«من نمی‌تونم مواظبت باشم. خودت مواظب خودت باش.»
و این عاشقانه‌ترین جمله همه این روزها بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

زیر نخ بند نشستم و دارم درد می‌کشم. کوله پشتی ام کنار پاییم است و ت جون می‌خواهد کوله را تکان بدهد که بیاید لپ این‌وری را بند بیاندازد. بعد می‌فهمد که کیف سنگین است می‌گوید: «اوه مای گاد. لوا جون. این چقدر هوویه». من هم با همون لپ باد کرده می‌گم که کامپیوترمه. بعد ت‌ جون می‌گن: « اوه. کامپیوترت وایرلسه؟ مال پسر من هم وایرلسه.» آره عزیزم. وایرلسه کامپیوترم. بندت رو بنداز که مردم از درد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تابوهای ذهنی می‌تونن ریشه مذهبی یا فرهنگی داشته باشند. گاهی فرد از فرهنگ یا مذهب جدا می‌شه یا حداقل خودش رو مبرا می دونه اما این تابوها همچنان باهاش باقی می‌مونن. ممکنه فرد خودش رو معتقد به مذهب اسلام ندونه ولی نتونه و نخواد گوشت خوک بخوره شاید چون این بخشی از تربیتشه و رفته توی ذهنش که این گوشت کثیفه. بعضی وقت‌ها هم ذهن بخشی از این تابوها رو نگه می‌داره و با بقیه اش کنار می‌آید. دوستی دارم که هنوز با مشروب- بنا به عقاید مذهبی‌ که در اون بزرگ شده- مشکل داره اما با روابط آزاد جنسی – که بازهم همون مذهب منعش می‌کنه- کاملا راحته. کارکرد اولیه- و مدرن- این تابوها ظاهرا یه جور امر از یک سری از موارد بوده که منابع قدرت -مذهب یا جامعه- اونو به نفع خودشون نمی‌دونستن. دورکهایم از لحاظ جامعه شناسی مذهب و فروید از لحاظ روانکاوانه مفصل در مورد کارکرد این تابوها در جوامع اولیه و مدرن نوشتن. در هر حال چیزی که تجربه شخصی به من نشون داده اینه که هرچی بیشتر با تابوهای ذهنی ام کنار اومدم لذتی که از لحظات زندگیم بردم بیشتر شده. لذت‌هایی که تا چند سال قبل برام متصور نبودن. فکر کنم بخوام بیشتر بنویسم در این مورد به زودی.
حالا نرید آخرتتون رو بفروشید بگید بلوط گفت. من اول یه آپارتمان خریدم ته جهنم بعد شروع کردم به عیاشی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حالا هی بشینم بنویسم. من چه می فهمم از اون آدمی که قراره چند ساعت دیگه اعدام بشه. حالا دل‌آرا داربی نه یکی دیگه. جان اسمیت در ایالت تکزاس یا هرکسی که قراره قانون جونش رو بگیره. تموم که شد یه فحش می‌دیم میگیم دیوثا یا خارجکی می‌گیم شت. بعد می‌ریم تو فیس بوک می‌نویسم که خیلی ناراحتیم. بعد سه تا مطلب تو گوگل ریدر در این مورد تقسیم بقیه میکنیم و دو ساعت بعد همه چی تموم می‌شه. یا من تلخم یا همه چی به همین تلخیه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این شکلی نبودم. موقع اینجا نوشتن مراعات کسی رو نمی‌کردم. یه دونه خودم بود و یه دونه دلم. از کی تا حالا اینقدر نگران قبای مردم شدم که با کلمه‌ها بازی می‌کنم برای پیدا کردن کلمات رو نمی‌دونم. حتی فکر می‌کنم بنویسم یا نه.
وبلاگ نویسی با احتیاط به درد لای جرز هم نمی‌خوره. یا باید دوباره حیوون شم یا در اینجا رو تخته کنم بره پی‌ کارش.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من همیشه زودم. الان توضیح می‌دم یعنی چی . یعنی آدم زود کارم. صبح زود بیدار می‌شم. یه چیز تو مایه های پنج وشش. زود می‌رسم سر کار. زود می‌رسم به کلاسام. زودتر از همه سر قرارام هستم و کلا زودم دیگه. حالا مشکلی که هست اینه که همه اتفاق‌های خوب دیر می‌افته. مهمونی‌ها دیره . رفقا دیر دور هم جمع می‌شن. مشروب خوب رو دیر باید خورد. حرف‌های خوب دیر زده می‌شه. کلا همه آدم‌های باحالن دیرن. من هم وقتی دیره، خوابم. یک چیز درونی دارم به اسم ساعت خواب شلمانی. این ساعت خواب که زنگ بزنه رسما فرقی نداره کجا باشه. من باید بخوابم. خونه غریبه و آشنا و وسط مهمونی و بار و این حرف‌ها هم نداره. شده اومده باشم تو ماشین خوابیده باشم و البته که همیشه یک پتو همیشه زیر صندلی موجود است. تازگی‌ها بدتر هم شده. حالا یا من ملاحظه ام با ملت کم شده و رسما می‌افتم می‌خوابم هرجا که باشم یا اینکه دارم پیر می‌شم اونقدری که زور می‌زدم واسه بیدار موندن رو هم دیگه نمی‌تونم. یه راهش البته اینه که عصر دو ساعت بخوابم. اما کو وقتش که الان دو ساعت عصر بخوابم. فکر کنم اخیرا ضمیر ناخودآگاهم هم دست به یکی کرده با این مشکل من یواشکی خودش مهمونی‌ها رو می پیچونه. یعنی یه جوری یه بهانه‌ای چیزی جور می‌کنه برنامه های شبونه رو رد می‌کنه که نکنه یه وقتی از این خواب شلمانی من زده بشه. من که عمرا از خوابم بزنم، بنابراین به یک سری آدم زود برای معاشرت نیازمندیم.
*: نه اینکه حالا مثلا دیرم باشه سه صبح‌ها. من به ده شب می‌گم دیر!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

در شهر چه خبر؟

مدتی این مثنوی در شهر چه خبر است تاخیر شد. من هم که خب کلا تعطیلم. اما اگر این اطرافید شاید این لینک‌ها برایتان جالب باشد و حتی بخواهید مرا هم ببینید! من هم که نه کار دارم، نه درس. عاشقیت می‌کنم هرجا که بشود!‌
***********************************
filmfest.jpg
۱. برای خبررسانی این اولی شاید اندکی دیر شده باشد. اما امشب و فردا شب فستیوال فیلم‌های فمینیستی است در دانشگاه دیویس.
اطلاعات بیشتر، زمان نمایش فیلم‌ها و آدرس را اینجا بخوانید یا یک ایمیل به من بزنید بیایم بلندتان کنم!
***********************************
cowmilking.jpg
عکس از اینجا
۲. پیک نیک سالانه دانشگاه دیویس هم همین شنبه هجدهم آپریل است. به قراری این بزرگترین مراسم دانشجویی در تمام آمریکایی شمالی است. توی وبسایتشان نوشته که انتظار صد و بیست و پنج هزار نفر آدم را دارند. اینکه اینهمه آدم را چطور می‌خواهند در شهری به اندازه دیویس جا دهند البته سوال مهمی است که من شنبه جوابش را می‌فهمم. بارهای شهر از ساعت شش صبح باز است و باز هم راویان اخبار می‌گویند که ملت از همان ساعت مست و پاتیل در خیابان‌ها ولویند. مسابقه سگ دوانی و شیر گاو دوشی هم دارند که این دومی باید کلی هیجان‌ انگیز باشد. برای عکاسی از همان کله سحر بیرون خواهم بود. بعد میایم پز دوربین جدیدم را هم می‌دهم.
***********************************
۳. سه‌شنبه هفته بعد یعنی بیست و سوم آپریل سیما شاخساری مهمان دپارتمان مطالعات خاورمیانه دیویس است. عنوان سخنرانی‌اش یک چیز سختی است که من از آن وسط فقط بلاگرانش را فهمیدم. «حکومت گرایی مجازی و سیاست قتل مشروع در زمان جنگ: بلاگرهای خارج‌نشین ایرانی در زمان جنگ» می‌شود ترجمه لغت به لغت عنوانش. حالا اگر بیاید به سخنرانی‌اش همه با هم می‌فهمیم.(شاید البته) خدایش آدم بلاگ‌خوان باشد- اگر نبودید که الان اینجا را نمی‌خواندید- و این این اطراف باشید و نیاید سخنرانی سیما. اطلاعات بیشتر را اینجا بخوانید.
************************************
iraniancom.jpg
۴. این چهارمی را که اصلا مدیونید اگر این اطرافید و نیاید. اولین کنسرت سالانه ایرانین دات کام شنبه هفته بعد در کاخ هنرهای زیبای سن فرانسیکو قرار است برگزار شود. (‌ترجمه Palace of Fine Arts را داشتید؟) فرامرز اصلانی، آرش سبحانی، زیبا شیرازی و صبا امینی‌کیا قرار است برنامه اجرا کنند.
*********************************
سعی می‌کنم این در شهر چه خبر را بیشتر کنم. کلی اتفاقات خوب در این اطراف می‌افتد که زکاتش قسمت کردنش است. این آهنگ هم سه روز است از مغزم بیرون نمی‌رود. ایشالله برود توی و مغز شما هم و قر بیاید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در شهر چه خبر؟ بسته هستند

عاشقیت در جی‌میل

به گوگل مدیونم
که تو را «اینویزبل» می‌کند
و بعد با «ایز تایپینگ‌» هایت
مرا به ارگاسم می‌رساند

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای عاشقیت در جی‌میل بسته هستند

سه ثانیه پیش :

قیافه بنده را مجسم کنید وقتی سیم هدفون از کامپیوتر جدا می‌شود در هنگام چه چه زدن آقای شجریان در آلبوم بیداد که «شهریاران را چه شد؟» در فضای مطالعه کتابخانه که با وجود حداقل دویست نفر آدم حتی صدای نفس کشیدن‌هایشان را هم می‌شود شنفت و وقتی من شهوت گوش دادن به این آهنگ را با آخرین درجه صدا دارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سه ثانیه پیش : بسته هستند

هر ثانیه که می‌گذرد دورتر می‌شود. دورتر و دورتر …

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند