بایگانی دسته: بلوط

دوم ژانویه دوهزار و یازده

سلام هوا بد بارانی شده. سرد و بارانی. هنوز اینترنت خانه ام هم وصل نشده. بین کافه‌های مختلف می‌چرخم. الان یه جایی کنار شومینه‌ای نشستم. تا ساعت هفت اینجا باز است. بعد میرم یه کافی شاپه دیگری که تا یازده … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دوم ژانویه دوهزار و یازده بسته هستند

از آن لحظه‌های شهود بود. اینترنت خانه قطع است. از صبح نشسته‌ام در این کافه که کار کنم و گم شوم. الان ساعت ده شب است و اینجا یک ساعت دیگر می‌بندد. سرم را گذاشتم روی میز که چند لحظه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکم ژانویه دوهزار و یازده

سلام دیروز زدیم به جاده. به سر من و نون زد که شب سال نویی را برویم بیابان. تو هم توی جاده‌ای انگار. بی‌خبرم. زیاد نتوانستیم بمانیم. پلیس آمد و بیرونمان کرد. ما هم مثل زن‌های حرف‌گوش‌کن سرماشین را برگردانیدیم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکم ژانویه دوهزار و یازده بسته هستند

کاش می‌شد آدم می‌تونست اونی رو که خیلی می‌خواد قورت بده درسته. بعد همه‌اش تو دلش باشه و هیچ هم به این فکر نکنه که این انحصارطلبیه و خودخواهی و جلادی و برده‌داری عاشقانه است. بهترم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

احساس امنیت نمی‌کنم برای نوشتن در اینجا. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد، اما باید دوباره راحت باشم و نترسم از اینکه نوشته‌های اینجا، و فقط نوشته‌های اینجا، ملاک شناخت احساسات من باشد و زندگی من. کسی خیال‌بافی نکند که بر اساس … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

داشت بیرون سیگار می‌کشید. حال من لحظه به لحظه بدتر می‌شد. یک چیزی خیلی سریع داشت توی من رشد می‌کرد. خیلی سریع، خیلی ترسناک. در فاصله کمتر از تمام شدن یک سیگار. به من که روی زمین ولو بودم به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جریان جاری تن تو

هزار سال قبل بود. هزار سال قبل. خاطره‌اش امشب پیچیده توی سرم. آخرین سکسی قرار نبود در کار باشد. کنار هم ، در آغوش هم می‌خوابیدیم و خواب و بیداری‌اش هم با بوسه بود. نمی‌دانم چه شد. رفتیم خانه‌اش. هر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای جریان جاری تن تو بسته هستند

نزدیک پنج سال است که اینجا می‌نویسم. بلوط بزرگترین اتفاقی است که تا به حال در زندگی من افتاده است. اگر بلوط نبود، یک جای دیگر دنیا در عالمی دیگر بودم. وقتی آدم یک چیزی رو در یک مکان عمومی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اینم حکایت ماست

نزدیک پنج سال است که اینجا می‌نویسم. بلوط بزرگترین اتفاقی است که تا به حال در زندگی من افتاده است. اگر بلوط نبود، یک جای دیگر دنیا در عالمی دیگر بودم. وقتی آدم یک چیزی رو در یک مکان عمومی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اینم حکایت ماست بسته هستند

خودمو پیدا می‌کنم؟ حتما. اما کی‌اش رو نمی‌دونم. الان از شوک اولیه بیرون اومدم و دارم بهتر به ماجرا نگاه می‌کنم. این دو روز آخر هم خیلی بهتر بود. منطقی که فکر می‌کنم می‌بینم حق با اونه و با من … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند