بایگانی روزانه: 13 ژوئن 2008

من امروز دوتا چیز مهم فهمیدم یکی اینکه اون کایاکی که من چند هفته قبل سوارش شدم و به مدد دو عدد ملوان زبل جان سالم از اقیانوسی توفانی که راهزنان ما رو در اون گرفتار کرده بودند بدر بردم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۱ دیدگاه

خجالت نمی‌کشی در مسجد تف می‌کنی؟

دیشب پدرم آمد دنبالم. بین راه حرف وقاحت برخی حضرات شد در اینکه در قرن بیست و یکم چطور همه‌چی را قاطی می‌کنند که هیچ از هیچ چیز هم خوف ندارند و ماشالله روز به روز پررو تر هم می‌شوند. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۴ دیدگاه

زنگ انشا برای من اتفاق بزرگی بود. چیزی در حد زنگ ریاضی. مثل وقتی که همه سوال‌‌ها را بلدی. مثل وقتی که درس را مو به مو حفظ کرده‌ای. زنگ انشا مایه مباهات من بود. موضوعات بعضی‌ها را هنوز یادم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۳ دیدگاه