این که چرا یک بلاگر حراف روده‌دراز نمی‌نویسد چند دلیل ممکن است داشته باشد. اما اینجا دلیلش این است که این بلاگر حراف روده‌دراز نمی‌تواند با خودش صادق باشد و دارد خودش را گول می‌زند و می‌خواهد از خودش گول بخورد ولی چون می‌داند که دارد خودش را گول می‌زند، کار سختی است که گول بخورد. و چون اینجا بلد نیست که خودش نباشد و می‌خواهد که خودش باشد ولی جراتش را ندارد که بیاید صادق باشد که دارد چه کلاه گشادی سر خودش می‌گذارد، اصلا نمی‌تواند بنویسد.

یک اسمی در اینستاگرام هست به اسم «زن‌نازا». هر بار این اسم را می‌بینم چهارستونم می‌لرزد. خشونت غریبی این اسم توی خودش دارد. روز اول سعی کردم به این تحلیل که حالا مگر زن فقط زاییدن است که نزاییدنش بشود هویت، فکر نکنم. فکر کردم خب اگر بود «زن/ مرد سرطانی» یا «مرد/ زن فلج» یا «زن/ مرد کور» یا هرچیز دیگر آیا باز هم فکر می‌کردم خشن است؟ (ببینید، من در اینجا فقط به زایش فقط به شکل بایولوژیکی اش نگاه می‌کنم: یک توانایی که در بدن زن وجود دارد. برای همین است که آن را مثلا با راه رفتن مقایسه می‌کنم و می‌گویم آیا مرد/ زن فلج هم همینقدر خشن بود یا نه. دارم تلاش می‌کنم به انتظار جامعه از زن که باید بزایید و اگر نتواند بزایید «ناقص» به حساب می‌آید – با آنکه این عدم توانایی هیچ تاثیری در هیچ فعالیت فیزیکی دیگرش ندارد- کاری نداشته باشم. بنابراین نگویید که دارم خودم اینجا این پروسه انتظار را بازتولید می‌کنم. )
هی خودم را اینور و آنور می‌کنم که ببینم کجای مغزم هست که اینقدر این اسم اذیتش می‌کند. یعنی خشونت این اسم اذیتش می‌کند. به جایی نمی‌رسم. هر بار که یکی از عکس‌هایم را «لایک» می‌کند، تنم می‌لرزد.

«وای چقدر مستم من» (۲ بار)

من به دیوار تکیه داده بودم و داشتم از رقص بقیه لذت می‌بردم. البته سعی می‌کردم ذهنم را خاموش کنم که چطور با آهنگی که ریتمش هست «حالم بده» می‌شود اینطور خوشحال بود و رقصید، اما هی یادم می‌آمد که ریتم، مادر جان، ریتم مهم است نه لیریکس. بعد آمد گفت چرا نمی‌رقصی. گفتم من رقص بلد نیستم. گفت بیااا بابا. حالا ناز نکن. به من بر خورد. یعنی وقتی به من می‌گویند بیا برقص و ناز نکن، انگار کور باشم و بیایند بگویند حالا ناز نکن! ببین! انگار «ناتوانی» آدم را دست کم می‌گیرند.

سعی کردم با بولدوزر از رویش رد نشوم و باز هم بگویم ناز نمی‌کنم. بلد نیستم. اصرار کرد. گفتم ببین، من هم دلم می‌خواهد جزو آن دسته باشم که اول می‌گویند بلد نیستند ولی بعد از لیلا فروهر هم بهتر می‌رقصند. یعنی واقعا دلم می‌خواستم باشم. حتی رفتم کلاس رقص. سه ترم در کالج کلاس رقص برداشتم. در همه کلاس‌ها هم -مثل کلاس والیبال- آخرش مرا فرستادند با دیوار تمرین کنم. خواهرم هم خیلی تلاش کرد. اما نشد. حسین فکر می‌کند من «تون دف» هستم و برای همین است که نمی‌توانم دست و پایم را با ریتم تکان دهم یا ریتم هیچ آهنگی را درست بگیرم. کلاس دوم راهنمایی که بودم مرا از گروه سرود مدرسه اخراج کردند. چون آقایی که ارگ می‌زد هی می‌گفت یکی خارج می‌خواند و همه کار را خراب می‌کند. بعد مجبورمان کرد تک تک بخوانیم و خب من از گروه اخراج شدم. مدیرمان خیلی تلاش کرد که من برگردم و فقط لب بزنم، اما من گفتم نه خیر! بروید بدون من در مسابقات استانی شرکت کنید! بعد از آن من هیچ وقت حتی در حمام هم آواز نخواندم. همین شب یلدا، بچه‌ها اصرار کردند که بخوان! گفتم خجالت بکشید بروید خودتان را مسخره کنید! یعنی جدی جدی وقتی به من می‌گویند برقص یا بخوان،‌ فکر می‌کنم دارند یک انسان فلج یا کور را مسخره می‌کنند. می‌دانم که تعداد نازکنندگان عالم هم در این زمینه‌ها زیاد است، اما خب برای من مسئله جدی است. من رقص بلد نیستم.

خیلی تلاش کردم همه این‌ها را وسط آهنگ آقای امیر تتلو برای این دوستمان توضیح دهم. گفتم من تکلیفم با مهمانی رقصی معلوم نیست. یعنی هست. اگر دست خودم باشد نمی‌روم. اگر بروم باید خیلی الکل بخورم که «ناتوانی» ام یادم برود و بتوانم بروم دست و پایم را که در موقع رقص هر کدام سه متر کش می‌آیند را تکان بدهم. اما خب این‌ها دوست‌هایم هستند و من دلم می‌خواهد بیایم ببینمشان. گفت خب پس چیکار می‌کنی در مهمانی‌های رقص؟ گفتم میروم بیرون با جماعت دوودی معاشرت می‌کنم اما الان مثل سگ هوا سرد است و من دلم نمی‌خواهد بروم بیرون. مست هم نمی‌شوم چون باید یک ساعت دیگر رانندگی کنم و خانه‌ام در روستای پینول است و هیچ تاکسی به آنجا نمی‌رود (اگر برود هم پولش می‌شود سیصد دلار و من ندارم که بدهم.) یعنی خیلی جریان پیچیده است.

یک سری تکان داد که فکر کنم منظورش این بود که تو دیگه کی هستی عوضی و رفت قاطی جماعت شد که حالا داشتند داد می‌زدند وای چقدر مستم من.

حمیرا روی اعصاب است. حتی جعفر هم فکر کنم خبرکشی می‌کند. داستان تازه نیست. شاید حتی قبل از اینکه لورکا بیاید شروع شد. سرش توی زندگی‌ام است. حیاط که مشترک باشد، هر دفعه که بخواهد برود ته باغ، باید از جلوی کلبه من رد شود. از شمع‌ها شروع شد. شمع بخشی از زندگی من است. یعنی بود. قبل از این خانه. تا حالا هیچ جا را هم به آتش نکشیده‌ام- البته می‌دانم که اتفاق فقط یکبار می‌افتد- اما گیر داد که شمع نداشته باش توی خانه‌ات. گفتم روشن نمی‌کنم. قول می‌دهم. گفت باشه اما تو اینهمه آدم می‌آید خانه‌ات- با طعنه گفت که حواسم هست به آدم‌ها- اگر آنها روشن کنند چی؟ گفتم باشد. جمع می‌کنم. جمعشان کردم گذاشتمشان زیر میز. یک بار که داشت رد می‌شد گفت شمع‌ها را دیدم زیر میز. اصلا شمع‌ها را بده به من. خیلی به من برخورد. اما چیزی نگفتم. گفتم باشه. شمع‌ها را دادم بهش. گفتم ارزشش را ندارد.
یک بار دیگر گفت برایت جاسیگاری گرفتم که آنور باغ سیگار بکشی. برایت حتی یک علامت هم درست می‌کنم که دوستهایت- باز هم با طعنه- آنجا سیگار بکشند. گفتم خیلی ممنون. دست شما درد نکند. یک بار آمد گفت دوست‌هایت توی حوض ماهی‌ها آدامس می‌اندازند؟ گفتم جل‌الخالق. این از کجا آمد. گفت آخر در حوض ماهی ها آدامس پیدا کردم! گفتم. چشم به دوست‌هایم می‌گویم.
بعد گیر داد که وقتی خودت نیستی کسی نباید اینجا باشد. دوستم همه جایش شکسته بود و هیچ‌جا را نداشت که برود. گفتم بیا اینجا. سرکار بودم که زنگ زد که این باید از اینجا برود. زدم زیرگریه گفتم این بدبخت جایی ندارد که برود. گفت اگر از قبل به ما می‌گفتی اشکال نداشت. اما نگفتی. گفتم مرا تنبیه می‌خواهی بکنی به این بدبخت شکسته چه ربطی دارد. اما دوستم مجبور شد برود.
یک بار با دوست‌هایم مست بودیم. یکی پاشد روی دیوار خانه نقاشی کشید. (بله. من می‌دانم که این کار درستی نیست و هر صاحب‌خانه‌ای شاکی می‌شود)، اما یک روز که من نبودم حمیرا زنگ زد و گفت که این نقاشی را روی دیوار دیده. این کارش خیلی بد بود که سرک کشید توی خانه‌ام . من گفتم وقتی که می‌خواهم بروم از این خانه رنگش می‌کنم یا پولش را می‌دهم. گفت نه. همین الان باید رنگش کنی. خودم هم باید بیایم رنگش کنم. داشتم خل می‌شدم. بساطی شد. اما باز هم گفتم چشم. خودت بیا رنگ کن.
یکی دوتا چیز دیگر هم این وسط شد که بعدش گفت اگر کسی می‌آید خانه ات و شب می‌ماند به من قبلش بگو. یا اگر کسی می‌آید لورکا را راه ببرد و تو خانه نیستی خبر بده. حالا اگر شب کسی بیاید خانه‌ام، باید قبلش بهش خبر بدهم. نگران صدا باشم، نگران مهمان باشم و این ها هیچ جوره با آدمی که من باشم جور نیست. خانه من کاروانسرا است. خانه من شمع دارد و ملت باید توی توالت یادگاری بنویسند. این شده که هی حس می‌کنم در این خانه فضای خصوصی ندارم. حالا فکر می‌کنم اگر قرار است اینقدر پول بدهم و فضای خصوصی نداشته باشم و دائم به یکی گزارش بدهم که کی می‌آید و کی می‌رود، و کی سیگار می‌کشد و …خب می‌روم یک جا اتاق می‌گیرم. همین بساط را با نصف این پول دارم. چه کاری است.
اما این باغ را درست کردم، یعنی اینهمه گل را، اینهمه فضا را حالا کجا ببرم؟ حالا که می‌گویم یعنی آخر مارس یعنی وسط‌های اردیبهشت، اما من از الان دارم غصه می‌خورم که چه کار کنم. من آدم آپارتمان نیستم. یعنی اگر بروم در فضای آپارتمان رسما خل می‌شوم. حالا دیگر لورکا هم هست. درست است که تنبل‌ترین سگ جهان است و فقط می‌خوابد، اما اگر برویم توی آپارتمان من فکر می‌کنم که او هم همراه من خفه می‌شود. خانه آنقدر در این منطقه گران شده که رسما غیر ممکن است آدمی با دردآمد من بتواند یک خانه اجاره کند. می‌توانم یکی دو ماه دیگر به این چیزها فکر کنم، اما آدمی که من باشم از الان زانوی غم به بغل گرفتم که چه کنم.
هی می‌گویم حالا بی‌خیال. بمان همین‌جا. اما فکر کنم خودش هم بخواهد که من سر یک سال بروم از اینجا.
کاش مثلا این خانه را می فروخت به خودم. البته اینکه من چطور می‌توانستم همچین باغ و خانه‌ای را بخرم مسئله‌ای است که از بحث ما- و در واقع توان مالی من- خارج است. آن باشد برای یک پست دیگر.

امروز شنبه است و شنبه روزی است که سمساری ما بیشترین فروشش را دارد. البته اگر چیزی بفروشیم. یک ماهه است که فروش کم شده. رئیسمان -که خیلی خانم نازی است و چون شوهرش در بستر مرگ از او خواسته که این سمساری را سرپا نگه‌دارد، دو سال است که به زور رئیس شده و گرنه مربی یک مدل یوگا به اسم بریما است که من هرکاری می‌کنم نمیفهم چی است- خیلی عصبی است و هی به من می‌گوید چرا در «سوشال مدیا» کاری نمی‌کنم. من هم می‌گویم خب من می‌توانم «نیوزلتر» بفرستم و هی فیس بوک «آپدیت» کنم اما نمی‌توانم مشتری بسازم برایت که. البته این‌ها را نمی‌گویم و فقط می‌گویم چشم. ریسم میخواهد همه ما مزد خوب بگیریم و بیمه داشته باشیم و بتوانیم زندگی‌مان را بگذرانیم اما در ماه گذشته هر روز ضرر داده. گاهی فکر می‌کنم شوهرش نباید این را ازش می‌خواست. چون رئیس ما برای گرداندن این سمساری به این گندگی اصلا ساخته نشده و زیادی برای تجارت مهربان است.
من امروز بعد از یک هفته آمده ام سرکار و هر کارگری- یا حتی هر کارمندی- می‌داند که این چقدر سخت است. هنوز نیامده سرکار کمرم دردگرفت. طوری که فکر کردم نکند خیالاتی شده‌ام و یواش یواش دارم وارد آن وادی می‌شوم که دیگر خیالات و واقعیت همه در هم می‌شوند و من اگر فکر کنم امروز باید سرکار کمرم درد بگیرد واقعا کمرم درد می‌گیرد.
الان از سرکار دارم اینها را می‌نویسم. تریسی باز دیر کرده و باز به من تکست داده که من دیر می‌کنم و من گفتم «نو وری» من اینجایم و جواب داد که من یک «فاکینگ آسم گرل» هستم. من هم می‌خواستم جواب بدهم که خر شدم بابا جان. بسه است. اما عوضش یک لبخند قشنگ فرستادم که باشه. هر چی تو بگی.
اینجا را باز کردم که بنویسم اگر شنیدید یک بلاگر مرد، و در واقع ترکید و مرد بدانید از فرط خوردن زیاد در سه چهار روز گذشته بوده، اما کلا بحث عوض شد. اینها سوالاتی هستند که ذهن مرا در این لحضه به شدت مشغول کرده‌اند و هر کدام احتیاج به یک پست جداگانه دارند:
۱. چرا ملت در سن هشتاد سالگی هنوز فکر می‌کنند چیزهایی که از سوراخ کون بیرون می جهند (از مواد، تا بو، تا صدا) مفرح به حساب می‌آیند؟ چرا من هیچ وقت هیچ ارتباطی با این «سنس آف هیومر» برقرار نکردم؟
۲. حمیرا برایم شمع الکتریکی خریده. به من گفته «یو وود لاو دیس گیفت.» آیا همین دلیل برای اینکه من از این خانه بروم کافی نیست؟ به اسباب کشی که فکر می‌کنم چهارستون بدنم می‌لرزد آنهم بعد از همه کارهایی که برای این خانه کردم. اما باید بروم.

کمرم درد می‌کرد. گفت تو برو به هیچ چی کاری نداشته باش. امروز با من. گفتم باشه. مرسی و آمدم توی تخت. «ببین روغن کنار گازه. دستت درد نکنه.» سی ثانیه بعد: «کاری داری بگو. باشه؟ مرسی.» بیست ثانیه بعد: «لیوان‌ها تو قفسه بالای ظرف‌شویی اند.» ده ثانیه بعد: «مطمئنی کمک نمی‌خواهی؟ کاری نداری؟»
یعنی نمی‌توانم. بلد نیستم یک روز که خوب است، یک ساعت هم بلد نیستم که اختیارم را بسپرم یک نفر دیگر. اختیار که نه. برایم صبحانه درست کند. بسکه عادت ندارم. بسکه بلد نیستم کار را- آنهم کار خانه خودم را- بسپارم به یکی دیگر. کار خودم را، بسپارم به کس دیگر. بسکه بلد نیستم که خیالم جمع باشد. بسکه بلد نیستم آرام باشم و فکر کنم که صبحانه بابام جان! یک صبحانه است. حتی این را هم نمی‌توانم.
پی‌نوشت: کاش می‌توانستم.

65805_10150110141029808_7532302_n

ننه زیبا هم رفت.

پیرمرد هم تنها شده. آلزایمر گرفته و تنها شده. اون هم میره و من اونم نمی‌بینم. همونطور که اون یکی پیرمرده رو ندیدیم و رفت.

شما که یکی هست «پشتتون» هست، هیچ می‌دانید چقدر چقدر چقدر خوش‌شانسید؟ شماها که یکی هست اگه بخواهید کار تازه‌ای تجربه کنید، تصمیم تازه‌ای بگیرید، اصلا هر کار ریسک‌داری بکنید و یک نفر هست که بدانید «هست»، و در هر حالی هست، می‌دانید چقدر چقدر جقدر خوش‌شانسید؟ بدانید مادرتان، پدرتان، پارتنرتان، شوهرتان، زن‌تان، بچه‌تان، دوست‌تان، یک نفر هست که واقعا «هست» و شما می‌توانید بروید به او بگوید که من می‌خواهم این کار را بکنم و می خواهم که این کار بشود و تلاشم را می‌کنم که بشود، اما مثل هر کار دیگری ریسک دارد و آن آدم که «هست» به شما بگوید باشد. برو. من هستم. بگوید نگران کرایه خانه نباش. نگران غذای بچه نباش، نگران قسط و قبض نباش و من «هستم» و برای تو «هستم». شما می‌دانید چقدر چقدر چقدر خوش‌شانسید؟
اگر اینقدر خوش‌شانسید، از این موقعیت استفاده کنید. اگر نکنید، خیلی خیلی خیلی خرید.

مست نشسته بودیم بغل هم و داشتیم «نایت آن ارت» جیم جارموش را می‌دیدیم. (برای بار چند هزارم؟). یک دفعه قاطی کردم. یک دفعه فکر کردم من اینجا چکار می‌کنم. یک دفعه فکر کردم من از کی اینقدر آدم زمین شده‌ام که بمانم یک جا و از کی تا به حال کوله پشتی من اینقدر خاک خورده مانده؟ فکر کردم چرا گیر کردم چرا نمی‌توانم بکنم و دوباره بزنم به جاده و هوا و بزنم بیرون از این مملکت. فکر کردم گرفتار قسط شده‌ام. که همه اش از آن فراری بودم. گرفتار واقعیت پس دادن وام دانشگاه شده‌ام. فکر کردم که گرفتار مادری شده‌ام. فکر کردم پیر شده‌ام. یعنی فکر که نه. همه اینها را دیدم. گفتم اگر من بروم یک مدت سفر، تو مواظب لورکا هستی؟ گفت آره جانم. هستم. گفتم من باید بروم. من دارم اینجا خفه می‌شوم. خواستم بگویم این زندگی زندگی من نیست…اما نگفتم. مست بودم اما می‌فهمیدم که این حرف حرف من نیست. این زندگی خود زندگی من است. مست بودم اما می‌فهمیدم که باز هم کم آورده‌ام. فکر کردم که اگر بروم، برای فرار است. فرار از تصمیماتی است که در دهه بیست زندگی گرفتم و حالا نرسیده به نیمه سی تویشان مانده‌ام و فکر می‌کنم کولی‌بازی (بلی. از لغت بازی دارم به درستی استفاده می‌کنم) راه فرار است. در صورتیکه نیست. مگر اینکه بخواهم بروم و دیگر برنگردم. اگر بخواهم در این مملکت بمانم، این‌ها هست. قسط هست، کرایه خانه هست. هزار چیز دیگر تکراری که هم شما از شندیدن خسته شدید هم من هم هست. مگر اینکه بکنم و بروم. برای همیشه. دوباره مهاجرت کنم. اما این گزینه من نیست. من هر جا که بروم می‌خواهم وقتی پدر و مادرم پیر شدند کنار آنها باشم. آنها توی این مملکت هستند. بله. می‌دانم خیلی خوش‌شانسم و خیلی‌ها این شانس را ندارند. اما من دارم و از بابتش خوش‌حالم. خوش‌حالم یک جایی هستم که وسط هفته هم اگر دلم خواست می‌توانم سوار همین ماشین – که توی قسطش مانده‌ام- بشوم و بروم یک سر بهشان بزنم و برگردم.آنها دیگر مهاجرت نمی‌کنند. حالا اینجا خانه آنهاست. خانه راحتی هم برایشان هست. اصلا من این مملکت را دوست دارم. من این مملکت را با آنکه ریپورت سی آی آی از شکنجه امروز در آمد و پلیس‌های سفید هنوز سیاها را می‌کشند و هزار کوفت دیگرش، باز هم دوست دارم. این تکلیف من است. من اگر الان دوباره کوله پشت بندازم و بروم دارم فرار می‌کنم. و سفر فقط باید برای سفر باشد. نه برای هیچ چیز دیگر.
من همین جا می‌مانم و اوضاع بهتر می‌شود. اوضاع چاره ای ندارد مگر اینکه بهتر شود. این را روزی هزار بار به خودم می‌گویم. تا بهتر شود. بهتر می‌شود. بهتر می‌شود.

هشدار: این نوشته ممکن است پر از عبارات «دخترا شیرن مثل شمشیرن» یا بالعکس باشد. هنوز ننوشتمش پس نمی‌دانم. اول فکر کردم یک جور بدون جنسیت بنویسمش، اما خب چکار کنم. جنسیت تویش هست!

من از آن دخترهایی بودم که همیشه «دوست» بودم نه «دوست دختر». این حرف مال راهنمایی و دبیرستان است. زمان‌های ماقبل تاریخ. خودم را که روانکاوی می‌کنیم هزار و یک دلیل برای رفتار «پسرانه» آن زمانم می‌توانم پیدا کنم. مهم‌ترینش شاید این بود که توی آن شهرستانی که من بزرگ شدم کارهایی را که من می خواستم بکنم فقط پسرها می‌توانستند بکنند. حالا هر چقدر هم که خانواده من روشنفکر و آزاد بودند، بازهم ادا و اطوارهای من زیاد بود. «ما که می‌دانیم تو مشکلی نداری، اما حوصله حرف مردم را هم نداریم» احتمالا از تکراری‌ترین جملات تاریخ زندگانی خیلی از ماهاست. حالا حرفم این نیست. من دوست بودم و نه دوست-دختر. دوست‌های دخترم، اما دوست-دخترهای همین‌ها بودند که من با آنها دوست بودم. (این جمله عمیق است و احتیاج به چند باره خوانی دارد.) بعد تا تقی به توقی می‌خورد و این‌ها با هم بهم می‌زدند، این دوست‌های دخترم با من هم بهم می‌زدند. من بهترین دوست تمام دوران ابتدایی و راهنمایی‌ام را سر این جریان از دست دادم و داغش برایم هنوز و بعد از هجده سال هنوز تازه است. باور کنید هست.

اینجاست که نوشته جنسیت میاید توش. یا شاید من چون هیچ وقت مرد نبودم نمی‌دانم برعکس جریان هم وجود دارد یا نه. خلاصه کلام اینکه من همیشه حرص می‌خوردم/ ناراحت می‌شدم/ اذیت می‌شدم…که زن‌ها دوستیشان را سر مردی بهم بزنند. (حالا به هر دلیلی). همیشه هم آن زنی بودم که با من بهم می‌خورد. من هم که مثل لاک پشت یک استراتژی در زندگی دارم. کله‌ام را می‌کنم توی لاک و خودم را حذف می‌کنم.

حالا اما- فکر کنم برای اولین بار، مگر اینکه ناخواسته کسی را ناراحت کرده باشم و خودم خبر نداشته باشم- من متهم ردیف اول این جریانم که به رفاقتم با «مردی» که به دوستم (زنی که برایم عزیز است) بی‌احترامی کرده (اگر قبول کرده باشیم که کرده) ادامه می‌دهم. و دوستم به من گفته که برایم متاسف است که «با همه ادعاهایم در خصوص حق و حقوق زنان» دارم هنوز با آن «مرد» حرف می‌زنم. حالا من برای اولین بار می‌بینم که جریان اصلا اینقدری که من فکر می‌کردم (و شاکی بودم و برایش بالای منبر می‌رفتم) سیاه و سفید نیست. من فکر می‌کنم آن دوست مشترک (آقای مورد بحث) خیلی بهتر می‌توانست جریان (ی را که باعث ناراحتی دوستم شد) را مدیریت کند. اما نکرد. بعد برای اشتباهش عذر خواهی کرد و دلایلی که به من گفت برای من قانع کننده بود. برای دوستم ظاهرا نبود و حالا دوستم از دست من شاکی است.

حالا من دارم فکر می‌کنم که شاید این جریان اصلا ربطی به جنسیت و مرد و زن بودن هم نداشته باشد. واقعیت امر این است که در تصویر بزرگتری که من دارم (در رابطه ام با این دوست مرد) اصلا جایی برای آن دوست شاکی ام نیست. (همانطور که همه ما در خیلی از تصویرهای کلی افرادی که با آنها در ارتباطیم جایی نداریم، مگر اینکه عضو خانواده یا شریک زندگی هم باشیم.) یعنی ناراحتی این دوست از آن جریان خاص، آنقدری برای من وزن ندارد که به خاطرش تصمیمات دیگرم را عوض کنم. نه اینکه دوستی ام با او وزنی نداشته باشد، که دارد و برایم عزیز است، اما از نظر منطقی به نظرم حرفش -در این مورد خاص- درست نیست. ربطی هم به «مسائل زنان» و «سو استفاده مردان» ندارد و «همه حرف‌های ما فقط ادا هست» ندارد.

اینها را دارم با صدای بلند می‌نویسم که افکار خودم را جمع و جور کرده باشم. البته آدم در وبلاگ خودش متهم و وکیل و قاضی و دادستان همه را با هم هست و هر چه بخواهد می‌گوید و شاید من اینها را می‌گویم چون دلم می‌خواهد اینطور باشد و اگر یکی از بیرون کل داستان را ببیند فکر کند که من آدم عوضی هستم و جریان مثل همان دوران دبیرستان و همان داستان است. نمی‌دانم.


Fatal error: Call to undefined function twentyeleven_child_content_nav() in /homepages/13/d415789085/htdocs/levazand/wp-content/themes/leva/index.php on line 32