گرفتار تکرارم.
یعنی خانه را که دوباره عوض کردم و حالا دو تا همخانه دارم. حیاط هم ندارد. هر روز سر ساعت همیشگی بیدار می‌شوم، سگ را راه می‌برم که بشاشد، بر می‌گردم. کار می‌کنم. اخبار می‌خوانم، کتاب می‌خوانم. رادیو گوش می‌دهم. باز سگ را می‌برم که راه برود. سالاد می‌خورم. می‌خوابم.
آخر هفته‌ها هم سعی می‌کنم بروم بیرون توی طبیعت بخوابم. البته کار من آنلاین و از خانه است. خیلی اول و آخر هفته ندارد. همین.

رک و راستش این است که بی عشقی کلافه‌ام کرده. دلم آدم تازه می‌خواهد که دلم را بلرزاند. اما این مستلزم این است که از خانه پایم را بگذارم بیرون و کسی را غیر از این توله سگ ببینم. منتها نه حالش است نه جانش. فقط آرزویش مانده. من هم که خیالباف.

می‌گوید که من می‌دانم درد تو چیست. یک مدت است با خودت لج کردی و جایی نمی‌روی. یعنی سفر نمی‌روی و این دارد تو را دیوانه می‌کند. می گویم لج یعنی چه مرد حسابی. موقعیتش را داشتم و نرفتم؟ یعنی پول داشتم یا کسی بود که مواظب لورکا باشد (و من به اندازه سپردن لورکا بهش اعتماد داشته باشم) و نرفته باشم؟ گفت قبلا هم پول نداشتی و می‌رفتی. گفتم قبلا وضع فرق داشت. واقعیت زندگی دانشجویی،‌حتی اگر زندگی فقیر دانشجویی هم باشد باز حداقل آدم نگران پس دادن وام دانشگاهش نیست. یک پول کمی دارد و می‌رود سفر. اما الان من باید بدانم که برای چند ماه اینقدر پس انداز دارم که وقتی نیستم قسط‌هایم عقب نمی‌افتد. یا پول بیمه و غذای لورکا را دارم که اگر کسی هم باشد که به او بسپارمش نگران این چیزها نباشم. یعنی الان اگر فرض کنیم که یکی باشد که لورکا را نگاه داشته باشد بازهم جایی نمی‌روم. الان برای من سفر کردن فرار است و فرار از تعهداتی است که به عنوان یک آدم بزرگ در این مملکت خودم را به آنها مقید کرده‌ام. خوب یا بدش را نمی‌دانم. زندگی در این مملکت این چیزها را دارد. من تقریبا ده سال تلاش کردم که گیر این قسط ها نیافتم. اما نشد. دانشگاه خرج داشت. تصادف کردم و مجبور شدم ماشین قسطی بخرم و الی آخر. می‌دانم تصمیم‌های خودم بود و باید گیرشان نمی‌افتادم. اما فعلا جایی نمی‌روم. یعنی حداقل تا وقتی که سفر برایم فرار باشد جایی نمی‌روم. اما تو مواظب لورکا باش لطفا.

من درخت و جنگل را دوست دارم. کوه را هم همینطور. رودخانه و دشت را هم. اما آخر آخرش من آفتاب پرستم. هیچ چیز به اندازه اقیانوس و آفتاب حال مرا خوش نمی‌کند. بقیه حال مرا خوب می‌کنند. یعنی طبیعت کلا حال مرا خوب می‌کند، اما فقط این ترکیب اقیانوس و آفتاب است که مرا «سرخوش» می‌کند.

من یک عذرخواهی در اینجا به حمیرا بدهکارم. یادتان هست گفته بودم که وقتی فهمیده پشتم درد می‌کند گفته بود که شاید مشکل مالی و عاطفی داشته باشم و من در اینجا با صدای بلند او را مسخره کرده بودم؟

امروز این را می‌خواندم و دیدم که در خصوص دردهای فیزیکی بخش‌های مختلف بدن و برخی از علت‌های آنها توضیح داده و زیر درد مربوط به پشت کمر هم نوشته که احتمالا از نظر مالی و عاطفی پشتوانه خوبی ندارید.

البته هنوز هم عقیده‌دارم که کمردرد من به خاطر بلند‌کردن چیزهای سنگین در سمساری است نه اینها. اما من کلا در مقابل علم تسلیمم.

می‌خوام کاری رو بکنم که تقریبا هر کی منو می‌شناسه می‌گه نباید بکنم و خودمم فکر می‌کنم نباید بکنم و تک تک سلول‌های عقلم می‌گه که نباید بکنم و خب طبیعه که انجامش می‌دم.

Fresh Air

نمی‌دانم گفته بودم یا نه که من معتاد رادیو ام. این طور بگویم که من صبح‌ها که موبایل را از زیر بالشتم در میاورم، اول رادیو‌اش- رادیوی ملی عمومی – را به کار می‌اندازم و بعد می‌روم اینستگرام و بعد بلد می‌شوم در را باز می‌کنم که سگ برود بشاشد و بعد موبایل را به اسپیکر وصل می‌کنم که صدای رادیو از بلندگو پخش شود و بعد حالا ایمیل و بقیه مخلفات را نگاه می‌کنم. کلا خیلی پر رنگ است.

یک برنامه ای دارد این رادیو ملی آمریکا به اسم «هوای تازه» که در آن خانم تری گروس هر روز با یک نفر مصاحبه می‌کند. این یک نفر می‌تواند نویسنده، نوازنده، دانشمند، هنرپیشه، سیاستمدار…هر کسی باشد. فکر می کنم این از اولین برنامه‌هایی بود که من در آمریکا شروع به دنبال کردنش کردم. دنبال کردنش به این معنا که هر روز باید (و این باید خیلی جدی است) به پادکستش گوش کنم. شاید این عجیب باشد، اما من احساس می‌کنم این برنامه مرا آرام کرده است*. یعنی مرا تبدیل به آدمی کرده که وقتی می‌خواند، یا به چیزی گوش می‌دهد یا فیلمی را می‌بیند مکث می‌کند و راجع به آنها فکر می‌کند. این آدم در زندگی من بعد از مهاجرت خیلی تاثیرگذار بوده.
(یک بار در تویتر نوشتم که یک جایی بیاید مرا استخدام کند که بشینم مصاحبه‌های این آدم را ترجمه کنم. بهترین کلاس روزنامه‌نگاری است. یک بار دیگر هم نوشتم که اگر یک روز یک کتاب بنویسم فقط برای این است که تری گروس با من مصاحبه کند. بنابراین باید کتاب خیلی خوبی باشد. )

حالا اینهمه آسمان و ریسمان بافتم که بگویم این تری گروس خیلی آدم بی‌سر و صدایی است و تقریبا هیچ کس در مورد زندگی خصوصی اش چیزی نمی‌داند. (یا نمی‌دانست.) این هفته مارک مارون- که یک کمدین و آدم رادیویی و تلوزیونی دیگری است- با او مصاحبه مفصلی کرده. تا همین حالا که اینها را می‌نویسم خودم سه بار به این مصاحبه گوش کردم. (انگار تری گروس همان رودگولیت دوران ده سالگی شده که اگر روزنامه یک خط در موردش می‌نوشت، ده بار می‌خواندم.)

همین. این برنامه برای من آنقدر هیجان‌انگیز بود که در موردش بنویسم.

* یک جایی مارون به تری گروس می‌گوید که آدم با شنیدن صدای او می‌خواهد آدم بهتری شود. من این حرفش را از ته دل می‌فهمم.

-یک چیزی که در مصاحبه‌های تری گروس برای من از همه قوی‌تر است، تاکید بر موضوع و شخص مصاحبه‌ شونده است نه دانسته‌های خودش. مصاحبه‌کننده‌های خوب کم نداریم. اما خیلی وقت‌ها آنها تاکید کار را می‌برند بر روی آنچه خودشان می‌دانند یا شخصیت خودشان و از مصاحبه شونده در خصوص آن سوال می‌کنند. اتفاقی که من در هیچ کدام از مصاحبه‌‌های گروس آن را ندیدم. تاکید همیشه بر کار و یا شخص مصاحبه شونده بوده. همیشه.

در بیست و سه روز گذشته جمعا چهار بار از خانه -به مقصدی غیر از پارک سگ‌ها و فروشگاه مواد غذایی- بیرون رفته‌ام. تولد مریم، دیدن مادرم در روز مادر، خرید سوپ برای سحر که مریض بود و جلسه دفاع آرزو. هر چهار بار هم یک جایی -خیلی زود- نفسم گرفت و بعد تا جایی که توانستم ادبم را نشان دهم مقاومت کردم و بعد خدا حافظی کردم و زدم بیرون. این نفس گرفتن از جنس آن چیزی که سال‌ها قبل بود و بعد فهمیده بودم اسمش بیماری اضطراب است فرق دارد. دیشب که برای خودم مست شده بودم یک آن فهمیدم که مرگم چیست. این است که احساس انفصال دارم. نه اینکه به جمع تعلقی احساس نکنم. حتی به خودم هم تعلقی احساس نمی‌کنم. یعنی خودم را از خودم جدا می‌بینم. از بیرون به خودم نگاه می کنم. نمی‌دانم حالا شاید اثر الکل بود. اما الان هم که تکه‌های پازل را کنار هم می‌گذارم باز به نظر درست می‌رسد. یک آدمی دارد زندگی می‌کند. به پارک سگ‌ها می رود. غذا می‌خورد، کار می‌کند، برای دوست‌هایش کیک یا سوپ می‌خرد. به سگش غذا می‌دهد. ادیت می‌کند. می‌نویسد. دنبال کار می‌گردد. جواب ایمیل‌ها را منظم می‌دهد….من می‌توانم از بیرون به این آدم نگاه کنم. این آدمی که دارد الان این‌ها را می‌نویسد آن آدم نیست.
ترسم از انفصال از بقیه نیست. یا درست می‌شود یا نه. اهمیتی هم ندارد. اهمیتی هم ندارند. اما اگر به خودم بر نگردم…شاید هم بر نگشتم. نمی‌دانم. دورم. خیلی دورم.

دلم می‌خواد یه دوربین باشه که از صورتش از اون زاویه که من می‌بینمش وقتی داره اشکامو می‌لیسه عکس بندازه. اینقدر خره، اینقدر خره که من چاره‌ای غیر از خندیدن ندارم. دیوانه حتی نمی‌ذاره به افسردگی‌مون مشغول باشیم. #Lorkazand

دیروز به همزاد می‌گفتم که مشکل این است که آدم هیچ‌ وقت نمی‌تواند دلتنگی را ایزوله بررسی کند. یعنی نمی‌تواند بفهمد که آیا چون تنهاست دلش تنگ شده، و یا واقعا دلش تنگ شده. یا اینکه اگر کس دیگری هم بود باز دلش تنگ می‌شد یا نه. چون معمولا کس دیگری نیست. یعنی چون دلتنگی هست، کس دیگری هم نخواهد بود. شرایط بغرنجی است برای یک ذهن روانی.

لوبیاپلو برای ما هیچ وقت غذا نبود. بخشی از یک فریضه مذهبی بود. فریضه این بود که او بیایید سنتاباربارا. از سر شب تا نصفه شب علف بکشیم، نصفه شب تازه لوبیا پلو درست کنیم با دو سه قالب کره و بعد قابلمه را برداریم ببریم لب دریا و آنقدر بخوریم تا دیگر نتوانیم حتی برگردیم خانه. فریضه به همین اندازه حیوانی بود. 

از آنجا که آدم وقتی های است، حتی سنگ هم به دهانش خوشمزه است، ما هیچ وقت نفهمیدیم که لوبیاپلوهای من واقعا خوشمزه اند یا ما اینطور فکر میکنیم. بعد از سنتاباربارا سنت را -بدون اقیانوسش- ادامه دادیم و همچنان نمیفهمیدیم و البته اهمیتی هم نداشت. به دهان ما اصل بهشت بود.

تا اینکه بالاخره زمانی رسید که دلمان لوبیاپلو خواست- یعنی دل او خواست که مرا از دپ بیاورد بیرون و باید یک بهانه پیدا میکرد که مرا بفرستد توی آشپزخانه. آشپزی همیشه حال مرا خوب میکند. اما من که در ریهب سه ماه ام و او هم گفت که تنهایی مزه نمیدهد و ما برای اولین بار در چهار پنج سال گذشته، لوبیاپلو را، بدون کره کردن، خوردیم. 

بله. به همان اندازه خوشمزه بود و اینقدر لوبیاپلو در زندگی من مهم است که بخواهم این اتفاق را ثبت کنم. 

123...68...Next »