این شعار هرگز کهنه نمی‌شود.


روزمان مبارک.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این شعار هرگز کهنه نمی‌شود. بسته هستند

روزمان مبارک

این نوشته تقدیم به زنانی می‌شود که تنها خواسته‌شان برابری است. به زنانی که بی‌توجه به تمام سنگ‌‌‌های راه به مقصدی می‌اندیشند که فردای دختران ماست.
***
پدر و مادر من انسان‌ّ‌های ساده‌ای اند. سواد دانشگاهی ندارند. دستشان به کتاب است اما می‌دانم از فلسفه و نظریه‌‌‌های رنگ به رنگ عالم علم بی‌خبرند. چهار جلد کتاب در کتابخانه‌شان داشتند که مهاجرت آن را هم گرفت . زندگیشان در اینجا ساده‌تر هم شده‌است. دنیایشان محدودتر. بدون روزنامه بدون اخبار با چند جلد کتاب قرضی از کتابخانه ایرانیان شهر و یک پیک خبری هفتگی که اگر تبلیغات مشاورین املاک اجازه بدهد شاید بشود اخبار سه هفته قبل ایران را در آن پیدا کرد.
مهمان خانه‌شان بودم چند هفته قبل. پدرم بی‌مقدمه پرسید آیا می‌تواند اینترنتی امضایش را برای کمپین یک میلیون امضا بفرستد! من یک نفس عمیق کشیدم که بغض ناگهانی‌ام را نشنوند. گفتم آره. می‌شود. خواستم بپرسم از کجا شنیده است. نتوانستم. سایت را نشانش دادم و گفتم خودت بخوان. تنها بعد از شام بود که توانستم بدون اینکه بپرسم از کجا در مورد این جریان شنیده اند برایشان در مورد بقیه کمپین‌هایی که می‌توانند اینترنتی امضا کنند توضیح بدهم.
حالا ما وقتی دور هم جمع می‌شویم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمان مبارک بسته هستند

آی‌پاد لازم شده‌ام!

حسین یک نظریه در مورد رفتار موسیقیایی من داده که چون خلافش تا کنون ثابت نشده آن‌را می‌توان به عنوان تنها توجیه موجود قبول کرد.
به نظر حسین اینکه من برایم موسیقی مهم نیست و هیچ حسی نسبت به موسیقی ندارم و سر و کله ام از آرام‌ترین موسیقی‌ها هم درد می‌گیرد و رقص بلد نیستم و هیچ وقت نتوانستم هم یاد بگیرم و کلاس دوم راهنمایی از گروه سرود مدرسه اخراج شدم چون نظم صدای بقیه را بهم می‌زدم دلیلش این است که من Tone Deaf هستم. یعنی نت‌ها را تشخیص نمی‌دهم و به اصطلاح کر هستم در این زمینه.
ما کلی به این نظریه ایشان توسط بقیه اطرافیان روانکاوی هم شدیم و بماند که به خاطر همین یک نظریه ما چه تهمت‌ها که نشنیدیم!
حالا جریان از این قرار است که من می‌خواهم یک مقدار خودم را متحول بکنم. امروز رفتم جایی که صدای مرغ سحر شجریان می‌آمد. پرت شدم به دنیایی دیگر. هیچم کر نیستم و بلدم لذت ببرم! اصلا می‌خواهم به خیل گوشی به گوشان بپیوندم و برای خودم آلبوم جمع کنم و یاد بگیرم که با موسیقی زندگی کنم. مثل خیلی دیگر از مردم این دنیا. بعد شروع کنم به موسیقی ملل را جمع کردن. ( حالا سنگ بزرگ هم نزنم)
لوبیای سونی ام مرده! یعنی به طرز عجیبی دیگر کار نمی‌کند. حقوق این دو هفته‌ام بیاید به خودم قول دادم به کرایه خانه و این‌ها فکر نکنم بروم یک آی‌پاد بخرم و از همه این‌ها مهمتر یاد بگیرم تویش آهنگ بریزم! (‌سواد دیجیتالی من یعنی در این حد است.) این خط این نشان که من قرار است شروع کنم موسیقی گوش کردن! شما را در جریان پیشرفتم قرار خواهم داد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آی‌پاد لازم شده‌ام! بسته هستند

این پست به خاطر خواهر نون جیم و برای ارسال امواج مثبت به یک منطقه یخ‌زده ثبت می‌شود!

سلام خواهرم نون جیم جان!
عرض شود به حضور انورتان که فرمودید حالا که چراغ گوگلمان سبز است مثل پرچم سیدالشهدا و از سر روی قیافه مان و این نوشته‌های گوگلی شادی‌ می‌بارد یک چیزی بنویسم.
اولا که الان به حساب ساعت ما آنجا باید ساعت یک صبح باشد. این خوب نیست خواهرم. برو بگیر بخواب. تکلیف ما فرق می‌کند. ما امشب پتو آوردیم در کتابخانه بمانیم. گیرم که درس نخوانیم و مشغول معاشقه با این کامپیوتر مادر مرده باشیم اما نیت مهم است. الان با این نیت ما باید نصف مقاله‌مان را نوشته باشیم و امتحان فردا را هم حداقل پنجاه بگیریم.
داخل پرانتز لطفا اینقدر ایمیل نفرستید بگذارید ما کارمان را بکنیم! پرانتز بسته.
خوشحالی از شنیدن یک خبر خوب از یک دوست ندیده نشات گرفته. یعنی اگر خبر برای خودم بود به خدای احد و واحد که اینقدر خوشحال نمی‌شدم. اصلا روزم را ساخت با خبرش. طفلک خودش هم می‌دانست من کنترلم را از دست می‌دهم خیلی با احتیاط سعی‌کرد بگوید اما در هر حال اختیار از کفمان بیرون رفت و جیغی کشیدیم که همه همکارها آمدند دور میز ما. بعد هم هی من توی گوگل تاکمان جیغ کشیدم هی این دوستمان سعی کرد موقر و اینها باشد و ما را ساکت کند!‌ افاقه نکرد. آخرش بهتر دید که برود. فکر کرد با این وضع احتمالا من اخراج می‌شوم.
اصلا یادم می‌افتد چهارستونم از ذوق می‌لرزد. شاید به خاطر صحبت هفته قبلمان باشد. هی من ناامید بودم هی او ناامید بود. بعد آخرش به این نتیجه رسیدیم- یعنی او که عقلش اصولا از من بیشتر است رسید- که ننه من غریبم بازی بس است . آخرش یک چیزی می‌شود. بعد گفت بیا مثبت فکر کنیم! بعد به سبک دو مرغابی در مه تا اجاره آپارتمان و نوع عرق شبانه هم با هم برنامه ریزی کردیم!
خوب خوشحالی هم دارد که بیایم و ببینم که کارش درست شده. خوشحالم. خیلی خوشحال.
بعد همین الان پیش پای شریف شما یک آقای خیلی محترمی که فکر کنم بعد از دو سال و اندی برای ما یک پیغام می‌فرستاند تشریف آوردند و گفتند که کارشان در آن شرکت رویایی که می‌خواستند درست شده و حالا یک هندوانه‌ای هم زیر بغل ما گذاشتند که در سنوات خیلی خیلی ماضی به رزومه ایشان دستی کشیده بودیم! خوب باز بیشتر خوشحال شدم. چه بهتر از این!
دیگر اگر از حال و روز ما پرسیده باشی ملالی نیست جز یک مقدار درس نخوانده،‌شکم خالی و فراق یار و این صوبتا. شما خواهرم از زیر آن پتو بیا بیرون و تشریف بیاور اینجا. به شما هم انرژی مثبت خواهیم داد گله گله ( با ضم گاف)
باز هم اگر از حال و روز ما پرسیده باشی عرضم به حضور انورتان که درست است که اسکی روی یخ خیلی کار با کلاسی است و شما هی پز این اسکی کردنتان را به ما می‌دهید اما من آدم این کار نیستم. با این وزنمان اگر زمین بخوریم احتمالا دریاچه فرو می‌رود! (‌این جمله از عدم اعتماد به نفس عمیق سرچشمه می‌گیرد) جان ما این یک قلم سفر به ولایت زمهریریتان در زمستان را فراموش کنید!
داخل پرانتز بازهم این جملات داریوشیتان که همینطور گله گله (‌به ضم گاف)‌برایمان ایمیل می‌کنید مرا کشته رسما! اینقدر حواس مرا پرت نکن بگذار این را تمام کنم بروم سر زندگیم! پرانتز بسته.
از وقتی خانم مسرت فرمودند که آمار خودکشی بین ایرانی‌ها دارد بالا می‌رود یک لیست برای خودم درست کردم و اسم خودم را هم گذاشتم سر لیست!‌ که هرشب از بالا شروع کنم به همه زنگ بزنم مطمئن شوم همه هنوز زنده‌اند. مسولیت‌هایی داریم به همان خدای احد و واحد! کلا خودکشی در این فصل امر پسندیده‌ای نیست. شما هم با این پست‌هایتان هی آدم را نگران می‌کنید. نکنید این کارها را . خوبیت ندارد!
من بروم خواهرم. ساعت یازده شد. از قراری دو صبح شما. بخوابی هم بد نیست!‌ برو ببین می‌توانی یک بلیط ارزان پیدا کنی یک سربیایی پیش ما یا نه . این اداهای خارجی را هم بگذار کنار. باهار غربت دارد،‌خیلی هم غربت دارد. روز اول فروردین می‌فهمی چه می‌گویم .اما چاره چیست؟ به من قول بده فردا می‌روی گندم می‌خری و شروع می‌کنی از حالا تخم مرغ رنگ کردن. هفت سین جادو دارد نگین. جادویش را به خانه بیاور
ارادت .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این پست به خاطر خواهر نون جیم و برای ارسال امواج مثبت به یک منطقه یخ‌زده ثبت می‌شود! بسته هستند

اگر تلفن ساعت سه صبح زنگ بزند…

صفحه اول سی‌ان‌ان یک نظرخواهی داشت ( فکر کنم هنوز هم آنجا باشد) که اگر تلفن کاخ سفید ساعت سه صبح زنگ بزند شما ترجیح می‌دهید چه کسی گوشی را بردارد؟ چهار جوابی هم بود. مک کین مربع. هاکلبی مربع. کلینتون مربع و اوباما مربع.
قضیه از این قرار است که کمپین هیلاری هفته قبل یک تبلغات تلوزیونی جنجالی را در تکزاس پخش کرد که اگر تلفن قرمز رنگ کاخ سفید ساعت سه صبح زنگ بزند ( والا ما قبل از تبلیغ نمی‌دانستیم همچین چیزی هم وجود دارد) شما ترجیح می‌دهید کسی که تجربه بحران را دارد گوشی را بردارد یا کسی که بی‌تجربه است و تازه کار؟ منظورش هم اشاره به سابقه خودش در سیاست و کار در کاخ سفید بود و بی‌تجربگی اوباما مخصوصا در امور خارجی.
بعد نوبت اوباما رسید که جواب داد این تلفن قبلا زنگ زده و کسی جواب اشتباه به آن داده است. که منظورش هم رای مثبت هیلاری به جنگ عراق بود.
اینها را گفتم که بگویم دیگر جنگ کلمات است و یک کلمه اشتباه ممکن است خیلی گران تمام شود. گاهی این رقابت جنبه مشاعره پیدا می‌کند. فعلا که چند روز گذشته گویی اوباما را کلا حذف کردند از اخبار به طرز عجیبی و تا جایی که من وقت دنبال کردن اخبار را دارم همش اخبار کمپین کلینتون است. نمی‌دانم این‌را چه طور باید تعبیر کرد.یا چه زد و بند‌هایی پشت پرده اتفاق افتاده یا مثلا یک دفعه فکر کردند واقعا اوباما دارد انتخاب می‌شود. احتمال اینکه اوباما تکزاس یا اوهایو را ببرد کم است و خوب باید دید بعد از اعلام نتایج رسانه‌ها چه بازی جدیدی را شروع می‌کنند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اگر تلفن ساعت سه صبح زنگ بزند… بسته هستند

صرف فعل حرامزادگی یا وقتی یک برگه کاغذ سند مشروعیت انسان‌هاست.

پملا اولین دوست واقعی امریکایی من بود. ریسم بود. سی و شش سال سن داشت. چهار سال قبل که ما با هم دوست شدیم دخترش هفت ساله بود. پملا لیسانس روزنامه نگاری داشت. سال آخر دانشگاه فکر می‌کند که دلش می‌خواهد بچه داشته باشد. با دوست پسرش بهم زده بود اما یک روز رفت و به او گفت که دلش بچه می‌خواهد. گفت که ترجیح می‌دهد از او بچه دار شود. پسر هم قبول کرد. پملا الان با بچه ده ساله‌اش اینجایند و پدر دخترش با زن و دو بچه دوقلویش در تکزاس.
جنیفر دختری است که ما کم و بیش با هم درس می‌خوانیم. چند کلاس مشترک داریم و رشته‌هایمان یکی‌ست. جنیفر که از من دوسال کوچکتر است یک دختر دوساله دارد که روزها به مهد کودک دانشگاه می‌روید. من نه می‌دانم پدر دخترش کیست و نه برای من مهم است. همانطور که برای خود جنیفر مهم نیست. مهم تمام عشقی است که به دخترش دارد.
کملیا را هیچ کس در محیط کار دوست نداشت. اخلاقش گند بود. بماند. دو سال قبل عفونت رحم پیدا کرد و کارش به عمل جراحی کشید. بعد دکترها بهش گفتند که احتمال بچه دارشدنش خیلی کم است. کملیا- آنطور که خودش می‌گفت- دیگر در رابطه‌های جنسی‌اش از حاملگی جلوگیری نکرد. خیلی زود فهمید که حامله شده. کسی که حدس می‌زد پدر بچه باشد گفت که دارد به کشورش- بلغارستان- برمی‌گردد و نمی‌تواند برای بچه کاری بکند. کملیا بچه‌اش را نگه داشت. گفت که شاید این تنها شانسش برای مادر شدن بوده.
از الن ریس سابقم اینجا حرف زیاد زده ام که چطور در بیست و چهارسالگی مدیر موسسه ای شد که برای خودش بین آسیایی‌های شهر وزنه‌ای بود و چطور توانست در مدت خیلی کم تمام خرابکاری‌های ریس قبلی را درست که کند هیچ کلی هم به اعتبار سازمان بیافزاید. الن مادر هم هست. با دوست پسرش زندگی می‌کند و از او هم بچه دارد. در امریکا بدنیا آمده و درس خوانده اما اصالتش فیلیپینی است. آنطور که خودش می‌گفت نمی‌داند می‌خواهد با کریس- دوست پسرش- ازدواج کند یا نه. برایش مهم هم نیست.
…..
مشروعیت وجود ادم‌ها چیست؟ آیا برگه‌ای است که در یک روز خاص با هلهله و شادی یا به اجبار و زور و یا در گوشه‌ای آرام و بی‌صدا امضا می‌شود؟ آیا اگر من روزی دلم بخواهد و مادر شوم باید حتما کاغذ پاره‌ای را در دفتری امضا کرده باشم و گروهی برایم کل کشیده باشند که بشوند سند مشروعیت موجودی که در وجود من بوجود میاید و رشد می‌کند؟ موجودی که من آن را خواسته‌ام و خودم پرورشش داده‌ام؟
اگر این رابطه کاغذی یکروز پاره شود چه؟ اگر بنای مشروعیت وجود انسان‌ها یک امضای کج و معوج پای کاغذی باشد لابد بعد از فسخ آن امضا باید مشروعیت آن انسان هم از بین برود. اینطور نیست؟
من حسی برای مادر شدن ندارم. می‌دانم خیلی بعید است که روزی بخواهم مادر شوم یا بچه‌ای را دوست داشته باشم اما می‌دانم اگر آنروز برسد فقط به خودم فکر خواهم کرد. به اینکه چه می‌خواهم و چرا بچه را می‌خواهم. بچه‌ای که قرار است در بطن من جان بگیرد و بزرگ شود. چه اهمیت دارد کاغذی وجود داشته باشد یا نه. چه اهمیت دارد آنروز در قید و بند یک امضا باشم یا نه. چیزی که این وسط گم شده آن حس زیبای زنانه است. آن قدرت انتخاب است. قدرت انتخابی که من امکان به ثمر نشناندش را دارم اما نصف جامعه ندارد. این قدرت ترسناک است. نیست؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای صرف فعل حرامزادگی یا وقتی یک برگه کاغذ سند مشروعیت انسان‌هاست. بسته هستند

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

534730349_5557a00a0d.jpg
Photo by Mohammad Mahdian

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه‌ها با برگ و رنگ بسته هستند

لیلا که از جنبه های بد آموزشی داستان‌های سکسی ایرانی و نقش آن‌ها در یادگیری نادرست رابطه‌های جنسی نوشت یادم آمد که همیشه یک جریانی در این قصه‌ها برایم جالب بود و آنهم فراوانی قصه‌های مربوط به زن‌دایی و زن عمو بود. البته من فکر کنم زن‌دایی با رتبه خوبی جلوتر از زن‌عمو بود در این قصه ها. حالا جبنه‌های این محبوبیت را می‌شود از دیدگاه‌های مختلف برسی کرد.
معمولا در این داستان‌ها اگر قصه‌ای از رابطه با مادر یا خواهر باشد – از آنجایی که راویان این قصه‌ها بیشتر مردان اند اینطور می‌نویسم، مسلم است که من همه این داستان‌ّ‌ها را نخوانده‌ام و ممکن است قصه‌هایی از زبان زنان در مورد رابطه جنسی با محارم مرد یا زن هم باشد- به یک ذهن مریض نسبت داده می‌شود و شاید با خودمان بگوییم امکان ندارد و طرف هنوز با عقده ادیپش مشکل دارد و این داستان‌ها را از روی خیال بافته. اما وقتی این داستان‌ها به بقیه اعضای‌ خانواده می‌کشند قابل باور تر می‌شودند. خاله و عمه هم در این قصه‌ّ‌ها وجود دارند اما هنوز قبح سکس با محارم وجود دارد. اما زن‌‌دایی و زن‌عمو مشکل شرعی ندارند. داییّ‌ها و عموها هم هیچ وقت خانه نیستند و زن‌دایی و زن‌عمو هم همیشه تنشان می‌خارد.
رفت و آمد به خانه دایی و عمو هم راحت است. حتی اگر زن‌عمو زن‌دایی جوان هم باشند باز می‌شود بهانه جور کرد و به خانه‌شان رفت. از طرفی خدا نکند که ته دل مرد داستان از بچگی کینه از کشیده عمو یا دایی مانده باشد. آن وقت است که عقده ادیپ تبدیل به عقد‌ه‌های دیگر می‌شود.
جدای آنکه موضوعی که لیلا به آن اشاره کرد موضوع معرکه ای برای یک تحقیق جامعه‌شناسانه در حیطه‌‌‌های آموزش یا اثرات اینترنت در تغییر روابط جنسی نسل نوی ایرانی است خود این جریان برقراری ارتباط جنسی با افراد نزدیک خانواده نیز می‌تواند یک موضوع تحقیق خیلی خوب برای بچه ‌های علوم انسانی و جامعه شناسی باشد. البته اگر مثل آن شش سال قبل نشود که به ما گفتند این موضوع خیلی حساس است و ممکن است حساسیت‌هایی را در جامعه بلند کند و به این دلیل موضوع تحقیق یک گروه را رد کردند. این جامعه ما که همه جایش بلند است حساسیت هم رویش.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک چیزی برایم روز به روز واضح‌تر می‌شود. خیلی از این مردانی که من به نحوی در این سال‌ها و دراینجا شناختم- در ایران به این قضیه خیلی دقت نمی‌کردم- به طور آشکارا از زنی که نظر و عقیده خودش را دارد، بلد است حرف بزند و استدلال کند و دست برقضا نظرش هم با نظر آنها موافق نیست پرهیز می‌کنند.به طور آشکار به آن زن نشان می‌دهند که نمی‌خواهیم با تو همکلام شویم یا مثلا حرف را کاملا به جهتی می‌کشانند که هیچ جایی برای نظر دادن نماند.
این افراد نه بی‌سوادند و نه مذهبی و نه دنیا ندیده. دست برقضا یک مقدار خیلی زیادی درس خوانده اند و ماشالله همه هم خودشان را فمینیست می‌دانند اما اینکه گفتم از همان مشاهده‌های از نمای نزدیک و در سکوت است. قضیه وقتی جالب تر می‌شود که همسران و شرکای عاطفی و جنسی این افراد به آن زن نزدیک می‌شوند. به طرز عجیبی یکدفعه عشق مرد قلمبه می‌شود و می‌خواهد در کنار خانم بماند. خنده دارش وقتی است که مثلا مرد آن طرف جمعیت نشسته و یک دفعه مثل جن سرو کله اش ظاهر می‌شود که مبادا زن متمدن امروزی درس‌خوانده‌اش چیز بدی بشنود. و فکر کند که ای بابا نکند نظرات این آقای ما خیلی هم درست نباشد.
حالا وقتی که این آقایان از حقوق خانم‌های ایرانی دفاع می‌کنند دیگر قضیه شکل لطیفه به خودش می‌گیرد. زن خوب است که حق طلاق و حضانت و کار و پوشش داشته باشد اما اگر حرف نزد بهتر است. اگر حرف زد هم حرفش همان باشد که ما می‌گوییم وگرنه خود ما هستیم از حق و حقوقشان دفاع می‌کنیم. در هر حال ما مهندسی دکتری چیزی هستیم بهتر از زنان جریانات امور دستمان است.
یک بار با یک دوست جانی صحبت از اعتماد به نفس بیش از حد این آقایان هم بود. دوست جان فرمودند که شما فقط کافی است موقع نطق کردن آقای مربوطه به دهان باز و چشم‌های پراشک و آه خانم مربوطه‌شان که از شوق تحسین خیس شده است نگاه کنی که دستت بیاید این‌همه اعتماد به نفس از کجا سرچشمه می‌گیرد.
آها یک خصوصیت مشترک دیگر که من تازگی‌ها به آن پی برده‌ام هم این است که دفعه اول که با این آقایان مواجه می‌شوی و مثلا صحبت از درس و کار و این‌ها می‌شود هر مدرکی و هر درجه از هر دانشگاهی داشته باشی فرقی ندارد. جوابشان این است. اا ( به کسر الف) چه جالب!‌ یک چیز در مایه‌های به تخمم هم نیست که دکترای زبان شناسی داری و با خود چامسکی هم کار کردی. یادت باشد که من هم مهندسم!
توضیح واضحات: لطفا قبل از اینکه بهتان بربخورد قید جمله دوم پاراگراف اول را دوباره بخوانید. .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قرار است در شش ماه آینده دوبار اسباب کشی کنیم. قراردادمان با این آپارتمان آخر آوریل تمام می‌شود و قبلا هم گفته بودم که وسط بازسازی کل مجتمع‌اند و قرارداد ها را تمدید نمی‌کنند. باید فکر خانه نو بود. از طرفی بالاخره ما عزممان را جزم کردیم که آخر تابستان از این شهر برویم. راه دوری نمی‌رویم. اما همینکه از اینجا بیرون می‌رویم خودش اولین قدم است. چهار سال است که من اینجایم و هنوز نتوانسته‌ام اندکی از بودن در این شهر لذت ببرم. شاید هم فقط نگرش منفی خودم از روز اول بود و هرجا بروم آسمان همین رنگ باشد. اما قدم اول کندن مهم است. حالا که تصمیمان را برای قدم اول گرفتیم می‌دانم بقیه جاها آسان‌تر خواهد بود. اما مشکل فعلا اینجاست که اینجا معمولا برای اجاره دادن خانه ها قراردادهای شش ماه یا یک ساله باید بست و ما فقط باید برای چهار یا پنج ماه یک خانه پیدا کنیم. اینکه چرا الان نمی‌رویم هم خودش داستان دیگری دارد. از درس من در این شهر هنوز یکسال کامل دیگر مانده اما من واقعا ترجیح می‌دهم رفت و آمد کنم و اینکه وضعیت وحید حداقل تا سه یا چهار سال آینده مشخص است. یعنی او می‌داند که کجا باید باشد برای درسش و من فعلا وضعیتم خیلی معلوم نیست که کجای امریکا بیافتم. بنابراین یک جورهایی منطقی‌تر بود که از امکانات دانشگاه او استفاده کنیم. در هر حال به دوستانمان نزدیک‌تر می‌شویم و این خوب است.
حالا مشکل یکبار خانه پیدا کردن اینجاست بعد اسباب کشی بعد یکبار خانه پیدا کردن آنجا و یکبار دیگر هم اسباب کشی. انگار دیگر باید از وسواسم برای شکل و اندازه و مدل خانه صرفنظر کنم. مدل زندگی ما برعکس خیلی از زوج های دیگر دانشجو بود. همه از زندگی دانشجویی و خوابگاهی و مشترک با یک سری آدم دیگر به زندگی دو نفره کاری و مستقل می روند ما بعد از چند سال کار مداوم و دستمان توی جیب خودمان رفتن و خوب خرج کردن تازه قرار است برویم زندگی دانشجویی بکنیم که اصلا هم بد نیست و شاکی هم نیستیم. اما ترک بعضی عادت‌ها از جمله راحت خرج کردن و نگران قسط‌های سرماه نبودن خیلی راحت نیست. سر پیری و معرکه گیری حکایت ماست.
در هر حال از اعوان و اخوان اطراف و اکناف برای مراسم باشکوه اسباب‌کشی در هر دو فصل دعوت رسمی به عمل می‌آید. جهنم و ضرر چلو کباب هم می‌‌‌دیم اگه کارگر خوبی باشید….نگفتم ترک عادت سخته؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند