این روزها به این فکر می‌کنم که سکس و احساسات در یک رابطه عاشقانه چقدر به هم وابسته هستند. به عبارت دیگر سوالم از خودم این است که ارضای احساسی چقدرش در واقع همان ارضای جنسی است یا اگر وقتی از زندگی جنسی‌ راضی باشیم بازهم ممکن است از نظر عاطفی نیازمند باشیم؟ احتمالا بسته به سکس که چقدرش نزدیکی باشد چقدرش کردن. (به نظر من آدم با معشوقش نزدیکی می‌کند. سرراهی‌ها را می‌کند.) یا شاید هم بسته به اینکه آدم چطور از نظر عاطفی ارضا شود. این خیلی برای آدم‌ها فرق دارد. مثل ارگاسم نیست.
یک زمانی آدم معشوقی ندارد. با کسی نیست. آنوقت احتمالا می‌تواند نیاز عاطفی را از نیاز جنسی جدا کند. حداقل برای من اینطور بود در چند دوره زندگی. یعنی حتی اگر از نظر عاطفی و احساسی ارضا نمی‌شدم و یا حتی نیازمند بودم، اما زندگی جنسی‌ام اصلا خلوت نبود. اما وقتی پای معشوق در میان است، این دوتا خیلی نزدیک به هم می‌شوند، اگر بگویم که کاملا یکی نیستند. یعنی اگر از نظر عاطفی در جای خوبی نباشم احتمالا از نظر جنسی هم نیستم. یا برعکسش. داشتم خودکاوی می‌کردم که کدام علت است کدام معلوم. کدام است که بودش، یا کمبودش به آن یکی دیگر هم نوسان می‌دهد. من وقتی در رابطه با معشوقم هستم، تنم میل تن دیگری را ندارد. معمولا ندارد. برای همین سکس بخشی از رفتار عاشقانه است. این دوتا به هم تنیده می‌شوند.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دور جهان گشتیم و بالاخره یه بنده خدایی رو پیدا کردیم که یک هفته پیش بچه‌ها بمونه ما به سفر سنتی سالانه‌مون برسیم. با شور و شوق مشخص کردم کجا بریم و مهم‌تر از اون، کجا چی بزنیم که تیر غیب خورد تو سر جوبی.
بچه ظاهرا با گربه یا راکونی دعواش شده و پشت گردنش زخمی شده. کنار زخم‌ها یک غده بزرگی هم ظاهر شده بود. روز قبل از سفر بردیمش دکتر ببینیم چیه. دکتر گفت زخم چرک کرده. چرک رو کشیدن بیرون و یک چیز نی مانندی کردن بالای گردنش که ظاهرا باعث میشه زخم هوا بخوره خوب بشه. با اونکه اون یارو گفت مواظب هست، اما دلم نیومد بذاریم بریم تو این شرایط و هیچی. سفرمون کنسل شد.
می‌دونم که خوش‌شانس بودیم قبل از سفر متوجه شدیم. چون نه درد داشت و نه تغییری تو غذا خوردنش پیدا شده بود، ممکن بود کلا متوجه نشیم. جوبی گربه‌ای نیست که همیشه بغل باشه و بشه فهمید.
روزی دو بار باید زخم‌هاشو تمییز کنیم و بهش مسکن بدیم. دوباره باید بره بیمارستان چهارشنبه که بخیه‌ها رو باز کنن و اون لوله رو در بیارن.

*اون یارو که قرار بود بیاد یه بنده خدایی بود که با دوست دخترش بهم زده ولی هنوز جای خودشو نداره. خوشحال شده بود ده روز میاد خونه ما. اینم از تعطیلات یارو.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

