بایگانی ماهیانه: جولای 2009

بعضی‌ وقت‌ها تو نه مسئولی نه مقصر. فقط محکومی. به جرم بودن اصلا محکومی. یک درد‌هایی هست که تو نخریدی،‌ نخواستی، اما آمد. یک روز آمد. آمدند. در یک اتاق به جان تو، به روح تو آمیختند و ماندند. مثل … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هی ببین! اینکه می‌گویم نفسم را بند می‌آوری، اصلا تعارف و ناز این‌ها نیست. از لحاظ فیزیکی این اتفاق می‌افتد و وقتی می‌افتد که ردپای یاد تو در قفسه سینه من شیطنتش می‌گیرد و مرا مجبور می‌کند که به قوطی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بی‌خود نیست که من دلم نمی‌آید این وبلاگ را ببندم

از همه کسانی که لطف کردند و راه‌کار ارائه دادند برای برگرداندن عکس‌ها ممنونم*. هرچه باشد من هنوز «آ» عکاس آماتور هم نیستم. اینقدر باید از این بلاها سرم بیاید و این جا ناله کنم و کسی به دادم برسد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بی‌خود نیست که من دلم نمی‌آید این وبلاگ را ببندم بسته هستند

از یادداشت‌های یک عکاس آماتور جگر سوخته

از ظهر که وارد مراسم سان‌فرانسیکو شدم هی دنبال طیف‌های مختلف رنگ سبز بودم. عکس‌هایی از جزییات سبزیجاتی که ملت به خودشان وصل کرده بودند. دوهزار و هفتصد تا عکس وقتی آخرین بار به شماره عکس‌ها نگاه کرده بودم و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از یادداشت‌های یک عکاس آماتور جگر سوخته بسته هستند

انتظار هم بی‌رمق شد به ریش من خندید و رفت

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

در سالروز مرگش…

اشک رازی‌ست لبخند رازی‌ست عشق رازی‌ست اشک آن شب لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی… من درد مشترکم مرا فریاد کن. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در سالروز مرگش… بسته هستند

San Francisco Mega Rally

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای San Francisco Mega Rally بسته هستند

دلم واسه اون چشای هیز پدرسگت هم تنگ شده و نگاه معصومانه خودم که انگار نمی‌دونم داری چه غلطی می‌کنی وسط سینه‌های من…الله و اکبر.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یادش جاوید

حتی خبر مرگش هم «جلال آریان»ی بود. اسماعیل فصیح در بیمارستان شرکت نفت درگذشت. کتابخانه عمویم به جرات مسبب بسیاری از روانپریشی‌های دوران بلوغ و بزرگسالی من است. کدام دیوانه‌ای «داستان جاوید» را دست دختر ده ساله می‌بیند و نمی‌گوید … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادش جاوید بسته هستند

این را برای «جمعه برای زندگی» همایون خیری نوشته بودم: چند سال قبل از اینکه با خانواده تصمیم به مهاجرت بگیرم، قرار بود که تنها بیایم این ور آب. شاید بیست سالم بود. خانواده ما اینطور است که عموها برای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند