بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2012

خوبه که دی سی سنجاب داره. سنتاباربارا نداشت. امروز کنار سیگار و چایی و بستنی و دوتا نگارا که باهام حرف زدن ( از قیمت دلار گرفته تا مسایل مربوط به تز و تخت خواب و خود ارضایی) اگه سنجابا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هزار بار به خودم گفتم نشین بین خط نخون. حداقل در این یه مورد نشین در خصوص این آدم هیچ فکری نکن. چرا نپرس، علت نپرس. چرا اینو گفت چرا اینو نوشت نپرس و برای خودت هم آنالایز نکن. نه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از اون یه شنبه‌های مزخرف اکلی هوا پاییزی، و لابد خوب. من لباس خواب به تن هنوز توی تخت، ساعت دو بعد از ظهره. هر دو سه ساعت یه بار گریه الکی، بین‌اش سیگار، بین‌اش فیس بوک، بین‌اش کتاب، بین‌اش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حالا دیگر برای نوشتن در اینجا هم شده دلم می‌خواهد یک اتفاق قابل نوشتنی بیافتد در زندگی‌ام. اما دریغ. یک جورهایی فکر می‌کنم این دوره دوری (از محیط و آدم هایی که میشناختمشان و این سال‌ها در زندگی‌ام بودند) و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

زندگی کارمندی بدون هیچ اتفاق خاص تازه‌ای که قابل ذکر باشه یه روز لباسم گیر میکنه به یه جا پاره می‌شه، یه روز لای در مترو گیر می‌کنم، یه روز لحظه آخر کار هیجان‌زده می‌شم تصمیمات مهم می‌گیرم، این بینواها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از کتاب‌های این روزها

شنیدن این مصاحبه باعث شد که سه تا کتاب این نویسنده رو بخرم فعلا شروع کردم به خوندن کتاب اول که سال ۱۹۹۷ منتشر شده و امیدوارم تا آخر امروز که یکشنبه است تمامش کنم. امیدوارم دوره تازه کتابخوانی زندگی‌ام … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از کتاب‌های این روزها بسته هستند

همه چی خوب و خوش بود. واسه تازه عروسی مهمونی گرفته بودیم. من حالم طبیعی بود. آدمهای تازه دیدم و یه ذره با هم حرف زدیم راجع به کار تازه ام و پروژه ها و برنامه‌هام و اینکه کجا در … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

و اینکه آخرش ما دکتر نشدیم

واقعا یادم نیست که اینجا نوشتم که چرا از برنامه پی‌اچ دی استعفا دادم و به جاش با فوق لیسانس اومدم از دانشگاه بیرون. در هر حال الان گفتم که اینکار رو کردم. تصمیمش شاید اصلا به همون هفته دوم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای و اینکه آخرش ما دکتر نشدیم بسته هستند

زندگی روزمره یک کارمند- قسمت یکم

عرض شود که صبح بیدار شدم یک ساعت زودتر! مسواک زدم. دوش گرفتم. بعد تصمیم گرفتم آیا باید موهایم را اتو بکشم که صاف بشود یا همینطور مدل گوسفندی بماند. یک مقدار دور اندیشی کردم. فکر کردم اگر صاف کنم، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زندگی روزمره یک کارمند- قسمت یکم بسته هستند

گفت ازم ناامید شدی حالا که بهم نزدیک شدی؟ گفتم یو ویش! بعد گفتم فرقی نکرده برام. از اولش نمی‌دونستم چی می‌خوام. الان هم نمی‌دونم که چی می‌خوام. اما خوشحالم که اومدم. گفت خوشحالم که بهت گفتم بیا. بعد همینطوری … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند