بایگانی ماهیانه: آگوست 2014

توی خواب دیدم که بهم تکست داده که : نپر. فکر کنم قبلش قرار بود من بذارم و برم و اون توی خواب بهم گفته بود که تنها میشه و بعد هم گفته بود که نپرم. حسین‌ اینا دارن اسباب … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک آلبومی دارم که نباید بروم سراغش. می‌دانم که نباید بروم. تمام عکس‌هایی است که این سال‌ها ازش گرفته‌ام. همه را یک‌جا جمع کرده‌ام. همه تاریخ نداشته‌مان می‌آید جلوی چشمم. یک سال گذشته را مقاومت کردم. نمی‌رفتم سراغ آلبوم. سراغ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دارم می‌روم چند روزی سفر. یعنی می‌روم بچه حسین را ببینم. تابستان امسال دو سفر داشت،‌ یکی دیدن بچه امیر، حالا هم دیدن بچه حسین. یک دورانی سفر می‌رفتیم عروسی دوستان، حالا می‌رویم مراسم رسمی عمه شدن را به جا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

وبلاگ، خاطرات و خطرات -یا تکرار مکررات

انگار این را من نوشته باشم خط به خط ، اما خرس همیشه بهتر می‌نویسد: وقتی که فکرش را می‌کنم، هنوز دوست دارم وبلاگ بنویسم، اما واقعیت این است که توی دو سال گذشته هی کم و کمتر نوشته‌ام. خیلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای وبلاگ، خاطرات و خطرات -یا تکرار مکررات بسته هستند

اگه الان برگردم دبیرستان و دانشگاه، بدون هیچ شکی فلسفه فیزیک می‌خوندم با ریاضیات محض. خوب هم می‌خوندم. بدون هیچ شکی.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دلم می‌خواهد روزها بنشینم و افسردگی بنویسم. به قول مهدخت، آدم را می‌کند سفره غذا و یواش یواش کارد و چنگالش را می‌کند توی آدم. جایش می‌ماند. من بیشتر از چهار سال است که قرض ضد افسردگی می‌خورم. هر روز. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دوستم پرسید که خب حالا یه سمساری چقدر کار «مدیا» داره که تو شدی «مدیا منجر»ش. می‌گم هر چقدر که من بگم! اینم لینک سمساری ما، صفحه فیس بوکش رو هم برید لایک کنید، من بگم «منجریال» منه!

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هیج چیزی فعلا در زندگی ام آنقدر پررنگ نیست که ازشان بنویسم. یعنی لورکا هست و باغچه هست. اما به طور روزمره پر رنگ اند. من می‌توانم تمام روز از لورکا بگویم. از اسفناج ها که دیوانه ام کرده اند … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حسم را کاش می‌توانستم تشریح کنم. اگر بگویم که منتظر دیدنش نیستم یا دلم نمی‌خواد وقتی که میبینمش خوب به نظر برسم یا اینکه دلم می‌خواهد ببینمش یا هر چیزی از این دسته دروغ گفته‌ام. اما وقتی باهم هستیمهستم هم هیچ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دلم می‌سوزد که دیگر دوست صمیمی‌ام نیست. یعنی دوستم هست اما دیگر با هم حرف نمی‌زنیم. من غر نمی‌زنم از زندگی ام. او هم چیزی نمی‌گوید. دلم می‌خواهد تقصیرها را بندازم گردن او. وقتی ازم حالم را پرسید و گفتم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند