بعد از هزار سال خواستم بنویسم دیدم وبلاگم روی هواست. ایمیل زدم به مهدی که بیا دخترم مرد. حالا باید درفت کنم.
ـــــ
ننوشتن یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگی من است و من در زندگی تقریبا حسرت‌های زیادی ندارم. اما اینکه می‌خواهم بنویسم و باید بنویسم و می‌دانم که باید بنویسم اما باز هم نمی‌نویسم و تنبلی یا پیری یا هر چیز دیگری که هست آنقدر محکم مرا گرفته که زورش به همه بایدها و می‌دانم‌ها می‌چربد. دقیقا مثل ورزش‌کردن که از یک جایی گفتم دیگر حال ندارم دغدغه‌اش را داشته باشم. کلا بوسیدم گذاشتم کنار.
اما راستش برای ورزش‌نکردن تقریبا خیلی حسرت ندارم. خب دلم می‌خواهد هیلکم مثل اسکارلت جوهانسون بود، اما نه آن زمان که خیلی ورزش می‌کردیم هیکل اسکارلت عزیز را داشتیم و راستش حالا نداشتیم هم که نداشتیم. همه که قرار نیست اسکارلت جوهانسون باشند. یعنی حسرتش خیلی زیاد نیست، اگر اصلا باشد.
اما من هنوز دغدغه نوشتن دارم. زیاد هم دارم. روزی نیست که بهش فکر نکنم و به خودم بد نگویم بابتش. فقط یک کمی اراده می‌خواهد و برنامه‌ریزی که دارم از زیرش در می‌روم و می‌دانم هم که چرا. فکر می‌کنم اگر نوشتن را تابع برنامه نویسی کنم می‌شود مثل کارم و من هر هوس را که قاطی کار کردم، لذتش را از برایم از دست دادو من نمی‌خواهم نوشتن به درد آنها دچار شود.
یعنی فکر می‌کنم که دلیلش این است.

یک دلیل دیگر ننوشتن برای من کمرنگ شدن بسیار شدید دایره لغاتم در زبان فارسی برای استفاده است. من سال‌هاست که اگر کتاب فارسی بخوانم، باز کردن گاه به گاه حافظ و فروغ و شاملو است. یعنی خواندم به انگلیسی شده و این خواندن است که دایره لغات یک نفر را در یک زبان زنده نگه می‌دارد و گسترش می‌دهد. و من دیگر خیلی کم غیر از همین کسشرهای تویتری و اینستاگرامی و فیس بوکی و هی کم و کمتر هم اخبار چیزی می‌خوانم. من کتابخانه فارسی تقریبا خوبی هم دارم اینجا. یعنی اگر همین الان هم شروع کنم به اندازه یک سال کتاب فارسی می‌توانم بخوانم که ادبیات خوب است و آنقدر سال‌ها از خواندنشان گذشته که مطمئنم خیلی‌هایشان را اصلا به یاد نمی‌آورم.
این باعث شده که دایره نوشتارم هی بیشتر و بیشتر تبدیل به کلمات روزمره شده یا حداقل خودم اینطور فکر می‌کنم و این ناراحت/ عصبی‌ام می‌کند و باعث میشود که اصلا ننویسم.

الان فکر کردم شاید باید بشینم این پروژه یک سال فارسی خواندن را راه بیاندازم برای خودم. زبان مثل درخت است. باید به آن آب داد تا زنده بماند و رشد کند. این آب، همان خواندن است. نوشتن میوه‌اش است.
اما هی یک جای دلم عقلم می‌گوید که اینهمه ادبیات غنی به انگلیسی هست که می‌هوانی بخوانی و باید بخوانی و شاید باید به طور جدی شروع کنی انگلیسی نوشتن.
ــــ
آمدم یک چیز عاشقانه بنویسم حواسم پرت شد. عشقم پرید.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ادراک، قضاوت و بی‌رحمی

همه ما قضاوت می‌کنیم. همه ما یک چیزهایی از زندگی بقیه را می‌بینیم: عکس‌ها، نوشته‌ها، کار، زندگی عاطفی …بعضی‌ از آدمها را از فاصله نزدیک می‌شناسیم بعضی‌ها را از فاصله دور. بعضی‌ها را یک زمانی از نزدیک می‌شناختیم اما حالا دورتریم. از برخی‌ها یک شناختی داریم که ممکن است مال سال‌ها قبل باشد. همانطور که دیدن عکس بزرگ‌شدن دخترخاله و پسرعموها فایده ندارد و ما آنها را همانطور که وقتی بچه بودند و ترکشان کردیم یادمان مانده، ادراک ما از خیلی از آدم‌های دور و برمان هم عوض نمی‌شود. برای خیلی‌ها نمی‌شود. بعضی‌ها انگار تصمیم می‌گیرند یک آدمی را یک‌طوری ببینید. ممکن است آن آدم یک زمانی آنطور بوده باشد یا نه. اما اگر ما آنطور ببینیمشان، آنوقت تمام حدس‌هایی که در موردشان می‌زنیم، قضاوت‌هایی که می‌کنیم، با هم جور در میاید. بنابراین ساده‌تر است که شناخت سابق خودمان را داشته باشیم. سال‌ها قبل یک رئیسی داشتم که مرا یک چیزی در مایه‌های لولی‌وش رنگی منگی صدا می‌کرد. من احساس می‌کردم یک چیزهایی را خودش می‌خواسته انجام دهد و نداده. من هم انجام نداده بودم. اما یک جوری در من می‌دید. من اوایل تلاش کردم بگویم اینطورها هم که شما فکر می‌کنید نیست. واقعا من اصلا هم از زنهای همسن و سال دور و بر خودم بیشتر نگشته‌ام یا نمی‌گردم. فرقی برایش نداشت. حالا هم که من سال‌هاست کوله پشتی را زمین‌ گذاشته‌ام و پایم را به خانه و زندگی بسته‌ام، بازهم همان تصویر را از من دارد. من هم دیگر تلاشی نمی‌کنم تصویرش را عوض کنم. خوش‌آیندم نیست که ادراک نادرستی از من داشته باشد، اما آزارم هم نمی‌دهد. یعنی هر دو روز یکبار نمی‌آید به من بگوید که در مورد من چه فکر می‌کند که من به او بگویم اشتباه می‌کند.

از اصل حرفم گم شدم. می‌خواستم بگویم همه ما قضاوت می‌کنیم. اما خیلی از ماها نسبت به غریبه‌ها دل‌رحم‌تریم تا نزدیکانمان. خیلی از ماها- به اسم دوستی- قضاوت‌هایمان را به کسانی که با آنها نزدیک هستیم، به عنوان اصل مسلم بیان می‌کنیم. به آنها می‌گویم که شما فلان و فلان هستید. این فلان و فلان همان قضاوتی است که ما کرده‌ایم. هر چقدر هم طرف بگوید که اینطور نیست، ما انگار نمی‌خواهیم تصویرمان را قبول کنیم.
ی
ک آدمی در زندگی من بود- چند روز است که دیگر نیست- که ما همیشه با هم این بحث را داشتیم. در من یک چیزهایی را می‌دید که من قبول نداشتم. مثلا می‌گفت من هر چه در زندگی خصوصی ام است را در فضای عمومی بیان می‌کنم. یعنی تیکه‌هایش اینطور بود که به تو هم نمی‌شود یک چیزی گفت. سریع می‌روی مینویسی. من تقریبا هشت سال با این حرفش مبارزه کردم. حتی یکبار هم نتوانست یک مثال بیاورد که من حرف خصوصی کسی را در فضای عمومی آورده باشم. حتی یکبار هم نتوانست رد پایی از حرف‌های بقیه را در فضای عمومی از من پیدا کند. بله. من آدمی هستم که در فضای عمومی به راحتی از خودم و احساساتم و زندگی‌ام حرف می‌ژنم. اما حرف دیگران را نه. سال‌هاست دیگر زندگی خودم را هم آنطور در فضای عمومی نمی‌نویسم. اما این دوست، چون یکجایی فکر کرده بود من آدم رک و راحتی هستم، هر بار و هر بار این حرف را به من می‌زد. بدون اینکه حتی یکبار بتواند ثابت کند.

اما حالا من می‌خواهم بعد از همه این سال‌ها کاری کنم که حرفش درست دربیاید. اتفاقی را که در فضای خصوصی افتاده می‌خواهم بنویسم. قلبم را آنچنان به درد آورده که احساس می‌کنم سال‌ها بود اینطور نشکسته بود. هنوز که به یاد حرفش می‌افتم فکر می‌کنم چطور میشود دوست آدم این فکر را در در مورد آدم بکند. نه تنها این فکر را بکند، بلکه اینقدر بی‌رحم باشد که همچین حرفی را بزند.

داشتیم تلفنی حرف می‌زدیم. من مدتهاست ورزش نمی‌کنم. ازش پرسیدم این سالن ورزشی که می‌رفت چطور بود و آیا می‌ارزد که من هم پول زیاد بدهم بلکه خجالت بکشم بروم ورزش یا نه. گفت که «تو باید یک کاری را بروی بکنی که «فشن» باشد.» گفتم خب منظورت چیست. گفت: «باید بروی یک ورزشی را بکنی که از تویش «فشن» دربیاوری.» از آنجا که تازگی ها مرا متهم کرده بود با او همیشه بد حرف می‌زنم، خیلی خونسرد گفتم خب یک مثال بزن از ورزشی که من به خاطر فشن انجام دادم. گفت چیزی یادم نمی‌آید. گفتم خب باز یک حرفی را زدی که برایش مثالی نداری. گفت: تو همه کارهایت برای «فشن» است. مثل همینکه رفتی «یک سگ کور» آوردی….

من خیلی نفهمیدم بعدش چه گفت. یک لحظه قلب من آنقدر درد گرفت که فکر کردم اصلا من چرا باید با همچین آدمی حرف بزنم. چرا باید چون این آدم زمانی رفیق من بوده، ولی سال‌هاست دارد در مورد من قضاوت‌های نادرست می‌کند را تحمل کنم؟ آدمی که حتی نمی‌داند زوئی کور نیست، بلکه کر است. کسی حتی فرق کوری و کری یک بچه را نمی‌فهمد. کسی که از رابطه آدم و سگش هیچ نمی‌داند. هرگز زوئی را ندیده، ما را با هم ندیده و اینطور حرف می‌زند. اصلا من چرا باید با کسی که فکر می‌کند سگ داشتن/ حیوان داشتن هم مد است، رفاقت کنم؟ من تمام زندگی‌ام می‌خواستم با سگ‌ها زندگی کنم. تنها دو سه سال است که از لحاظ مالی و مکانی توان این را دارم که حیوان خانگی داشته باشم. چطور کسی که ده سال است مرا می‌شناسد، این را نمی‌داند، و اینطور حرف می‌زند؟ بعد فکر کردم چطور تقریبا همه دوستان نزدیک من داستان زوئی و آمدنش به خانه ما را می‌دانند، اما این آدم نه تنها یکبار نپرسیده، بلکه اینطور هم قضاوت کرده و با بی رحمی این حرف را می‌زند؟

حیوانات تبدیل‌ شده‌اند به معیار من برای تعیین بی‌شعوری آدم‌ها. نه. اصلا حرفم این نیست که همه باید حیوانات (و سگ‌ها و گربه مرا) دوست داشته باشند یا حتی تحمل کنند. اما نوع حرف زدن آدم‌ها در مورد حیوانات و حرف زدنشان در مورد رابطه آدم‌ها و حیوانات برایم مهم است. چند سال پیش یکی در مورد لورکا گفت که «لورکا اینقدر زشت است که نمی‌شود دوستش داشت.» من اصلا کاری ندارم که این سگ زشت است یا زیبا. اما برای من حرف این آدم مثل این بود که یکی در روی یک مادر بگوید بچه تو اینقدر زشت است که نمی‌شود دوستش داشت. این قساوت از کجا می‌آید؟ نمی‌دانم البته کلمه‌اش قساوت است یا بی‌شعوری. من این آدم را همانجا که این حرف را زد تمام کردم. دلم هم حتی یک لحظه نسوخت که دیگر رفیقم نیست.

من متاسفم که آدم‌ها تمام می‌شوند. متاسف‌ترم که دوستان آدم هم تمام می‌شوند. اما از یک جایی، آدم باید بتواند پای ارزش‌هایش بیاستد. تنهایی بهتر از تحمل آدم‌هاییست که نه تنها قضاوت نادرست می‌کنند، بلکه آنقدر بی‌رحم‌اند که اینطور قلب دوستانشان را هم به درد می‌آورند. احساس می‌کنم تکه‌ای از قلبم با شنیدن حرف این آدم کنده شده. این از آن چیزهاییست که معذرت‌خواهی هم فایده‌ای برایش ندارد. حرف از جایی می‌آید که پشتش یک طرز تفکر است. دفعه بعد از یک جای دیگر می‌زند بیرون. یک تکه دیگر را می‌کند. من تکه های قلبم را برای دادن عشق به همین حیوانات لازم دارم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ادراک، قضاوت و بی‌رحمی بسته هستند

فکر می‌کنم اگر تویتر را تعطیل کنم اینجا بیشتر بنویسم. تویتر مسئله اش این است که آدم یک خط می‌نویسد و آن چه را که می‌خواهد می‌گوید و دیگر برنمیگردد سراغش که بیشتر بگوید و بنویسد. شاید اگر نباشد به اینجا برگردم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

برای تولد ۳۶ سالگی- هفته قبل بود- از دوستانم خواستم که یک آخر هفته من مسئول هیچی نباشم. نه برنامه ریزی،‌ نه مهمانی، نه غذا و نه حتی سگ‌ها. خودشان آمدند، پختند خوردند، تمییز کردند. برداشتند مرا بردند به یک ویلای خارج شهر. به دستم نوشیدنی و کشیدنی دادند و گفتند تو بروی تو جکوزی. برایم لوبیا پلو پختند و گیتار زدند و من دست به هیچ چیز نزدم.
آنقدر چسبید که حالا آرزوی زندگی‌ام شده وقتی بزرگ شدم پولدار شوم که تعداد مستخدم تمام وقت داشته باشم همه کارهایم را بکنند. به همین بی‌جنبه‌ای که گفتم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نه سر سوزی حس عید دارم نه حتی اندکی دلتنگی برای بوی سنبل. نوروز یک اتفاق طبیعی نیست. یک پدیده اجتماعی است. وقتی دور و بر آدم خبری از عید نباشد، آمدن بهار هیچ فرقی با پاییز و تابستان و زمستان ندارد.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

الکل هیچ وقت دراگ من نبود. یک دوره‌ای-فکر کنم بین ۲۶ تا ۲۸ سالگی- الکل می‌خوردم که خودم را از زمین و زمان بیرون بیاندازم و بهانه‌ای برای خوابیدن/ فراموشی/ شرکت نکردن در جمع داشته باشم. تقریبا در هر جمعی آنقدر می‌خوردم که ناکار شوم. غش کنم و بعد مرا از روی زمین جمع کنند. فکر کنم علف نجاتم داد از این وضع. احتمالا الکلی می‌شدم اگر پیدایش نمی‌کردم.
بعد دیگر خیلی خیلی کم الکل خوردم. گاهی لیوانی شراب. در دی سی، که همه الکلی‌اند و اسمش را گذاشته‌اند هپی اور Happy Hour تا علفی‌ ام را پیدا کنم باز کمی رفتم طرفش. اما فهمیدم که مال من نیست. دراگ من نیست. خودم را روی الکل، خودِ مستم را دوست ندارم. آدم باید روی دراگ دلپذیر باشد. یعنی اصلا برای همین مصرف می‌کند که خودش را، حالش را دوست داشته باشد. وگرنه مرض که نیست آدم ماده شیمیایی بریزد توی تنش.
چند وقت پیش مست شدم. بعد از شاید پنج شش سال. از خودم بدم آمد. حرف‌هایی زدم که اصلا حرف من نبودند. انگار می‌خواستم امتحان کنم ببینم اگر بگویم چه می‌شود. حتی در حال مستی هم می‌فهمیدم که دارم مزخرف می‌گویم فقط برای اینکه مزخرف بگویم.
می‌خواهم نتیجه اخلاقی بگیرم از داستانی که حالا یادم نیست می‌خواستم چه بگویم و آن این است که بگردید دراگ خودتان را پیدا کنید. حتما الکل نیست. به بعضی چیزها یکی دوبار وقت بدهید و مطالعه کنید و ببینید چطور و در کجا باید مصرف کرد. الکل دم دست‌ترین و واقعا بی‌خودترینشان است.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آیا میشه بعد از سی سالگی هم مثل نوجونی عاشق شد؟ منظورم از عشق، اون تعریف کلیشه‌ای پیچش پروانه‌ای در شکم هست. اون مایه‌ها که نخوابی. که لحظه‌ای معشوق از ذهنت کنار نره که واقعا احساس کنی اگه خون از دستت بیاد اسم طرف نوشته میشه. راجع به همچین حسی حرف میزنم. سوالم اینه که آیا هورمونها بعد از سی (البته حالا دیگه بعد از ۳۶ سالگی)‌ هنوز اونطور کار می‌کنن؟ کجای جریان عشقه و کجاش محاسبه؟ اصلا میشه آدم بدون محاسبه و با کله بعد از سی سالگی بیافته تو عشق اونطوری که تو ۱۷-۱۸ سالگی می‌افتاد؟
بچه (یا حیوون خونگی در مورد من) کار، مسئولیت پدر و مادر، جای ایستادن در اجتماع،…اینا چطور جلوی شیرجه زدن توی عشق رو می‌گیرن؟ یعنی می‌گیرن. آیا راهی برای دور زدنشون وجود داره؟ اما سوال همینه. وقتی آدم اونطور عاشق میشه، دنبال دور زدن نیست. هیچی غیر از طرف اصلا براش معنا نداره که بخواد بهشون فکر کنه.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

زویی دخترم است.
روز ۲۴ دسامبر آمد خانه ما. یعنی ما رفتیم از پناهگاه آوردیمش خانه. سگ بزرگی است. در واقع کمی خیلی بزرگ. ناشنواست. البته این بهترین خصلت یک سگ است و من ته دلم می‌گویم کاش لورکا هم کر بود! هیچ صدایی بیدارش نمی‌کند. سگ‌ها با هر صدای پایی بیدار می‌شوند. این وقتی می‌خوابد- که در واقع ۲۳ ساعت در شبانه روز است، هیچ چیزی بیدارش نمی‌کند. باید بروم دست بگذارم روی پنجه‌هایش که مامان جا پاشو می‌خواهیم برویم بیرون.
خیلی چیز زیادی از سابقه اش نمی‌دانند. دو سال پیش از یکی از این مکان‌های غیرقانونی پرورش و فروش سگ پیدایش کردند که خیلی لاغر و بی‌آب و غذا رها شده بود. آن زمان یک خانواده قبولش کرد، اما ظاهرا دیگر نتوانستند نگهش دارند- به هر دلیلی. اینبار آمد خانه ما.
من نگران لورکا و جوبی بودم که آیا می‌سازند با هم. لورکا با سگ‌های نر که از خودش جثه بزرگتری دارند، خوب نیست. می‌ترسد و چون می‌ترسد، گربه را دم حجله می‌کشد. اما با سگ‌های ماده خوب است. اول با هم کمی راه بردیم و کاری به کار هم نداشتند. به پناهگاه گفتم من یک گربه دارم. که باید برویم خانه ببینم چطور است.
خوب بودند. اصلا کاری به کار جوبی ندارد. لورکا چند روز اول کنجکاو بود. یکی دو شب قهر کرد رفت در اتاق میثم خوابید اما بعد برگشت. اسمش را گذاشتیم زویی.
فکر می‌کنم خانه را آرام کرده از وقتی آمده. لورکا سگ پر تحرکی است. فضول و احمق هم هست. انرژی‌اش و عدم امنیتش هم زیاد است. زویی برعکس آرام‌ است. خیلی. لوس هم هست. و با آن جثه‌اش می‌خواهد بیاید روی پای من بنشیند. سرش را به دست آدم می‌مالد که نازم کن. در واقع یک گربه خیلی خیلی بزرگ است.

من پتوی بچگی‌هایم را از ایران آورده بودم. منا همیشه پتوی من را مسخره می‌کرد. می‌گفت زشت و بوگندو است. این سال‌ها با من از این خانه به آن خانه از این انبار به آن انبار آمد. استفاده‌ای هم ازش نمی‌کردم. انداختمش روی تشک زویی.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چرا حافظه آدم اینقدر بد می‌شود؟ مال علف است یا سن و سال؟ یا مال نبودن در صحنه، در صحبت، در داستان، حتی وقتی هستی و حرف می‌زنی و گوش می‌کنی. مال این نبودن است؟
وضع حافظه‌ام به قدری بد شده که گاهی واقعا فکر می کنم دیگر این حدش طبیعی نیست. هیچی، هیچ اسمی، تقریبا هیچ خاطره‌ای از سال‌های قبل، تصاویر حتی…بعد این منجر به بی ادبی می‌شود. چون یک سری آدمها را باید بشناسم. باهاشان شام خوردم مثلا. حرف زدم کلی. با هم رفتیم کافه. در مهمانی رقصیدم. یارو مرا رساند خانه‌ام. خاطره‌ها هم همینطور. یک سری خاطره تعریف می‌شود که من طبعا باید یادم بیاید. یعنی خودم بودم تویشان. توی بعضی‌ها ظاهرا کاراکتر اصلی بودم. اما همه چیز انگار حذف شده. حالا همه هم اگر حذف نه. یک بخش خوبی اصلا نیست. یک سری سال‌ها را می‌شود انداخت تقصیر افسردگی شدید. بقیه را چه. وقتی خوب بود. وقتی قبلش بود، گاهی فکر می‌کنم یعنی حالم اینقدر بد بود/ هست که اینطور مکانیزم دفاعی پاک کردن حافظه ام قوی شده؟ (این در تمام زندگی قدرت برتر (سوپر پور)‌من بود. چیزهایی را که دوست نداشتم از یادم می‌بردم. من آدم خاطره‌های بد روزهای بد سال‌های بد نیستم. پاک می‌کنم. اما خیلی از این ها بد نبودند. حال من چقدر تویشان بد بود و بد هست که اینطور پاک می‌کنم خودم را؟

مال علف است.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک سری مدارک بیمه فرستاده که من الکترونیکی امضا کنم و برایش بفرستم که بفرستت برای یکی دیگر. یک سری هم نه. سه تا. سه تا پی دی اف را مثل یک انسان معقول چسبانده در یک نامه و فرستاده برای من. من هم باید بتوانم مثل یک انسان معقول آنها را امضا کرده، در یک ایمیل همه را پچسبانم و بفرستم.
من ایمیل را باز کردم. اتچمنت (چسبیده؟) اول را دیدم رویش کلیک کردم. این ریویو (پیش‌نمایش؟) جی‌میل باز شد. آن بالا هم اگر روی یک دکمه ای کلیک کنی می‌آید که می‌خواهی با کدام یک از این اپلیکشن‌های مادر مرده آن را واقعا امضا کنی. تا اینجایش معقول است. اما من یک جایی در آن وسط گفتم خب حالا بروم با یکی دیگر باز کنم. یکی دیگر را باز کردم. ثبت نام کن. ایمیل وارد کن. ایمیل وارد می‌کنی میگه ثبت نام بودی. لاگین کن. لاگین کن ایمیل بنویس. پس‌ورد. خب پس ورد اشتباه است. برایم بفرست. میفرستد. ریست می‌کنی. پس ورد عوض می‌کنی بعد طبیعتا باید خودش دیگر برود توی صفحه. اما نمی‌رود. پس ورد که عوض کردی دوباره باید بروی روی صفحه اول ایمیل و حالا این پس ورد تازه را وارد کن. بالاخره وارد می‌شوی. می‌بینی آن بالا نوشته سه مدرک (داکیومنت!) خب مثل آدم فکر می‌کنی رویشان کلیک کنی دانه به دانه می‌بینی. اما اینطور نیست. کلیک می‌کنید فقط یکی را می‌بینید. بعد می‌گویی خب این را امضا کنم بعد بقیه‌اش را پیدا می‌کنم. می‌خواهی امضا کنی، خب اگر قبلا حساب داشتی یک امضا از تو می‌آید. کلیک می‌کنی. یک لوا زندی نوشته شده اما این امضای من نیست. لابد در یک جایی از زندگی دادم یکی چیزی را به اسم من امضا کند. آنهم این مدلی امضا کرده فرستاده. خب باید درستش کنی. می‌روی روی امضا کلیک می‌کنی. طبعا باید یک سری گزینه به آدم بدهد. اما نمی‌دهد. خیلی تلاش می‌کنی. محکم‌تر کلیک می‌کنی. اتفاقی نمی‌افتد. راه می‌افتی راه افتادن در صفحه ببینی کجا را کلیک کنی چه می‌شود. اما خبری از جایی برای عوض کردن امضا پیدا نمی‌کنی. آخرش می‌گویی حواست باشد این اولین امضا از اولین مدرک است. بی خیال شد. بی‌خیال می‌شوی. همان امضا را می‌گذاری جایی که باید بگذاری و تاریخ می‌زنی و حالا می‌خواهی صفحه را پی‌دی اف کنی و ذخیره کنی روی کامپیوتر. خب طبعا باید یک گزینه ذخیره باشد. اما گزینه زخیره‌ای هم وجود ندارد. بالا، پایین، نیست. تنها چیزی که هست این است که ایمیل کن. خب می‌گویی باشه. ایمیل می‌کنم. می‌زنی روی دکمه ایمیل کن. بعد احمق می‌گوید اسم کسی را که می‌خواهی بهش ایمیل شود بذار. خب من احمق باید ایمیل خودم را می‌گذاشتم. اما نگذاشتم. ایمیل گیرنده را گذاشتم. یک دانه هم پی دی اف بهش اتچ داشت. گفتم خب حالا باید لابد دانه به دانه بفرستم. به درک. چون گیرنده خودی است حتی اگر فکر کند من چقدر خنگم هم اهمیت ندارد. فرستادم رفت. گفتم خب حالا بروم صفحه دوم. دوباره برگرد به اپلیکشن و حالا آن بالا که نوشته بود سه تا مدرک باید شده باشد دوتا. خب نشده. یک رفرشی می‌کنی. بازهم همان سه تای اولی هست. کلیک می‌کنی. همان اپلیکشن اول که امضا کرده بودی را دوباره باز می‌کند. دوباره یک زمان خوبی می‌گردی ببینی واقعا کجا باید باشد آن گزینه مدرک بعدی. آخرش خسته می‌شوی. می‌گویی خب لابد نفهمیده که من برای هر سه تا مدرک گذاشتم که با این اپلیکشن باز شود. احمق است. پس باید دوباره بروم از روی ایمیل اولی که برای من فرستاده بود دانه دانه رویشان کلیک کنم. بعد بفرستم. اما این طور نیست. وقتی روی مدرک دوم کلیک می‌کنی دوباره از اول تو باید لاگ این کنی. یعنی احمق حتی لاگین تو را هم به یادش نمانده. دوباره لاگین کن. برو امضای جعلی کن. دوباره اتچ کن. دوباره بفرست. برای کاغذ سوم هم دوباره همه این مسیر را برو.
فقط اپلیکشنش علاقه خوبی به این دارد که هنوز همان بالا بنویسد: سه مدرک.
و یک نکته کوچک دیگر هم اینکه، بعد از فرستادن هز سه تا تازه واقعا مشخصات بیمه را می‌خوانی میبینی برایت کم گرفته و می‌خواهی رقم بیمه را بیشتر کنی. یک ایمیل کوجک می‌زنی که ببین اینها را نفرست. می‌خواهم بیمه‌ام را عوض کنم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند