بایگانی ماهیانه: آوریل 2010

قلمرو مردانه

چند سال پیش همراه یک «مرد» به دیدن تئاتری رفتم. من «زن» و این همراه «مرد» متولد یک سال بودیم. هر دو در جمهوری اسلامی بزرگ شده بودیم و در آن زمان، هر دو دانشجو بودیم. طبقه اجتماعی خانواده‌هایمان هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای قلمرو مردانه بسته هستند

بهار نارنج‌های دیویس

امشب می‌توانم به جرات و با صدای بلند ادعا کنم که اردیبهشت این قریه ما می‌تواند برای شیراز هم کری بخواند بسکه غرق است در عطر بهار نارنج. مستانه‌طوری شاهکار است.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بهار نارنج‌های دیویس بسته هستند

آیفون

ایفون یک تلفن ساده نیست جاده‌ای است که ما در آن می‌رانیم تا به آن دیگری برسیم چراغ را خاموش می‌کنم، ایفون را روشن و در جاده‌های شبانه لای ملافه‌های روشن کلمات با تو عشقبازی می‌کنم معصومه ناصری

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آیفون بسته هستند

یعنی این باید بشود دعای شب و روزمان که رابطه‌هایمان «بالغ» تمام شود. راهمان را بکشیم و برویم. نخواست، نخواستیم، نشد. به احترام آن مدت – هر چقدر که بود- به گند نکشانیم زندگی او را، خاطره‌های خودمان را.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از روابط انسانی-۳

ساعت‌های آخر بود. شاید سه صبح به آن هتل رسیده‌بودیم و صبح فردایش پرواز داشت. هتلی که بدون برنامه قبلی جلویش جلویش ترمز کرده‌بودم. تن من از آفتاب بیابان سوخته‌ بود و باید با احتیاط آب می‌ریخت روی شانه‌هایم. وقتش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از روابط انسانی-۳ بسته هستند

پارسال، این روزها گنجشک کوچک پر سر و صدایی بود که بی‌هوا می‌نشست روی شاخه‌های دلی آن سوی جزیره. امسال هم پرهای این ریخته، هم شاخه‌های آن هرس شده.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قصه‌های من و میزم- دو

حالا دیگر، اگر سفرهای این وسط را ندیده بگیرم، دو ماهی می‌شود که دفتر کار من شده این کاناپه شیری رنگ کنار پنجره آپارتمانم. کنار این پرده‌هایی که نمی‌دانم اسمشان چیست؟ نخ‌های آویزان از سقف شاید. یک میز قرمز برای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای قصه‌های من و میزم- دو بسته هستند

تن تو ترجمه کلمه «خوب» است به زبان گوشت و خون و جان

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از روابط انسانی-۲

می‌خواستم. خیلی زیاد. کشیدمش توی تخت. خیلی زود آمد. حالش خیلی خوب بود. حالش مرا هم سرخوش کرده بود، اما من هنوز ارضا نشده بودم. نمی‌خواستم تکانش دهم در آن حال. آرام دستم را بردم پایین. خودش می‌دانست که بدون … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از روابط انسانی-۲ بسته هستند

دیدم شرق تیتر زده: «توپولف رئیس جمهور لهستان را هم کشت» بعد یک لحظه توی دلم گفتم: این توپولف پس کی می‌خواد اونی رو که باید بکشه، بکشه. منظورم هم البته واضح بود. بعد درجا مچ خودم رو گرفتم. شعار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند