بایگانی روزانه: 12 ژوئن 2008

بستنی سرد بود. یخ زدم. یک دقیقه گذاشتمش توی مایکروو. اینقدر چسبید. بستنی ولرم مایل به گرم نخورده بودم تا به حال. عالی بود. امشب فقط بستنی ولرم و هندوانه.

منتشرشده در بلوط | ۷ دیدگاه

فکر کردم اگر تصمیم گرفتم خودکشی کنم یک نامه بنویسم که این اعضا و جوارح را اگر قابل بود بدهید به کسانی که احتیاج دارند… بعد یادم آمد آن مال تصادف بود که سریع همه می‌رسند. من اگر خودکشی کنم- … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲ دیدگاه

فرض کن بری ایران، بعد واسه عزت و احترام واینها، جلو پات گوسفند بکشن. یه دفعه برگردی شروع کنی فحش دادن که قصاب‌ها!‌ من این عکس‌ها رو می‌خوام بذارم تو فیس بوک! دوست‌های خارجی‌ام چی می‌گن! همون‌ها که مرغ امریکایی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۱ دیدگاه

همین الان که عکس خودم رو تو مونیتور دیدم فکر کردم من با موهای بلند شبیه خواننده ایتالیایی اپرا می‌شم که مجبوره برای نجات از پخته شدن تو دیگ آب جوش یک قبیله آدم‌خوار براشون آواز سنتی قبلیه‌شون رو بخونه…..این … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دارم فکر می‌کنم اگه الان اینجا نبودم چه جاهای دیگه‌ای ممکن بود باشم؟ همینجا بهتره. همینجا هستم. دستشویی هم نزدیکه. راحت می‌شه رفت استفراغ کرد و برگشت. شاید جاهای دیگه اینقدر دستشویی شون نزدیک نباشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

الهی سگ نگهبان جهنم روزی سه بار ترتیب مخترع سالاد را بدهد پی‌نوشت: مدافعان حقوق حیوانات الان میایند می‌گویند نویسنده این وبلاگ فتیش سکس با حیوانات دارد. شاید هم مرا دستگیر کردند. اما من هنوز امیدوارم سگ نگهبان جنهم کارش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۳ دیدگاه

این‌همه سرمایی بودن عادی نیست. نیست نباید این وقت سال با شنل راه رفت. نباید این وقت سال شلوار بلند با ژاکت پوشید. نباید این وقت سال آب خنک نخورد. نباید این وقت سال با هندوانه لرزید. چرا هیچ دکتری … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۱ دیدگاه

کاش هند واقعا اینقدری که در فیلم‌هایشان نشان می‌دهد جای خوشحالی باشد. دلم خواست بروم هند…شاید رقص هندی هم یاد گرفتم. دستهایم را گذاشتم زیر چانه‌هایم و سرم را تکان دادم. یک دسته گل نارنجی هم انداختم دور گردنم امروز … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲ دیدگاه

احساس معلق بودن دارم. فکر می‌کنم نه به این فضا تعلق دارم نه به این زمان نه به این مکان احساس می‌کنم گم شده‌ام بین عقربه‌های ساعت و زنگ های متفاوت موبایل که هرکدام خبر از یک گم‌شده‌ دیگری مثل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۱ دیدگاه

دلم برای ایران تنگ شده. نقشه می‌کشم که سال بعد اگر بروم چه کارها که نکنم. کجا ها که نروم. دلتنگی مسخره‌ای است. نمی‌دانم دلم برای کوچه و محله و شهر تنگ است یا برای کسی یا برای خاطره‌ای. با … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲ دیدگاه