر بچه بگوید فلان جایم درد می‌کند، یک حشره روی برگ، را نمی‌گذارد تا نوبت آب دادن بعدی، ببرد دکتر، حشره را بردارد. شته را بکشد. آدم اگر برود مسافرت به بچه نمی‌گوید دو هفته توی این اتاق بمان من برمیگردم زود بهت غذا می‌دهم! آدم هوای خانه را برای سلامت بچه تنظیم می‌کند.
می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ اگر در خانه گل دارید باید برایشان وقت بگذارید. حالا نه اندازه حیوان و بچه. اما هر روز باید به سراغشان رفت. ببینید وضعشان چطور است. رویشان را باید به سمت آفتاب عوض کرد یا نه. خاکشان چطور است. اگر دو هفته مسافرت هستید، باید برایشان یک فکری بکنید. نمی‌توانید فقط یک روز در میان آب دهید، که برای خیلی از گل‌ها خیلی میزان زیادی آب است، و بعد بگویید چرا مرد. نمی‌توانید خاک خوب برایش آماده نکنید و بعد بگویید چرا مرد. که دو هفته یکبار به سراغش نروید چون کاکتوس است!
گل‌ها جان دارند. حیات می‌آورند به خانه، به دنیا. حواستان باشد.

رفتم ماشینم را بدهم بشویند. ماشین خاکی بود. همان خاک سفید چسبنده بیابان که سخت تمییز می‌شود.
به مسئول کارواش گفتم همان سرویس ۲۳ دلاری همیشگی. گفت برای تمییز کردن این می‌شود ۱۰۰ دلار. برای ماشین‌هایی که از برنینگ‌من آمده اند. گفتم من که نمی‌گویم کار دیگری غیر از همان کار همیشگی کنید. شما همانقدر وقت بگذارید، همان طور تمییز کنید. اگر نشد با من.
گفت نه. نمی‌شود.
عصبانی شدم.
با شدت دنده عقب گرفتم و از کارواش آمدم بیرون. یک جایی نزدیک خانه دیدم سرعتم نزدیک به شصت مایل است. (سرعت مجاز ۳۵ بود). دیدم ضربان قلبم خیلی تند شده. دیدم آنقدر از دست مردک در کارواش عصبانی‌ام که می‌توانم بزنم صورتش را خورد کنم.
آمدم نشستم لبه تخت. ضربان قلبم پایین نمی‌آمد.
هی به خودم گفتم گور بابایش. فوقش دیگر نمی‌روی آنجا.

اما مسئله ام اصلا دیگر کارواش نبود. من آدم سختگیری نیستم. دیگر نیستم. کم عصبانی می‌شوم. خیلی کم. اما یادم آمد یکی دوبار اخر که عصبانی شدم، همینطور شد. یعنی عصبانیتم آنقدر شدید شد که در لحظه می‌توانستم هرکاری بکنم. ضربان قلبم بالا می‌رود و همه چیز تند می‌شود.

پدربزرگم هم مشکل عصبانیت داشت وقتی زنده بود. البته او همه عمرش داشت. چند وقت قبل داشتیم با مامان حرف این را می‌زدیم که چرا هیچ وقت کسی فکر نکرد که شاید اینهمه عصبانیت بیماری باشد.

حالا نمی‌خواهم بگویم که من هم دچار بیماری عدم کنترل عصبانیت شده‌ام. اما عصبانیت خودم را- حتی اگر سالی دو بار اتفاق بیافتد- دیده‌ام. از آن ترسیده‌ام. احساس می‌کنم وقتی عصبانی‌ام می‌توانم همه چیز را خراب کنم. از دست خودم عصبانی بودم که اصلا چرا باید سر یک مسئله به این بی‌خودی اینطور رانندگی کنم، حال جسمی‌ام این طور بشود. نتوانم خودم را کنترل کنم. گفتم آخر فاک یو گفتن به کارگر بدبخت کارواش چه فایده‌ای دارد. در عصر و زمانه‌ای که می‌توانی بروی بهشان صفر ستاره بدهی در Yelp و ازشان آنجا بد بگویی که بازارشان کساد شود.

این عصبانیت خیلی ترسناک بود. بدی‌اش این بود که در لحظه اصلا نفهیدم که دارد اتفاق می‌افتد. من استاد آرام کردن خودم هستم. می‌توانم ضربان قلبم را پایین بیاورم. اما اگر بفهمم که دارد اتفاق می‌افتد. فکر کردم اگر لورکا توی ماشین بود و من با آن سرعت رانندگی می‌کردم و میرفتم توی درخت چه می‌شد.

می‌دانم این قرص‌های نارکلپسی در تند کردن همه چیز زندگی‌ام بی‌تاثیر نیستند. اما چه کنم؟ آن را نخورم که باید همه اش بخوابم.

ترسیده‌ام. از خودم.

شما بخوانید تونل وحشت

دوشنبه شب بود. دومین شبی که من در بیابان بودم.
برنامه بیابان‌گردی را معمولا از ساعت ۱۱ شروع می‌کردیم و اغلب یکی دو ساعت بعد از طلوع برمی‌گشتیم به چادرهایمان که یکی دو ساعت، قبل از شروع توفان خاک و گرمای سوزنده خورشید بتوانیم بخوابیم.

قرار گذاشتیم آنشب پیاده برویم. (بیابان خیلی بزرگتر از این حرف‌هاست. باید دوچرخه داشت. اما گفتیم با مغز روی اسید خیلی نمی‌شود یک گروه ده یازده نفره را کنار هم گذاشت. این شد که پیاده رفتیم. کلا وضغ اینطور شده بود که هر نوری را یک طرف می‌دیدم می‌گفتیم برویم سمت آن. نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود که از دور یک بنای مستطیل شکل صورتی دیدم. مثل یک سری پشه که جذب نور می‌شوند، ما هم رفتیم سمت آن. بنای تقریبا بزرگی بود. شصت هفتاد متر شاید طولش بود. طرح‌های اسلیمی آشنایی رویش داشت که مرا خوشحال کرد. یک تونل بود که دو سرش باز بود. آدم‌ها را می‌دیدم که از هز دو طرف وارد و خارج می‌شوند.
ما هم گفتیم برویم تو. این بزرگترین اشتباه تاریخ بود!
ما هم به صف شدیم. تونل دوتا صف داشت. یکی صف رفت (از راست) و یکی صف برگشت (از چپ). آدم‌هایی که از رو به رو می‌آمدند یکی یکی ما را بغل کردند و از این مزحرفات برنینگ منی گفتند (welcome home! happy burn! breath! …) از همین مزحرفات. ما هم یکی دو تا را بغل کردیم و بی‌توجه به احساس خوشحالی عظیمی آدم‌هایی که از تونل بیرون می‌آمدند ما هم به همان کار ادامه دادیم! یکی از آنها که بیرون می‌آمد گفت ای آخرین آغوش! هیچ وقت اینقدر از به آغوش کشیدن کسی خوشحال نبودم! ای کاش ما توجه می‌کردیم به این علائم!
ما وارد تونل شدیم. و البته شروع کردیم به آغوش کشیدن تک تک آدم‌هایی که از رو به رو می‌آمدند. یعنی برای اینکه یک قدم جلو بروی باید یک نفر را که از رو به رو می‌آمد بغل می‌کردی. بغل برنینگی‌منی هم بغل شل نیست. باید سفت بغل کرد. یک نفر، دو نفر، سه نفر،…شما حساب کنید که در یک صف بهم چسبیده شصت متری که همه تنگ به تنگ هم چسبیده اند چند نفر را باید بغل کرد.
بغل‌های اول خب مشکلی نداشت. آدم همچنان لبخند به لبش بود. اما از یک جایی دیگر آدم فکر می‌کند این تونل وحشت تمامی ندارد. یک جایی فکر کنم قیافه روی اسید من آنقدر وحشتناک بود که آدم رو به رویی گفت تو چرا حالت خوب نیست! تو یک بغل طولانی لازم داری! مرا بغل کرد و شروع کرد به شمردن: پانزده، چهارده، سیزده…
نمی‌دانم چقدر طول کشید که ما ده نفر از آن تونل وحشت بیرون بیاییم. آمدم بیرون دیدم بچه‌ها از فرط خنده هیستریک پخش زمین شده‌اند! همه دچار یک ترامای جدی بغل شده بودیم! نمی‌توانستیم بفهیم که واقعا کارکرد آن تونل این بود یا اینکه از یک جایی آدم‌ها فکر کردند خوب است همدیگر را بغل کنند و از این مزخرفات به خانه خوش آمدی و برن‌تان مبارک به هم بگویند! نمی‌فهمیدیم که چرا نشانه‌های اولیه را نفهیدیم و وارد شدیم. نمی‌فهمیدیم که چرا ادامه دادیم.

الان شاید نشود آن حال را وصف کرد. قیافه‌ آدم‌های تراما زده‌ای که از رو به رو می‌آمدند. مغز ما روی اسید که قیافه‌ آنها را، فضای نورانی تونل را چطور می‌دید، اینکه تمامی نداشت. اینکه ما، یا حداقل من، زبانم بند آمده بود و در جواب آدم‌های الکی مهربان رو به رو هیچی نمی‌گفتم و یک لحظه رفته بودم توی آن جلد خودم که نمی‌توانم لبخند‌های الکی را تحمل کنم و واقعا نزدیک بود بگویم که من دیگر هیچ‌کدامتان را بغل نمی‌کنم!
چند روز که از آن تراما گذشت، برگشتیم به تونل. دیدیم نه خبری از آدم‌هاست نه کسی کسی را بغل می‌کند. یک کار هنری زیباست در وسط بیابان.
***

حالا آمده‌ام بگردم ببینم اسم کار چه بود و سازنده‌اش چه کسی!
مشخص شد که اسم کار «روشنایی» است. نه اینکه من ترجمه اش کرده باشم به روشنایی. نه. اسم کار واقعا Roshanai است. بروید وبسایت آقای چارلی گدیکن (اسم فامیلش نمی‌دانم چطور به فارسی تلفظ می‌شود) را ببیند. دوستمان یک ایرانی آمریکایی است که از نژادپرستی و ضد مسلمان بودن فضای آمریکا به تنگ آمده است و این تونل را ساخته که راهی به سوی نور باشد!

رفقایم می‌گویند از وقتی تو را شناختیم، پشت هر وحشتی که تجربه می‌کنیم یک ایرانی ایستاده است.

123...68...Next »