بایگانی ماهیانه: آگوست 2008

پراکنده‌ها- چهارشنبه

دلم یک باران سیر می‌خواهد. بارانی که بند نیاید و همه شیشه‌ها را بشوید. حسرت باران دارم. حسرت به معنای واقعی کلمه. نشسته‌ام و قرار است کاری نداشته باشم. اسباب کشی فردا است. همه وسایل جمع شده‌اند و تقریبا هیچ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | ۷ پاسخ

ترک سیگار با مولانا

یک ایمیلی آمده الان از طرف مسولان برگزاری کنفرانسی به نام روان‌درمانی با صوفیه یا صوفی‌گری (‌یک چیز در مایه‌های بهایی‌گری مثلا) که موضوع سخنرانی‌هایش این‌هاست: ترک عادت‌های (‌مانند سیگار کشیدن) با تصوف. تمرکز ( دقیقا با همین اسم تمرکز … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | ۲ پاسخ

شبانه- جمعه

میان کارتون‌های پر و خالی نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم دونفر آدم چرا باید اینقدر وسیله که نه، خرت و پرت داشته باشند که هرچه هم دور می‌ریزند تمام نمی‌شود. خنده‌دار است یا گریه‌دار را نمی‌دانم. غیر از کتاب‌ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | ۴ پاسخ

پولس قرن بیست و یکمی

در برگه امتحان، به جای In his letter to Roman, Paul… نوشتم In his email to Roman, Paul.. استادم زیر ایمیل خط کشیده و نوشته: Do you think he used his iPhone to email the church?

ارسال شده در بلوط | ۱۱ پاسخ

Life is Beautiful

بعد از یک آخر هفته طولانی و شاد، در خانه‌ام. چای‌ گرم است و مسابقات المپیک هم همچنان زیبا. عمر این زیبارویان و زیبا هیکلان ابدی بادا! گفتم اینجا منبع غرهای من است. حالا یکبار هم که خوشحالم و زندگی‌ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Life is Beautiful بسته هستند

حاجی جان من هم راستش هر دفعه این جوان دلاورمان یک مدال می‌برد کلی ذوق می‌کنم و راستش از مدال سوم به این طرف بعض هم به سراغم میاید. ما آدم‌های عادی قهرمان‌ها را دوست داریم. اما چه معنی دارد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | ۴ پاسخ

یک تجربه، یک پیشنهاد

عینک از مدتها قبل- یعنی از دوازده سالگی- یک نقش بسیار مهمی در زندگی من که نه، ولی در صورتم داشته. حالا یه شش هفت سالی هست که لنز استفاده می‌کنم. یک شش ماهی هم هست که لنزهای دایم می‌زنم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | ۲ پاسخ

خواب دیدم روزیتا دارد دوباره عروسی می‌کند. همه خواهرهایش هم هستند. داماد آمریکاست و برای روزیتا در ایران عروسی گرفته‌اند. یک دفعه حامد را می‌بینم که با فرید به یک پشتی قرمز تکیه زده و آنجا نشسته. مرا که می‌بیند … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

صدات خوبه، اما به‌قدر کافی خوشگل نیستی کوچولو!‍

حالا دیگه همه اون آوردن بچه‌ها به وسط زمین و پرچم دادن دستشونو و خوندن سرود المپیک توسط اون‌ها که شما آینده این دنیای مایید بیشتر شبیه یه جوک شده. شما آینده دنیای مایید، اما اگه بقدر کافی خوشگل باشید … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | ۷ پاسخ

این یک بازی وبلاگی نیست، یک عقبگرد فرهنگی‌است

پرده اول: آقای محمدی دوست پدرم دو زنه است. من خیلی بچه بودم. یادم است که مادرم دوست نداشت ما با آنها رفت و آمد کنیم. از یک جایی دیگر نبودند در زندگی ما. دبیرستان بودم. یک دختری مرتب به … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | ۹ پاسخ