فکر کنم خیلی سال‌ها قبل، شاید نه ده سال قبل اینجا از ندیم نوشته بودم. ندیم از من دو سال کوچک‌تر است. عمویش با عمه من ازدواج کرده بودند. (عمویش یعنی شوهر عمه من خیلی وقت‌ است که فوت کرده‌اند.) یعنی ما با هم فامیل دوریم. اما خانوادگی تقریبا دوست بودیم. و ما هم خیلی دوست‌تر. خواهرش هم‌سن منا بود. فکر کنم از زمان دبیرستان هم خانه‌هایمان خیلی نزدیک به هم شد و کلا زیاد توی خانه همدیگر بودیم. من و ندیم خیلی به هم نزدیک بودیم. فکر می‌کنم یک دوره‌ای حتما بهترین دوستم بود اگر ژاله نبود. یا حتی اگر بود. خیلی مخالف خارج آمدن من بود. یک بار که من بابلسر بودم رفته بود خانه‌ ما و با بابا و مامانم صحبت کرده‌بود که «لوا را نفرستید برود خارج». اینقدر از بچگی همه دوستانش (و دوستانمان) در این «خارج» گم و گور شده بودند، می‌دانستیم که هر چقدر هم آدم نزدیک باشد و بخواهد نزدیک بماند، فقط و فقط مسئله زمان است که کمرنگ‌شدن و دیگر توی زندگی هم نبودن برای برخی‌ از آدم‌ها زودتر اتفاق می‌افتد برای بعضی دیرتر. اما اتفاق می‌افتد. می‌دانستیم. با فاصله و (و البته با زمان) نمی‌شود جنگید. فاصله و زمان بالاخره برنده می‌شوند.

بنابراین از این قول‌های الکی که حالا با هم در تماسیم و زود همدیگر را هم می‌بینیم هم به ندادیم. طبعا کم‌رنگ شدیم. چند سال اول ایمیل‌ می‌زدیم و شاید حتی تلفن. بعد دیگر خیلی تماس مستقیمی از هم نداشتیم. طبعا از دور می‌شنیدیم که در زندگی‌‌هایم چه خبر است. بعد من ازدواج کردم. بعد او ازدواج کرد. (با دختری که دوست خواهر یکی از هم‌دانشکده‌ای های من بود و اولین بار خانه ما با هم آشنا شده بودند). بعد من جدا شدم. چند سال بعد او جدا شد. بعد خودش آمد «خارج».

من و منا رفتیم فرودگاه دنبالش. احمق! یک مدت کوتاهی اطراف ما ماند و بعد تصمیم گرفت برود سکرمنتو که زندگی ارزان‌تر باشد و بتواند درس و دانشگاه را شروع کند. بعد دوست‌دخترش (که نازنین‌ترین است) آمد و با هم زندگی شروع کردند در سکرمنتو. بعد حالا بعد از دو سه سال، برگشته‌اند برکلی. همین بغل ما.

امروز تکست داد که بیایم دیدنت. گفتم بعد از ساعت هشت بیا. آن هشتش را ندید و ساعت پنج آمد (که من داشتم برای کاری می‌رفتم بیرون.) زنگ زد و من چون منتظر کسی نبودم تعجب کردم از صدای زنگ. رفتم دم در دیدم ندیم است. گفتم مرتیکه من گفتم هشت بیا الان چرا اومدی؟ گفت سلام علیکم.

فکر کردم پانزده سال دنیا چرخید و ما چرخیدیم تا دوباره هم محله شده‌‌ایم. همانطور سر زده خانه همدیگر پیدایمان می‌شود. مثل همان وقت‌ها. فاصله که کم شد، رنگ رابطه برگشت. انگار که در تمام این ده پانزده سال دست‌نخورده باقی مانده بود. همان صمیمی‌ترین، همان عزیز‌ترین، همان دوست‌ترین. همانقدر که آن زمان‌ها در تار و پود زندگیم جاری بود، حالا هم هست. ندیم و رومینا از اتفاقات خوب این سال‌های زندگی منند.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سه سال گذشته من همه اش از خونه کار کردم. سگ‌ها از اول زندگیشون به بودن مدام من در کنارشون عادت دارن. حالا که روزا بیشتر بیرونم، به شدت لوس شده‌اند. لورکا که هیچ توجهی به من نمی‌کرد حالا همه اش چسبیده به منه. زوئی حسودترین موجود جهانه. به محض اینکه دست به سر لورکا یا میثم می‌کشم، میاد سراغ آدم. هیچ ایده‌ای هم از سایزش نداره. میپره بالای تخت.
__
یادم رفت چی می‌خواستم بنویسم.
تو کلاس امروز نگار به خانوم‌ها (کامبوجی) درست کردن یه مدل دستبند رو یاد داد. فردا و پس فردا هم این کلاس رو داریم. عکسها رو باید از دوربین بریزم روی کامپیوتر.
راستی این اکانت اینستاگراممون هست.
این کلاس کاردستی رو خیلی دوست دارم برای خانم‌های افغان‌ هم بتونیم داشته باشیم. سازمانی که کارهای اون گروه رو انجام میده کار کردن باهاش سخت‌تره. اما امروز ایمیل زدم. قرار شد بعد تعطیلات شکرگزاری برم صحبت کنم باهاشون.


خیلی کار دارم و نمی‌دونم از کجا شروع کنم. هی میرم چایی میریزم میام نصفشو می‌خورم سرد میشه دوباره میرم میریزم. دنبال بهانه‌ام از پشت کامپیوتر بلند شم.


نمی‌دونم وقتش شده که این داستان رو تو فیس بوک و اینستاگرام و تویتترم اعلام کنم یا نه. منظورم از داستان هم تولد ARTogether هست.

—-
آروم و آشفته یعنی اینکه دلشوره ندارم اما تمرکز روی چیزی هم نمی‌تونم بکنم. من الان آروم آشفته ام.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این چند روزه چه اتفاقاتی افتاد؟

احتمالا برای کلاس بچه‌ها یک معلم پیدا کردم. تلفنی با هم حرف زدیم. قرار شد برنامه کار و قیمتش را برایم بفرستد. خانم نقاشی اهل مصر است.

رفتم با کاترین- مسئول بخش دواطلب‌های یکی از این موسسات اسکان پناهندگان حرف زدم. داستان آشنا شدنم باهاش این بود که یک جایی سخنرانی داشت چند ماه قبل. یک داستانی را تعریف کرد که دقیقا خورد توی یکی از نقاط ضعف من و من هق هق زدم زیر گریه. رفتم باهاش حرف بزنم بعد از سخنرانی دیدم گریه مجال نمی دهد. یک نوشته دادم به دستش که من کی هستم:) . یک وضع خنده‌داری بود. القصه بعدش همدیگر را دیدیم و اصلا کلاس‌هایی را که با خانواده‌های افغان شروع کردیم، مدیون همین است.
رفتم دیدنش و یک ذره توضیح دادم که الان کجای کار ARTogether هستم . البته بیشتر برای این رفته بودم که ببینم سازمان آنها در این پروسه اسکان پناهنده‌ها چه کارهایی را می‌کند و چه کمبودهایی وجود دارد و اینکه در یک دنیای رویایی که محدودیت پول و نیرو نباشد، چه کاری برای موسسه‌اش می‌کند.
یک ساعت و نیم حرف زدیم و آخرش گفت که با کمال میل، عضو گروه مشاورین ARTogetehr می‌شود.
خوشحال شدم واقعا.

کلاس کاردستی دخترهای دبیرستانی هم سه‌شنبه برگزار شد که خیلی خوب بود. آلیس واقعا معلم خوبی است. صفحه‌های کتاب‌هایمان را رنگ کردیم. من هم دیگر کاملا می‌نشینم رنگ و نقاشی می‌کنم. بیشتر از همه، خودم به تراپی نیاز دارم.

الان سه شنبه صبح است. نمی‌دانم چرا اینها را پابلیش نکردم.
دیروز با مونا یک جلسه طولانی داشتم. گفت از خانم فاندریزر بخواه که به جای حقوق ساعتی کمیسیون بیشتر روی پول نهایی بگیرد. امروز باید تلفن کنم بهش.

یک جلسه ساعت ۱۱ صبح دارم با یکی از مشاورین (که استاد رقص در استنفورد است) و یکی هم با نگار که وسایل کلاس فردا را حاضر کنیم.

هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاده. اما روحیه بهتری دارم امروز.


تلفنم هم باز شکست. چندمین آیفون بود؟ ۱۳ یا ۱۴؟

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک کار دیگر هم باید بکنم.
بروم شروع کنم ببینم چطور می‌شود پایه‌های یک مدل برنامه آموزشی در خصوص وضعیت پناهنده‌ها را برای مدرسه‌ها تعریف کرد.
احتمالا بروم سراغ مدرسه گلستان. شاید هم اصلا با سعیده حرف زدم.
می‌خواهم یک برنامه درست و حسابی با استاندارهای مدارس اینجا تدوین کنیم که در مقاطع مختلف تحصیلی قابل ارائه به مدرسه‌ها باشد. یعنی چی؟ یعنی اینکه بیایم بگویم ما همچین برنامه یک ساعته- دوساعته ای را آماده کرده ایم که شما بر اساس آن می‌توانید به بچه‌ها در مورد وضعیت پناهندگی آموزش دهید. پناهنده یعنی چی، اینها چه راهی را طی می‌کنند که به اینجا برسند، چطور باید به آنها خوش آمد گفت و فضای امنی را در مدرسه برای بچه‌ها ایجاد کرد و یک عالمه چیز دیگر که یک معلم یا متخصص برنامه درسی بچه‌ها می‌داند و من نمی‌دانم.
یک مسئله که خیلی شایع شده است منع صحبت کردن در مورد سیاست در خانواده‌های آمریکایی است.آنقدر سیاست در اینجا تبدیل به سیاه و سفید شده و خانواده ها را از هم پاشانده (؟!) که در خیلی از خانواده ها قانون منع صحبت سیاسی در خانواده گذاشته شده. پناهنده ها هم که طبعا یک مسئله سیاسی به شمار می‌روند نه انسانی. بچه‌ها از جایی در این موارد چیزی نمی‌شوند. پناهندگی را مسئله سیاسی می‌دانند نه انسانی.
باور نمی‌کنید که چقدر منبع کم وجود دارد برای ارتباط با جامعه پناهنده‌ها.
این سازمانهای پناهندگی آنقدر سرشان شلوغ است که برای کارهای این مدلی وقت یا نیرو ندارند.
فعلا که من امکان این را ندارم همه این کار را خودم انجام دهم. توان که بماند، سوادش را هم ندارم. بنابراین حتما باید با یک سازمان آموزشی برای همچین کاری همکاری کرد-حداقل برای شروع و آموزش- و البته یک نفر را که از طرف ARTogether پیگیر کار مشترک باشد. این چیزها که توی کله من است هر کدامشان به یک مدیر پروژه نیاز دارند.
برای همین است که واقعا مهم‌ترین کار من خاموش کردن این صداها توی کله‌ام است که ترمز، ترمز، ترمز.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می‌خواهم دوتا کار تازه بکنم. یعنی شروع کنم به برنامه ریزی برایشان.
یکی اینکه بروم سراغ این رفیق‌های تکی ام- مغزهای فراری پراکنده در گوگل و فیس‌بوک و اپل- اول بگویم که بروند تحقیق کنند که این منابع کارهای انسان‌دوستانه شرکتشان جریانش چیست و به چه سازمان‌هایی کمک می‌کنند. همه این شرکت‌ها-نه که از سر خیرخواهی که اغلب برای کم شدن از مالیاتشان- سالانه میلیون‌ها دلار به سازمان‌های غیردولتی کمک می‌کنند. یکی از شرایطی هم که شهرداری‌ها به اینها اجازه می‌دهند بیایند یک شرکت بزنند با صدهزار نفر (سلام ملنو پارک) و تمام سیستم شهری و جمعیتی را بهم بزنند این است که یک کارهای محلی بکنند.

اما خیلی از این فاندها و برنامه‌های داخلی این شرکت‌ها اعلام عمومی نمی‌شود. چون حوصله ندارند یک میلیون تقاضانامه دریافت کنند. برای همین است که می‌روند سراغ کارکنانشان و می‌گویند که یک نان پرافتی (یا نان پرافتی‌هایی) را کاندید یا معرفی کنند. خیلی جاها هم نان پرافت‌هایی که کارکنان این شرکت‌ها عضو بوردشان هستند کمک می‌کنند.

دوم هم اینکه شروع کنم برای آن بخش ARTogether که می‌خواهم با شرکت‌های تکنولوژی کار کند برنامه ریزی کنم. فکر کنم اولین کارم باید این باشد که یک مشاور تکی پیدا کنم. کسی که دنیای اینها را بشناسد. از چند جهت. یکی برای این بخش آموزش در زمینه هنر و تکنولوژی که برای نوجوانان به دنبالشم هستم تحقیق کنند و ببیند اصلا جریان همکاری با این شرکت‌ها چطور ممکن است باشد

یک جهت دیگر هم اینکه از این استارت آپها خبر داشته باشد. بداند که مدل آنها که در زمینه social impact دارند کار می‌کنند چیست و از چه راه هایی می‌توان کار با پناهنده‌ها را کارآتر کرد. کسی که خودش را گول بزند که جای تکنولوژی اینجاها نیست می‌تواند ایده‌آل گرا فکر کند، اما واقعیت کار چیز دیگری است. برای همین است که من حتما می‌خواهم بخش ترکیب هنر و تکنولوژی در ARTogether حضوز قوی داشته باشد. نه تنها به خاطر منطقه‌ای که تویش زندگی می‌کنیم بلکه به خاطر اینکه این بچه‌ها تا ده سال آینده در دنیایی خواهند بود که شغل‌های امروزی دیگر وجود ندارد.

بخشی از این بُرخوردن با جامعه که می‌گویم همین است. اگر آموزش‌ها از امروز بتوانند برای بچه‌های مهاجر هم مثل بچه‌های بومی وجود داشته باشند ده سال آینده گروهی سر خور از اینکه چرا در کشور میزبان هیچی نشدند دست به خراب کردن تنها خانه‌ای که می‌شناسند نمی‌زنند.

اینها ایده‌آل گرایی‌های من در ARTogether هستند. می‌دانم. اما هدف من تعریف مدل نمونه است. مدلی که می‌تواند امروزی باشد، انسانی باشد و کارآراتر از سیستم کهنه فعلی. تکنولوژی فقط یک قسمت این مرکز هنر و خلاقیت می‌شود. راستی گفتم که تصمیم گرفتم در انتهای برنامه پنج ساله ARTogether: Center for Art and Creativity را افتتاح کنم؟ 🙂

اما عجالتا کسی را سراغ ندارید (یا کاندیدا نمی‌کنید)‌برای اینکه بشود مشاور و سفیر ما در دنیای تک؟

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

عزیزی دیروز ایمیل زد که اینجا رو می‌خونه و کارش درست کردن وبسایت هست و اگه کاری باشه مایل هست که همکاری کنه.
گفتم دمت گرم و مرسی. کجایی. گفت ایران.
***
در فرم‌های اداری برای ثبت ARTogether در ایالت کالیفرنیا – و همینطور در فرم‌های مالیاتی- ازم پرسیده بودند که آیا کسی در خارج از آمریکا با این سازمان کار (با پرداخت یا داوطلبی) می‌کنه یا نه. جواب من نه بود.
تصورم این بود که اگه بعد این شرایط تغییر کرد و مثلا من فرضا تصمیم گرفتم با گروهی در یک کشور دیگه کار کنم، اونوقت گزارش می‌دم. اما آیا من می‌رم گزارش بدم کسی از ایران داره با این پروژه کار می‌کنه؟ واقعیتش اینه که اینقدر وزن پشت این اسم در این مملکت وجود داره که من ترجیج می‌دم سراغش نرم. درسته که نه پرداخت قراره انجام بشه و تقریبا به طور صد درصد کسی نمیاد چک کنه که حالا مثلا کارهای این وبسایت (در میان میلیاردها وب‌سایت موجود) داره از کجا انجام میشه. اما وقتی پروژه، پروژه خود آدم هست، باید به هزارتا چیز محال فکر کنه. واقعا هم محال.

***
اما اگه بخوام صادق باشم، غیر از دلیل بالا یه دلیل دیگه هم وجود داشت که به این آدم عزیز که لطف کرد، زحمت کشید و ایمیل زد و پیشنهاد همکاری داد گفتم نه. واقعیت قضیه اینه که من این آدم رو نمی‌شناسم. (می‌دونم که داره الان اینجا رو می‌خونه و ممکنه ناراحت هم بشه از اینکه اینقدر دارم رک حرف می‌زنم. اما من دارم اینجا از همه مراحلی که دارم برای این کار انجام می‌دم می‌نویسم. نمی‌خوام رو راست نباشم.) من نمی‌تونم رمز کاربری وب‌سایت رو بدم دست کسی که نه می‌شناسمش و نه امکان پیگیری‌اش رو دارم. درسته که از همه چی بک آپ وجود داره و همه چی -اگر هم از بین بره- قابل بازگردوندنه، اما من نمی‌خوام ریسک کنم. یعنی امکاناتشو ندارم که ریسک کنم.
اما ازش خواستم که لطفا نگاه تخصصی به وب سایت بندازه و بهم بگه که به نظرش چطور میشه کار رو بهتر کرد.
***
پوریا، ازت ممنونم که بهم پیشنهاد کمک دادی. می‌خوام بدونی این برام خیلی ارزشمنده. اما امیدوارم دلایل من رو هم درک کرده باشی. وقتی کار، کار خود آدم هست و داره زیر هر لحظه‌اش یه جوری استخونش رو خورد می‌کنه، باید به هزارتا امر محال فکر کنه تا جلوی کار اضافه گرفته بشه. امیدوارم دلایل منو هم درک کنی و نرنجی.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ظهر با یه آقای موسیقیدان معروفی قرار داشتم. قرار خیلی خوب پیش رفت. بسیار خونگرم، دلنشین و همینطور با اطلاعات بود و منابع زیادی رو بهم معرفی کرد و قول همه جور همکاری رو هم داد. کلا گفت که منم تو تیمم! من هم خوشحال و خندان بعد از قرار اومدم سوار ماشین شدم که جلوی کافه محل قرار پارک کرده بودم. روشن کردم فرمون رو پیچوندم که از پارک در بیام یک دفعه صدای خورد شدن مقادیری شیشه و بعد هم صدای دلنشین باد به گوش رسید. بطری تقریبا که نه، کاملا لاستیک رو جر داد. صدای در رفتن باد هم خب موسقیی عجیبی بود که تا حالا نشنیده بودم.
فکر کردم از Task Rabbit کسی رو بیارم. این یه اپلیکیشنی هست که آدم‌ها میان برای بقیه کارهای مختلفشون رو انجام می‌دن. اما آقای موسیقیدان معروف گفت که نه بابا. بی‌خیال! من خودم پنچری می‌گیرم. گفتم نه آقا. اختیار دارید. نمی‌شه.
به حرف من وقعی ننهاد و کتشو در آورد و جک انداخت زیر لاستیک. با بدبختی (چون ماشین خیلی نزدیک به جدول پارک شده بود)، تایر رو عوض کرد و زاپاس رو نصب کرد. رسما از خجالت مردم. پنچر گیری از اون کارهاست که در تئوری بلدم، اما هیچ وقت خودم انجامش ندادم.
هیچی دیگه! اینقدر عرق کرد که من احساس کردم الان غرق می‌شم. یعنی تو خجالت خودم.
بعد رفتم ماشین رو بردم تعمیرگاه لاستیک نو خریدم و اینطور شد که قراری که قرار بود یک ساعت طول بکشه تمام بعد از ظهر منو گرفت. اومدم خونه دیدم ایمیل زده که با فلانی و فلانی و فلانی حرف زده و اینها هم شماره تماس اونها. گفت که این واقعه مفرح امروز، سرآغاز همکاری خوبی خواهد شد.

رسما خجالت‌زده شدم و من سخت خجالت بکشم از چیزی!

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اتفاق دیگری که افتاد این است که آن خانم فاندریزر که شش هفته مرا «زیر نظر» داشت گفت که تصمیمش را گرفته و با ARTogether کار می‌کند.
گفت که هفته‌ای سه ساعت با ما کار می‌کند. یک ساعتش فقط مشاوره و جلسه با من است که بابتش حقوق نمی‌گیرد. اما برای دو ساعت دیگر حقوق می‌خواهد. و البته روی مبلغی که برای ما جمع کند هم درصدی می‌گیرد.
من تصورم این بود که فقط بخش دوم قرار است اتفاق بیافتد. الان باید تصمیم بگیرم که آیا واقعا توان این را دارم که به غیر از معلم‌ها حقوق بدهم یا نه.
یکی دیگر هم اینکه من هنوز با فاندریزینگ آنلاین مخالفم. در این مرحله مخالفم. با اینکه اولین کمپین فاندریزینگ آنلای باشد به شدت مخالفم. کار حرفه‌آی نیست. به نظرم آن باید برای یک پروژه مشخص باشد. مثلا من بگویم می‌خواهم یک ون بخرم برای نمایشگاه و تبلیغ. آن وقت بگوییم ما مثلا اینقدر هزار دلار لازم داریم و این کیک استارتر ما.
حالا باید بیشتر با هم حرف بزنیم. برای فروشگاه آنلاین هم با هم هم‌عقیده نبودیم.
مسلما اینها چیزهایی است که باید بیشتر در موردش حرف بزنیم. من هیچ سابقه‌ای در فاندریزینگ ندارم. این کار را باید آدم حرفه‌ای انجام دهد. نمی‌دانم چرا اینقدر از پول جمع کردن می‌ترسم. فکر می‌کنم باید خیلی خیلی با مخاطبی که می‌خواهد دستش را توی جیبش بکند شفاف باشم. بگویم که این پول دقیقا خرج این می‌شود. بعد از اینکه خرج هم شد بیایم گزارش بدهم بگویم با کمک شما ما این کار را کردیم.
احتیاج دارم با کسی مشورت کنم قبلا از اینکه تصمیمم را در مورد کار کردن با این خانم بگیرم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند