انتخاب رشته

سایتی را سراغ ندارید که به بچه های سال اولی دانشگاه یا سال آخر دبیرستان برای انتخاب رشته کمک کند؟
برادرم ترم اولش را بدون اینکه بداند چه می خواهد بخواند تمام کرده ولی هر چه زودتر بداند چه می خواهد بخواند از سردرگمی و انتخاب واحد های بی ربط در میاید. من هم راستش نگرانش ام. خودم کلی از سالهای خوبم در اثر این ندانم کاری انتخاب رشته رفت. حالا نمی خواهم او دچار شود. بماند که حکایت همچنان باقی ,رفتن در فلان جا است ولی…
می داند که مغزش ریاضی و فیزیک سنگین را نمی کشد! اهل علوم انسانی نیست. ( آن دفعه داشت به دوستش پشت تلفن پیشنهاد می داد که برود تاریخ هنر را با فلان استاد بردارد که یک سری خطی خطی نشان می دهد و می گوید اینها کار پیکاسو است!) طراحی را دوست دارد و عاشق ماشین است. البته پیشنهاد جدی من این بود که برود در یکی از کارگاه ها که شکل و قیافه ماشین ها را عوض می کنند – از نظر من جواد می کنند اما از نظر برادرم من هیچی نمی فهمم- کار پیدا کند. اما خودش دلش می خواهد درسش را هم بخواند. طراحی صنعتی که فکر کنم خیلی ریاضی و فیزیکش سنگین باشد و این بچه نمی کشد.
خیلی ممنونم اگر کمکی از دستتان بر میاید بکنید که این جوان معتاد و بی خانمان نشود. در ضمن اگر فکر می کنید بهتر است با خودش حرف بزنید می توانم مجبورش کنم بهتان ایمیل بزند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای انتخاب رشته بسته هستند

من و انتخابات دو هزار و هشت

امروز فکر می کردم که من باید در انتخابات سال آینده به چه کسی رای بدهم.
تقریبا به هیچ کدام از نامزدهای دمکرات ها اعتماد ندارم. به هیلاری بیشتر از همه بی اعتمادم. اوباما تکلیفش با خودش هم معلوم نیست. جان ادواردز هم که فقط برای هنرپیشه شدن خوب است. هر چند فکر می کنم به زودی به خاطر سرطان همسرش ترجیح می دهد که از گردونه رقابت کنار بکشد.
این تبلیغات هم واقعا بی اثر نبود فکر کنم. من – به عنوان یک فیمینیست- اگر قرار باشد به خاطر زن بودنم به من کار بدهند همان اندازه بهم بر می خورد اگر به همان دلیل به من کار ندهند. این تبلیغات روی جنسیت هیلاری و رنگ اوباما شورش را در آورده. طوری که خودشان هم انگار وظیفه شان می دانند خودشان را از این چهارچوب در آورند و این کار را بدتر می کند. هیلاری که رسما هر روز یک حرف می زند. با آن تبلیغات احمقانه اش روی آن زن گارسون رستوران.و ترس از اینکه بخواهد مرد بودن خودش را با یک تصمیم بوشانه! نشان جهان دهد. اوباما هم به جوانهای دانشجو بند کرده که مثل ما با هر رنگ علف تصمیمان یک رنگ دیگر می شود.
جولیانی شاید معقول ترین نامزد جمهوری خواهان باشد که حرف هایش کمترین ربط را به تئوری های اخلاقی آن ها دارد و اینقدر شعور دارد که بفهمد سقط جنین حق زن بر بدنش است نه حق مسیح و محمد و شوهر و پدر.
یک جور پیش داوری عجیب هم وجود دارد. اینکه جنوبی ها و مرکزی ها به سیاه یا زن رای نمی دهند. پایش بیاید به مورمون رای می دهند اما به سیاه نه. بعد هم می گویند که بین سیاه و زن سفید به زن سفید رای می دهند. اما بین زن سفید و مرد سفید خوب معلوم است که مرد برنده است. حالا اگر دو مرد سفید باشند آنکه مسیحی اتش بیشتر است به آن رای خواهند داد. اما اگر طرف یک زن و یک مورمون باشد یا یک سیاه و یک مورمون آنوقت است که باز مورمون بهتر است.
مذهبی بودن مردم این مملکت را واقعا باید در زمان انتخابات دید. ادعای جدایی دین از سیاستشان گوش فلک را کرد کرده آنوقت تصمیمشان را بر اساس کلیسایی که طرف می رود می گیرند. امریکای مذهبی را باید در بحث های سیاسی شان شناخت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای من و انتخابات دو هزار و هشت بسته هستند

لولیتا خوانی در دیویس

حرفهای آذر نفیسی اصلا بد نبود. خیلی در مورد کتابش حرف نزد. در مورد وضعیت ایران در آن سالها هم حرف نزد. حرفش بیشتر در مورد صحبت بود و گفتگو و شناخت. کاملا از موضع ضد خشونت حرف می زد و تکیه اش هم بی اطلاعی مردم- اینجا و آنجا- در مورد وضعیت واقعی مردم بود. از کمپین یک میلیون امضا و تلاشهای زنانی حرف زد که باید شناخته شوند و دیگر این سالها مثل سالهای شصت نیست که همه درها بسته باشد. از حافظ و شیراز و گوته و مولیر حرف زد.
می گویم. نفس حرفهایش اصلا بد نبود. من هم رفتم آخرش در آن سالن عظمت به عنوان تنها ایرانی سوال کننده – چون سالن به طرز عجیبی پر از امریکایی ها بود و من شاید اصلا بین این چند صد نفر, ایرانی ندیدم- پرسیدم که کتاب شما را با بدون دخترم هرگز مقایسه می کنند. نظراتان در مورد اینکه می گویند شما در کتابتان اغراق کرده اید و وضع اینقدر ها هم بد نیست چیست؟
بماند که یک مقدار از کوره در رفت و بعد هم عذر خواهی کرد که از کوره در رفت. اما گفت که کتاب بدون دخترم هرگز را نخوانده و نمی داند که شباهت ها چه می توانند باشد. اما گفت که در کتابش اغراق نکرده چون واقعا همه اینها در قانون ایران وجود دارد که اگر این بی عدالتی ها نبود این کمپین ها هم راه نمی افتاد و این زنان جوان اینطور به دنبال گرفتن حقشان به زندان نمی افتادند. بعد هم یک مثالهایی از کتابش و تطبیقش را قوانین خانواده در ایران زد.
من لولیتا خوانی را به سرعت همان روز سخنرانی و زیر میزی خواندم. نمی دانم چه بگویم. همه این اتفاقها خوب افتاده و دارد میافتد. دروغ که نمی گوییم به خودمان. فکر کنم بیشتر نقد متوجه سیاستهای پشت پرده نفیسی و روابطش در لابی نه چندان دوستانه واشنتگن باشد تا به خود کتابش. به قول دوستی اگر خود ما قرار باشد از ایران برای یک خارجی تعریف کنیم چه می گویم. می گویم نه. حجاب آنطور نقاب گذاشتن نیست. یا مهمانی هایمان را می رویم و مشروبمان را هم می خوریم. منتها مدلش یک مقدار هیجان انگیز تر است. یا خود من همیشه سعی دارم به بقیه بفهمانم وقتی زن حق حضانت بچه اش را ندارد دیگر به حجاب چه اهمیتی می دهد یا وقتی نمی تواند از شوهر معتادش طلاق بگیرد. نفیسی هم در حرفهایش به همین تناقض میان قانون و رفتار مردم اشاره کرد که شاید فقط مردم کشور ما و یکی دو کشور دیگر مثل روسیه درکش می کنند. وقتی قانون ساز خودش را می زند و مردم ساز خودشان را. اما خوب وقتی کار به دادگاه و زندان و اینها می کشد دیگر ساز مردم خیلی فایده ندارد.
اگر نقد خوبی در مورد کتاب نفیسی و خودش سراغ داشتید لطفا آدرس بدهید. حالا بیشتر علاقه مند شده ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای لولیتا خوانی در دیویس بسته هستند

آری دیگر. کلا این روزها خوشحالیم که این گزارش فوق سری هم در آمد و به حمدلله حضرات سه چهار ساله که بمب نساخته اند و چنی هم غلط کرده بود می خواست برود بزند به نطنز و حالا هم راست راست این بزرگترین دست آورد سیاست خارجی ایران را به کیهان و بی بی سی و رادیو فردا و اینها تبریک می گوییم و فلان جای لختمان را هم نشان بقیه می دهیم. حالا البته من هنوز نفهمیدم که چطور گزارش سازمان امنیت ملی امریکا می شود دستاورد خارجی دولت احمدی نژاد. اما هو کرز؟
این که جلوه و مریم هم در زندان اند و بقیه هم تاریخ احضارشان نزدیک است که خیلی مهم نیست. اصلا چقدر خوب شد که دیگر چکمه هم نمی شود پوشید. این چکمه ها خیلی از راه به در کن بودند. در ضمن مگر آدم عاقل در برف و یخ چکمه می پوشد که بخورد زمین؟ این زنها کی به سرشان عقل میاید آخر؟
سه روز هم خودتان را کشتید هی گفتید خلیج عربی خلیج عربی تا یک نفر پیدا شد بگوید بابا جان اینها منظوری نداشتند . آدمهای به این بزرگواری. مگر ما سواد دکتر مهندسی خودمان کم است؟ نگاه کنید که همه جای دنیا را گرفته ایم ماشالله.این ها هم. باور کنید میزبان بودند. ما میهمان. مثل این است که آدم برود به میزبانش بگوید غذایتان شور بود. خوب نمی شود. ما ایرانی ها به آداب و رسوم مقیدیم. مثل همان دفعه که پوتین میهمانمان بود. میهمان حبیب خداست. اگر یک چیز چشمش را گرفت باید دو دستی تقدیمشان کرد. حالا زمین است. تکان که نمی خورد. سر جایش است. سند و قواله فقط کاغذ است.
مهم بی ادبی استاد دانشگاه کلمبیا بود که ما در وبلاگستان با خاک یکسانش کردیم. مرتیکه یهود بی سر و پا. انگار نه انگار که دارد با پرزیدنت ما – که آنهم جوک برای ژاکتش گفتیم آخرش مجبور شد برود از جیب مایه بگذارد کت بخرد- حرف می زند. اینها همان هایی هستند که در دانشگاهشان یک ایرانی را با باطوم می زنند و بعد هم آدم و عالم یک هفته کارشان را کنار می گذارند برود حق دانشجو را بگیرند. این ها همه نژاد پرستند که آن دانشجوی ایرانی را زدند. و گرنه کس دیگری دانشجوی ایرانی را نمی زند.
وقتی دختر نه ساله می تواند به جای عروسک شوهر داری بکند البت که می شود بچه سیزده ساله را هم به پای چوبه دار فرستاد. اصلا این تساوی حقوق که می گویند همین جاست. چه معنی دارد دختر بتواند سیزده سالگی شوهر کند اما نشود پسر را به جرمش در سیزده سالگی نکشت؟ لابد فلانش آنقدر بزرگ شده بود که قاضی مطمین شده که کار کار خودش است. این قضات ما عدالت را از علی آموختند که آن هم زنش نه ساله بود وقتی خودش پانزده سال بیشتر نداشت. لابد که می دانند.
—-
دوستم از ایران آمده. می گوید شک نکن که احمدی نژاد در دور دوم هم انتخاب می شود. بی اختیار یاد سلطه خوک ها افتادم در جمهوری دمکراتیک قلعه حیوانات.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حکایت ما و پوستین مذهبیون

حکایت ما و این سیاسیون مذهبی حکایت همان پوستین است که به طرف می گفتند پوستین را رها کن که الان غرق می شوی و طرف گفت که پوستین را من رها کردم پوستین مرا رها نمی کند.
آن از مملکت گل و بلبل خودمان که زدند با قاطی کردن سیاست و مذهب پدر صاحابش را در آوردند این از مملکت المثنیی مان که می آیند از کاندیدای ریاست چمهوری اش می پرسند آیا به همه کلمات انجیل اعتقاد داری یا نه و امروز هم به حمدلله چشمان- گوشمان- به سوال گزارشگر رادیوی ملی عزیز کرده مان از میت رامنی روشن شد که حالا که شما گفتی به کلمه کلمه انجیل اعتقاد داری تکلیفت با آفرینش و بحث داروین در کتابهای مدرسه چیست؟
کم مانده یواش یواش از کاندیدا ها استفساط کنند و کتاب فقه تحویل بگیرند.
شاید مربوط:
این برنامهNOVA چند وقت قبل در مورد این بحث داروینیسم و مذهبیون آفرینشی در مدارس امریکا خیلی جالب است. اگر امکان دیدن ویدو را ندارید همه متنش هم آن پایین صفحه است.
گفتیم میاییم بلاد کفر خلاص می شویم حالا دینداریشان ولمان نمی کند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حکایت ما و پوستین مذهبیون بسته هستند

خاطرات من از کلبه

هوا تاریک است. البت که هوا تاریک نمی شود. لابد ابرها تیره اند که هوا را تاریک کرده اند. آسمان یک دانه ابر هم ندارد ولی تاریک تاریک است. به طرز ترسناکی همه جا خالی و خاکستری است. انگار قصد باریدن داشته باشد اما ناز کند. یک ناز وحشتناک. سوز برف همه جا را گرفته. خوشی برفش مال دیگران است و سوزش مال ما. روی زمین که بخوابی چشمت به شاخه های حالا دیگر لخت شده می افتد. یک دانه برگ گیر کرده جایی روی شاخه ها. نمی افتد. گول زنکی شده لابد حالا برای آن دخترکی که باید با آخرین برگ می مرد. داستانهای تکراری.
دلم هوای باران کرده. نمی بارد. سایت هواشناسی گفت که نمی بارد. این چه جهنمی است که برای برف دیدن هم باید مسافرت کرد آخر؟
الان وقت خیالبافی است دوباره. مثلا کلبه ای داشتی – که باید هم آتشی روشن داشت و به من چه که در خیال چه کسی قرار است آتش را روشن کند و کلبه را گرم- بعد بیرون هم برف ببارد و تا ابد هم فقط درخت لخت باشد و لابد یک دریاچه هم روبه رو. بعد هم یک لیوان شکلات داغ باشد و شنلی روی تن لخت و بعد هم یک ژست لیوان به دست ایستاده کنار پنجره و نگاهی با تامل به مرغابی های یخ کرده روی دریاچه.
اصلا وقتی هوا اینطور تاریک و ترسناک است چه چیز بهتر از خیال. نوبل خیالبافی نداریم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خاطرات من از کلبه بسته هستند

یکشنبه ها با برگ و رنگ

Mendecino Vac 2 062.jpg
Mendocino, CA

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند

در شهر چه خبر؟

آذر نفیسی سه شنبه چهارم دسامبر ساعت هشت شب در مرکز هنری منادوی در دانشگاه دیویس درمورد کتابش لولیتا خوانی در تهران صحبت خواهد کرد.
اطلاعات بیشتر را در اینجا بخوانید.
برای من وقت خوبی است که ببینم به سوالهاییم چه جوابی می دهد هرچند همه را قبلا کسان دیگر پرسیده اند و جواب نفیسی هم کماکان یکی است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در شهر چه خبر؟ بسته هستند

دلتنگی

یاد است نقطه بازیمان را؟
می آمدی می نشستیم. چای می خوردیم با قند وقتی هیچ چیز دیگر در یخچال نبود. برای خودت نیمرو هم درست می کردی اگر نانی باقی مانده بود. بعد من حوصله ام سر می رفت می رفتم اتاق خودم. تو هم یک مقداری با آن ضبط ور می رفتی و لابد یک سی دی داریوش ذخیره داشتی که کفر مرا در آوری.
بعد می گفتی بیا نقطه بازی کنیم. تو قرمز می شدی و من هر رنگ دیگر غیر از قرمز. یادت است تو تنها پرسپولیسی بین رفقایت بودی و سرچشمه دعوا؟ تقلب می کردی در نقطه بازی هم. من هم که نمی توانستم مچت را بگیرم. یادت است یکبار وسط حکم بابا ورق هایش را ریخت روی میز که من با متقلب بازی نمی کنم. مثل سگ تقلب می کردی. من هم از همه بی آزار تر. بازی که بهانه بود.
امروز یاد نقطه بازی کردم. یادم آمد چهار سالی است اسمش را هم نیاورده ام. به همان مدت ام است که دیگر حکم بازی نکرده ام. یادت است تا خود صبح می نشستیم ورق بازی می کردیم؟ باورت می شود چهار سال است به ورق دست نزده ام؟ یادم رفته لابد. برگ شانست چه بود؟ بی بی خشت؟
صدف می گفت حرف آمدن را می زنی؟ بیایی می خندم. به تو می خندم. آنهم در رویت. یادت است آن شبی را که من بابلسر مانده بودم و تو آنهمه راه را تنها بی خبر برگشتی که نصفه شب پدر و مادرم را بی خواب کنی که به من بگویند راضی نیستند من بیایم؟ نقطه ضعف من را می دانستی اما حدس مهاجرت خانوادگی را در سال بعدش نمی زدی.
سراغ پدر بزرگ و مادر بزرگم رفتن را لابد بی فایده دیدی. حالا کجا می خواهی بیایی؟ کجا رفت آنهمه ایرانم ایرانم؟ بیایی می خندم در رویت. دلم برایت تنگ شده پدرسگ.
می دانی. اینجایی ها یک بازی خنده دار دارند. به من هم یادداده اند. برای وقت گذرانی به بردن بلیط بخت آزمایی فکر کن. فکر کن اگر امروز صد میلیون دلار داشتی چه می کردی. چه کنم. به قول تو بی هویتند. فرهنگ و شعر و موسیقی که ندارند بهش فکر کنند. به پول بخت آزمایی فکر می کنند. خسته شدم بسکه در خیال خانه و ماشین و جنگل و جزیره خریدم. امروز وقت کشی ام به تصویر لحظه آمدن تو, همان لحظه اول ,همان لحظه هق هق من بین شانه های تو گذشت.
کاش صدف راست بگوید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دلتنگی بسته هستند

در چیستی هنر

خانم شهلا بهرامی نمایشگاهی از آثارشان را در کانادا برگزار کرده اند .( مطمئن نیستم این سایت رسمی ایشان باشد) رادیو زمانه هم طی گذارشی به آن پرداخته و از چیستی هنر ایرانی شروع کرده و به کارهای ایشان رسیده. من نه هنر شناسم نه ادعای آن را دارم . از خیلی از آثار لذت می برم و خیلی ها را نمی فهمم. نمی دانم هنر کدام است و کدام نیست. این در مورد آثار نقاشی کلاژ خانم بهرامی هم صادق است.
بعد در بخش نظرات می خوانیم که خوانندگانی آمده اند و گفته اند که آثار ایشان هنر نیست چون بهره برداری از نگاه رمز و راز گونه غربیان به پوشش زنان شرقی و خط در نظر آنان عجیب فارسی- عربی است و خانم بهرامی از این موج به خوبی استفاده می کند. ولی آثار ایشان هنر نیست. من درستی یا نادرستی این حرف را هم نمی دانم.
بدی داشتن دوست هنرمند نقاش دکوراتور بازیگر هم در این است که باید خیلی مراقب واژه هایی باشی که از دهانت می پرند و به نوعی کلمه هنر را در بردارند. مثل دفعه قبل که بین صحبت هایم از دهانم پرید که “در ایران گل فروش ها واقعا هنرمند بودند. چون از یک شاخه گل و چهارتا علف یک دسته گل بی نظیر درست می کردند. کاری که این بی سلیقه ها اینجا با صد دلار گل هم نمی توانند انجامش دهند” و بعد این دوست ما به نیابت از جامعه هنرمندان همه عالم این قضیه را فحش ناموسی تلقی کرد و گفت ان شالله شما آشپزی و آرایشگری را که دیگر هنر نمی دانی؟ من از ترسم گفتم نه نه.
ولی واقعا نمی دانم. واقعا تعریف هنر چیست که مثلا خانم بهرامی در آن نمی گنجد اما اندی ورهول در آن جا می شود؟ یا مثلا یک گریمور برای فلان پروژه سینمایی می شود هنرمند گریمور اما زری خانم ما که به همان قشنگی لکه های صورت بنده را می پوشاند می شود یک آرایشگر پیزوری؟
آیا واقعا ما اول هنرمند را تعریف نمی کنم و بعد هرکاری که آن فرد کرد می شود هنر؟ آیا مثلا جکسون پولاک روی موج نوخواهی ملت نرفت؟ آیا اگر کارهایش را با داوینچی در یک زمان می کشید ( من نمی دانم جکسون پولاک می کشید یا می پاشید) باز هم جکسون پولاک می شد؟ یا اگر زری خانم ما گریم بازیکنان فیلم ارباب حلقه ها را انجام می داد می شد هنرمند؟
من از دیدن هرچیز زیبا ذوق می کنم. زیبایی هم تعریف خودش را برای من دارد. هرچیزی که من را سرذوق بیاورد زیباست! شاید در تعریف هنر در فلان فرهنگ لغت نگنجد اما وقتی کسی کاری را در بالاترین سطحش انجام دهد برای من هنر است. شاید باید تعریف را محدود تر کنم به کسی که کاری را با دستانش انجام می دهد.آن وقت حسین که نابغه ریاضی است و آنهمه حساب و کتاب توپولوژی را در مغزش انجام می دهد دیگر در تعریف من هنرمند نیست. خوب اینهم بی انصافی است اگر من قورمه سبزی مادرجانم را در حد هنر بالا ببرم و فرمول های حسین را نه.
چقدر سخت است این بحث چیستی هنر.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در چیستی هنر بسته هستند