یادداشت‌های پراکنده در سفر-۸

اوج داستان «عشق در زمان وبا» همان صحنه بازار بود. همان‌جا که دختر پس‌ از آن سفر تبعیدگونه مشقت بار و تحمل آنهمه عاشقی، پدر را شکست می‌دهد و برمی‌گردد و آنجا در بازار می‌فهمد که مرد تمام شده. این صحنه‌اش بود، اما قله‌اش شجاعت دختر است که می‌پذیرد و اعتراف می‌کند که آن آدم تمام شده. ‌
کوهپایه‌ها را درمی‌نوردیم.

منتشرشده در بلوط, سفر | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۸ بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۷

چرا کسی نمی‌گوید که همخانگی قاتل بی‌رحم همدلی‌است؟
من با تو همخانه نخواهم شد.
قول می‌دهم.

منتشرشده در بلوط, سفر | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۷ بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۶

بخشی از من است. ننویسمش خودم را ننوشته‌ام و بنویسمش حریم خصوصی‌اش را عریان کرده‌ام. دوست ندارم این برزخ را.

منتشرشده در بلوط, سفر | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۶ بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۵

از دروغگوهای دروغ‌های کوچک بیشتر می‌ترسم. یک وقت یکی نمی‌خواهد تو چیزی را بدانی، می‌ترسد، می‌خواهد چیزی را حفظ کند، از تو خوشش نمی‌آید و می‌خواهد ضرری به تو بزند و یک عالمه دلیل دیگر. همه این‌ها قابل درک‌اند. شاید خوشم نیاید یا اصل عمل درست نباشد (نسبی‌است دیگر. مگر نه؟) اما قابل درک‌اند.
یک وقت یکی دروغ‌هایش بی‌دلیل‌ و بی‌ضرر است. ساعت را اشتباه می‌کوید. مکان را عوضی جا می‌زند. آدم‌ها را جای هم می‌نشاند یا چه می‌دانم می‌گوید شام خوردم وقتی می‌دانی نخورده است. اینها ترسناکند. آدم می‌داند که بخشی از وجود طرف است. به همین راحتی بخشی از وجود طرف‌اند و چرا باید بقیه‌اش را باور کرد؟

منتشرشده در بلوط, سفر | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۵ بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۴

اسم رابطه که می‌آید انگار خودش گند می‌زند به همه چیز. آدم را «مقید» می‌کند به بودن. به «همیشه» بودن. انگار اصل اسم با خودش زنجیر دارد. مقیدی که باشی در یک زمان معین، در یک مکان معین، در یک حس و حال معین، در یک فضای معین
ساختار شکنی هم که می‌کنیم، از یک رابطه می‌رویم به یکی دیگر. چندتا را داخل هم تفت می‌دهیم و همه چی را از همان گندی که بود پیچیده‌تر می‌کنیم. آخر چرا نمی‌شود وقتی که هست بود و وقتی هم نبود نبود دیگر؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۴ بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۳

روی کاغذ همه چی خوب است. آدم می‌داند مبدا تاریخش نیست. می‌داند نه اولی است و نه آخری. حقی ندارد. مالکیتی ندارد. لذت می‌برد. زندگی می‌کند. اصلا هست. همین اصل بودنش زیباست. می‌وزد و می‌رود، اما وقتی هست خوب است. روی کاغذ همه اینها عالی‌است.
از کاغذ که بیرون می‌آید دردش شروع می‌شود. باید ببینی و مزه کنی حضور قبلی‌ها را،‌ فعلی‌ها را، جوانه زدن‌های آینده را. باید تاریخ پای شعرهایش را نجویده قورت بدهی که کمتر گلویت بسوزد. باید لبخند بزنی به آدمی که رو به رویتان نشسته‌است و می‌دانی روزی جای تو بود، روزی جای تو خواهد بود، اصلا همین الان یکی دیگر توست. زیر لب بگویی تکرار کنی تو حقی نداری، تو حقی نداری، تو حقی نداری و نجوایت را با آبجو بدهی که برود پایین.
می‌خواستم ندانم، نبینم، نشناسم، اما، اگر جرات نکنم بگویم که همه، بخش بزرگی از زندگی‌اش است. حقی ندارم که بخواهم بگویم کنارش بگذارد. درد دارد. خیلی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۳ بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۲

از تاریخ پای همه شعرهایت متنفرم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۲ بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۱

گفته بود خسته‌ام، عصبی‌ام. می‌خوام بخوابم. گفتم بخواب. فردا حرف می‌زنیم. فردا همیشه همه چیز بهتر شده بود.
راست گفتم. فردا همیشه همه چیز را زورکی یادمان می‌بردیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۱ بسته هستند

سفرم.
دوستای خوب، غذاهای عالی، شراب معرکه، شب‌های گرم لب دریا…وبلاگ فعلا هیچ محلی در زندگی نداره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نوشتن این پست شب عید شروع شد، هنوز هم نمی‌دانم چطور تمامش کنم
چند روز قبل مادرم سرما خورده بود و آمده بودم ببرمش دکتر. دیدم هفت سین چیده‌‌اند و بساط سبزه و ماهی و سنبل به راه است. ای ولی گفتم و شب هفت سین خودم را هم با سمنوی دزدی از خانه آنها چیدم. تحویل سال به وقت ما ده و نیم صبح بود. ساعت نه و نیم با سردرد از مستی دیشب، دوش نگرفته و مسواک نزده آمدم دوباره اینجا برای تحویل سال. دیدم هفت سین‌شان عوض شده. شمع‌های سبز گذاشتند، ظرف سین‌ها را عوض کردند و سفره زیرش هم سبز شده. داشتم نگاهش می‌کردم که مادرم گفت، بابایت گفته امسال باید شمع سبز روشن کنیم، بقیه‌اش را هم سبز کردیم.
روز انتخابات من استانبول بودم. گیج و گم. صدای اذان شبانه لب دریا بود و گریه من لامذهب. راهپیمایی‌های سکوت بود و موهایی که مدام سیخ می‌شدند بر روی پوست. عقلی که آخرش جلوی مرا گرفت که آن پرواز دو ساعته تهران را نروم. هنوز لعنت می‌فرستم به تمام قول‌های عالم که جلوی مرا گرفتند.
ویدئوی ندا که آمد، در کنفرانسی در آلمان بودم. هنوز گیج و گم. بهت زده نشسته بودم کف زمین و به بقیه می‌گفتم نبینید. نبینید. قلبم دست کسی بود که در خیابان‌های تهران گاز اشک آور می‌خورد و می‌دوید. روزایی بود که آرزویمان فقط زنده برگشتن کسی بود. آن هفته،‌ آن روزها همه ما سال‌ها یک‌دفعه بزرگ شدیم.
بعد یکی یکی حادثه‌ها آمدند هر شب، هر هفته، هر ماه. سفر کردم زیاد شاید برای فرار از مریضی که خودم قبولش نمی‌کردم. دلم هم دور دنیا مرا می‌چرخاند. یک مرحله از درسم تمام شد. این تقاضانامه‌های دانشگاه نفس خودم و هرکس که یک جوری با من در ارتباط بود را گرفت. هنوز باورم نمی‌شود که تمام شدند وسط آن افسردگی و آنهمه گریه.
یک ‌خورده اوضاع بهتر شد. دوستانم آمدند کمک. بالاخره لجبازی را تمام کردم و شروع کردم به دارو خوردن. دانشگاهی که همیشه آرزویش را داشتم و رشته‌ای که همیشه می‌خواستمش قبول شدم. با یک انسان فوق‌العاده جاده‌نوردی طولانی کردم،‌ دیدم که می‌خواهم همیشه اینطور مسافر بمانم. کارم را و محیط کارم را دوست دارم.
دیدم چقدر این ارتباطات آنلاین مریضم کرده بود، چقدر وسط آن مریضی آدم‌هایی را می‌خواستم که ببینمشان، که لمسشان کنم، که بخندم به جای دو نقطه دی. حالا کمتر شده این وضع آنلاین بودن. یک ذره کتاب، یک ذره فیلم، یک ذره عکاسی، یک ذره ورزش اجباری.
پاییز باید از اینجا بروم. تنها. حتی به سرم زده که خانه خودم را بخرم. شهری ساحلی‌است، پر از درخت‌های نخل و کوهی که به دریا می‌رسد. یک چیز در مایه‌های رامسر خودمان. وسوسه کننده‌است. شاید هم واقعا به سرم زد و خودم مالک جایی شدم. اگر بدانم که دست و پایم را نمی‌بندد که سفر کنم شاید آمدم اینجا چند وقت دیگر نوشتم که یک انسان صاحب‌خانه‌ای هم شده‌ام.
خانم صاحب مغازه ایرانی شهرمان می‌گفت که هیچ سالی مثل امسال، مشتری سفره هفت سین و مخلفاتش را نداشته. فکر کردم حوادث امسال ایران، همه را ایرانی‌تر کرد. بعد از سالها امسال همه می‌خواستند ایران باشند، همه یک جور حس تعلق خوبی داشتند. دستبندهای سبز همه ما را به هم وصل کرد. این است که این سفره سبز و این شمع‌های سبز برای من مبارک است. یک حس خوبی است که آدم می‌بیند پدر و مادر همیشه بدبینش هم سبز شده‌اند.
حالا هم امید دارم. فکر می‌کنم شعور همه مان یک تکانی خورده. یک خورده یاد گرفتیم نقد سازنده کنیم، صدای مخالف را بهتر بشنویم، همه را با یک چوب نرانیم. شاید هم من خوش‌خیالم. اما تلقین یا واقعیت، مثل همان دارو‌ها، فعلا که دلم روشن است. مثل همین شمع سبز سر سفره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند