بایگانی ماهیانه: جولای 2007

روزمره

اول: از دست این مادرها! وقت ناهار است و چند نفر از همکارها هم در آشپزخانه با من نشسته اند. از هر دری صحبت می شود . نمی دانم حرف از کجاست که یکیشان می گوید.: ” دختر من بیست … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲۱ دیدگاه

رویا

خانممان بعد از امتحان ناغافل گفت که بروید خانه. این یعنی سه ساعت ارفاق. یعنی من ساعت هفت و نیم عصر یک روز وسط هفته خانه ام و اینطور بی هوا روی بالکنی نشسته ام و منتظرم هوا تاریک شود … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای رویا بسته هستند

مهاجر:…

بی تابی و بی قرار. چیزی با هر خبر و گذارش و حرف می لرزد. نمی دانی لرزش از کجاست. جایی خالی, می لرزد. تعریفت کرده اند انسانی که برای جستجوی موقعیتی بهتر ترک وطن مالوف کرده است. ترک الفت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۲ دیدگاه

کرختی عصر یکشنبه

امروز بعد از یک خلوت طولانی, تمرکز , و فکر کردن به تمام گوشه های خالی زندگی ام ,به این نتیجه رسیدم که بزرگترین هدیه ای که کسی می تواند به من بدهد (‌یا حتی اگر خیلی دلش بخواهد برایم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۱۲ دیدگاه

دومین شنبه ماه+ اولین کافه

سکرمنتو چند سالی است که رسم خوبی به اسم دومین شنبه ماه را اجرا می کند. مرکز شهر شور و حال دیگری دارد و شاید در هیچ روز دیگر ماه نمی شود اینهمه آدم را باهم و یکجا دید. تمام … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۶ دیدگاه

کافه گردی ( مقدمه)

سفرهای اینجایی آنقدر ها هم لذت بخش نیست. شاید آب و هوا عوض شود یا مثلا مدل و نوع درختان فرق بکند. بعضی جاها هم خوب بیابان دارند که آن ها هم یکسان نیستند. شهر گردی ها را می گویم. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۶ دیدگاه

طعم زندگی

“پرورش ویکتور وارگاس” بهترین ترجمه ای است که من برایRaising Victor Vargas پیدا کردم. فیلم داستان نوجوانان نسل دوم یک خانواده پورتوریکویی در جنوب شرق نیویورک است. ویکتور – نوجوان شر داستان- به همراه برادر و خواهر کوچکترش در آپارتمان … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۴ دیدگاه

من این نگاه را دوست دارم

گاهی می شود که هنگام برگشتن به خانه توی راه به چیزهایی که در یک روز یاد گرفته ام فکر می کنم. منظورم فقط درس نیست٬ زندگی را می گویم. دلم می خواهد می توانستم همه آموخته هایم را اینجا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای من این نگاه را دوست دارم بسته هستند

تفکر

چرا من این روزها اینقدر فکر می کنم که نویسنده این وبلاگ و این وبلاگ حکما باید یک نفر باشد؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | ۵ دیدگاه

خوک ها و آدم ها

ما الان کجای داستان قلعه حیواناتیم؟ این سوال را جدی می پرسم. الان مثلا جایی هستیم که خوک ها مثل آدم های سابق صاحب مزرع شده اند؟ چیزی آن طرف تر از آن آدم ها نرفته اند؟ داستان چرا تمام … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۴ دیدگاه