رویا

خانممان بعد از امتحان ناغافل گفت که بروید خانه. این یعنی سه ساعت ارفاق. یعنی من ساعت هفت و نیم عصر یک روز وسط هفته خانه ام و اینطور بی هوا روی بالکنی نشسته ام و منتظرم هوا تاریک شود تا شمع روشن کنم.
چه می شد سهم من هم از تمام رویای خانه بزرگ دوطبقه و ماشینهای رنگارنگ نشسته در حیاط و استخر و حوض و لبخند های تمام نشدنی , فقط سپری کردن عصرها, نه در آن خانه بزرگ که در همین آپارتمان کوچک رنگی ام بود؟
دلم برای این رویای کوچک می سوزد.
_________________________________________________________

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.