توی خواب دیدم که بهم تکست داده که : نپر. فکر کنم قبلش قرار بود من بذارم و برم و اون توی خواب بهم گفته بود که تنها میشه و بعد هم گفته بود که نپرم.

حسین‌ اینا دارن اسباب کشی می‌کنن و باید یخچال رو خالی می‌کردند. من یک سطل آلبالو خوردم قبل از خواب که مبادا بریزن دور. خواب مال اون بود یحتمل.

یک آلبومی دارم که نباید بروم سراغش. می‌دانم که نباید بروم. تمام عکس‌هایی است که این سال‌ها ازش گرفته‌ام. همه را یک‌جا جمع کرده‌ام. همه تاریخ نداشته‌مان می‌آید جلوی چشمم. یک سال گذشته را مقاومت کردم. نمی‌رفتم سراغ آلبوم. سراغ عکس‌ها. که چه بشود. که نداشته‌هایم یادم بیاید؟ که یادم بیاید کجای زندگی‌ام پا در هوا ایستاده‌ام و نه جایی برای رها کردن است و نه جایی برای چنگ‌زدن. دلم هوس سیگار کرده. داده‌ام برایم یک تتوی تازه طراحی کنند. درد می‌خواهم که برود توی جانم. سوزن باشد که بخورد در تن تا درد جان یادم برود. چند تا عکس هستند؟ چند صدتا؟ چندتا عکس از خوابیدنش دارم؟ از تمام شب‌هایی که من فقط نگاه می‌کردم. من فقط نگاه می‌کردم و اگر یادم می‌آمد عکس می‌گرفتم. از طلوع روی صورتش، از نور شمع روی بازو‌هایش، از دست‌هایش، از تن برهنه‌اش. چقدر عکس دارم. این عکس‌ها برای چند سال نابودی‌ام بس است. چه حسی است در این عکس‌ها که از دانه دانه‌شان گذر می‌کنم از خودم بیشتر بدم می‌آید. می‌خواهم یک نفر دیگر باشم. می‌خواهم کسی که نمی‌دانم کیست باشد. مهم نیست. همین‌که این نباشم بس است. از این خودم،‌ از این دیوانه ای که شب‌ها تا صبح می‌نشسته که نور برسد به بازوی‌اش تا ثبتش کند، از این آدم که هنوز فکر می‌کند شاید، شاید، شاید….

دارم می‌روم چند روزی سفر. یعنی می‌روم بچه حسین را ببینم. تابستان امسال دو سفر داشت،‌ یکی دیدن بچه امیر، حالا هم دیدن بچه حسین. یک دورانی سفر می‌رفتیم عروسی دوستان، حالا می‌رویم مراسم رسمی عمه شدن را به جا بیاوریم.
لورکا را گذاشتم پیش ناتالیا. ناتالیا همکارم است و خودش یک سگ دارد و در خانه شان سه سگ دیگر هم هستند. می‌دانم بهترین انتخابم نبود. چند نفر می‌توانستند بیایند این چند روزه پیش لورکا بمانند، اما بعد از آخرین جریان با حمیرا- حالا تعریف می‌کنم- حوصله بحث دوباره نداشتم. می‌خواهم آرام شود آن خانه. قبلش نشستم در مورد «سپریشن انگزایتی» در سگ‌ها خواندم. (بله. می‌دانم. مریضم.) فهمیدم نژاد بچه ما (کاکر اسپنیل) یک نژاد بسیار لوسی است که می‌خواهد همیشه چسبیده به صاحبش باشد و می‌تواند هفته‌ها چیزی نخورد و گریه کند اگر صاحبش نباشد. حالا این‌ها را در راه رفتن به خانه ناتالیا می‌خواندم. نمی‌دانم این «سپریشن انگزایتی» در لورکا بیشتر بود یا در من.

وبلاگ، خاطرات و خطرات -یا تکرار مکررات

انگار این را من نوشته باشم خط به خط ، اما خرس همیشه بهتر می‌نویسد:

وقتی که فکرش را می‌کنم، هنوز دوست دارم وبلاگ بنویسم، اما واقعیت این است که توی دو سال گذشته هی کم و کمتر نوشته‌ام. خیلی وقت‌هایش پستم که تمام شده خودم خیلی احساس خوبی داشته‌ام، احساس اینکه از هیچی و از ذهنیاتم یک روایتی تولید کرده‌ام که بالاخره سر و تهی دارد و چهار نفر دیگر هم میل‌شان می‌کشد که بخوانند. احساس دستاورد داشتم.

نوشتن ذهنم را هم مرتب می‌کرد. متوجه شده بودم خیلی وقت‌ها وقتی با کسی حرف می‌زنم و چیزی تعریف می‌کنم در حقیقت دارم بخش‌هایی از وبلاگم را تعریف می‌کنم. این البته یک بُعد  غم‌انگیز هم داشت: متوجه شدم انگار خودِ واقعیم هم محدود شده به وبلاگم، خاطرات و حرف‌هایم هم خلاصه شده‌اند به چیزهایی که توی وبلاگم ضبط شده‌اند و خاطرات دیگرم درجه دو هستند و رفته رفته هم محو می‌شوند. ولی خب حتی این نکته منفی هم اصل بحثم را تایید می‌کرد: اینکه وبلاگ نوشتن چقدر ذهنم را مرتب می‌کند، چه می‌دانم، مثلاً مثل یک کتابخانه، آن کتاب‌هایی که مرتب توی قفسه‌ها چیده شده‌اند بیشتر خوانده می‌شوند و آنهایی که گوشه و کنار پخش و پلا هستند شانس خوانده شدن‌شان کم می‌شود.

بیشتر اتفاقات مهم زندگیم را هم توی همین وبلاگ و قبلی نوشته‌ام. منظورم از «مهم» چیزهای قابل نوشتن است، مثل رفتن از این کشور به آن کشور، ازدواج، طلاق، رابطه و اینها. بعضی وقت‌ها هم وبلاگ نوشتن برایم مثل تراپی عمل کرده، مثلاً دوران طلاقم فکر کنم خیلی نوشتن همین وبلاگ برایم خوب بود. یک سری چیزها هم که نوشتنی نیستند، یعنی من بلد نیستم درست بنویسم‌شان، مثل عوض شدن نگاه آدم، عقاید آدم، چارچوب فکری آدم. اثرات اینها هم که لابلای همین روزمره‌نویسی‌ها درز می‌کنند و معلوم می‌شود که آدم عوض شده. بعضاً شده کسی که نشسته همه وبلاگم را خوانده بهم ایمیل زده و چیزهایی ازم می‌دانسته که من وحشت کرده‌ام. اوایل فکر می‌کردم طرف مرا می‌شناسد و حالا ناشناس ایمیل زده که کرم بریزد اما بعدها فهمیدم همه‌اش را از لابلای نوشته‌های خودم برداشت کرده و اتفاقاً درست هم برداشت کرده. حالا چرا اینها را می‌گویم؟ چون که دقیقاً نمی‌دانم چرا دیگر وبلاگ نمی‌نویسم و چرا نوشتنش این‌قدر زور و فشار می‌خواهد. چند سال قبل، از این بیمارهایی بودم که هر اتفاق کوچکی را به شکل یک پست ۸۰۰ کلمه‌ای می‌دیدم. آن حالت هم مریض و بیمارگونه بود اما منظورم این است که بگویم چقدر میل داشتم به این ماجرا.

مثل خیلی‌های دیگر من هم اوایلش نزول گوگل ریدر و صعود فیسبوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی را مقصر ننوشتنم می‌دیدم. انگار عادت داشتم به خوانده شدن و تاییدیه گرفتن برای اینکه دارم خوانده می‌شوم، بعد یواش یواش همه چیز کمرنگ شد. باید دنبال خواننده می‌دویدم تا لایکش را بگیرم. مثالش همین کنتورهایی هست که زیر هر پست وبلاگم کاشته‌ام، یکی برای فیسبوک، یکی برای توییتر و یکی برای گوگل پلاس. برای خودم هم عجیب است چون نه فیسبوکی هستم و نه پلاسی و از فضای شبکه‌های اجتماعی هم بدم می‌آید، با این‌حال انگار هنوز برایم مهم است که کنتورها بالا بروند.

دوران گذار به فیسبوک را هم با موفقیت طی نکردم. مرزکشی آدم‌های واقعی-آدم‌های مجازی را داشتم. بیشتر آدم‌های واقعیم نمی‌دانستند وبلاگ دارم یا حداقل من دوست داشتم این‌طوری فکر کنم و از آن طرف روز به روز فضای مجازی و آدم‌هایش برایم مهم‌تر می‌شدند و بعضاً وارد زندگی واقعیم می‌شدند. وبلاگم هم مستعار بود و بدم هم نمی‌آمد که همین‌طور بماند، یا درست‌ترش اینکه هنوز تصمیم نگرفته بودم چقدر نامستعار بشوم. دو-سه سال پیش فیسبوکم را بستم، به همین دلایلی که همه دارند، اینکه وقت‌گیر است، مبتذل است، و آخرش هم چیزی دست‌گیر آدم نمی‌شود. این‌جوری بخش بزرگی از صورت مسئله آدم‌های واقعی و مجازی هم پاک شد.

اما داستان توییتر فرق می‌کند. اوایل که عضوش شدم کلی مقررات داشتم برای خودم. با اسمارت‌فون بلک‌بری قراضه‌ای که شرکتم بهم داده بود می‌آمدم توییتر و ایده‌ام این بود که وقتی مثلاً در سفرم و دسترسی به وبلاگ و وبلاگ‌خوانی نیست بیایم توییتر. انگلیسی هم توییت می‌کردم و سعی داشتم وارد «فضای مجازی خارجی‌ها» بشوم. تقریباً خیلی زود همه اینها عوض شد (هنوز دوران انگلیسی توییت کردنم جزو نقاط تیره زندگیم است). اوایلش ناراحت هم بودم که چرا «ما ایرانی‌ها» اشتباه از توییتر استفاده می‌کنیم. خارجی‌ها اخبار مهم توییت می‌کردند، انقلاب می‌کردند، دیکتاتورها را محاکمه می کردند و دموکراسی برپا می‌کردند، بعضی‌های‌شان بازاریابی و نت‌ورکینگ می‌کردند در حالی که ما تمام تلاش‌مان این بود که همان نمک‌ها و افسردگی‌های قدیمی را حالا توی ۱۴۰ کاراکتر جا بدهیم. الآن خیلی از این نکته ناراحت نیستم و برایم مهم نیست که طراح توییتر شبکه‌اش را برای چه منظوری ساخته و ما باهاش چه‌کار کردیم. ما ابزارش را چرخاندیم و چلاندیم و پیچاندیم و ازش بر علیه خودش استفاده کردیم؛ این جمله هم نه دراماتیک است و نه احساس غرور خاصی درش هست، صرفاً اتفاقی است که افتاده.

الآن از توییتر هم بدم می‌آید. آن احساس رضایتی که بعد از نوشتن پست وبلاگ داشتم، آن احساس دستاورد را هیچ وقت بعد از توییت کردن نداشتم. شاید دلیلش عمر کوتاه توییت‌هاست، اینکه آرشیو نداری، اینکه همه چیز به مرور زمان پاک می‌شود، اینکه برعکس وبلاگ، کسی هیچ وقت نمی‌رود تاریخچه توییت‌هایت را بخواند و بعد بهت ایمیل بزند که کافکای زمانه را کشف کرده و تو هم از شنیدن مزخرفش خوشحال بشوی. شاید هم دلیلش این است که نوشتن وبلاگ ذاتاً انرژی و فکر بیشتری می‌برد و متناسبش آدم آخرش حداقل برای مدتی فکر می‌کند یک کاری کرده. مشکل دیگرم با توییتر و خیلی شبکه‌های دیگر این است که وابسته به ابزار، یعنی وابسته به اسمارت‌فون‌ها هستند. انگار برای آنها طراحی شده‌اند. ساخته شده‌اند که هی انگشتت را روی یک صفحه سُر بدهی و بعد که انگشتت خسته شد خودت هم یک آشغالی لای آن رودخانه‌ی روان آشغال بیندازی. وبلاگ هیچ‌وقت این‌طوری نبود، شکلش این‌قدر در قید و بند ابزار نبود. نوشتن در شکل اولیه‌اش بود، مثلاً یک پله جلوتر از دفتر خاطرات یا نامه‌نگاری، که حالا به لطف اینترنت پوشش بیشتری می‌گیرد. اما بهرحال وبلاگ، یا حداقل این مدلی که من می‌نویسم ریشه‌هایش بر می‌گردد به قبل از اینترنت، بر می‌گردد به دوران اختراع خط (خالی‌بندی). اما شبکه‌های اجتماعی را هر جوری نگاه کنی فراتر از استیو جابز و زوکربرگ کِش نمی‌آیند.

وبلاگ برایم کامل و خودکفا هم بود. یعنی هیچ‌وقت به شکل سکوی پرتاب ندیدمش، اینکه بخواهم فراتر از وبلاگ بروم برایم گزینه نبود. وبلاگ به خودی خود کامل بود و راضیم می‌کرد. مخصوصاً بعد از اینکه زور زدم و شکلش را ورز دادم و پست‌های به نسبت بلندتر وبلاگی می‌نوشتم. این برای خودم استایل جدیدی بود و امکانات جدید و هیجان‌انگیزی بهم می‌داد. اینکه نوشته‌ای ۵۰۰ کلمه‌ای در دو پاراگراف کشش و چسب و استخوان‌بندی داشته باشد یک حرف بود، اما همین که این قید و بند را بر می‌داشتی کل داستان فرق می‌کرد و وبلاگ نوشتن تبدیل به نرمش ذهنی فوق‌العاده جالب‌تری می‌شد. برای منِ آماتور همین که پست طولانی‌ام تا آخر خوانده شود خودش یک نمره مثبت بود. از انگلیس که بر می‌گشتم سارا داشت ازم تعریف می‌کرد و می‌گفت چیزی که می‌نویسم دیگر وبلاگ نیست. الآن فکر می‌کنم اتفاقاً خیلی هم هست، حالا فقط کمی کش آمده، کمی دغدغه شکل و استایل دارد، کمی مدل خودم شده.

با همه این حرف‌ها که در مورد خوبی‌های وبلاگ گفتم نمی‌دانم چرا این‌طوری شده‌ام. فعلاً دارم به این فکر می‌کنم که تبلتم را بفروشم و بعد وقتی «خارش» بگیرم دیگر با ۳-۴ تا توییت سر و ته قضیه را هم نمی‌آورم و به جایش می‌نشینم وبلاگ می‌نویسم، مثل قدیم‌ها، مثل قدما. می‌دانم لزوماً هم چیز خوبی ازش در نمی‌آید، مثل بقیه‌ی وبلاگ‌ها، اما می‌دانم وبلاگ نوشتن به خودم خیلی احساس بهتری می‌دهد. از آن طرف شاید خیلی هم انقلابی عمل نکنم، یعنی توییترم را داشته باشم، فیسبوکم را هم بعد از چند سال باز کنم، قبول هم بکنم که آدم‌های مجازی و واقعی قابل تبدیل به یکدیگرند، بعدش هم مثل بقیه آدم‌هایی که دغدغه این موضوعات را دارند روزی مثلاً یک یا دو ساعت توی شبکه‌ها علافی کنم*.

* گرچه امکان‌پذیر نیست

 

اگه الان برگردم دبیرستان و دانشگاه، بدون هیچ شکی فلسفه فیزیک می‌خوندم با ریاضیات محض. خوب هم می‌خوندم. بدون هیچ شکی.

دلم می‌خواهد روزها بنشینم و افسردگی بنویسم. به قول مهدخت، آدم را می‌کند سفره غذا و یواش یواش کارد و چنگالش را می‌کند توی آدم. جایش می‌ماند. من بیشتر از چهار سال است که قرض ضد افسردگی می‌خورم. هر روز. یعنی این سال‌ها حالم خیلی بهتر شده ولی وقتی به حال قبل از قرص‌هایم فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌توانم به آن روزها برگردم و بلایی سر خودم نیاورم. قرص‌ها مرا نجات دادند. نه از خودکشی که از خودآرام کشی. گریه‌هایم را تمام کردند. همان‌ها که فکر می‌کردم هرگز ته نمی‌کشند. به هرکسی هم که رسیدم از قرص‌ها گفتم. می‌خواستم، می‌خواهم ترس آدم‌ها از قرص‌ها بریزد. مثل هر مریضی دیگری افسردگی هم مریضی است. باید آدم کاری کند که خوب شود. باید گچ بگیرد، مثل پای شکسته.

حالا من چهارسال است توی گچم. نه که همه این سال‌ها را. اما هرچه بیشتر می‌گذرد این گچ عمیق‌تر می‌شود. من از آدمی که به هر آرزویی که داشت می‌رسید ( و به هر آروزیی داشت می‌رسید) و سقف این آرزوها آنقدر بلند بود که گاهی خودش هم باور نمی‌کرد که چطور شده به آن رسیده، من بلندپرواز خستگی‌ناپذیر پرانرژی و تشنه کار کردن و یادگرفتن و سرگروهی کردن) رسیدم به آدمی که اصلا دیگر آزویی ندارد. همین گچ که دورش است بس است. از آدمی که همیشه عاشق بود، از آدمی که هیجان داشت، از آدمی که شور داشت، شعر می‌گفت، سرگروهی می‌کرد، دلبرایی می‌کرد، شگفت‌زده می‌کرد رسیدم به یک آدم مسطح مسطح. بدون دغدغه‌ای برای بالا رفتن. سن است. قبول دارم. یک بخش خوبی‌اش سن است، اما بدون اینکه بخواهم مقایسه کنم می‌بینم که هم سن و سال‌هایم چقدر بالایند. نه که کارشان، نه که زندگی‌شان، نه که وضع مالی‌، نه حال روحی، نه میزان سفر،‌ نه میزان هر چیز دیگر. این است که هنوز شوق پریدن درشان هست. هنوز می‌خواهند به جای بالاتری در هر چیزی که هستند برسند. عاشق‌تر شوند، فارغ‌تر شوند،‌بیشتر بخوانند، بیشتر بدانند،‌ بیشتر کار کنند…اما من رسیدم به جایی که در یک سطح مانده‌ام. احساس می‌کنم نه دیگر نه دغدغه‌ آرزویی را دارم- دروغ می‌گویم. آرزوی مسافرخانه سرجایش است- و نه که برای رسیدن بهش کار می‌کنم.

می‌گویم خب مسافرخانه می‌خواهم. اما برای اینکه حتی یک قدم به آن نزدیک‌تر شوم کاری نمی‌کنم. برنامه‌ای ندارم. یک آرزو سر جایش باقی است. آرزویی که حالا قرار است به طور رویایی در جلوی چشم‌های من ظاهر شود و مرا صدا کند. من طرفش نمی‌روم. عاشقیت‌هایم مرده. هیچ کس دل مرا نمی‌لرزاند. همان‌‌ها که میلرزاندند هم دیگر نمی‌لرزانند. شعرم نمی‌آید. کلمه ندارم. کلمه نمی‌سازم، شعر نمی‌سازم، نفرت‌هایم هم تمام شده. کسی دیگر آن‌قدر مهم نیست که وقت نفرت داشتن برایش داشته باشم. غیر از خودم که همیشه همه نفرت‌ها به آن می‌رسد. تنم دیگر برایم مهم نیست.همان نفر از خود به نفرت از تن می‌رسد که آدم برای اینکه دلیل نفرت داشته باشد، خراب‌ترش می‌کند غیر از این همه چیز خاکستری است. سیاه و سفیدی دیگر در کار نیست.

می‌دانم که فقط این گچ نیست، سن هست و بسیار مهم است،‌ خط قرمزهای آشنا، لگدهای آشنا،‌ پاشنه آشیل‌ها، همه اینها هستند. تجربه‌ها، سفرها،‌ آدم شناختن‌ها،…اما دلم می‌خواهد به خودم بگویم که قرص‌ها هستند که گچ را ساخته‌اند. که باید خراب بتواند بشود. باید عاشقیت برگردد،‌شعر برگردد، آرزو برگردد، تلاش برگردد، احساس برگردد. آما حالا به این فکر می‌کنم که اگر آدم گچ را بشکند،‌ برگردد به گریه‌ها و خودآرام کشی‌ها،‌ از کجا معلوم که باز این حالت نباشد، از کجا معلوم که همان فاکتورهای دیگر نباشند، آن وقت دیگر هیچ امیدی نیست.

خسته‌ام. از خودم بیشتر از هر چیز دیگری. گاهی فکر می‌کنم از آن دوران به یک آرمان‌شهری ساخته‌آم که دلم می‌خواهد برگردم و همان مدینه را بسازم، اما می‌ترسم برگشتم شکل داعش شود.

 

دوستم پرسید که خب حالا یه سمساری چقدر کار «مدیا» داره که تو شدی «مدیا منجر»ش. می‌گم هر چقدر که من بگم!

اینم لینک سمساری ما، صفحه فیس بوکش رو هم برید لایک کنید، من بگم «منجریال» منه!


هیج چیزی فعلا در زندگی ام آنقدر پررنگ نیست که ازشان بنویسم. یعنی لورکا هست و باغچه هست. اما به طور روزمره پر رنگ اند. من می‌توانم تمام روز از لورکا بگویم. از اسفناج ها که دیوانه ام کرده اند که چرا در نمی‌ایند یا حتی عکس از کارهای تازه نجاری بگذارم.  اما اینها دیوانگی نیستند. اینها جریانات خوب هر روزند. دلم دیوانگی میخواد که  بشوراند دلم را و دستم را . جریانات خوبی که هجوم افسردگی را متوقف نمی‌کنند.​
دایره معاشرینم محدود شده به سه یا چهار نفر. اگر بخواهم خیلی گسترده‌اش کنم میشود نه نفر. اینها کسانی هستتند که اگر قرار باشد لوبیا پلو درست کنم دعوتشان میکنم. از یک جایی تصمیم گرفتم دوست تازه نسازم. تصمیم گرفتم حوصله آدمها را نداشته‌باشم.
نامجو کنسرت خصوصی داشت. بلیط مخصوص داشتم. نرفتم. فکر کردم چطور میتوانم با صد نفر آدم آشنا رو به رو شوم. ته دلم یک چیزی هست که میترسد از بقیه. به خودم میگویم لابد چون چاق شده ام خجالت میکشم. اما این نیست. آدم بالاخره یک لباسی میپوشد که شکم و کونش را بپوشاند. لبخند الکی هم نیست.
وقتی حرف دلم را به ادمها میزنم فکر میکنند شوخی میکنم. جدی جدی بارها شده که یک سوالی پرسیدند و جواب دادم و بعد فکر کردند که چقدر «فانی» دلم میخواست بگویم که فانی جد و آبادتان است. من دارم راستش را به شما می‌گویم.
بسکه آدمها تعارف میکنند اگر ادم تعارف نکند و حرف دلش را بزند انگار از یک سیاره دیگر آمده است. غر و غر و غر ….


حسم را کاش می‌توانستم تشریح کنم. اگر بگویم که منتظر دیدنش نیستم یا دلم نمی‌خواد وقتی که میبینمش خوب به نظر برسم یا اینکه دلم می‌خواهد ببینمش یا هر چیزی از این دسته دروغ گفته‌ام. اما وقتی باهم هستیمهستم هم هیچ میلی برای نزدیک‌تر شدن نیست، اما وجودش پر می‌کند مرا. احتیاجی به معاشرت با دیگران هم ندارم. این دیگر آن بخش خودداری نیست. اگر الان بیاید اینجا و به لورکا سلام کند و بعد هم بگوید که باید برگردم نمی‌گویم که شب بمان. اگر بماند خوشحال میشوم اما اگر برود هم ناراحت نمی‌شوم. نمی‌دانم در کدام مرحله هستم و این مرحله چه اسمی دارد.
نمی‌دانم ما میتوانیم هیچ وقت دوست شویم یا نه. اصلا من نمی‌دانم عشاق سابق می‌توانند دوست شوند یا نه.

دلم می‌سوزد که دیگر دوست صمیمی‌ام نیست. یعنی دوستم هست اما دیگر با هم حرف نمی‌زنیم. من غر نمی‌زنم از زندگی ام. او هم چیزی نمی‌گوید. دلم می‌خواهد تقصیرها را بندازم گردن او. وقتی ازم حالم را پرسید و گفتم که خوب نیستم و گفت که تو هم که حالت هیچ وقت خوب نیست. دلم یک جوری خالی شد. خب ادم که به دوستش الکی نمی‌گوید حالش خوب است وقتی که نیست. فقط الان دلم میسوزد که دیگر دوست صمیمی ام نیست. بروم این‌ها را بهش بگویم؟

123...68...Next »