محضر دادگاه

لطفا بیا
دیوانگی‌ ام را قرار است اعتراف کنم
کنج همین دل
زیر این شاخه تازه نوک زده
روی همین چمن سبز خیس از شبنم صبح
کنار همان سنگ‌های رنگی
دستانت را شاهد می‌خواهم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای محضر دادگاه بسته هستند

مادربزرگ گلم از ایران زنگ زده از مادرم می‌پرسد که «وچه جان! این بچه این‌همه سال درس خوانده و هنوز هم تمام نشده، آخرش قرار است چه کاره شود.» زنگ می‌زنم با همان مازندرانی دست و پا شکسته‌ای- که کلا مایه تفریح همه است- می‌گویم که گت ننا جان! اگه قرار بود کاره‌ای بشوم که تاحالا شده بودم. دارم می‌‌خوانم کسی نفهمد قرار نیست کاره‌ای شوم. خودم هم نفهمم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شهر باریک

The_Narrow_City_HQ.jpg
«نیاز کتاب می‌خواند. انگشت سبابه‌اش را توی دهانش می‌کند. قسمتی از ناخن را می‌کند. کتاب را روی تخت پرت می‌کند. به حمام می‌رود. شیر آب را باز می‌کند. وان پر می‌شود. کمی‌ شامپو می‌ریزد. به طبقه پایین‌ می‌رود. پسر تلوزیون را خاموش کرده است. پسر را بغل می‌کند. روی صندلی بالابر می‌گذارد. پسر بالا می‌رود. خودش بالای پله‌ها روی صندلی چرخدار دوم می‌نشیند. بلوزش را در می‌آورد. دنده و سرشانه های باریک و سفیدش لرز می‌کنند. نیاز شلوار پسر را در می‌آورد. پسر را بغل می‌کند و در وان می‌گذارد. پسر دست‌هایش را به کناره وان می‌گیرد تا خودش را بالاتر از سطح آب نگه دارد. نیاز دوپای بدون ماهیچه را می‌شوید. عضو کوچک پسر تغییر حجم می‌دهد….»
از داستان «حرف بزنیم»
«شهر باریک» نوشته آیدا احدیانی و به تصویرگری توکا نیستانی
نشر افرا
***
نمی‌دانم می‌خواستم کتاب آیدا را معرفی کنم یا داستان خودم را بگویم. خودم را که نه. زنی را که چند ماه قبل بعد از پنج سال از دست صاحب‌کار فلجش بالاخره فرار کرد و آمده بود مرکز ما. داستانش داستان همین نیاز قصه آیدا بود. برای همین است که فکر می‌کنم داستان‌های «شهر باریک» داستان «ما»ی مهاجر است اگر نخواهم خیلی جنسیت زده‌اش کنم و بگویم «ما زنان مهاجر».
کتاب را می‌توانید از اینجا سفارش دهید و یک سیر حسابی هم در طراحی‌های توکا نیستانی بکنید

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شهر باریک بسته هستند

من اگه یه روز مشاور درسی یا راهنمای درسی یکی شدم قول شرف می‌دم که فکر نکنم یارو کارش خیلی درسته و بعد جوری بشم که محصل بدبختم بمونه تو رودربایستی که مسئله یه مقاله براش بشه حیثیت و همه استرسش بشه اینکه که اگه به موقع تمومش نکنم یا اگه خیلی چیز کاردرستی از آب درنیاد خود کار به درک، پیش این یارو کم میارم.
تابلوه که این وضعیت الان منه؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

باید یاد بگیرم که موقع درس خوندن یا کار جدی کردن یه دفعه نپرم برم به جاهای دیگه- همین وبلاگ- مثلا سر بکشم. چند ساعت خوبم. بعد مثلا باید چیزی تایپ کنم و میام سراغ کامپیوتر و همه چی مثل همین لحظه خراب میشه. یه چیزی رو می‌خونی – یا در این مورد خاص کسی چیزی توی چت بهت می‌گه -که شاید اصلا به تو ربطی هم نداشته باشه اما به طرز بدی فکر می‌کنی مخاطبش تویی و در حالی که می‌دونی نیستی- چون واقعا به تو ربطی نداره- اما مستعدی که بزنی حال خودت رو خراب کنی چرا از همه ریاضی احتمالاتش یادت مونده و نکنه هاش. بعد تا یک ساعت آینده هی باید مهم‌ترین فلسفه زندگیت رو- به تخمدان مبارکم- به خودت یادآوری کنی و قلپ قلپ چایی بخوری (‌یا بعضا قاشق قاشق ماست میوه‌ای) که واقعا دوباره به درک فلسفه‌ات نائل بشی و یادت بیاد یواش یواش داری یاد می‌گیری که نه همه موظفن دوستت داشته باشن و نه تو باید به خاطر مبارک همه احترام بذاری و زندگیت رو برای همه توضیح بدی و خب کلا به تخمدونت که کی چی فکر می‌کنه. برو چای‌ات رو بخور که دارمت!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چگونه؟

خب به سلامتی سوتین خواهرم و انواع و اقسام سکس با زن دایی و عمو و برادر و سایر خویشان و البته «راز داشتن سینه‌های برجسته» کم نبود که امشب چشمم به این سوال روشن شد که ملت با آن به اینجا رسیده بودند: «چگونه در فیس بوک یک جنده پیدا کنم؟»

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چگونه؟ بسته هستند

آره واقعا. خیلی ضایع است آدم ماه عسلش کتاب برداره ببره به هوای اینکه بشینن تو تخت دوتایی کتاب بخونن.
یعنی افتضاح ضایع است. فکرشو بکن. نه. حتی فکرشو هم نکن. بهتره اینطور.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هی دختر!‌ چته؟ باز که رم ‌کردی ، یادت رفته افسارت رو محکم ببندی. باز دو روز خوش خوشانت شد، آفتاب گرمت کرد، باد بهار خورد تو سرت، یادت رفت که هیچی نبودی و نیستی؟ باز واسه خودت حق و حقوق قائل شدی؟ باز فکر کردی حالا که دوسش داری حق هم داری؟ یادت رفت تویی که احتیاج داشتی و داری نه اون؟ یادت رفته خلایق واسه دل خودشون عاشق می‌شن نه دو زار واسه گیسوی طرف؟ عاشق شدی، دلتنگ شدی، سرت باد خورد فکر کردی حق داری؟ حق رو چی؟ حق رو کی؟ فکر کردی حالا که تو عاشقی، تو دلتنگی اون هم باید باشه؟ حق داری اینو ازش بخوای؟ تو واقعا فکر کردی حق داری اینو ازش بخوای؟
عاشق بودنت حقی واست ایجاد نمی‌کنه. واسه بار هزارم. نه حق داری ازش بخوای دوستت داشته باشه، نه حق داری بخوای دلش تنگ بشه، نه حق داری حتی بخوای به تو فکر کنه. تو عاشقی خره. اون هست یا نیست اصلا به تو ربطی نداره. تو واسه خاطر دل خودت دل دادی. نکنه فکر کردی اون هم الان باید دلت رو بگیره دلداری کنه؟ نکنه فکر کردی تو یه لحظه حق داری ازش بپرسی کجا می‌ره و چیکار می‌کنه و باید به توی دیوانه توضیح بده صرافا واسه اینکه تو عاشقی و دلت تنگ می شه؟ اگه اینطوره که بردار کاسه کوزه ات رو جمع کن و برو یه دنیای دیگه. ما خیلی وقت قبل با هم قرار گذاشته بودیم. تو می‌دونی که همه اینا برای خودته. توهم توقع و حق که برات اینجاد شد بدون یه جای کار عاشقیت می‌لنگه.
حالا برو لب و لوچه‌ات و حواس نداشته‌ات رو جمع کن که دیگه صبح اول صبحی از این غلطا نکنی. زنیکه آدم نمی‌شه.
* نامه ای به خودم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

در معبد فراموشی وسوسه‌ات را سربریدم
به قیمت مرگ تو وجاودانگی خود

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

در حج چشم‌هایت نور قربانی کردم
حاجتم را از لبانت بده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند