چند نکته

-از همه دوستانی که زحمت کشیدن و واسه سالگرد ازدواجم تبریک فرستادن ممنون. نمیدونید چقدر انرژری به آدم تزریق میشه. کاشکی پارسال هم بودید هم از این بار سنگین رو دوشمون کم میشد هم عروسی دعوت میشدید.
یه تشکر ویژه هم از شیدای عزیز که اون آهنگ ابی رو فرستاد. خودت هم نمیتونی تصور کن چقدر اون آهنگ چسبید. ممنونم.
————-
– در مورد جریان اون فاحشه و بچه اش.
کل جریان از این قسمت بود که من تلوزیون رو روشن کردم دیدم داره یه قسمتی از سریال ” گمشده ها ” رو از شبکه سی بی اس نشون میده. من نه اولش رو دیدم نه آخرش رو. اما جریان گم شدن یه فاحشه بود و اینکه اون تو چند روز قبل ناپدید شدنش خیلی رفتار عجیبی با مشتریهاش و دوستانش داشته. کا آگاه ها که جریان رو دنبال میکنن به بیمارستانی میرسن که مادرش تو اون بستری بوده و از اینجا بود که به اون سناریوی دو هفته مهلت میرسن.
اولش برای من خیلی بدیهی بود که سرپرستی بچه رو از مادر سلب کنن. اما جرقه یه تحقیق از همون جا شروع شد. بحث تو وبلاگ یه بخشش بود , تو جمع خانواده و دوستان و همکارام هم ادامه اش دادم. تا اینکه به یه مرکز نگهداری از بچه هایی که از پدر و مادرها گرفته میشن رسیدم. ( اصولا من کله ام واسه کارهای اینجوری که واسه دلم هست نه نمره درد میکنه)
از این ۳۵ تا کامنتی که گذاشته شد چهارده نفر بچه رو بدون چون و چرا به مادر میدادن. چهار نفر به مراکز و بقیه هم جواباشون با شرایط متغیر. مثل جنسیت بچه ( که من نفهمیدم چرا باید متغییر مهمی باشه) یا اعتیاد مادر و همینطور محل وقوع حادثه ( مقایسه ها بین ایران و امریکا بود).
بقیه نظر خواهی ها هم تقریبا همین نسبت رو داشت. تقریبا همه بچه رو به مادرش برمیگردوندند که این برای من عجیب بود و خوب جواب کلیشه ای مادرم هم این بود که تو خودت مادر نشدی نمیفهمی!
ولی خوب حرف زدن با کسی در این مراکز نگهداری بچه ها فرق داشت. تو ایران رو نمیدونم چطوره و اصلا میشه ثابت کرد زنی فاحشه هست و زنده نگهش داشت تا چه برسه به دادن بچه اش از نظر قانونی به اون. یا دیدگاهها چطوری فرق میکنه.
اما فهمیدم که اینجا قوانین ایالتی فرق داره. مثلا تو کالیفرنیا فاحشگی کار قانونی نیست و نمیشه فاحشه خونه دایر کرد. بنابراین اگه قرار باشه از لحاظ قانونی اقدام بشه شغل زن قانونی نیست و بچه به اون داده نمیشه.
اما باز هم به نظر کسی که الان از لحاظ قانونی قیم بچه است ( در اینجا مادر بزرگ) بستگی داره. ممکن داره اگه بعدا کسی از مادر شکایت کنه و از وضعیت اون بگه بچه رو ازش بگیرن.
اما کسی که من باهاش صحبت میکردم نظرش این بود که باز هم بچه به دست مادرش سپرده بشه بهتر هست. ( در صورت عدم اعتیاد به مواد مخدر یا الکل). میگفت وضعیت این بچه ها با اونکه خیلی و قتها از خونه هایی که ازش آورده میشن بهتر هست اما باز هم تعریفی نداره. نظر اون این بود که وقتی مادر تنها بیست و پنج سالشه و این هم تنها بچه ای هست که داره همیشه راهی واسه پیدا کردن یه کار دیگه وجود داره.
( واضح هست که به اون نگفتم که ایده این سوال از کجا اومده. فکر کرد واسه یه کار درسی میخوامش)
در هر حال ممنون از اینکه نظرتون رو گذاشتید. خودم هم خیلی چیزها فهمیدم. مهمترینش اینه که مادر نیستم و شاید بهتر باشه همه جا اظهار فضل نکنم.
—————–
-و بالاخره تموم شد. این کلاسهای لعنتی تابستون تموم شد و از امروز من ۱۸ روز ( روز که نه . از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر تا وقتی که بخوابم) وقت دارم از تعطیلات تابستون لذت ببرم قبل از اینکه ترم پاییز شروع بشه. زنده باد ۱۸ روز تعطیلی بعداز ظهرانه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چند نکته بسته هستند

انتخاب مل گیبسون به عنوان قهرمان این هفته نماز جمعه های ایران

قصه رو حتما تا حالا شنیدید. من میخوام شرط بندی کنم که تا چند روز دیگه از مل گیبسون یه قهرمان ضد اسراییل میسازن. شاید هم واسه دهه فجر دعوتش کنن ایران. حالا اینکه مست بوده به کسی ربطی نداره. اصولا ما به مسائل شخصی مردم کاری نداریم.
صبح جمعه ( بیست و نهم جولای) پلیس لوس آنجلس مل گیبسون رو که مست در حال رانندگی با ” لکسز ۲۰۰۶” اش بوده رو نگه میداره.
سرکار ” جیمز می” ازش میخواد که از ماشین پیاده شه و سوار ماشین پلیس بشه. مل گیبسون هم شروع به فحاشی میکنه و مرتب میگه ” My life is fucked.” پلیس هم بهش اخطار میده که خشونت به خرج نده. وقتی سرکار در ماشین رو باز میکنه و از گیبسون میخواد که سوار ماشین بشه. گیبسون هم کم نمیاره و میگه که من سوار ماشینت نمیشم و بر میگرده طرف ماشین خودش. بعد هم که پلیس میره طرفش و ازش میخواد سوار ماشین بشه گیبسون این کلمات رو میگه” You mother fucker. I am going to fuck you.” و بعد هم میگه من اونقدر پول دارم که همه ” مالیبو” – از سابرب های لوس آنجلس- رو بخرم. و بعد هم تهدید میکنه که با پولش پدر پلیسه رو در میاره.
خوب تا اینجا که حرکات عادی یه آدم مست بوده و سلبرتی و غیر سلبرتی نداره. اما حرفی که گیبسون بعدش میزنه هست که این همه سر وصدا به پا کرده. گیبسون میگه” Fucking Jews. The Jews are responsible for all the war in the world”
و بعد از سرکار می میپرسه که تو هم یهودی هستی و خوب این سرکار هم دست بر قضا یهودی بوده.
سرکار هم بهش اخطار میده که همه اینها با دوربین در حال ضبط شدن هست. گیبسون مست هم این دفعه با همون زبان باز با سرکار می و یه خانوم پلیس که تو ماشین بود حرف میزنه.
در هر حال آخرش گیبسون رو با دست بند میبرن. من گزارش نوشتن بلد نیستم. کل قصه رو اینجا بخونید. البته یه گوگل سرچ کنید ” گیبسون” بهتون هزارتا سایت میده که هر کدوم با یه زبون ماجرا رو نوشتن.
واکنش رسانه ها هنوز ادامه داره. هر چند گیبسون رسما عذر خواهی کرده و این حرفهای ضد یهودش رو شرم آور خونده و اونها رو به گردن مستی انداخته و گفته که من ضد یهود نیستم. اما مثلا شنیدم که ای بی سی فیلماش رو تحریم کرده و باربارا والترز هم گفته که دیگه هیچ فیلمی از گیبسون نمیبینه.
در هر حال از زیدان که مرید رهبر شیعیان جهان و جانم فدای رهبر و فدایی سید علی ساختن. منتظر باشید ببینید از گیبسون تو این هیر و بیر جنگ اسراییل چی میسازن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای انتخاب مل گیبسون به عنوان قهرمان این هفته نماز جمعه های ایران بسته هستند

ساده مثل یک جنازه سوخته

” میدونی نظرم خیلی در موردت عوض شد.توی این اوضاع وحشتناک مردم در لبنان تو دلت به اینا خوشه؟؟کاش چند تا موشک میومد توی اون خراب شدتون تا میفهمیدین سر بقیه مردم دنیا داره چی میاد.شما واسه خودت خوش باش.ناسلامتی بهت میگن انسان.اشرف مخلوقات.”
این متن اول نظر یه بنده خدایی بود برای نوشته قبلی من. خوب ما باید چکار کنیم؟ نه. این سوال جدی من هست؟ چه کاری از دستمون بر میاد؟ بریم استشهادی بشیم؟ بریم لبنان؟ یا اینجا بریم به خودمون بمب ببندیم سازمان ملل رو منفجر کنیم؟ واقعا چکاری از دست ما بر میاد؟ و این قسمت دوم نوشته ایشون:
“کسی بهت نگفت برو استشهادی بشو.گرچه اگه به همین ایران خودمون هم حمله کنن شماها میشینین ماستتون رو میخورین.میتونستی حداقل ۱ ذره خبر رسانی کنی.تا به خانم ها میگن بالای چشمتون ابرو داد و فریاد همتون میره بالا.البته معلومه که شماها فقط واسه ۱ عده دلتون میسوزه یا شاید هم از این راه نون میخورین.”
من یه سوال میپرسم تو دنیای واقعی. نه وقتی که صدای وای وطن و چو ایران مباشد تن من مباد ام گوش فلک رو کر میکنه؟ اگه همین الان تو ایران جنگ بشه غیر از چند تا امضا و فوقش تظاهرات و نامه – که میدونیم اینها دوزار هم تو دنیای واقعی سیاستمدارها کاری از پیش نمیبره- چه کاری از دستمون بر میاد؟
اصلا اون وبلاگ نویسی که الان تو ایرانه چکار میتونه بکنه؟ دیگه فوقش تفنگ بگیره و بره بجنگه. اون هم تو یه جنگ نابرابر.
دوست یا دوستان عزیز. چشمتون رو باز کنید. این دنیا واقعی هست. دنیای واقعی کثیفی که من و تو توش نقشی نداریم. هشت تا کشور میشینن و واسه سر نوشت بقیه تصمیم میگیرن. سر هر کی رو هم به یه چیزی گرم میکنن.
تو فکر میکنی این حملات انتحاری و این بمب انداختن از توی خونه ها که فردا طرف بیاد با مدرک نشون بده که شصت نفر آدم عادی رو کشتم چون اونها مرض داشتن که میرن از تو یه محل مسکونی راکت میندازن به جایی میرسه؟ تو فکر نمیکنی فردا یه هیروشیمای دیگه خیلی راحت اتفاق میافته و اگه هم مثل سلاحهای کشتار جمعی عراق گندش در بیاد یه مسول میره هاوایی تو ویلاش و یه عذر خواهی. و کسی چه میتونه بکنه؟
چشمات رو باز کن خواهر یا برادر من. اگه آدمش هستی و میخواهی کاری کنی نشستن و وبلاگ خوندن و نامه امضا کردن راهش نیست. پاشو برو دیگه. یه اسراییلی رو هم کشتن یه مو از تن خرسه لابد. اونها که آدم نیستن که . اونها خوکن. همونطور که لابد الان واسه وبلاگ نویسهای یهود و اسراییلی ما و بچه های لبنان حرومزاده های کثافتی هستیم که با بمب نافمون رو بستن. چشمت رو باز کن عزیز من. دنیا مونیتور کامپیوتر تو نیست. تو هم این جورج بوش مادر فاکر نیستی.
کار من هم خبر نگاری نیست. اگه از اون طرف دعوا میخواهی بشنوی برو اخبار کانال یک رو ببین و کیهان بخون. اگه این وری هم هستی سی ان ان خیلی خوبه. یاهو هم عکساش کیفیت خوبی دارن. جنازه ها و سوخته ها رو خوب نشون میدن. میدونی. این دوربینهای دیجیتالی سونی اونقدر خوبه که بوی گوشت سوخته رو هم میشه از توشون حس کرد. برو اونها رو ببین.
من اهل این حرفها نیستم. دارم تمرین میکنم گه زیادی نخورم وقتی کاری نمیتونم بکنم. بشینم سر جام و دلم رو به کوین کاستنر و سالگرد ازدواج و جا گذاشتن سودا تو فریزر خوش کنم. من همینم. من به اشتباه وارد جرگه وبلاگ نویسان فارسی که یواش یواش دارن دنیا رو تغییر میدن شدم.
بذار راحت بشینیم و به این چند هزار دلاری که هر ماه از اسراییل واسمون میفرستن و بلیطهای مسافرت دور دنیای که خود سرکار خانوم رایس پشتش رو امضا میکنه دلمون خوش باشه. ( راستی یه چیزی اون پولها رو میگیریم که از اسراییلی ها چیزی نگیم و قراردادمون با خانوم رایس در مورد مسایل زنانه که بفرستیمشون هر چند وقت یه بار کتکی بخورن. )
برو عزیزم. من رو اشتباه گرفتی. من انسان ساده ای ام. ساده ساده. مثل یه تیکه از همون جنازه سوخته شده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ساده مثل یک جنازه سوخته بسته هستند

یادته؟
پارسال امروز بود. چقدر عصبی و خسته و درب و داغون بودیم. فشاری که همیشه رو دوش یه فامیل هست رو دوش من و تو بود. فقط هم تقصیر تنهایی نبود. وسواسی بودن من رو هم بذار روش. همیشه پیدا کردن بهترین و ارزونترین همه چی راحت نیست.
یادته؟
پارسال امروز بود. اون بدترین دعوای همه این چند ساله. تمام فشار اون چند ماه بد وقتی خودش رو نشون داد. فقط هم من نبودم. تو هم اونقدر عصبی بودی که سرم داد کشیدی. داد کشیدن توی که هرگز سابقه نداشت. اون هم تو اون روز. اما خوب فایده داشت. آروم شدم.
یادته؟
پارسال امروز بود. خوب تقصیر من چیه که هیچ وقت تو رو با کت و شلوار ندیده بودم؟ حالا فکر میکردم تو از من خیلی خوشگلتری و همه فقط به تو نگاه میکنن. فکر میکردم زشت ترین عروس دنیام. اون آرایشگر لعنتی هم که حرف گوش نمیکرد. میگفت کجای دنیا عروس بدون سایه چشم دیدی؟ اونقدر که گفتم کمتر . تو رو خدا کمتر. اون هم قهر کرد از اطاق رفت بیرون.
آخرش هم گفت که لطفا به کسی نگید من شما رو درست کردم.
یادته؟
پارسال امروز بود. نشستیم تو ماشین و تو مثل همیشه شروع کردی از تعریف کردن از من. که من دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. که گفتم من نمیام. که من زشت شدم که اصلا تحمل جمع رو ندارم. و حرفم رو هم زدم که تو از من خیلی بهتری. من نمیام. تو هم مثلا رفتی من رو آروم کنی. که عروسی و همه فقط به تو نگاه میکنن و یه دفعه تو هم ریختی بهم. یادت اومد که چقدر داماد تنهایی هستی. که هیچکی اینجا نیست و مامان و بابات باید پشت تلفن برات گریه کنن.
نمیدونم چرا همه این ها باید تو همون فاصله آرایشگاه تا خونه اتفاق میفتاد. تازه وسط این جنگ و گریه ها باید به بهروز که هراز گاهی با دوربینش به ما میرسید لبخند میزدیم و دست تکون میدادیم. چه فیلمی بود .
یادته؟
شاید تو از عقد چیزی یادت باشه. اما من از تمام عقد و شام و مراسم فقط همون قهر و آشتی توی ماشین یادمه. فقط یادمه که اونقدر خوب بود که دیگه یادم نمونه کی خوشگل تره کی زشت تر. یادته تو اون هیر وبیری تو میگفتی من برم باز قورمه سبزی بگیرم ضایع هست؟ اصلا من و تو جنبه عروس و داماد شدن نداشتیم.
یادته؟
فردا صبحش عازم بودیم. بعد مراسم همه کادو ها رو آوردن ریختن تو خونمون. و این شد جک واقعی تمام زندگیمون که اول نشستیم کادوها رو باز کردیم. کی میتونست یه هفته طاقت بیاره ندونه چی براش آوردن؟ ولی خودمونیم اون چکه از همه بیشتر چسبید مگه نه؟ که بدونی خرج یه هفته کامل مسافرتت در اومده.
باورت میشه یه سال گذشت؟ چقدر این آرامش زندگی رو دوست دارم حالا. بعد از تمام اون بالا و پایین رفتن ها. درسته که غر زیاد میزنم و گله زیاد میکنم اما تو میدونی که اینها همه خارج خونه هست و من عاشق زندگی آرومم با تو ام.
دوستت دارم وحید دیوونه دیوونه. امروزمون مبارک.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک سوال

شما یه دختر بیست و پنج ساله دارید که فاحشه است. سه سال پیش شما اون رو از خونه بیرون کردید و خودتون سرپرستی دخترش رو که الان هفت سالش شده به عهده دارید. بچه تو این سالها مادرش رو ندیده و دیگه نمی شناسدش.
دیروز فهمیدید که تا دو هفته دیگه بیشتر زنده نیستید.
بچه رو به مادرش- دختر فاحشه تون که بینهایت دخترش رو دوست داره – می دید یا به مراکز نگهداری از این بچه ها که براش یه خانواده جدید پیدا کنن؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک سوال بسته هستند

درد دل

فکر کنم یه مرگیم هست. شاید هم فقط خستگی مفرط باشه.
هنوز شاهکار موبایل خشک نشده که چند شب پیش کیف لب تاپ رو میذارم بیرون. جریان از این قرار بود که دیروقت میرسم خونه. بعد همه وسیله ها رو از صندلی جلو میارم بیرون میذارم رو زمین. بعد هم کیفها رو یکی یکی برمیدارم و میرم تو آپارتمان. فردا صبح که میخوام برم سرکار میبینم کیف لب تاپ – همونی که مال سازمانه و قرضی دست منه- نیست. فکر کردم حتما تو ماشینه. میرم میبنم تا صبح همونجا بیرون کنار چرخها بوده. چقدر شانس آوردم که کسی نبردش.
شنبه دوتا از این قوطی های فلزی سودا رو میذارم تو فریز که ده دقیقه بمونه خنک شه. سه شنبه که در فریز رو باز میکنم میبنم ترکیدن و تمام فریز رو به کثافت کشیدن. دیشب هم به جای مایع ظرفشویی وایتکس ریختم تو ماشین ظرفشویی.
این هفته سه بار ماشینم رو به این ور و اون ور مالیدم. دیشب هم آینه بغلش رو زدم به ستون. من اصولا راننده با احتیاطی هستم. چند وقته وقتی تو بزرگراه رانندگی میکنم یه دفعه فکر میکنم پنچر کردم. صداهای بد میشنوم. میزنم کنار و هیچی هم نیست.
به تعداد دفعات بینهایت یادم میره موبایل رو همراهم داشته باشم. به تقویمم نگاه نمیکنم. قرارام یادم میره که هیچوقت سابقه نداشته. کار نمیکنم. درس نمیخونم. یه میلیون ایمیل جواب نداده دارم و هزارتا تلفن نزده. هزار ساله به هیچ آهنگی گوش نکردم.
الکی خرید میکنم. لباسهایی که اصلا لازمشون ندارم. ولی صبحها که میخوام بیام سر کار باز فکر میکنم که چی بپوشم.
رفتم یه دوربین خریدم هزار برابر قیمتی که میخواستم. بعد از یه هفته هنوز بازش نکردم. هنوز از پلاستیک خرید هم درش نیاوردم. اصلا نمیدونم چرا خریدمش.
میشینم فکر میکنم به هزار سال دیگه. به اینکه سال بعد چیکار کنم و چی میشه و اگه همه چی اونی که من فکر میکنم نشه و اگه این بشه چکار باید کرد و مثل همیشه تاریخ فکر میکنم چقدر عقبم. از زمان و از سنم فکر میکنم عقبم
میخوام بریم. نمیدونم کجا. فقط بریم از اینجا. دلم یه کار بدنی میخواد یه مدت. کاری که توش از دستام استفاده کنم. مثل تمیز کردن خونه.
هیچیم مثل خودم نیست. هیچ وقت نشده بود که بعد از دو ماه من مدل خونه رو عوض نکنم. شمع نو نخرم. واسه شراب خوب خریدن تمام مغازه رو رو سرم نذارم. گل هام پژمرده بشن. عکس دسک تاپ رو هر روز عوض نکنم. تو خونه عطر قهوه نباشه.
گریه میکنم. زیاد. الکی. یه لحظه کافی هست که شروع بشه و یه لحظه بس که بند بیاد. نمیخوام برم دکتر. افسرده نیستم. فقط خسته ام.
این تابستون پدر ما رو در آورد. من همیشه شبها کلاس برمیدارم. اما کلاسهای چهار پنج ساعته هر شب. فشرده فقط تو شش هفته. خسته ام. فقط خسته ام.
شما فکر میکنید مشکل بی حواسیم جدی هست؟ یا فقط مال خستگی هست ؟دکتری هست که اینجا رو بخونه یه نظر بده؟ وقت ندارم برم دکتر. هیچ کاری نمیکنم ولی باز هم وقت ندارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای درد دل بسته هستند

مردی برای تمام فصول

message.jpg
سر نوشت یک: هانی جان نخوانند.
سرنوشت دو: هانی جان! اگر هم خواندید بدانید که منظور از مرد, مردهای زمینی هستند. شما ورای این حرفهایید.
سرنوشت سه: هانی جان! لطفا اگر هم خواندید به روی من نیاورید.
سرنوشت چهار: ببین هانی جان! همین هست دیگه. اوکی؟ خودت رو اذیت نکن پس.
سرنوشت پنج: ببینید دوستان عزیز. من در تمام جریان این که فیلم رقصنده با گرگ هست یا با گرگها میرقصد یا رقص با گرگها بودم. عزیزان ! اینها مهم نیست. اینها فقط بازی با کلماته. میشه دستور زبان سرخپوستی رو وارد این متن خیر سرمون عاشقانه نکنید؟ بابا جان. اسم این فیلم بود ” گرگ مرا خورد” , ” بیا بریم گرگم به هوا”, ” گرگی در لباس بره” یا هر چیز دیگه فرقی نداشت. ترا خدا یه ذره هم وقتی یه متن رو میخونید به عمق توجه کنید نه به کلمات. من میگم این مرد لختش خوشگله شما میگید اسم فیلم این نبود! باشه هرچی شما بگید. از دوست عزیزی هم که دستور ترجمه کلمات فاعلی و مفعولی سرخپوستی رو ایمیل کردند ممنون! من لوا- کوین کاستنر لخت دوست داشت- از شما تشکر کرد.
هشت نه سالم بود که ” رقص با گرگها” اومد بیرون. من هم مثل همه دیدمش. یه جوری بود. فکر میکردم زیادی مرده خوشگله. یادمه اون موقع ها فیلم ویدویش رو داشتیم. با کیفیت افتضاح. فیلم هم یه سه ساعتی بود. زیاد میدمش. هر وقت میخواستم گریه هم کنم بازهم این فیلم رو میذاشتم میدیدم. اون موقع ها فکر میکردم من چقدر سرخپوستها رو دوست دارم. فکر کردم بزرگ بشم میرم زبون سرخپوستی یاد میگیرم.
یه ذره که بزرگتر شدم, فکر کنم دوم سوم راهنمایی رودم که ” بادی گارد” رو دیدم. اون فیلم لعنتی رو که قاچاقی با ژاله هی مینشستیم میدیمش. من این مرد رو میخواستم. اصلا این مدلی هم نبود که مثل عکسهای پاولو مالدینی و فرانک ریکارد – ,که اون موقع آث میلان بازی میکرد, یا مثل عکسهای پسرهای برنامه ساعت خوش و سال خوش , یادتونه داوود اسدی و نصرلله رادش و رضا عطاران , عکساش رو بگیرم بزنم به دیوار اطاقم. یا برم مثل روزنامه های روبرتو باجو که کلکسیون درست کرده بودم ازش یا آلبومهای ابی برم فیلمها و بریده عکساش رو جمع کنم. ولی این مرد رو یه جور دیگه میخواستم.
یادمه سالهای دبیرستان بود که “رابین هود اومد. فیلم آشغالی بود اما ” هو کرز؟” این مرد, این مرد لعنتی توش بازی میکرد.
من خیره به صفحه تلوزیون نگاه میکردم و منتظر بودم یه جایی از فیلم این آدم بلوزش رو در بیاره. اصلا خود خودش بود که من رو به عشق کاراکتر ” مرد لخت” بین بچه ها معروف کرد. نمیدونم. شاید هم واسه این بود که اولین صحنه بوسه واقعی که دیدم وقتی بود که ویتنی هوستون رو تو ” بادی گارد” میبوسید. بعد هم تو تخت لخت شدن.
سالها گذشت. هی سنش بالا رفت و گوشه های چشمش چروک انداخت. اما هنوز واسه من مرز سکسیت ممکن برای یه مرد هست. یعنی فکر نمیکنم تو رویاهام کسی از این حد بالاتر بره. وقتی میشنوم کسی میگه براد پیت خوش تیپه یا میان ” سکسی ترین مرد زنده سال” رو انتخاب میکنن میخندم. اصلا این خیلی واضح هست که این مرد اینجاست. شما واسه چی بحث میکنید آخه؟ ( خودخواهم. مگه نه؟)
این دفعه آخری که ” رومر هز ایت” رو دیدم, فهمیدم که هیچی تغییر نکرده. هنوز این مرد همونه. سالها بود فیلمی ازش ندیده بودم. خودم رو زده بودم به بیخیالی. فیلم رو هم من نرفتم بگیرم. اما دیدمش و حس هنوز همون حس بود.
من نه بازی اش کاری دارم نه به فیلم نه به درجه بندی و نه به هیچ چیز دیگه. من هنوز مثل دوازده سالگی منتظرم یه جایی از فیلم بلوزش رو دربیاره. خدا لعنتت کنه. تو چرا پس پیر نمیشی مرد؟ آخه چطوره که تو روز به روز سکسی تر میشی؟
کوین کاستنر لعنتی دوست داشتنی من!
پی نوشت: دیشب دوباره ” رقص با گرگها” رو دیدم. دیدم همه دیالوگها رو حفظم. من عاشق اون صحنه اول فیلمم که با دست باز اسب سواری میکنه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مردی برای تمام فصول بسته هستند

از خودتون بگید. ازما بگید.

خوب حالا مصاحبه شروع شده. فکر کنم چند تا سوال پای ثابت همه مصاحبه ها باشن.
از خودتون بگید.
وقتی این سوال رو از شما میپرسهن منظورشون این نیست که شما با دوست پسرتون زندگی میکنید, دوتا بچه دارید, زنتون تو خونه کتکتون میزنه, شراب زینفندل دوست دارید, هفته بعد نامزدیتون هست, دو ساله تو این شهرید و کجا زندگی میکنید.
منظورشون اینه که از خود کاریتون بگید. بگید که
من سال گذشته از فلان دانشگاه فارغ التحصیل شدم. در دوره دانشگاه این پروژه ها رو با موفقیت انجام دادم. عضو فعال کلوپ فلان بودم. روزنامه بهمان مقاله ام رو چاپ کرده.
چیزهایی که به کار تون ربط داره. واقعا برای مصاحبه کننده زندگی خصوصی شما نباید مهم باشه. ( این جمله رو باشک میگم چون نمیدونم ایران چطوره. هنوز اون سر دفتری رو که ازم پرسیده بود باکره هستم یا نه یادمه).
در هر حال من اگه بخوام کسی رو استخدام کنم منظورم از این سوال خود کاری اش هست نه خود شخصی و داخل خونه اش.
از ما چی میدونید؟ کجا در مورد ما شنیدید؟
راستش من آگهی استخدام شما رو تو روزنامه فلان دیدم. از وبسایتتون فهمیدم که شما الان استخدام دارید. یکی از کارکنانتون بهم گفت. .. و من خیلی خوشحال و هیجان زده شدم چرا که کار کردن برای شرکت شما همیشه یکی از خواسته های من بود.
قبل از مصاحبه در مورد اون شرکت یا سازمان یا هرجایی که هست تحقیق کنید. هیچی بیشتر طرف رو به ذوق نمیاره که اگه شما در مورد برنامه ها و کارهاشون با آگاهی حرف بزنید.
وب سایتشون رو ببینید. کسی رو اون تو پیدا کنید که از کاراشون بگه یا به هر نحوی شده یه ذره اطلاعات در مورد کاراشون پیدا کنید. و این موقع مصاحبه بگید که اینها رو میدونید و این ها برنامه هایی هست که شما همیشه دوست داشتید توش کار کنید. ( کنتور که نمیاندازه که. شما بگید)
چرا من باید شما رو استخدام کنم؟
خوب این اون سوالی هست که باید خودتون رو بفروشید. از علاقه تون به اون شرکت و برنامه هاش بگید. از اینکه چه کارهایی میتونید بکنید و اگه ایده و طرحی هم مد نظرتون هست که فکر میکنید میتونه با کار کمک کنه رو هم خیلی کوتاه ذکر کنید. بگید که از شما بهتر نمیتونن برای این پست پیدا کنن و اگه به شما یه فرصت کوتاه داده بشه شما میتونین قابلیت های خودتون رو نشون بدید.
حقوق درخواستی تون چقدره؟
اینجا جایی هست که خیلی باید با سیاست حرف بزنید. راحت بگید همون قدر که عرف بازار تعیین میکنه و با کاری که من قراره ارائه بدم عادلانه به نظر میرسه.
ببینید. اگه اونها شما رو بخوان جای چونه زدن هست. اما نیایید یه دفعه قیمت بذارید کف دستشون. نگید ماهی فرضا دو میلیون. اگه تو آگهی استخدام مبلغ رو گفته باشن که خوب دیگه جایی واسه چونه زدن نیست. شما با آگاهی از اون قیمت درخواست دادید. اما اگه قراره توافقی باشه, بذارید اونها قیمت رو پیشنهادی رو اول بگن. شما چیزی برای از دست دادن ندارید . اگه خوب بود که عالیه. اگه نه هم که هم جایی چونه هست و میشه به توافق رسید. اگه هم دیدی طرف خیلی پرته از مرحله و اصلا عادلانه حرف نمیزنه که خوب شما رو به خیر و اون رو به سلامت.
————————
یه سری سوال معمول دیگه هم هست. مثل
– سر کارهای قبلی هیچ وقت با کسی مشکل داشتید؟
– پنج سال آینده خودت رو کجا میبینید؟
-از تجربیات کارتون زیر فشار و خستگی بگید که چطوری مشکل رو حل کردید.
—————————————–
یه چیزی رو یادتون نره. درصد خیلی زیادی از کارفرما ها دقیقا نمیدونن چی میخوان. اونها دنبال بهترین کسی هستن که تو مصاحبه خودش رو نشون بده. پس این خیلی به روون بازی کردن شما بستگی داره.
یادتون نره که آخر مصاحبه حتما دست بدید ( اگه شد) و کارت طرف رو بگیرید.
( از این کارتهای ” تشکر” تو ایران مد هست یا نه؟)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از خودتون بگید. ازما بگید. بسته هستند

تا وقتی دهنتون رو باز نکردید نحوه پوشش و حرکاتتون حرف میزنه

شاید مهمترین بخش مصاحبه شما حتی قبل از شروعش باشه.
لباس:
ساده , تمیز و مناسب کاری باشه که براش تقاضا میکنید. ما اینجا میگیم ” جین و کتونی هرگز”. البته کار هم با کار فرق داره. اگه واسه کار تو یه مبل فروشی یا جوشکاری میرید شاید زیاد مهم نباشه. اما اگه برای معلمی یا مدیر عاملی یه جا هست لباس فاکتور مهمی هست.
خانومهای عزیز! جینگل فینگل به خودتون آویزون نکنید. تو ایران که گردنبد و اینها معلوم نیست اما حواستون باشه. شاید جوهرات شما به ریس این رو القا کنه که شما چقدر دنبال زرق و برقید. البته همه دنبال کسی هستن که کار رو واسه کار میخواد نه واسه پول!
عطر و لوشن اونقدر بزنید که خودتون حس کنید. هیچ لزومی نداره که مصاحبه کننده شما هم از همون بو خوشش بیاد.
اگه میتونید دست بدید محکم و مستقیم باشه. به چشم طرف نگاه کنید. ( راستش من واقعا نمیدونم اینها بدرد ایران میخوره یا نه. ولی بدرد آقایون که شاید بخوره. )
تیک های عصبی تون رو کنترل کنید. مثلا من نباید ابروهام رو بکنم یا شما سبیلتون رو.
راستش مصاحبه یکی از سخترین کارهای عالمه. میدونم سخته. ولی خوب از شما بدتر هم هستن. به این فکر کنید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تا وقتی دهنتون رو باز نکردید نحوه پوشش و حرکاتتون حرف میزنه بسته هستند

خودتون رو بفروشید!

در راستای همون نوشته فروغ .
فروغ گفته بود که “یک مورد دیگر این‌که خیلی‌ها رزومه‌شان را سرشار از تعریف و تمجید از خود، به سبک غربی، می‌کنند. به‌نظر من این‌کار هنوز در عرف ما جا نیافتاده”.
به نظر من تعریف و تمجید از خود تو رزومه باید در همون حد نوشتن قابلیتهای فردی – مربوط به شغل- و قابلیتهای تخصصی باشه. اما مصاحبه یه چیز جداست.
مصاحبه شغلی
چند وقت قبل که شروع کردم به نوشت خصوصیات خوب و بدم و بعد هم از بقیه نظر خواستم به این نتیجه رسیدم که چقدر گفتن از خود سخته برای بعضی ها. این رو به حساب ایرانی بودن و خارجی شدن نمیذارم. اما آدم باید بتونه خصوصیتهای خوبش رو بشناسه و براشون ارزش قائل باشه. بعضی ها میگفتن که ما خصوصیت خوب نداریم که بنویسیم و جالبش هم یه سری ایمیل بود که بعضی از خوانندها تو ایمیل که خوب شخصی تر هست و واسه عموم پابلیش نمیشه خخصوصیتاشون نوشته بودن. راستش یه ذره عجیب بود. زگفتن از خوبی ها که دیگه بد نیست. چه اشکالی داره بقیه بدونن شما چه خصوصیات خوبی دارید؟ اما وقتی پای گرفتن کار پیش میاد این خیلی فرق میکنه. این قابلیتی میشه واسه خودش که بتونید بهترین خودتون رو به کارفرما نشون بدید.
یه چیزی هست که ما اینجا موقع کلاسهای آمادگی مصاحبه به فرد میگیم. ” خودتو بفروش”. فرض کنید شما فروشنده یه جنسی هستید و حقوقتون هم بر پایه این هست که تو روز چقدر از اون جنس بفروشید. خوب مسلمه که شما همه تلاشتون رو میکنید که نکات مثبت اون جنس رو بگید و ضعفاش رو بپوشونید. مصاحبه شغلی هم از همین جنسه.
شما هستید که باید قابلیتها تون رو برجسته کنید و با اعتماد به نفس ازشون حرف بزنید.
من از کار گروهی لذت میبرم. من آدم دقیقی هستم. من آرزوهای بلندی دارم. من ارزش یاد گرفتن رو تو محیط کار میدونم. من نمیگم که همه چی رو راجع به کار میدونم اما سریع یاد میگیرم. من دوسال پیاپی به عنوان منظم ترین کارگر کارگاه شناخته شدم….
راستش به نظر من خضوع و فروتنی که ما ایرانی ها – مثلا ورد زبون هستیم بخاطرش- جایی تو مصاحبه نداره. این یه جور مسابقه هست و شما میخواهید برنده بشید. اگه شما اینها رو نگید و خودتون رو نشون ندید کس دیگه ای میاد و کار رو میگیره. پس این یه دفعه رو خواهشا گرگ باشید.
اما…
اما حواستون هم باشه که از اون ور بوم نیفتید. تعریفهاتون جنبه اغراق و غیر واقعی نگیره. حرفی نزنید که بعد از استخدام توش بمونید. مثلا نگید با فلان برنامه کار میکنید در صورتی که اصلا نمیدونید چی هست. خودتون باشید. اما یه ذره پر رنگ تر تو مثبت ها و کمرنگ تر تو منفی ها. در هیچ حالتی در مورد کاری که نمیدونید خالی نبندید چون صداش در میاد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خودتون رو بفروشید! بسته هستند