نمی‌فهمم. رفتار آدم‌هایی را که قرار است «بالغ» باشند را نمی‌فهمم. چون نمی‌فهمم هی خودم را زیر سوال می‌برم. بعد به خودم می‌گویم اینکه نمی‌توانی رفتاری را توجیه کنی دلیلی نباید شود که خودت را زیر تیغ بکشی. ممکن است من اشتباه کرده باشم یا یک جای کار من ایراد داشته باشد، اما باز به خودم می‌گویم که آدم بالغ می‌آید این را می‌گوید. می‌گوید فلانی! فلان کار تو ناراحتم کرده. نباید فلان کار می‌کردی. حتی توضیح هم لازم نیست. اصلا می‌گوید دیگر نمی‌خواهم قیافه تو را ببینم! برو گم شو! اما می‌گوید!‌ اینها را یا به زبان می‌آورد یا یک جوری حالی طرف می‌کند. آخر در سال ۲۰۱۵- در فاصله کمتر از ده مایلی طرف- وقتی می‌دانی در این خراب شده بالاخره ما چشم توی چشم می‌شویم، اینطور یک دفعه بی‌توضیح آب شدن و زیر زمین رفتن و جواب ندادن و کلا این اداها برای چیست؟
نمی‌دانم. ممکن است تعریف ما از «بلوغ» متفاوت باشد. هر چه هست،‌ من هر چند هفته یکبار من داستان این غیب شدن به یادم می‌آید و چند ساعتی با خودم درگیرم که یعنی چه. بعد یک بار می‌روم توی این دایره ابدی که خب کجای کار ممکن است اشتباه بوده باشد و بعد باز به این نتیجه می‌رسم که…نه. به نتیجه‌ای نمی‌رسم. یادم می‌رود تا چند هفته بعد.

فکر می‌کنم تقصیر مامانم است که من تولد بازی دوست دارم. تولد من ۱۷ اسفند بود (و خب هست) و همیشه نزدیک به عید بود و شلوغی های آن زمان. اما مادرم هیچ وقت یادش نمی‌رفت. همیشه یک تولد کوچکی داشتم. دوستانم را دعوت می‌کرد و تا یادم هست سالاد الویه درست می‌کرد. (به نظر شما هم مزه سالاد الویه با نوشابه سیاه یک چیز غیر قابل تکرار در تاریخ است؟) نمی‌دانم چه شد که من حتی وقت هایی که حالم خوب هم نبود و نیست باز منتظر روز تولدم می‌ماندم. می‌مانم. یک جوری مبدا تاریخ است. از اول فوریه دیگر هیچ‌کاری نمی‌کنم. می‌گویم خب بعد از تولد. بعد یک جوری دلم می خواهد تولد بازی کنم. امسال خودم برای خودم تولد گرفتم. نمی‌دانم آخرین باری که از خودم خجالت نکشیدم و برای خودم تولد گرفتم کی بود. به یک سری از دوستان نزدیکم- دوستان دختر فقط- گفتم بیاید تولد بازی کنیم فلان جا. بعد صدای پسرها در آمد که ما الان چه فکرها می‌کنیم که شماها می خواهید چه کار کنید. یکی هم یک ویدو از یک استریپ کلاب فرستاد که دخترها دارند با هم بازی می‌کنند و گفت تصور ما از تولد فقط دخترانه این است. گفتم خب چه تصور قشنگی. ادامه بدهید. یکی دوتایشان تخم کردند و آمدند. من هم آنقدر مست بودم که نمی‌‌فهمیدم. خوش گذشت. برعکس تولد پارسال که تمام وقت رفتم ته باغ و از دلتنگی‌اش گریه کردم.

اما این چیزی که الان می‌خواهم بگویم اصلا در مورد تولد و بازی‌هایش نیست. مال روز بعدش است. یعنی دیروز. و مال امروز است. مال اضطراب غریبی است که از دیروز نفسم را بند آورده. اول فکر کردم مال شکم خالی و قهوه است. شکمم را پر کردم. نرفت. سعی کردم به زور بخوابم. نرفت. فکر می‌کنم خب درگیری‌هایی که الان دارم مال الان نیست. بلاتکلیفی همه زندگی من است. دفعه اولم نیست که منتظر جواب کار و وضع خانه و اینها هستم. می‌دانم دو ماه دیگر می‌گذرد. گفتم حالا مثلا اگر وضع کار و خانه ات معلوم بود بهانه دیگری پیدا نمی‌کردی بزنی زیر همه چیز؟ دیدم چرا. پیدا می‌کردم.

بعد فکر کردم دلم تنگ است و تنهایی است که اذیت می‌کند. گفتم خب خودت می‌دانستی اگر این کار را بکنی دردت می‌آید. حالا هم این دردش. بعد فکر کن که امشب ممکن است دلت تنهایی نخواهد. فردا شب می‌خواهد. ملت که علاف تو نیستند، پشت در بیاستند ببیند تو کی دلت حرف زدن می‌خواهد بیایند تو و کی از خانه بیرونشان کنی. گفتم آدم باش و منطقی فکر کن. دلتنگی‌ات را قورت بده.

بعد فکر کردم مال بی‌پولی است. گفتم خب یک سال است که فقیری. ماه اولت نیست که نمی‌دانی آخر ماه چه می‌شود. یک چیزی شد. بدهکاری‌ات به کارت‌های اعتباری‌ات بیشتر شد. میزان بهره وام دانشگاهت بالا رفت. اما همچنان پر رو پر رو می‌روی مغازه اورگانیک و به جای پلو، کینوا می‌خوری و آوکادو و پنیر و شراب خوب از غذایت حذف نمی‌شود و اداهایت کم نیست. هنوز هم از دوران پول‌داریت لباس و کفش داری که لخت نباشی. گفتم کدام آدم فقیری اینهمه می‌دهد می‌رود کلاس یوگا که بهش بگویند نفس عمیق بکش! اگر واقعا دردت بی‌پولی است، یک فکری برایش می‌کنی.

نشستم یک لیست نوشتم از کارهایی که تا آخر ماه باید تمامشان کنم. دیدم خیلی هم لیست شاخ و دمداری نیست. بعد گفتم طبق معمول لوسی و یکی باید بیاید نازت را بکشد. آدم باش و قبول کن که حالا ۳۴ سالت شده و اداهای تولدت هم تمام شده و کسی هم نیست- نمی خواهی باشد- که نازت را بکشد. یک نیم ساعتی با خودم به طور منتطقی صحبت کردم و بعد به خودم گفتم خب الان باید اضطرابت تمام شده باشد.

اما نشد. دلم چیزهایی را می‌خواهد که نمی‌شود اتفاق بیافتد. در آن صحبت منطقی که با خودم دارم می‌گویم که نباید اتفاق بیافتد. اگر بیافتد من دیگر نمی‌خواهمشان. اصلا برای همین می‌خواهم که نمی‌شود. و می خواهم که نشود که بخواهم. شرایط پیچیده‌ای است. به خودش می‌گویم که نمی‌خواهم. می‌گویم می‌خواهم که نخواهد. اما بعد دلم می‌گیرد و تنگ می‌شود و بهانه تولد و بی‌کاری و بی‌پولی و بی خانمانی را می‌گیرد. اینها هم هست. نه که نباشد، اما حالا دیگر باید بدانم که متاسفانه دیروز ۱۸ اسفند بود و امروز ۱۹ و حالا دوباره تقویم از اول شروع شده و من دیگر نمی‌توانم همه چیز را به بعد از یک چیز دیگر موکول کنم. عید هم اینجا عید نیست که بگویم خب حالا بعد از عید. سبزه هم ندارم.

راستش اینجا را باز کردم که عاشقانه بنویسم. از خودم خجالت کشیدم و به جایش غر زدم. شما مثل یک نامه عاشقانه بخوانیدش. نامه یک دل بهانه گیر متوقع لوس زیاده‌خواه هرگز آدم نشو.

* آنوقت کاوه می‌گوید اینها را کتاب کن. برو برادر من. برو.

پرسیدم خب سفر چطور بود. گفت خوب بود خیلی. خوش گذشت. گفتم خب؟ گفت خب چی؟ گفتم خب دیگه چی؟ گفت خب دریا قشنگ بود. کلی خندیدیم. جاده خوب بود. عشق‌بازیمون خوب بود. بعد یک نگاهی به من کرد. گفتم. خب؟ گفت زهر مار. تو که انتظار نداری جزییات تعریف کنم.

گفتم یادت نمونده که بخوای تعریف کنی و خودت هم خوب می‌دونی که یادت نمونده و می‌دونی چرا یادت نمونده و حالا عذاب وجدان هم بگیری که یادت نمونده فایده نداره. چون اصلا حواس تو به جزییات نبوده. جزییاتی نبوده چون. رفتی، می‌ریم، که سه روز بدبختی‌هامون یادت بره. که به اون خوش بگذره. که به خودمون مثلا خوش بگذره. منتها چرا خوش بگذره؟ چون که بتونی بگیم ای ول. ما هم نمردیم مثل بقیه آدما سه روز با یکی رفتیم سفر. دم به دم با هم خوابیدیم، بوسیدیم، غذای خوب خوردیم. لب دریا قدم زدیم دست تو دست هم. خیلی رومانتیک. منتها یک کلمه از حرفایی که می‌زنیم یادمون نیست. چون این حرفا هیچ فرقی با حرف‌هایی که روزانه می‌زنیم نداره. با همون حرفای پشت چت، پشت تلفن، تو ماشین، تو خونه توی تخت. فرقی نداره حالا منظره ساختمون روبه رویی باشه یا دریا. یه عملی خیلی اتوماتیک- و البته لذت‌بخش- انجام می‌شه. تو الان بیا به من بگو مزه لب‌هاش لب دریا فرق داشت. اصلا فرق هم نداشت. اما تو یادت مونده که چطوری شروع کردید به بوسیدن. الان می‌تونی فرم لب‌هاشو تصور کنی، چشماتو ببنید مزه‌اش یادت میاد. تو مسیر دستاش رو روی تنت یادت مونده و نه واسه من، واسه خودت می‌تونی شرح بدی که چطور به هم پیچیدیت. همونجوری که اگه الان ازت بپرسم با فلانی چطور بود( صد سال پیش) می‌تونی لحظه به لحظه‌اش رو استادانه برام شرح بدی. شاعر می‌شی وقتی ازش حرف می‌زنی. مهم نیست چقدر مست و های بودی، اما همه چی خیلی شفاف یادته، چون هزار بار اونو نشخوار کردی. چون هنوز وقتی بهش فکر می‌کنی شکمت می‌پیچه، چون دردش یادت مونده. چون هنوز می‌تونی چشماتو ببندی و غرق لذت بشی از یک اتفاقی که صد سال پیش افتاده. نه کنار دریا، نه تو ویلای فلان، نه تو فلان جاده، که تو خونه دانشجوی‌ات کنار سه تا همخونه دیگه.
منتها ماها لازم داریم سه روز بریم هزار دلار خرج کنیم که غروب رو لب دریا ببینیم و بعد بیایم بگیم سفر رومانتیک بود. رومانتیک مای اس!

اینکه آدم می‌دونه اگه فلان کار رو بکنه (که باید بکنه) دردش می‌آید، از دردش چیزی کم نمی‌کنه. مثل اینکه شما بدونید سیلی می‌خورید. خب آماده می‌شید، اما درد رو که کاری نمی‌شه کرد که. برای بار هزارم.

من می‌تونم تا صبح بشینم اینجا تحلیل کنم که چی شد و چرا شد. اما می‌دونی، با وجود همه اینها،‌ اگه من می‌تونستم سقوط آزاد کنم، اگه تو پریدنت رو منوط به پریدن من نمی‌کردی، …اگه ما عاشق هم بودیم وضع فرق داشت. ما همدیگه رو دوست داشتیم. عاشق هم نبودیم. این برای اینکه من از تنهایی خودم دل بکنم کافی نیست. تو رو نمی‌دونم. برای من کافی نبود از تنهایی‌ام دل بکنم.

بودن یک آدم دیگه کنار آدم چیز قشنگیه. خیال آدمو جمع می‌کنه‌، دلش رو قرص می‌کنه، یکی هست غرهای آدم رو بشنوه،‌ آدم می‌تونه باهاش مشورت کنه، تصمیم بگیره، ظرفا رو بشوره، خرید کنه، خونه اش همیشه غرق گل باشه، بغلش هست، تنش هست، نوازشش هست، بوسه‌هاش هست، دستاش هست، اما واقعیت اینه که توی سن و سال ما، وقتی نمی‌تونیم سقوط آزاد کنیم، وقتی می‌ترسیم و همه چی رو دو دوتا چارتا می‌کنیم، همه چی رو باید بذاریم روی کفه ترازو. ببینیم می‌ارزه یا نه. ماها که روی پای خودمون ایستادیم، مستقلیم، تنهایی رو بلدیم، خوبیم باهاش، یادگرفتیم دوستش داشته باشیم و حالش رو ببریم و دیگه ازش فرار نمی‌کنیم، سخته که راحتی‌اش رو با چیزای دیگه عوض کنیم. حتی با همه این چیزای خوب. کافیه یه بار آدم اعصابش خورد بشه یا صدای بلند بشنوه. دیگه از اون موقع به بعد این ندا قطع نمی‌شه که «با همه بدبختی‌هایی که داری، حداقل زندگیت دست خودته،‌ اختیار خودت و وقت خودتو، مگه مریضی واسه خودت دردسر درست می‌کنی.» و بعد از اون همیشه تو این فکری که «می‌ارزه» یا نه. تا یه جایی، یه وقتایی می‌تونی خودتو قانع کنی که خب این می‌گذره و باید به تصویر بزرگتر نگاه کنی و خوبیاش یادت میاد ولی …نمی‌ارزه. هنوز که نیارزیده.

نمی‌دونم دلم می‌خواست می‌شد یا نه. می‌دونم تلاش کردم بشه. اما نمی‌دونم اصلا می‌خواستم چی بشه. شاید من این وسط دنبال شناخت خودم بودم. همینقدر خودخواهانه که گفتم. دلم می‌خواست یه آدمی که اصلا منو نمی‌شناسه، هیچی در موردم نمی‌دونه، بیاد منو پیدا کنه، بدون هیچ شناخت قبلی. دلم می‌خواست خودمو از چشم تو می‌دیدم. نتونستم. من تلاش کردم بشناسمت. اما سخت بودی. منم سخت بودم. سخت هستم. خیلی. تو می‌گفتی که تکلیفت معلومه و می‌دونی چی می‌خواهی، اما تو هم نمی‌تونستی اعتماد کنی،‌ تو هم نمی‌تونستی دل بدی. تو هم ترس‌هات هنوز خیلی زیاد بود. شاید من هنوز دنبال آدم سقوط آزادم و یادم میره که آدما یه بار که سرشون بشکنه دیگه چتر همراه خودشون می‌برن اون بالا. که خودم چتر که خوبه، بالن همراه خودم می‌برم بالا. من حتی نمی‌دونستم چی می‌خوام. شاید تو راست می‌گفتی که من انتظار دریافت چیزی رو داشتم که خودم حاضر نبودم بدمش. اما چیزی که تو نمی‌دونی اینه که من خالی خالی ام. من عشقی برای دادن ندارم. من فکر کردم می‌تونم بسازمش. می‌تونم دوباره این توی خالی رو پر کنم. فکر کردم شاید از تو بشه پر شد، شاید تو کمک کنی من یادم بیاد عشق دادن یعنی چی. اما تو هم شک کردی و ایستادی. تلاش کردم. اما من آدم خوبی برای گول زدن خودم نیستم. برای بقیه هم نیستم. شاید می‌تونستیم چند وقت دیگه، چند وقت خوب دیگه هم ادامه بدیم، اما تکلیف آدم‌های واقع‌گرایی مثل من و تو همچین وقت‌هایی خیلی معلومه. اگه من اون شب نمی‌گفتم، خود تو چند شب بعدش می‌گفتی. شاید از دهن من در اومد، اما تو هم نمی‌تونستی. شاید دیرتر از من، اما از یه جایی دیگه نمی‌تونستی. تو هم به اندازه من خودخواه بودی و این بازی ما رو قشنگ (و کوتاه) کرد. دلم برات تنگ شده.

گفت بی‌خدایی برات پوچی نیاورده؟ گفت مذهب یا خدا دیگه دغدغه من نیست. بزرگترین دغدغه‌ام از شونزده سالگی تا شاید بیست و یک سالگی بود. تمام شد. دیگر نه بهش فکر می‌کنم نه برایم مهم است. وقتی هم به چیزی فکر نکنی برایت هیچی نمی‌آورد.

خیلی چیزها دیگر دغدغه من نیست. وقتی جایی در موردش حرف می‌زنند چیزی نمی‌گویم. یعنی حرفی ندارم که بزنم. از یک سنی به بعد، آدم‌ها یا یک چیزهایی را درک می‌کنند یا نمی‌کنند. آدم سی و پنج ساله مارکسیست همانقدر برای من عجیب است که آدم سی‌ و پنج ساله مذهبی. بعد از سی سالگی تو یا خودت را با بقیه برابر می‌بینی و بر اساس این بینش عمل می‌کنی یا نمی‌بینی و فقط حرفش را می‌زنی. یا تکلیفت با تن‌ات، با سکس معلوم شده یا هنوز یک جایی ته ذهنت احساس گناه می‌کنی. بحث با تو چیزی را عوض نمی‌کند.

اما یک چیزهایی هنوز برای دغدغه است (و ممکن است نگاه خیلی‌ها به این دغدغه‌ها همانی باشد که برای من نسبت به مذهب است. طبیعی است.) مثلا رابطه هنوز برای من دغدغه است و می‌خواهم که اینطور بماند. می‌خواهم عادی نشود. نمی‌خواهم به جایی برسم که بگویم از ما گذشته. هنوز دلم می‌خواهد بشناسم و شناخته شوم. چون تغییر می‌کنم. چون همه ما تغییر می‌کنیم. دلم می‌خواهد در طی این تغییرات خود تازه ام را بشناسم. آدم‌های تازه را بشناسم. عشق هنوز برای من دغدغه است. دلم می‌خواهد بتوانم باز عاشق شوم یا عاشق بمانم. این عشق با دوست داشتن فرق دارد. من آن زجر عاشقی را می‌خواهم و نمی‌دانم که اصلا برای آدم‌های بالای سی سال این شور اتفاق می‌افتد یا نه. من می‌خواهم که بیافتد. می‌خواهم بی‌قرار باشم. می‌خواهم به قول آرزو روحم را خراش دهد. دوستی‌هایم هنوز برایم دغدغه‌اند. دلم می‌گیرد که ما در طی این تغییرات گاهی آنقدر عوض می‌شویم که می‌بینیم با دوست پنج سال قبلمان هیچ حرفی برای گفتن نداریم. می‌بینیم که او هم ما را دیگر نمی‌شناسد. نمی‌دانم آدم اصلا بعد از سی سالگی رفیق ناب می سازد یا نه. من درها را خیلی تنگ کرده‌ام، اما دلم می‌خواهد کسی جایی باشد که رفیق جانم شود. که نگارم شود. نگاری که کنارم باشد نه آن سر کره زمین.

همین کره زمین هنوز دغدغه من است. دلم می‌خواهد زخم هایش کمتر شود. آدم‌ها – نه ایدولوژی‌ها، نه کشورها، نه سیاست‌ها نه فلسطین، نه اسرائیل، نه سوریه، نه اسد، نه اوباما،‌ نه نتانیاهو، نه نیولیبرالیسم، نه کپیتالیسم و نه حتی فمینیسم…اینها دیگر دغدغه من نیستند. آدما هستند. همین آدم‌های دور و برم نه جای دور که حرفش را زدن هم مسخره است وقتی من حتی از پول یک قهوه‌ام برای کمک به کسی تا به حال نزده‌ام. حال زمان حال آدم‌های دور برم برایم مهم است. حال این آدم‌ها، سلامتی‌شان دغدغه من است وقتی می‌بینم همه چیز چقدر چقدر چقدر پوچ است وقتی حال یکی از این‌ها خوب نباشد.

همه روز آدم‌های تازه می‌آیند که خانه را ببینند. من لبخند می‌زنم و چیزی نمی‌گویم. حمیرا اول گفت چه وقت‌هایی خانه نیستی که آن وقت‌ها بیایند. گفتم من از خانه کار می‌کنم. بنابراین همیشه خانه‌ام. آدم‌ها احترام می‌گذارند و نگاه می‌کنند و می‌روند. اگر سوال کنند جواب می‌دهم. خود حمیرا همیشه هست بنابراین نمی‌توانم حرفی بزنم. اگر نبود هم چیزی نمی‌گفتم. اینجا برای کسی که دوست و آشنا و بازدید کننده نداشته باشد بهشت است.
اما امروز – یعنی همین چند دقیقه پیش- یک آدمی آمد که خانه را ببیند. حمیرا بهش گفت که کفش‌هایش را در بیاورد. من گفتم مهم نیست خانه کثیف است و باید در هر حال جارو بکشم. گفت در هر حال اینجا خانه تو است و فضای شخصی تو است و هر چیزی تو بگویی! یک لحظه نفس عمیق کشیدم و چشم‌هایم را بستم که بغضم معلوم نشود.
دلم می‌خواست به آن دختری که آمده خانه را ببیند و هم سن و سال خودم هم هست، بگویم که باور نکن. باور نکن، اما خب شاید برای او جای خوبی باشد. چه می‌دانم. اینجا هم درامایی درست کردم بسکه از ا این خانه گفتم. اما واقعیت این است که ذهنم آنقدر مشغول این جریان است که هر چیز دیگری را تحت الشعاع خودش قرار داده. چه می‌دانم. درست می‌شود. لابد درست می‌شود.

بخش سختش اینه که آدم دلش تنگ میشه و «نمی‌تونه» بگه. یعنی «نباید» بگه.

123...68...Next »