بایگانی ماهیانه: آوریل 2011

سی‌ام آپریل دوهزار و یازده

-حالا طرف کی هست -باد بی‌سامان -ببین. اسم و فامیلیش مشکوکه. مطمئن باش راست می‌گه بهت.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سی‌ام آپریل دوهزار و یازده بسته هستند

ما سی‌ ساله‌ها همونقدر بدبختیم که بابا ننه‌های پنجاه شصت سالمون، تخم و ترکه‌های نبسته‌مون، به بدختی ژان والژان، به بدختی اکس اکس نود آسیموف، به بدختی قابیل. فقط ما سی ساله‌ها جنس بدبختی همو خوب می‌دونیم. یه مغلمه‌ای از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی بوم و رنگای منو پس بده بی‌رنگ لعنتی بوم و رنگای منو پس بده

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یه بار هم می‌شه که تو تو این دنیا نباشی بالاخره یه شب تو شراب می‌خوری و من نه یه شب تو های می‌شی و من نه اون وقت منم خبیث می‌شم میام جلوت می‌شینم می‌گم این چندتاست بعد تو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دارم از این هجم کلمه می‌ترکم یه زمین تر لازم دارم که پابرهنه برم روش بدوم برم سمت فرودگاه و برم برم به هیچ‌ جا بلیطش رو خریدم از پرایس‌لاین دات کام بیا بشین رو به روی من بیا قصه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بیا بریم دم خونه من اونجا یه اقیانوس بزرگ هست که بهش می‌گن اقیانوس آرام آروم نیست پدرسگ اونم دروغ می‌گه من یه حال ترسناکی دارم نمی‌دونم از بی‌رنگی یا از پررنگی چشام کور، دستام فلج چرا همین امشب، همین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چراغ تلفن چشمک نمی‌زند. این یعنی پیغام تازه‌ای نداری. مثل هر روز

دارم می‌گردم هذیان سایه‌ام را پیدا کنم در تاریخ بی‌زمانش. می‌ترسم گریه می‌کنم اینجا تاریک است. خیلی خیلی باید نامه بنویسم. باید شروع کنم به نامه نوشتن کاش اینجا اینقدر تاریک نبود کاش من اینقدر دور نبودم کاش گل بنفشه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چراغ تلفن چشمک نمی‌زند. این یعنی پیغام تازه‌ای نداری. مثل هر روز بسته هستند

قرص، علف، دوا، زخم، درد، ترس، تاریکی، قهوه، تلخی، تنهایی، مرگ، زایمان، تولد، جادو، دلتنگی، کلمه کلمه کلمه، سکوت، جاده، کرم شب‌تاب، گریه گریه گریه، خودفروشی، چنگ، آخ، آره عزیزم. خوبم. خوبم. خوبم. خوبم…

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بیست و نهم آپریل دوهزار و یازده

باز با گردن‌درد بیدار شدم خودت رفتی که رفتی شونه‌ات رو چرا بردی همراه خودت آخه

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و نهم آپریل دوهزار و یازده بسته هستند

بیست و هشت آپریل دوهزار و یازده

-چیکار می‌کنی؟ -قلعه می‌سازم. -منم بازی؟ -نه. -درش کو؟ -در نداره. -پس چه‌جوری می‌شه رفت توش؟ اومد بیرون؟ -آدما نمی‌تونن برن اینتو. باس اهل قلعه باشن. -غذاشون چی؟ -غذا نمی‌خورن. راه می‌رن. شب و روز. هر وقت گرسنه می‌شن راه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و هشت آپریل دوهزار و یازده بسته هستند