«رمان‌های ناپلی» چهار جلد کتاب داستان هستند نوشته النا فرانته. یک نویسنده ایتالیایی است که با نام مستعار می‌نویسد. کسی نمی‌داند واقعا چه کسی است. مهم هم نیست. اما رمان‌هایش مهم اند.
حکایت دو دختر است از زبان یکی‌شان. دو دختر که در یک محله فقیر نشین ناپل، جنوب ایتالیا، دارند بزرگ می‌شوند. دهه پنجاه میلادی. بعد از جنگ. بین جلد اول و دوم یک کتاب غیر داستانی خواندم که بتوانم هضم کنم کتاب اول را. اما بین دومی و سومی دیگر صبر نکردم. از آن کتاب‌هاست که منتظرم کارم تمام شودم بروم بقیه اش را بخوانم.
هی بر می گردم به خودم. به داستان بزرگ شدنم. به دوستان دوران بچگی. پسرهای دورمان. رابطه مان با کوچه، با خیابان، با محله، با آدمها. با پدر و مادرمان. با دوستانمان. به حسادت‌ها و رفاقت‌ها. اما یک چیزی که در من گم شده است جزییات آن روزهاست. احساس می‌کنم یک جاهایی آنقدر تلخ بود که باید برای بقا فراموششان می‌کردم. اما شاید این فراموشی حالا در بزرگسالی از یک جای دیگر دارد می‌زند بیرون. فراموشی اگر یک دورانی شفا بود، حالا شاید دیگر قدرتش را از دست داده. شاید باید برگشت. با جزییات به یادآورد و با آنها رو به رو شد. می‌توانم بگویم گیج کتاب‌ها هستم هنوز.

نمی‌دانم این کتاب ها به فارسی ترجمه شده یا نه. نمی‌دانم هم که چه کسی می‌تواند ترجمه کند.
اما اگر گیرتان آمد بخوانید.

مهمان‌ها که رفتند دیدم گوجه زیاد باقی مانده. قرار بود کباب بشوند، اما اضافه ماندند. حالا نیم ساعت است که دارم خورشت گوجه و مرغ درست می‌کنم. این وسط دیدم فلفل ها هم «ممکن است» خراب شوند، آنها را هم گذاشتم توی فر که بپزم و بگذارم توی فریزر.
امروز دیدم یکی از گوجه های توی باغچه سه تا بچه داده. انگار خودم سه قلو زاییده بودم. عکسش را برای همه فرستادم. گوجه را از تخم عمل آوردن کار راحتی نیست. کدو و خیار آنقدری دردرسر ندارند. حتی لبو. اما عمل آوردن گوجه هنر می خواهد. بله. مغرورم.

از زندگی ام نمی‌دانم دیگر چه مانده که نگفته باشم و تکرار نباشد. دیروز شد دو سال که لورکا با من است. یک ماه پیش شد ده سال که اینجا را می‌نویسم. ده سال زمان زیادی است. دارم زندگی را تکرار می‌کنم.

پدر بزرگم مرد. گفتم؟
مریض بود. پیر بود. راحت شد. اما این که غم آدم را کم نمی‌کند. من دیگر بی حس شده ام در برابر مرگ. یعنی نمی‌دانم بی حس شده ام یا دیگر چاره ای ندارم. مادرم زنگ زد گفت بابابزرگ فوت کرد. تسلیت گفتم. دوتا مالی زدم و رفتم تا خود صبح رقصیدم. وسط رقص گریه کردم. پاهایم که ورم کرد،‌ رفتم بابا را رساندم که برود فرودگاه. نرسید به پدرش. اما بابا بزرگ راحت شد.

جایی از زندگیم هستم که وقتی یه تصمیم درست می‌گیریم نمی‌دونم عاقل شدم یا فارغ.
واقعیت هم اینه که نمی‌دونم می‌خوام عاقل شده باشم یا فارغ.
کلا هر چیزی در زندگی من فعلا به علامت‌های سوال زیادی ختم می‌شه.

هرچه خودم را آنالایز می‌کنم که چرا اینقدر با این تصویر «ما» مشکل دارم به دیوار می‌خورم. یک جای کار هست که لابد واضح است و فقط خودم نمی‌بینم. اما احساس برخورنده‌ای از این ما دارم. مال من نیست. کلمه من نیست. نمی‌ دانم. همین است لابد. کلمه من نیست اما چرا نمی‌خواهم نباشد کجای کارم از این ما می‌ترسد یا خجالت میکشد یا کجای کار فکر کرده اگر ما شود تمام است و نمی‌خواهد و یا شاید می‌خواسته باور کند که تمام شده اما حالا نشده و …هزارتا چیزهای دیگر. یک جایی بین همه آنها شاید یک جایی بین همه آنها و خستگی و تسلیم شدن. اما هر چه هست روی اعصابم است و هر دفعه از یک جایی باید بزند بیرون حالم بد می‌شود.

دارم می‌روم لندن که صنم را ببینم و بعد هم اردن که نگار را. و خیلی خوشحالم که بالاخره از ترس سفر کشیدم بیرون.

یک بار مفصل از محله تازمان برایتان بنویسم و مدل عجیب زندگی حومه شهری اما مدل حومه شهری خاص مدل سن فرانسیسکو که آدم‌ها خیلی هم حومه‌ای نیست مدلشان. اما الان حال جغرافیا ندارم. همین را بگویم که امروز یک خانم همسایه همینطور از در آمد تو و گفت تو کار کامپیوتری می‌کنی من هم گفتم یک چیزهایی می فهمم. گفت حساب گوگلم مرد. بیا ببین چرا دیگر گوگلم کار نمی‌کند.
من هم گفتم چشم و رفتم خانه شان دیدم منظورشان از گوگل کروم بوک است.

بعد تصمیم گرفتم که بروم همه چیزهای دیگر را ببندم. اینستاگرامم خیلی روی اعصابم است. فیس بوکم را که مدتهاست کاری به کارش ندارم. تویتر هست و دلقک بازی که چند پیش ازش خجالت کشیدم. گفتم همه را ببندم.
اما بعد که آدم به این سن و سال می‌رسد همچین تصمیمی را همان لحظه عملی نمی‌کند. کمی فکر می‌کند و می‌گوید خب این تصمیم عجلولانه‌ای است برای آدم و حالا چه کاری است. بگذار بمانند فوقش از روی موبایلت بر میداریشان.
بله. آدم به این سن و سال که می‌رسد فکر می‌کند!

برای تولدم با یک سری از دوستانم رفتیم یک کلبه‌ای گرفتیم بالای تپه لب اقیانوس دو شب ماندیم. بعد یک روزش را قارچ زدیم. بعد واقعا سال‌ها بود اینقدر بهم خوش نگذشته بود. یک حال خوبی داشتیم. بعد نشستیم نقاشی کردیم و نوشتیم. خیلی حال آن دفتری که درست کردیم خوب است. اما مسئله این است که هیچ کس غیر از ما چند نفر نمی‌تواند بفهمد که چقدر خوب است.

پورتیس هد هم با جان شما همین کاری را می‌کند که با من می‌کند؟ ویران می‌شوید؟

بلوط من

به سرم زده بود که اینجا را ببندم. احتیاج به درد داشتم و خودکشی در اینجا برایم نهایت دردی بود که می‌توانستم تصور کنم. به طور جدی زده بود به سرم که اینجا را ببندم. اما آنقدر به جانم بسته شده که انگار بخواهم دستم را ببرم. با اینکه نمی‌نویسم با اینکه اصلا دیگر آنقدر ازش خجالت می‌کشم که حتی به سراغش نمی‌روم اما نتوانستم. می‌دانم یک روز اتفاق می‌افتد. اما الان وقتش نیست. روز ۲۶ مارچ شد ده سال. توی ده سال هر شاخه‌ای دیگر همان دیواری می‌شود که دارد به اش می‌پیچد. آنقدر توی هم رفتن اند که دیگر نمی‌شود جدایش کرد. اگر جدایش کنند حتی اگر شاخه زنده بماند دیگر هیچ وقت آن شاخه نخواهدشد. من از اینجا همین تصویر را دارم. این جا ده سال است دیوار من است. جان من است. نمی‌دانم الان اصلا اگر اینجا نبود این آدم کجا بود یا چه می‌کرد. حتی تصوری از لوا بدون بلوط ندارم. هیچ.

123...68...Next »