چرا حافظه آدم اینقدر بد می‌شود؟ مال علف است یا سن و سال؟ یا مال نبودن در صحنه، در صحبت، در داستان، حتی وقتی هستی و حرف می‌زنی و گوش می‌کنی. مال این نبودن است؟
وضع حافظه‌ام به قدری بد شده که گاهی واقعا فکر می کنم دیگر این حدش طبیعی نیست. هیچی، هیچ اسمی، تقریبا هیچ خاطره‌ای از سال‌های قبل، تصاویر حتی…بعد این منجر به بی ادبی می‌شود. چون یک سری آدمها را باید بشناسم. باهاشان شام خوردم مثلا. حرف زدم کلی. با هم رفتیم کافه. در مهمانی رقصیدم. یارو مرا رساند خانه‌ام. خاطره‌ها هم همینطور. یک سری خاطره تعریف می‌شود که من طبعا باید یادم بیاید. یعنی خودم بودم تویشان. توی بعضی‌ها ظاهرا کاراکتر اصلی بودم. اما همه چیز انگار حذف شده. حالا همه هم اگر حذف نه. یک بخش خوبی اصلا نیست. یک سری سال‌ها را می‌شود انداخت تقصیر افسردگی شدید. بقیه را چه. وقتی خوب بود. وقتی قبلش بود، گاهی فکر می‌کنم یعنی حالم اینقدر بد بود/ هست که اینطور مکانیزم دفاعی پاک کردن حافظه ام قوی شده؟ (این در تمام زندگی قدرت برتر (سوپر پور)‌من بود. چیزهایی را که دوست نداشتم از یادم می‌بردم. من آدم خاطره‌های بد روزهای بد سال‌های بد نیستم. پاک می‌کنم. اما خیلی از این ها بد نبودند. حال من چقدر تویشان بد بود و بد هست که اینطور پاک می‌کنم خودم را؟

مال علف است.

یک سری مدارک بیمه فرستاده که من الکترونیکی امضا کنم و برایش بفرستم که بفرستت برای یکی دیگر. یک سری هم نه. سه تا. سه تا پی دی اف را مثل یک انسان معقول چسبانده در یک نامه و فرستاده برای من. من هم باید بتوانم مثل یک انسان معقول آنها را امضا کرده، در یک ایمیل همه را پچسبانم و بفرستم.
من ایمیل را باز کردم. اتچمنت (چسبیده؟) اول را دیدم رویش کلیک کردم. این ریویو (پیش‌نمایش؟) جی‌میل باز شد. آن بالا هم اگر روی یک دکمه ای کلیک کنی می‌آید که می‌خواهی با کدام یک از این اپلیکشن‌های مادر مرده آن را واقعا امضا کنی. تا اینجایش معقول است. اما من یک جایی در آن وسط گفتم خب حالا بروم با یکی دیگر باز کنم. یکی دیگر را باز کردم. ثبت نام کن. ایمیل وارد کن. ایمیل وارد می‌کنی میگه ثبت نام بودی. لاگین کن. لاگین کن ایمیل بنویس. پس‌ورد. خب پس ورد اشتباه است. برایم بفرست. میفرستد. ریست می‌کنی. پس ورد عوض می‌کنی بعد طبیعتا باید خودش دیگر برود توی صفحه. اما نمی‌رود. پس ورد که عوض کردی دوباره باید بروی روی صفحه اول ایمیل و حالا این پس ورد تازه را وارد کن. بالاخره وارد می‌شوی. می‌بینی آن بالا نوشته سه مدرک (داکیومنت!) خب مثل آدم فکر می‌کنی رویشان کلیک کنی دانه به دانه می‌بینی. اما اینطور نیست. کلیک می‌کنید فقط یکی را می‌بینید. بعد می‌گویی خب این را امضا کنم بعد بقیه‌اش را پیدا می‌کنم. می‌خواهی امضا کنی، خب اگر قبلا حساب داشتی یک امضا از تو می‌آید. کلیک می‌کنی. یک لوا زندی نوشته شده اما این امضای من نیست. لابد در یک جایی از زندگی دادم یکی چیزی را به اسم من امضا کند. آنهم این مدلی امضا کرده فرستاده. خب باید درستش کنی. می‌روی روی امضا کلیک می‌کنی. طبعا باید یک سری گزینه به آدم بدهد. اما نمی‌دهد. خیلی تلاش می‌کنی. محکم‌تر کلیک می‌کنی. اتفاقی نمی‌افتد. راه می‌افتی راه افتادن در صفحه ببینی کجا را کلیک کنی چه می‌شود. اما خبری از جایی برای عوض کردن امضا پیدا نمی‌کنی. آخرش می‌گویی حواست باشد این اولین امضا از اولین مدرک است. بی خیال شد. بی‌خیال می‌شوی. همان امضا را می‌گذاری جایی که باید بگذاری و تاریخ می‌زنی و حالا می‌خواهی صفحه را پی‌دی اف کنی و ذخیره کنی روی کامپیوتر. خب طبعا باید یک گزینه ذخیره باشد. اما گزینه زخیره‌ای هم وجود ندارد. بالا، پایین، نیست. تنها چیزی که هست این است که ایمیل کن. خب می‌گویی باشه. ایمیل می‌کنم. می‌زنی روی دکمه ایمیل کن. بعد احمق می‌گوید اسم کسی را که می‌خواهی بهش ایمیل شود بذار. خب من احمق باید ایمیل خودم را می‌گذاشتم. اما نگذاشتم. ایمیل گیرنده را گذاشتم. یک دانه هم پی دی اف بهش اتچ داشت. گفتم خب حالا باید لابد دانه به دانه بفرستم. به درک. چون گیرنده خودی است حتی اگر فکر کند من چقدر خنگم هم اهمیت ندارد. فرستادم رفت. گفتم خب حالا بروم صفحه دوم. دوباره برگرد به اپلیکشن و حالا آن بالا که نوشته بود سه تا مدرک باید شده باشد دوتا. خب نشده. یک رفرشی می‌کنی. بازهم همان سه تای اولی هست. کلیک می‌کنی. همان اپلیکشن اول که امضا کرده بودی را دوباره باز می‌کند. دوباره یک زمان خوبی می‌گردی ببینی واقعا کجا باید باشد آن گزینه مدرک بعدی. آخرش خسته می‌شوی. می‌گویی خب لابد نفهمیده که من برای هر سه تا مدرک گذاشتم که با این اپلیکشن باز شود. احمق است. پس باید دوباره بروم از روی ایمیل اولی که برای من فرستاده بود دانه دانه رویشان کلیک کنم. بعد بفرستم. اما این طور نیست. وقتی روی مدرک دوم کلیک می‌کنی دوباره از اول تو باید لاگ این کنی. یعنی احمق حتی لاگین تو را هم به یادش نمانده. دوباره لاگین کن. برو امضای جعلی کن. دوباره اتچ کن. دوباره بفرست. برای کاغذ سوم هم دوباره همه این مسیر را برو.
فقط اپلیکشنش علاقه خوبی به این دارد که هنوز همان بالا بنویسد: سه مدرک.
و یک نکته کوچک دیگر هم اینکه، بعد از فرستادن هز سه تا تازه واقعا مشخصات بیمه را می‌خوانی میبینی برایت کم گرفته و می‌خواهی رقم بیمه را بیشتر کنی. یک ایمیل کوجک می‌زنی که ببین اینها را نفرست. می‌خواهم بیمه‌ام را عوض کنم.

احتمالا این را هزار بار دیگر هم گفته‌ام. اصلا نمی‌دانم شاید چند هفته پیش هم این را نوشتم. طبیعت مرا سرخوش می‌کند. کلمه‌اش خوشحالی یا سرحال نیست. سرخوش است. به این معنا که مرا رها می‌کند از فکر و خیال‌هایم. حالم را خوب می‌کند.
چند هفته قبل رفتیم دو هزار و ششصد مایل را در شش رور رانندگی کردیم و به شش تا پارک ملی بزرگ غرب آمریکا سر زدیم. به همه یک سلام کردیم و رد شدیم. اما رانندگی خیلی خوبی بود. بماند که او رانندگی کرد و برای من ریودهد گذاشت و من ماتیک قرمز زدم و قشنگ بودم و علف کشیدم . از روز دوم حال من بهتر و بهتر شد. در یک هفته برف دیدیم، کوه دیدیم، صخره دیدیم، آفتاب دیدیم، رودخانه دیدیم،‌پاییز دیدیم،‌ ابر دیدیم، جنگل دیدیم، باران دیدیم، یخ دیدیم، رنگین کمان دیدیم. هر دفعه هر جا پیاده شدیم و ماندیم گفتم حالم خوب است. خوب بود.
در سنتا باربارا خانه‌ام رو به روی یک کوه بود. همان روز اول که از در خانه آمدم بیرون و کوه سبز را دیدم گفتم این برایت تکراری نمی‌شود. من دو سال هر روز در را باز می‌کردم و دیدن کوه شادم می‌کرد. حالا هم همین است. من اگر یک چیز طبیعی را هر روز ببینم، زیبایی‌اش عادی نمی‌شود. ما هر روز لب اقیانوس راه می‌رویم. من هر روز مبهوت زیبایی‌اش می‌شوم. این یکی از خاصیت‌های خوبم است! نه. یکی از خاصیت‌های مهمم است. مهم است که چشم عادت نکند به زیبایی. به طبیعت. چه می‌دانم. از این چیزها.

یک چیزی کشف کردم برای آرام کردن خودم و اسمش را گذاشتم گرند کنیون مومنت. گفتنش آن را شبیه این مزخرفات کتاب‌های به خودت کمک کن است. اما هست دیگر. چه کنم.
من اینور و آنور سفر کرده ام و چیزهای طبیعی و غیرطبیعی زیادی را دیده ام. البته که آنچه دیدم در برابر آنچه ندیده ام خیلی ناچیز است امابین این چیزهایی که دیدم، گرند کنیون یک چیز دیگر است.
همیشه یک چیز دیگر بوده.
من برایس را دوست دارم به خاطر آن ترکیب سنگ‌های عجیبش. یوسمیتی برای صخره‌ها، رد وود برای درختان، اقیانوس آرام و اطلس، همه عمیقا زیبا و وسیع‌اند. اورست را از فاصله تقریبا نزدیکی دیدم و همه اینها مقایس‌های عظیمی دارند. اما عظمت، دقیقا کلمه‌اش عظمت است، گرند کنیون یک چیز دیگر است. در چشم من یک چیز دیگر است.
چیزی در این رگه‌های سنگ که رودخانه کلرادو میلون‌ها سال تراشش داده هست که مرا رسما میخکوب می‌کند. نه . میخکوب نه. کلمه اش هیچ است. گرند کنیون مرا هیچ می کند.
آدم می ایستد جلوی میلیونها سال. بعد به خودش فکر می‌کند. به حقارت خودش. اینکه ما در برابر این دره،‌ این سنگ‌ها، این عظمت، این طبیعت هیچ نیستیم. بعد این دره‌ای در یک کره با اندازه متوسط در منظومه ای متوسط در یک کهکشان متوسط در بین میلیون‌ها کهکشان دیگر است. همه این حرف ها را از بچگی شنیده‌ایم. آنقدر شنیده‌ایم که دیگر بهشان فکر نمی‌کنیم. تکرار بی‌معنایشان کرده. یکی گفت به عظمت خدا پی ببر، یکی گفت به چه میدانم عظمت طبیعت. اما این حرف، این حرف مهم ، اینقدر تکرار شد که ما دیگر بهش فکر نکردیم. اما گرند کنیون این حرف را می‌گذارد جلویت. جلویت هم نه. می‌کند توی چشمت. هیچ جا برای من این تاثیر حقارت را به همراه نداشت. آدم به خودش که روبه روی این صخره‌ها ایستاده فکر می‌کند. به هیچ بودن خودش در برابر عمر این صخره ها، عمق جهان. به حقارت همه دغدغه‌های خودش. اعصاب خوردی از کار و زندگی و رابطه و رفیق. آنقدر همه اینها حقیر می‌شوند که آدم به خودش می‌گوید یک نفس عمیق بکش و فقط به این صخره‌ها نگاه کن.
حالا سعی می‌کنم هر وقت از هر کدام از اینها که شاکی ام و به زمین و زمان فحش می‌دهم‌، یک نفس عمیق بکشم و بگویم گراند کانیون را یادت بیاد. خفه شو.
این روزها پر از گرند کنیون مومنت است. من هم سعی می‌کنم خفه شوم و بگذرم.

آدم‌ها که می‌روند توی رابطه، دیگر برای بدست آوردن هم زحمتی نمی‌کشند. می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ تو می‌روی بیرون و می‌دانی که شب را در هر حال با هم خواهید گذراند. فقط هم به این شب با هم بودن نیست. کل این فرایند است. آدم وقتی می‌رود بیرون و دلش کسی را می‌خواهد، برای بدست آوردنش،‌ (به خاطر اینکه کلمه بهتری الان ندارم استفاده کنم) زحمت می‌کشد. حواسش به حرف زدنش، به رفتارش،‌ به رقصش، به نوشیدنش،‌ نمی‌دانم. حواسش هست و به طور فعالانه می‌خواهد که با آن طرف وقت بیشتری را بگذراند. یا یک بازی را با هم از اول شروع می‌کند که به آخر شب ختم می‌شود. آدم که برود در رابطه، اغلب، این بازی از بین می‌رود. باید به طور مرتب آدم به خودش یادآوری کند، به طرفش هم، که باید همدیگر را «بدست بیاورند.» هر دفعه. برای هر عشق‌بازی.

عشا که آمد اینجا ازش پرسید که کجا کار می‌کنی و چکار می‌کنی. توضیح داد. بعد پرسید که خب الان روی چه پروژه‌ای کار می‌کنی. جواب داد. بعد پرسید که خب کار تو دقیقا در این پروژه چیست. بعد جواب داد با یک هیجان خوبی. من گوش می‌دادم به این مکالمه. بعد دقت کردم دیدم خب تا یک جای کارش را می‌دانستم ولی هیچ وقت اینقدر دقیق نپرسیده بودم. بماند که ما دوتا آدم سوال و جواب نیستیم اصلا. اما دوست داشتم که فهمیدم دقیقا چه می‌کند. حالا می‌پرسم هر از چند وقتی. بعد که توضیح می‌دهد من تا یک جایی را می‌فهمم و بقیه اش را نمی‌فهمم. (اما خودم را به فهمیدن می‌زنم.) تجربه خیلی تازه ای برایم است.

فکر می‌کنم تبدیل شدم به همان‌ چیزی که روز بعد از انتخابات به خودم قول داده بودم هرگز نشوم. به خودم قول داده بودم که انتخاب این احمق نباید باعث شود که من دیگر نخوانم و درگیر سیاست نشوم. اما نمی‌توانم. نتوانستم. اوضاع آنقدر بد است و هر روز بدتر می‌شود که از نظر روانی قدرت دنبال کردنشان را ندارم. گذاشتم کنار. نمی‌خوانم. گوش نمی‌دهم. آنهم حالا که بیشتر از هر وقتی باید حواس آدم باشد و تصمیم بگیرد که چه کند. تصمیم من این بود که نروم در حباب. اما فعلا نمی‌توانم.
این خوب نیست.

سال‌ها بود در ماشین من فقط رادیو روشن بود. یعنی رادیوی ملی(NPR) و پادکست‌های سیاسی. باید تصمیم می‌گرفتم که حالا یک موسیقی هم یک وقتی گوش کنم. این انتخابات اگر یک فایده داشت، آنهم این بود (هست) که من دیگر تحمل سیاست را ندارم و حالا برای اولین بار به اسپاتیفای پول می‌دهم و به موسیقی گوش می‌دهم. بسیار راضی ام.

یک روز‌هایی هم آدم از همه چی خوشحال است. خوشحال را برای این می‌گویم که شاکر بودن برای آدم بی‌خدا بی‌معناست. یعنی منظورم اینجا از خوشحالی همان مفهومی است که یک آدم مومن در شکر بیانش می‌کند.
رفتم بقالی شیر بخرم. بله. رفتم بقالی و برای حضور بقالی در محله‌ام خوشحالم. در آمریکا اگر در مرکز یک شهر بزرگ زندگی نکنید، بقالی نمی‌بینید. یعنی مفهوم سوپر یا بقالی که ما در ایران داشتیم، فقط در مرکز شهر معنا می‌دهد. تازه آنهم نه هر شهری. یک شهر بزرگ باید باشد که در مرکزش شما سوپر ببینید. در هر جای دیگر باید سوار ماشین بشوید. به یک مرکز خرید بروید. ماشین را پارک کنید. از یک فروشگاه به چه عظمت یک پاکت شیر بردارید. در صف طولانی بیایستید. برگردید سوار ماشین شوید و رانندگی کنید و بعد به خانه برسید. همه اینها برای اینکه دلتان هوس قهوه با شیر کرده و شیر امروز صبح تمام شده در حالی که بقیه اجناس هنوز تمام نشده اند که شما برای «خرید» از خانه خارج شوید. این میشود که معمولا بیخیال هوس بازیتان می‌شوید.
خب حضور یک بقالی اینها را حل می‌کند.
فکر کنم فقط در مدت زمان کمی که در سان فرانسیسکو یا واشنگتن دی سی داشتم سر کوچه‌ام بقالی داشتیم. اما الان داریم. با آنکه خانه در حاشیه شهر است، اما بقالی داریم. یک سوپری است که مال یک خانوداه یمنی است. خانواده چون یک سری برادر آنجا کار می‌کنند. همه چیز هم دارد. تقریبا همه چیز دارد. میوه و سبزی اش خیلی تازه نیست، اما آدم دیگر وسط یک غذا لنگ نمی‌ماند. شیر و ماست و تخم و مرغ هم دارد. حتی عدس و بعضی محصولات صدف!

دیگر همین. قدر بقالی‌های سر کوچه‌تان را بدانید.

از خوبی‌های پیر شدن این است که آدم میفهمد که همه نظرها محترم هستند، مزخرفی بیش نیست. جدی می‌گم. چرا آخه همه نظرها باید محترم باشن؟ چرا آدم ها فکر می‌کنن چون یه چیزی نظرشونه بنابراین باید بهش احترام گذاشت. وقتی با استاندارد من یه چیزی مزحرفه و اصلا با ارزش‌های من نمی‌خونه. چرا من باید بهش احترام بذارم. یعنی می‌خوام بگم آدم پیر میشه از موضع گرفتن نمی‌ترسه. می‌دونه یه قیمتی داره این موضع. پیر که میشه میگه ارزش‌هام قیمتش بیشتره.
یه دوستی داشتم از بر و بچه‌های برنینگ‌من. خودش مهاجر. خودش مثل ما سر سیاه، پوست قهوه‌ای، خودش هنوز اقامت اینجا رو هم نداره. اما طرفدار ترامپ. نه اینکه حالا فقط یه جمهوری خواه باشه. اونو باز یه کاریش می شه کرد. اما این طرفدار ترامپ. از اول بین بچه‌ها قرار گذاشتیم که حرف سیاست نزنیم اصلا در دوره انتخابات که خب یک سال و نیم گذشته بود. چون یکی دوبار بحث شد و کار بالا گرفت. اما هی حجم گفتمان نژادپرستانه، ضد مهاجر و زن ستیز این آدم بیشتر و بیشتر شد. اما وقتی حرف سیاست نبود، اصلا رفیق عزیزم بود. از آن سر شهر اگر می‌دید من حالم خوب نیست می‌آمد پیشم. آخر هفته می‌ماند و لورکا را می‌گرداند که من استراحت کنم. یک بار آمد مهمانی مادرم. یعنی واقعا بچه عزیزی بود. دوست خوب بود. خیلی هم بیرون رفتن و تفریح و مهمانی هم باهاش می‌چسبید. اصلا درد همه گروه همین بود که خیلی بچه باحالی است. رقص و مهمانی و هر چیزی غیر از سیاست با او خوب است.
من یک جایی بریدم. ایمیل زدم به بقیه و گفتم من یک سری ارزش‌ها دارم. من می‌دانم این آدم دوست خوبی است. اما چیزی که آدم را میسازد افکارش است. خب من چطور می‌توانم با یک ادم که همه چیزش ضد من، زن، خاورمیانه‌ای، مهاجر، است دوست باشم. گفتم اگر در جمع شماها باشد من حتما ادبم را حفظ می‌کنم اما دیگر به خانه ام دعوتش نمی کنم. خانه من حریم امن من است. مسئله من هم حرف مخالف من نیست. یک آدم می‌تواند جمهوری‌خواه باشد، یا مذهبی باشد. من درست است با آنها خیلی رفیق نمی‌شوم و ضریب هوششان را کاملا قضاوت می‌کنم و زیر سوال می‌برم اما اینطور نخواهد بود که دیگر نخوام ببینمشان. اما با این آدم نمی‌توانم. خیلی هم دلم میسوزد که دارم دوست به این خوبی را از دست می‌دهم. اما نمی‌توانم این آدم را از حرف‌هایش جدا کنم.
مخصوصا الان که سیاست قشنگ مسئله من شده و نمی‌توانم در موردش حرف نزنم.

123...68...Next »