خواهرم حجابت را

نمی دونم چرا هیچ وقت این فلسفه حجاب رو درک نکردم. این که زنی مجبور بشه خودش رو حبس در پوششی ناخواسته بکنه که شاید مردی با دیدن این زیبایی دچار لغزش بشه؟ آیا اگه این مشکل واقعا یک ضعف مردانه هست چرا زن باید تقاص این ضعف رو پس بده؟ واقعا فکر میکنم که این همه صحبت از پوشش و عفاف و عدم لغزش نتیجه کاملا معکوسی داشته تو جامعه ما. آیا واقعا این مو و پیچ و تاب بدن زن هست که مرد رو وادار به خیانت به خودش میکنه؟ مسئله گرایش به جنس مخالف ( و موافق) یه مسئله کاملا ذهنی هست که اگه نبود اینهمه اطاقهای چت سکسی تو اینترنت راه نمی افتاد که با حروف الفبا مخاطبین خودش رو به معراج! ببره.
چرا فکر نمیکنیم که این همه محدودیت ما رو جری تر کرده؟ آیا با راه افتادن این همه مرسدس و سیاه پوش مشکل حل میشه؟ آیا اگه مردهای ما دیگه مانتو تنگ و روسری رنگی و صورتهای آرایش کرده رو نبینن, مشکل فحشا تو جامعمون از بین میره؟ فکر نمیکنین که به تعداد خونه های مجردی و یا مکان های امن شهرمون اضافه میشه؟ این باور که زن برای استفاده مرد هست, این باور که اگه زن خودش نمی خواست این مدلی نمیگشت, پس مقصر باز هم زنه. با این باورها چه می کنیم؟
—————————————————————————–

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خواهرم حجابت را بسته هستند

این دهکده جهانی خیلی چیزاش مطلوب نیست. این که حرف یه مشنگی که صادقانه اعتراف می کنم از مملکتش فرار کردم اینقدر تو این نقطه دور دست اثر بذاره که یه خونواده دو نفره که ماشینهای ژاپنی چهار سیلندر کم مصرف هم دارن ,و نه اس یو وی فورد و شوی, تو یه ماه فقط ۳۰۰$ پول بنزین بدن خیلی درد آوره. این اعتیاد امریکایی به استفاده از ماشین از دردناک ترین دردهایی هست که بهش دچاریم. تمام سیستم کار و درس بر مبنای مسافتهایی هست که بدون ماشین شخصی نمی شه از پسش بر اومد. سیستم حمل و نقل عمومی مخصوصا تو جاهایی که از مرکز شهر دورن واقعا تو شهر ما افتضاحه و نمیشه روش حساب کرد.
این رو هم از سی ان ان ببینید که مردم ساعت و انگشترشون رو می فروشن که پول بنزین رو بدن. واقعا که اعتیاد شده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کلاس ” گروههای اقلیت در ایالات متحده” رو دوست دارم و ندارم. دوستش دارم چون مو ضوعش خیلی جذابه و تو کتابهاش زمینه های تاریخی هر کدوم از این گروهها رو هم جمع آوری شده. از طرفی فقط ۲۰ تا دانشجو تو کلاسیم که با ۲۰ تا دنیای متفاوت تو سر و کله هم می زنیم. یه زن و شوهری که تو اداره سوشال سکیوریتی کار میکنن و به نظرشون برنامه های دولتی مثل انجیلی که از آسمون اومده و تنها راه حل نجات مردم, تسلیم برنامه های دولتی شدن هست. یه دختری که نصف دنیا رو گشته و واسه هر چیزی, از فحشا تو کوبا تا غسل هندوها تو رودخونه گنگ, تجربه زنده داره. یک سرباز نژاد پرست سفید که تازه از جنگ برگشته . یک دانشجوی روانشناسی که تمام مسائل اجتماعی رو حاصل ” من زیاده خواه” میدونه و بالاخره من لامذهب خاورمیانه ای تروریست.
این یه ترکیب کاملا ایده آل واسه یه کلاس جامعه شناسی هست , اما متاسفانه استادی به پستمون خورده که انگار فقط می آد که ساعت کاری بگیره. می آد از رو طرح درسش می خونه, چندتا عکس نشون میده و دتز ایت! هر چند بچه ها خیلی زود متوجه شدن و از همون جلسات اول خودمون اینقدر لکچرش رو قطع کردیم و حرف زدیم که حالا باید باید واسه درس دادن اون بحث ما رو قطع کنه. اما در هر حال اگه این استاد یه ذره ” با حال” تر بود, کلاس خیلی بهتر می شد.
پ.ن: من اگه یه روز معلم بشم, سعی میکنم معلم ” با حالی” بشم ,مثل این خانوم احمد نیای نازنین.
پ.ن ۲: در هر حال برو بچز دپارتمان باید هوای هم رو داشته باشن دیگه!
———————————————————————————–

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

گفتگو

هانی: می گما ! تو فیمینیستی؟
من ( با غرور) : بعله.
هانی: و فیمینیستها ضد مرد نیستن؟
من: ( با قیافه مثلا متعجب) : نه. به هیچ وجهه. کی گفته؟
هانی: و فیمینیستها میگن که زن و مرد حق و حقوقشون باید برابر باشه؟
من: ( با قیافه حق به جانب) : بعله.
هانی: پس چرا تو خونه ما همیشه تو برابر تری؟
من: ( بدون هیچ قیافه ای) : ممممم… می گم هانی! شام بریم بیرون!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای گفتگو بسته هستند

لذت جنسی!

لحظه هایی هست توی زندگی که فقط یه بار جرات انجام یه عمل رو داری و بعد که اون لحظه می گذره می فهمی که دیگه هیچ وقت اون تجربه رو تکرار نمی کنی.
مثل وقتی که داری با سرعت ۱۱۰ مایل توی جاده ای که سرعت مجازش ۶۵ مایل هست رانندگی می کنی و خودت هم می دونی که نصفه شبه , احتمال اینکه پلیس بگیرتت خیلی بیشتره و اگه تو این جاده بیشتر از ۲۰ مایل روی سرعت مجاز برونی, با دستبند می تونن ببرنت. همون لحظه هم چراغ چشمک زن پلیس رو پشت خودت میبینی. می زنی کنار. گواهینامت رو میگره. ازت می پرسه که مستی؟ تو هم میگی نه. به قیافه ات نگاه می کنه و خیلی خونسرد گواهینامه ات رو پس میده. ” خوش شانسی. من امشب فقط دنبال مستام” و تو ناباورانه سویچت رو می چرخونی. حتی ازت تست الکل هم نمی گیره.
—-
چقدر زن بودن لذت بخشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای لذت جنسی! بسته هستند

یک پست خیلی طولانی اندر حکایت یک خانوم بنز سوار !

چیزی که ما به عنوان American Life یا -American Family می شناسیم و اون رو با یه خونه دوبلکس, یه حیاط پر از گل و نرده های کوتاه, دو تا ماشین تو گاراژ, زن و شوهری خوشبخت, تحصیل کرده و شاغل, دو تا بچه, یه سگ و یه همسایگی خوب و سفید و روشن تعریف یا مجسم می کنیم, چیزی جز تعریف کلاس اجتماعی طبقه متوسط نیست. این American Familyرویای امریکایی هست که همه فکر می کنن در دهه ۶۰ و ۷۰ وجود داشته و حالا همه آرزوی برگشتن بهش رو دارن. اما در حقیقت این تصویری هست که رسانه ها به ما تحمیل کردند. American Family توی یه ساب ارب سفید ثروتمند با -American Family یک خانواده سیاه تو دون تان هیچ شباهتی به هم ندارند, هر چند هردو خانواده امریکایی تعریف میشن.
بیشترین تصویری که در داخل ایران درمورد زندگی تو امریکا میشه همین تصویری هست که رسانه ها سالهاست در حال ارائه اش هستن. درسته که بعد از انقلاب سعی در نشون دادن بقیه جنبه ها به منظور تخریب این رویا شد , اما از اونجایی که دولت در بقیه موارد نتونسته بود اعتماد کسی رو جلب کنه , این مورد هم نه تنها طبق میل دولت نشد که بر عکس با هجوم رسانه های اغلب غیر مجاز مثل ماهواره و اینترنت, استحکام این تصویر هم تقویت شد.
در این وسط نباید نقش ایرانیان ساکن امریکا رو هم نادیده گرفت. اکثر ایرانیانی که قبل از انقلاب به امریکا مهاجرت کرده بودند, از نظر مالی متمول بودند که تونستند اینجا برای خودشون حداقل زندگی متوسطی- که البته همون هم تو ایران تمول به چشم می اومد- رو تدارک ببینن. قشری هم که بعد از انقلاب به عنوان سرمایه گذار, پناهنده سیاسی و مذهبی و بعضا دانشجو وارد امریکا شدند , اکثرا دارای زندگی حداقل متوسطی شدند نه به خاطر دلارهایی که تو خیابون ریخته بود و نه به خاطر خونه و ماشینی که گفته می شد مجانی به همه میدن, که به خاطر کاری که کردن و درسی که خوندن. مسلما نمی شه حکم کلی صادر کرد ولی به طور نسبی, ایرانیها از مهاجرین موفق امریکایی به شمار میرن. شاید به خاطر کمبود همیشگی موقعیت در ایران , این تازه واردین از حداکثر امکانات- که دیگه محدود هم نبود- استفاده بهینه رو بردن.
بعد از جنگ هشت ساله, وقتی یواش یواش راههای ارتباطی باز شد یا گسترش پیدا کرد, این فضا به ایران بسته و شاید هم قحطی زده بعد از جنگ راه پیدا کرد. این موفقیت ها بودند که به ایران گذارش می شدن و البته رنگ و لعاب هم به خودشون میگیرن. خریدن خونه و ماشین, فارغ التحصیلی ها, بچه های خوب و درسخون و موفق. و البته کسی هم از مشکلات حرفی نمی زنه. شاید به خاطر شاد نگه داشتن خونواده ای که داره دوری رو تحمل میکنه و شاید هم به خاطر نشون دادن موفقیت ها و عرضه شخصی.
همه اینها , جلوه این زندگی امریکایی رو برای ما پررنگ و پررنگ تر کرد تا جایی که ما شدیم ملیتی که به عشق سفر به امریکا و دوست داشتن امریکا -حداقل تو منطقه خاور میانه -معروف شدیم. و ضعیت بد اقتصادی و اجتماعی که روز به روز هم شدید تر شد و می شه, امریکا رو تبدیل به بهشت موعودی کرد که برای رسیدن بهش باید هرکاری کرد. ازدواج پستی, تغییر مذهب, رنچ زندگی تو کمپهای اروپایی و خیلی چیزایی دیگه که می دونیم هست.
این اسکیزوفرنی ایرانی هم که همیشه همراه ما بوده: افتخار به تاریخ ۲۵۰۰ ساله و قدرت طلبی که حالا تو امریکا نماد پیدا کرده. ما ایرانی ها بنده قدرت مطلقیم. ( این دیگه یه پست جداست , اینجا شروعش نمی کنم).
اما حالا یکی پیدا شده که میگه بابا جان ! ما تو این یوتوپیا مشکلاتی هم داریم. اینجا هم فقر هست, گرسنگی هست, کارتون خوابی هست, بیکاری هست, تجاوز هست, تعصب هست, تبعیض هست, خشونت هست, اعتیاد هست, تمام اون چیزایی که شما ها ازش فرار کردین , اینجا هم هست. حالا چون شما وضعتون خوب شده و چشاتون رو بستین که دلیل نمیشه این بهشت همون تصور شما باشه که!
تویی که وقتی داری از تعطیلاتت تو ریودوژانیرو برمیگردی و از همین حالا برنامه سفر ماه بعدت رو هم مشخص کردی, حق نداری به عنوان یک ایرانی نظر موافق جنگ بدی و بگی مرگ یه بار شیون یه بار. تو حق نداری از مردمی که معلوم نیست امشب شام دارن یا نه بخواهی برن بجنگن. یا بگی این جونها که همه معتادن, بودن یا نبودنشون چه فرقی داره؟ و بعد هم فکر کنی که چهار سال دیگه همه ایرانیها خوشبخت و آزاد میشن.
لازم نیست حتما دانشجوی رشته های علوم اجتماعی باشی تا بتونی تضادها رو تو همین بهشت تشخیص بدی. این درسته که امریکا از همه جای دنیا مهاجر و پناهنده قبول می کنه. به اونها جا و مسکن و امکاناتی میده که تو کشورهای خودشون نداشتن ولی خیلی بیشتر از این سرمایه ها استفاده میکنه. نیروی متخصص اماده به کاری که هزینه ای صرف آموزشش نشده و حاضر با حقوق کمتر کار بهتری هم ارائه بده. از طرفی این پدیده مهاجرت هم دروازه فراری شده برای دولتمردان که نقص سیستمهای اجتماعی و ناکارامدی اونها رو به گردن این مهاجرین بندازن.
خوب حالا این چه اشکالی داره که یکی این سیاست های پشت پرده رو نشون تنبلهایی مثل ما بده که عادت کردیم فقط به روی قضییه ها نگاه کنیم؟ که به خاطر نفرت از یه بخش جریان چشمهامون رو به روی طرف دیگه بستیم.
جریان اون خرگوشی هست که داره این بار از کلاه شعبده باز میره بالا و می خواد رو نوک موهای شعبده باز بایسته. ( اگه کتاب دنیای سوفی رو خونده باشین میدونین که چی می گم, اگه هم نخونده باشین که من نمیتونم الان تاریخ چند هزار ساله فلسفه رو توضیح بدم.).
تا جایی که من فهمیدم, قصد مقایسه ایران و امریکا نیست. بحث وجود تضاد و دو رویی دولت مردای امریکایی هست . نه تنها در مورد ایران که حتی تو جامعه امریکایی, که حتی در مورد مهاجرین غیر ایرانی. سیما داره این تفاوتها و تضادها رو نشون میده, ولی دلیل نمیشه که کسی این تضادها رو میبینه پاشه تموم زندگیش رو بذاره بره. تا جایی که من یادمه, سیما هیچوقت از دولت جمهوری اسلامی تعریفی هم نکرده که حالا دعوت میشه به زندگی تو ایران. گفتن این که جامعه امریکا هم مشکل داره دلیل بر تائید مکتب یا مملکتی نمیشه. مگه تو بقیه جوامع این مشکلات و تضادها نیست؟ که اگه همچین جامعه ای باشه هر انسان عاقلی باید به اونجا مهاجرت کنه.
شاید بهتر باشه قبل از اینکه همیشه بحث رو به یه پارادوکس بکشونیم و در با هر جوابی, نظر مخالف خودمون رو محکوم به فنا کنیم , به استدلالها و توجیهات طرف هم توجه کنیم. اینجاست که من می گم همیشه زیر نویسهای کتابها رو هم بخونیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک پست خیلی طولانی اندر حکایت یک خانوم بنز سوار ! بسته هستند

زهر

راحته دوست داشتن کسی تو اوگاندا. راحته هر ماه برای بچه ای تو ی رواندا که ایدز داره پول و عروسک بفرستی. آسونه که آن لاین غذای نیجریه ای سفارش بدی و دفعه بعد که نگهبون شبونه اداره ات رو می بینی بهش بگی که از غذاهاشون خوردی. خیلی راحته که بگی فاحشه های تایلند و کوبا باید وضعشون درست بشه. راحته که بری تو یه هتل پنج ستاره و تو یه کنفرانس قاچاق جنسی در اروپای شرقی رو محکوم کنی. آسونه که برای روسپی های ایرانی حکم داشتن کارت بهداشت و خونه و جای امن رو صادر کنی. تو کلاسهات از حقوق همجنسگرا ها حرف بزنی و وقتی نوجوانهای ایرانی رو به جرم همجنسگرای اعدام می کنن, تو براش مقاله بنویسی و از کلاسات نمره اضافه بگیری.
آره. راحته. همیشه دوست داشتن اونی که فرسنگها با تو فاصله داره راحت تره و راهکار واسه حل مشکلاتشون آسون تر.
—-
ولی یه وقتایی چیزی تو این گلو گیر میکنه. مثل وقتهایی که اون زن دوباره پیداش می شه و همه اون رو به تو حواله میدن. کسی پیشش نمیشینه. کسی نمی تونه پیشش بشینه. تو کالسکه بچه های دو ساله و سه سالش همیشه پر از استخونه و گوشتهای گندیده. هر وقت صدای یکی از بچه ها در می آد, یه استخون میده دستش. می آد رو صندلی کنار میزت میشینه. تا آخرین حد ممکن خودش رو به میز می چسبونه. به خیال خودش تو نمی فهمی که دستش رو می ذاره تو شلوار گرمکن همیشگیش. تمام نگاهش به سینه های تو دوخته شدن.
نفس عمیق میکشی. به خودت می گی فقط امروز رو صبر کن. فقط امروز. ازش می پرسی که چکاری مینتونی امروز براش بکنی؟
اگه خوش شانس باشه و بچه هاش خوابیده باشن, سریع به ارگاسم میرسه. اونوقته که آروم یه نفس عمیق می کشه و بهت می گه : می خوام امتحان تایپ بدم. تو که میدونی. دنبال کار دولتی ام. می شه همینجا رو میز تو امتحان بدم؟ لبخند میزنی. میدونی که حتی روشن کردن کامپیوتر رو هم بلد نیست. بهش می گی: نه . اینجا نمی شه. ولی هر وقت مدرک تایپت رو گرفتی بیا خودم واست فرمها رو پر می کنم. همین روزا یه کار خوب پیدا می کنی.
—-
چقدر از خودت خجالت میکشی وقتی بعد از رفتنش همه میز و صندلی و حتی قاب عکسهای رو که دستش بهش خورده رو ضد عفونی می کنی؟ چقدر سخته که با عطر شانلت همه میزت رو می پوشونی؟ چقدر ته دلت دعا میکنی که دیگه نیاد؟ چقدر دلت می خواد این دفعه که اومد بهش بگی که سرت شلوغه و نمی تونی بپذیریش؟
سخته. مگه نه؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زهر بسته هستند

بابا اینها چند روزی رفتن لوس انجلس. دیروز از بلوار هالیود زنگ میزنه می گه برای چند تا کار جدید سفارش گرفته مامان نمیذاره قبول کنه. من هم گفتم آره بابا جان. دیگه از شما گذشته. باید عرصه رو برای جوانها آماده کنین. شما و مامان باید الان برید تو ویلای اسپانیا تن بگیرید!! ( این اعتماد به نفس ارثی تو خونواده ما)
———–
یه هفته تعطیلات بهاره امروز تموم می شه و ماراتن هم دوباره از فردا شروع. این مدت هیچی درس نخوندم . یه امتحان ۴۰۰ صفحه ای دارم سه شنبه و دو تا مقاله در مورد معتادین اینترنتی و تفاوتهای جنسیتی در استفاده از اینترنت رو هم باید تا دو روز آینده تموم کنم. یکی باید بیاد به خود من در مورد این اعتیاد توضیح بده و روشهای درمانش رو بگه. قول داده بودم که این مقاله ها رو حتما تموم کنم, حالا از خودم خجالت می کشم.
———–
این مطلب هم از بی بی سی جالب بود. من توصیه میکنم با صدا گوش کنید.
———-
بعد از مدتها, دیشب رفتیم سینما. دو تا فیلم دیدیم و یه ذره خندیدیم. Ice Age 2 و Scary Movie 4.
برای فهمیدن Scary Movie 4 باید چندتا فیلم رو دیده باشید. مثل War of the Worlds, Grudge, Brokeback Mountain. صحنه های تروریستی هم که نقل و نبات بود. یه جایی بود که تروریسته که به خودش باروت بسته بود و به خاطر قطع برق ضامن عمل نمی کنه و خوب لازم به ذکر نیست که این تروریست قیافه خاورمیانه ای با ریش و پشم داشت. تو صحنه ای هم که از سازمان ملل داشت مثلا , ایرانی ها رو دقیقا به قیافه لبنانی ها با همون لباس و عبا و عمامه سیاه درست کرده بودند. تو فیلم کمدی هم که میریم ببینیم باید آه بکشیم.
———-
احتمالا از فردا شروع میکنم به ترجمه چندتا مطلب. توی این سازمانهایی که کار داوطلبانه میکنم همیشه ایده ها و تجربه های خوب و فراوونی هست که فکر می کنم برای سازمانهای ایرانی شاید مطلوب باشه. واسه خودم هم مسلما خوبه.
یکی سازمانی هست که برای زنهای قربانی خشونت و یکی دیگه هم برای زنهای بی خوانمان برنامه داره.
———-
ای چند صد هزار نفری که هر روز این وبلاگ رو می خونید! کسی هست که میامی زندگی کنه یا اونجا رفته باشه؟ چند تا سئوال دارم .
همین.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سه موج جریان فیمینیزم

صنم کک انداخت تو تنم. ساعت ۱۲شب بود که از سینما اومده بودیم. یه ایمیلی زده بود در مورد این جریان ویکی پدیا. ظاهرا خیلی جدی دنبالشه. اگه شما هم مطلبی درباره فیمینیسم و جریانهای جنبش زنان دارید دریغ نکنید.
مطلبی که الان ترجمه اش کردم از یه کتاب جامعه شناسی مال ترمهای قبل هست که من واقعا طرز نگارشش رو دوست داشتم. سلیس و روان که برای دانشجوهایی مثل من واقعا عالی هست. این مقاله نگاهی داشت به سه موج اصلی جریان فیمینیزم. از همون دفعه اولی که خوندمش میخواستم بنویسم در موردش. امشب فرصت پیش اومد.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سه موج جریان فیمینیزم بسته هستند

از بحث شین های زنونه چند وقتی هست که گذشته ولی از اونجایی که من اون موقع ها وبلاگ دار نبودم, حرفهای که اون موقع رو دلم مونده رو الان می نویسم. در مورد حق انتخاب و کار زن در بیرون خونه بحث زیاد شد. هرچند من طبق معمول می خوام از یه منظر دیگه بهش نگاه کنم
همیشه گلایه داریم که چرا آمار طلاق ایرانی ها در خارج از ایران اینقدر بالاست و معمولا هم به این ربط داده می شه که آزادی اونجا بیشتره و زن و مرد هرکاری دلشون بخواد می کنن-مخصوصا زنها. این جریانی هست که چند وقت قبل شاهدش بودم و هنوز حتی فکر کردن بهش آزارم می ده.
—————————
مرده چند سال پیش بلیط لاتاری ( لاطاری؟) برنده میشه و می آد اینجا. بعد از اینکه سیتی زن می شه میره ایران, ازدواج می کنه و خانومش رو می آره اینجا. وقتی به من زنگ زد که از اومدنش سه ماه گذشته بود . هنوز گواهینامه نگرفته بود و باید از هفت صبح که شوهرش می رفت سر کار تا ده شب که بر میگشت, تو خونه تنها می نشست و در و دیوار رو نگاه میکرد. انگلیسی هم بلد نبود و واسه کوچکترین خرید یا بیرون رفتتی به شوهرش احتیاج داشت. تا اینکه تصمیم می گیرن خانومه بره سر کار که هم دیگه حوصله اش اینجوری سر نره, هم کمک اقتصادی خونه باشه و هم تو محیط کار زبان یاد بگیره . می خواستن کمکشون کنم واسه کار پیدا کردن.
پشت تلفن یه سری سوال پرسیدم واسه درست کردن رزومه اش.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند