چرا زنها بیشتر از مردها طاقت خیانت رو دارن؟ جدی میپرسم.
بر خلاف اون چیزی که شاید به نظر بیاد این یه مسله ایرانی نیست و فقط مختص زنهای ما هم نمیشه که بگیم به خاطر بافت فرهنگی خاص و نوع تربیت هست که زنها صبور تر و رنج کش تر هستن.
قبلا هم فکر کنم گفتم که جایی که کار میکنم واقعا یه آمریکایی کوچیک هست. در حدود سی تا کارمند که شاید با بیش از هفده هجده تا زبون و فرهنگ یه جا جمع شدیم. شاید ما به همه چشم بادومی ها بگیم چینی ژاپنی اما زمین تا آسمون فرهنگ یه فیلیپینی با یه مانگ یا با یه تایوانی فرق داره. چین اونقدر وسیع هست که زبون مردم شمال و جنوبش فرق داره و یه چینی کانتونی با یه چینی مندوری کلی تفاوت دارن. زبون هم رو هم نمی فهمن. همینطور در مورد مردمی که ما همه رو به اسم روس میشناسیم اما از بلغارستان و گرجستان تا بلاروس و اوکرایین گسترده هست و همه هم با هم متفاوت.
در حدود نود درصد همکارهای من زن هستن. با خصوصیتهای مخصوص فرهنگی خودشون و البته ویژگی های زنانه مشترک. تازگیها متوجه یه چیزی شدم. متوجه شدم که حداقل چهارتا از زنهایی که من باهاشون همکارم از خیانت شوهراشون خبر دارن. حرف دهن به دهن میشه و این مختص ایران نیست, همه جاییه.
از این زنها یکیشون مانگ هست ( اهل لائوس) یکی مال شمال چینه. یکی مکزیکی هست و یکی دیگه آمریکایی. فاجعه اونجاست که دوتاشون ( لائوسی و مکزیکی ) حامله هم هستن. هر چهار تای این زنها جزوه مدیرهای بخششون هستن و میدونم که در امد بدی هم ندارن. در واقع پول خوبی هم میسازن. همشون هم حداقل لیسانس دارن.
یک چرای بزرگ تو کله ام هست؟ این زنها چی میخوان؟ میدونم که فرهنگ آسیایی ها به شدت بسته و سرکوب گرانه هست در مورد زنها. اما در مورد اون زن امریکایی چی؟ اون حتی بچه هم نداره.
آیا میخوان زندگیشون رو به هر قیمتی نگه داشته باشن؟ به خاطر بچه هاشونه؟ دیگه براشون مهم نیست؟ این وضع عادی هست؟ مرد رو اونقدر دوست دارن که نمیخوان از دستش بدن؟
یه زن چقدر میتونه یه رقیب رو تحمل کنه؟ زن و مرد که نداره. مرد چقدر میتونه؟
هیچ جوابی که خودم رو قانع کنه پیدا نمیکنم. تو این موردی که من باهاش مواجه ام نه فقر هست نه بیسوادی نه جبر.
آیا حامله شدن رو راهی پیدا کردن برای گدایی توجه بیشتر؟ یا برای اضافه کردن یه پایه دیگه به این داربست متزلزل؟
دارم سعی میکنم خودم رو تو موقعیت این زنها بذارم و تصمیم بگیرم. تو مردی رو با تمام وجودت دوست داری. مرد به تو بی توجه نیست, خونه و زندگی مرتب خودت رو داری. درس , موقعیت, کار و پول. هر دوتاتون دارید. اما یه چیزی کمه . مگه نه. بدون حس اعتماد به همراهت چه طوری میشه ادامه داد؟
آیا بی توجه میشم و من هم دنبال دلخوشی های خودم میگردم؟ من هم بعد از یه مدت یه کس دیگه رو یواشکی پیدا میکنم؟ چه دلیلی برای ادامه با مرد اول هست پس؟
درک نمکنم. این رفتار اصلا برای من زنانه تعریف نمیشه. تحقیر هست نه گذشت. پستی هست نه بزرگ منشی.
نمیدونم. شاید من هم اگه تو این شرایط قرار بگیرم بزنم زیر حرفهای قلنبه سلمبم. شاید اون قدر صبر کنم و گذشت نشون بدم که برگرده , اما حتی اگه مرد ( یا زن) برگرده اون حس اعتماد بر میگرده؟ آیا این زخمی هست که یه روز ترمیم بشه بدون هیچ اثری؟
من فکر نمیکنم. من اونقدر بزرگ نیستم که این یه مورد رو از ته دلم ببخشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

صبح که می اومدم سر کار تو خبرها شنیدم که تو یه پمپ بنزین ( باورتون میشه اول نوشتم بنزین فروشی؟ خاک بریزن توی سرم دودستی) بنزین اشتباهی گالنی ۰.۰۰۲ سنت فروخته شده. با توجه به اینکه الان قیمت بنزین اینجا الان گالنی ۳.۳۰ $ هست. یعنی در حدود هزار و شصد و پنجاهم قیمت! مشتریها هم می اومدن و باکشون رو پر میکردن و کسی هم به روی خودش نمی آورد. تا اینکه یه خانومی میره داخل و کارکنان پمپ بنزین رو خبر میکنه.
لینک خبر رو پیدا نمیکنم. این یه مورد مشابه هست که پارسال اتفاق افتاده و هیچ ربطی به جریان دیروز نداره.
بحث هم تو رادیو در مورد این بود که اگه شما بودید چه میکردید؟ این یه سوال کلی رو واسه خود من به وجود آورد. البته وقتی چیزی می خریم چون بار کد داره کمتر اشتباهی رخ میده اما خیلی وقتها هم شده که کمتر یا بیشتر پول دادیم و متوجه اش هم شدیم. اون وقتها چیکار کردیم؟
اون وقتها همیشه پیش می اومد که راننده تاکسی کم یا زیاد برگردونه . وقتهای که کم بر میگردوند بدون بر و برگشت میگفتم. حقم بود خوب ! اما وقتهای که زیاد بر میگردوند. اون دیگه بستگی به مودم ! داشت. اگه فرشتهه میگشت بالای سرم و اون روز لوا خوبه بودم میگفتم اما خیلی وقتها هم نمیگفتم ! اصلا کی گفته که کرایه تاکسی ها باید اینقدر زیاد باشن!
بد ترین کاری که در این مورد کردم و هیچ وقت یادم نمیره تو ترکیه بود. یادم ما دلار و یورو داشتیم و اونها رو تو ترکیه به اصطلاح چنج ( تبدیل به لیر) میکردیم. یادمه اون موقع ها صد دلار میشد نزدیک ۱۱۰ میلیون لیر و صد یورو میشد ۱۹۰ میلیون یه یه همچین چیزایی. هزینه یه ساعت کافی نت من هم بود یک میلیون لیر.
القصه ما یه روز رفتیم این ” ایش بانک” که پول چنج کنیم. صد دلار دادم و صد یورو. اما اون خانوم بانکیه همه اش رو به یورو تبدیل کرد. من اونجا که نفهمیدم ولی وقتی برگشتم خونه دیدم نزدیک هشتاد میلیون اضافه هست. ( هشتاد ساعت کافی نت). تازه من ترکیه کار میکردم و وضعم خوب بود. واقعا احتیاجی نداشتم ولی…ولی پول رو نبردم بانک پس ندادم. به همین شیطانی که الان گفتمش!! نمیدونم چرا. واقعا نمیدونم. احتیاج مالی نبود فقط یه لذت گناه خیلی بزرگ بود.
به کسی هم نگفتم. اگه به خواهرم میگفتم الم شنگه به پا میکرد اما یادم واسه رها و منا ( برادر و خواهرم) یه چیزی خریدم یا کافی نت مهمونشون کردم یه همچین چیزی. فکر کنم یه شلوار هم خریدم واسه خودم. دقیق یادم نیست چیکار کردم باهاش. ولی هیچ وقت یادم نرفت. نه که احساس گناه و از این حرفا باشه. من معمولا زود وجدان درد میگیرم, اما واسه این یه کار هیچ وقت وجدان درد نگرفتم. شاید توجیه هایی که واسه خودم کردم خیلی قوی بودّ !!! اصلا من دختر خیلی خوبی بودم و این یه هدیه بود! آدم که هدیه رو پس نمیده.
الان هم نمی دونم اگه تو اون وضعیت یا وضعیت مشابه قرار بگیرم چه میکنم. جا نماز الکی آب نمیکشم که بگم نه الان عاقل شدم بزرگ شدم میرم پول رو پس میدم. ولی شاید پس بدم شاید هم نه. واقعا بستگی به روزم داره.
اگه همین امروز باشه و الان باشه پس میدم. (امروز از دنده راست بیدار شدم) ولی هیچ تضمینی واسه بعد از ظهر وجود نداره. من امروز اونقدر خوب شدم که تو راه اومدن واسه همه همکارام دونات خریدم !!
( خدایش صداقت رو دارید؟)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سال ۷۸ بود که فکر میکنم دیپلم رو گرفتم . معدلم شده بود نوزده و هشتاد و اندی تو ریاضی . کی جرات داشت بگه میخوام برم زبانها بخونم یا روانشناسی یا جامعه شناسی. بی انصاف هم نباشم. مامان و بابا هیچ وقت مجبورم نکرده بودن برای مهندسی. ولی اون همه کلاس. ساعت چهار صبح تا بعضی وقتها یک شب. اون همه خرجی که میدونستم تو چه شرایطی برای من کردن که من از دوستام عقب نیفتم .که کمبود مالی بچه شون رو از درس خوندن ,که آرزوی هردوتاشون بود , نندازه. باید میرفتم مهندسی. همه آرزوی بابام این بود که دخترش رو سر یه ساختمون وقتی نقشه دستشه و داره با اوستا بنا ها سر و کله میزنه ببینه. قبول شدم. سال اول با یه نمره عالی . عمران.
ریاضی رو دوس داشتم و دارم. همینطور فیزیک رو. اما هیچ تجسمی از هیچ شئی سه بعدی نداشتم. تمام رسم فنی ها رو صفر میگرفتم. ترم دوم مشروط شدم. نمیتونستم. تمام وقتم با بچه های ادبیات بود و علوم اجتماعی. تو تاتر و کتابخونه و گالری و یا زیر زمین واسه بحثهای سیاسی شبونه. هفته های امتحان که میشد تمام صورتم رو تبخال میگرفت. میشدم یه سگ هار که نزدیکش هم نمیشد رفت. از یه ماه قبل امتحانا آرایشگاه نمیرفتم که صورتم پر بشه و بیرون نرم. همه چی تعطیل بود. چه استرسی بود خدایا. بدم می اومد. از هر چی ساختمون و پل و نقشه بدم می اومد.
ترم سوم بود که دیدم نمیتونم. نشستم با بابا و مامان حرف زدم. گریه کردم که من همه آرزوهاتون رو خراب کردم. من هیچ کاری نمیتونم بکنم. شدیدترین افسردگی های زندگیم رو اون دوران داشتم. به هیچکی غیر از مامان و بابا جرات نداشتم که بگم. لوا رل مادل تمام بچه های فامیل بود که بتونن تو شرایط سخت هم ادامه بدن. رل مادل اطرافیان پولدار هم بود. یه بهونه داشتن که غر بزنن سر بچه شون که اینها که هیچی نداشتن رو ببین. آخه تو چیت کمه که نمی خونی.
مامان کمک کرد که انصراف بدم. بابا هم هیچی نمی گفت. فقط یه حرف بود. هرکاری خودت میدونی صلاحه بکن.
حالا یه دختر نوزده بیست بود که تو عمرش غیر از درس خوندن هیچ کار دیگه نکرده بود. نه یه کلاس نقاشی نه موسیقی نه رقص نه حتی ولگردی و خوشگذرونی. وقتی تمام دنیای یه آدم یه دفعه خراب بشه و هیچ راهی واسه جلو و عقب رفتن هم بلد نباشه , اون وقت چیکار باید کرد؟ من هرگز هرگز هرگز نمی ذارم بچه هام فقط با درس بزرگ بشن. اگه اون رو ازشون بگیرن مثل من باید برن بمیرن دیگه.
هیچی بلد نبودم. هیچ کاری. حتی خونه داری. صبح ها ساعت هشت پا میشدم میرفتم کتابخونه و ساعت پنج که تعطیل میشد برمیگشتم خونه. چقدر سخت بود اون چند ماه.چقدر سخت بود.
ولی گذشت و ممنون کسی هستم که تو اون دوره گذار اون همه به من کمک کرد. چقدر پایه های زندگی من متزلزل شده بود. یه ماه مونده به کنکور باز شروع کردم. میدونستم هرچی بخوام قبول میشم. خودم رو میشناختم. حقوق رو دوست داشتم به خاطر اینکه فکر میکردم میشه ازش گریز هایی پیدا کرد برای کمک به زنهایی که رنج کشیدنشون رو حس میکردم. از حقوق برابری نمی خواستم فقط حق زنها رو می خواستم. و قبول شدم هر چند اگه میدونستم قراره بیام این ور آب هیچ وقت اون همه وقت واسه فقه اسلامی خوندن و حقوق جزایی اسلامی صرف نمیکردم.
دوسالی که ایران حقوق خوندم دوره خوبی بود هر چند هرچی بیشتر از قوانین می فهمیدم اعصابم ضعیف تر میشد. از این همه حق کشی مکتوب. تبخالها و خر خونی های موقع امتحانها ادامه داشت همچنان. ایران بود و سیستم امتحان های فقط مخصوص خودش که الان می فهمم چقدر نوبره.
تا اونکه ترم پنح یا شش بودم که اون اتفاق فرخنده افتاد و شرایط اومدنمون محیا. اون خودش یه داستان دیگه هست. ولی دقیقا وقتی بود که خواهرم روانشناسی قبول شد و اینهمه درس خوندن دختر بزرگه و به هیچ جا نرسیدن بابام رو نگران وضع اون دوتای دیگه هم کرد.
نمیدونم چرا اینها رو نوشتم. ولی نه میدونم. اول اینکه امروز تو ماشین ابی گوش دادم و یاد اون همه جنون دبیرستان و سالهای اول دانشگاه افتادم و دیگه اینکه امتحانهای پایان ترم از این هفته شروع میشه. با اونکه دارم تو هفته بیشتر از پنجاه ساعت کار میکنم و تمام وقت هم دانشجو ام و نمره هام هم واسه انتقالم خیلی مهمه ولی اصلا استرس اون وقتها رو ندارم. نه اینکه اصلا استرس نباشه که اون محاله ولی به نسبت خیلی کمتره. میدونم که همون قدی که تو کلاس شنیدم و این قوه تخیل که همه چی رو به هم میدوزه خیلی کمکه. کسی هم ننشسته روبرو که عقده نمره ندادن داشته باشه و تمام جبر زندگیش رو بخواد سر من خالی کنه.
این فاینال هم میگذره. مثل بقیه فاینالهایی که گذشت و اون همه تبخال. کسی که مثل من تبخالی میدونه چه نعمتی هست که اثر تبخالها رو صورت نمیمونه.
آخیش. یه ذره آروم شدم. به شدن وجدان درد داشتم که چرا مثل بچه آدم نمیشینم درس نمی خونم. حالا لااقل فهمیدم چرا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کبوتر چپ دست!!

هانی: زن و مرد مثل بالهای یه کبوترن. اگه هر کدومشون نباشن نمی شه پرواز کرد. وجود هر دوتا لازمه واسه پرواز.
من: ( ذوق کنان) کاملا موافقم جیگر.
هانی: آره. داشتم میگفتم. مرد مثل بال راسته و زن مثل بال چپ که …….
من: ( فریاد کشان) زکی. کی گفته؟ زنها خیلی تو پرواز مهمترن. چرا مرد بال راست زن بال چپ؟ این که همون مرد سالاری شد ولی مودبش. قبول نیست. حرفت رو یا پس میگیری یا من میرم قهر.
هانی: حرف مرد یکیه. همون که گفتم. یا بال چپ یا هیچی.
من: قهر قهر تا روز قیامت.
…………
…………
…………
ده دقیقه بعد.
هانی: میگم جیگر؟
من: جیگر مرد.
هانی: قبول. زن بال راست مرد بال چپ….
من: ( با یک خنده پیروز مندانه) اوکی. حالا شد یه چیزی.
هانی: ولی با یه شرط.
من: چه شرطی.
هانی: که کفتره چپ دست باشه.
(بدجنس)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کبوتر چپ دست!! بسته هستند

شما چه میکنید؟

نمی دونم پارسال بود اتفاق افتاد یا اینکه جایی خوندم که تو یکی از محله های نیویورک زنی مورد حمله قرار میگره. سه بار فریاد میکشه. جوری که محله و همسایه ها هم صداش رو میشنون. اما کسی اهمیت نمیده. این زن دم در خونه اش کشته میشه. در صورتی که اگه با همون اولین فریاد کسی به پلیس زنگ میزد زنده می موند.
این وضع تو جامعه ما ایرونی ها چه جوری هست؟ ما ها که تا رگ و ریشه زندگی مردم رو ندونیم نمیتونیم شبها بخوابیم, تو شرایط این مدلی چقدر به خودمون اجازه اظهار نظر میدیم؟ این وقتهاست که تازه میگیم زندگی خصوصی مردم چه ربطی به ما داره؟
اگه ببینیم دختری داره تو پارک یا خیابون اذیت میشه آیا به پلیس زنگ میزنیم؟ یا اینکه میگیم حتما خودش هم میخواست؟
آیا اگه بدونیم مردی زنش رو کتک میزنه جلو میریم و دخالت میکنیم یا نه؟ یه بجه ها رو؟ نمیدونم. شاید قوانین ایران بر این اصل نباشه که بشه تو همچین مواقعی به پلیس زنگ زد یا از جایی کمک خواست. اما خیلی وقتها فضولی به موقع میتونه جون یه نفر رو نجات بده. اگه متوجه شرایط مشکوکی شدیم عکس العمل نشون بدیم. شاید هم اتفاقی نیافته ولی کار از محکم کاری که عیب نمی کنه. بد میگم؟
آدمها اصولا با غریبه ها زود تر درددلشون باز میشه. واسه همینه که ما با راننده های تاکسی از همه چی حرف میزنیم. از سیاست گرفته تا زن اصغر آقا. ولی چرا به حرفهایی که مخالف عقیده مون هست و باهاش مخالفیم گوش میدیم و چیزی نمیگیم؟ آیا همه مرد ها و زنها بد کاره ان؟ یا همه مهاجر ها دزد و جنایتکارن؟
خود من از اون دسته آدمهایی ام که واقعا به دور وبر کاری ندارم. اون قدر فضولی کردم و کله ام به سنگ خورد که الان یه جور ” آنتی فضولی” بدنم تولید میکنه. ولی بعد از دیدن این برنامه به این نتیجه رسیدم که اگه تو محیطی که هستم چیزی اتفاق میافته که حتی یه درصد خیلی کوچیک برای صدمه دیدن کسی هست یه عکس العملی نشون بدم. حتما لازم نیست به پلیس زنگ بزنید. گاهی فقط خشم هست و عصبانیت زود گذر. تو این مواقع فقط خودتون رو نشون بدید که وجود دارید تا از عصبانیت و اون خشم لحظه ای کم بشه. فقط حضور خودتون رو نشون بدید. مطمئن باشید دو طرف دعوا بعد از یه مدت ممنون حضورتون هم میشن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شما چه میکنید؟ بسته هستند

شما چه می کنید؟

در حال قدم زدن تو پارکی هستید که میبینید زن و مردی در حال دعوا هستن. به نظر نمیرسه زن و شوهر باشن. مرد زن رو نمیزنه , اما هلش میده یا با زن رو از شونه هاش گرفته و محکم تکونش میده.
—————————-
یک زن و مرد که به نظر میرسه جا افتاده و زن و شوهر هستن رو میبینید که در حال دعوا هستن. مرد حالت حمله فیزیکی به زن رو داره و دستش رو طوری تکون میده که انگار میخواد زن رو بزنه. مرتب هم تکرار میکنه” ” تو زن من هستی. نمیتونی این کار رو بکنی”
—————————
چند تا بچه رو میبینید که به یه بچه دیگه حمله کردن . کیف و کتاباش رو گرفتن و دارن هلش میدن. همه لباسهای خوب و مرتبی هم پوشیدن. بچه ای که بهش حمله شده هیچ کاری از دستش بر نمیاد.
————————–
بچه ای مورد حمله چند تا بچه دیگه قرار گرفته که به نظر میرسه عضو یه باند هستن. لباسهای مخصوص و آرایشهای عجیب غریب دارن.
————————–
سوار تاکسی میشین و راننده شروع میکنه از زنها بد گفتن. اینکه زنها جامعه امروز رو خراب کردن و به اصطلاح کرم از خودشونه. تا زن نخواد مرد کاری نمیتونه بکنه. زنها پر توقع هستن و …
————————–
تو یه کوچه خلوت یه دختری رو میبینید که لباس تنگی پوشیده و آرایش غلیظی داره. به نظر میرسه چند تا پسر مزاحمش هستن و دارن سعی میکنن اون رو به درون یه ماشین بکشن.
————————
تو یه مهمونی هستین و زنی داره از یه گروه اقلیت ( مثلا مردهای افغان مقیم تهران- یا مکزیکیها تو امریکا) بد میگه. که اونها جامعه رو خراب کردن و باید همه رو برگردونند.
———————
اگه شما در هر کدوم از موقعیتها بالا قرار میگرفتید چه کاری میکردید؟
کانال ” ای بی سی نیوز” یه برنامه داشت چند وقت قبل با همین عنوان ” شما چه میکنید” . هنرپیشه هایی رو استخدام کرده بودند که جلوی دوربین مخفی تو پارک و تاکسی و بقیه مکان های عمومی بعضی از موقعیتهایی که گفتم رو اجرا میکردند و اونها اونور دوربین منتظر عکس العمل مردم بودند. نتایج واقعا جالب بود.
تو موقعیتی که چند تا بچه به یه بچه دیگه حمله کرده بودن و لباسهای خوب داشتن, از هشتاد نفری که شاهد صحنه بودن یازده نفر عکس العمل نشون دادن که این عکس العمل شامل تلفن به پلیس یا جدا کردن بچه ها بود. زنها بیشتر از مردها عکس العمل نشون دادن.
اما وقتی که گروه مهاجم لباس گنگ تنشون بود و آرایشهای عجیب داشتن عکس العمل ها به شدت سرعت گرفت و اینبار مردها بیشتر دخالت کردن. ( حس خطر بیشتر شده بود)
یه موقعیت دیگه دعوای یک جفت جوان بود. اول یه جفت سفید پوست و بعد هم یک جفت سیاه پوست.
چیزی که مسلم بود این بود که در مورد سفید پوست ها مردم به خودشون اجازه میدادن جلو تر برن و وارد حریم دعوا بشن اما در مورد سیاه پوستها این دخالت به طور محسوسی کمتر بود. کسایی که حتی به پلیس زنگ میزدن سعی می کردن از محل دور بشن و بعد زنگ بزنن. آیا واقعا مرد سیاه پوست خطر ناک تر از مرد سفید هست؟
اما این دعوا وقتی جالب میشد که زوج ازدواج کرده به نظر میرسیدن. یعنی مرد مرتب به زن میگفت. ما ازدواج کردیم یا بچه داریم . چیزی که وقتی مردم رد میشن متوجه بشن اونها یک زوج ازدواج کرده هستن. عکس العمل ها به شدت کم شد. حتی با اونکه برخورد مرد به شدت بد تر و خشن تر شده بود و تا مرز کتک زدن هم رفته بود. به گفته روان شناس برنامه هنوز مردم زن ازدواح کرده رو جزو تعلقات و املاک مرد میدونن و این زن از کمترین میزان حمایت رو در یه جایی عمومی برخوردار میشه.
مورد بعدی یه راننده تاکسی نژاد پرست بود که بنا به نوع مسافراش ضد سیاه, ضد مکزیکی یا ضد عرب و اسلام میشد. از چهل و نه مسافر فقط هفت نفر با راننده مخالفت کردن و حاضر نشدن حرفاش رو قبول کنن.
همه اینها درست . اما ما چه می کنیم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شما چه می کنید؟ بسته هستند

این ” ماموریت: غیر ممکن ” رو هم دیدم و اگه من الان در موردش حرف نزنم میترکم.
۱. هانی از تام کروز خیلی خوشتیپ تره.
۲. پیدا کردن یه هنرپیشه -مدل خوشگل که قدش از تام کروز بلند تر نباشه کار سختیه.
۳. هر کسی از ایده خالی میشه یه روز. تام کروز هم آدمه دیگه.
۴. غذای خرگوش یک مسله خیلی مهمی در روابط خارجی دولت فخیمه ما اینجا داره. ( آلمان , ایتالیا و چین هم درگیر این مسله حیاتی هستن)
۵. اگه نمیتونین این فیلم رو الان ببینید میتونین بت من, جیمز باند, ترمیناتور , کیل بیل , زورو و حتی کینگ کنگ رو باهم مخلوط کنید, یه ذره غذای خرگوش بهش اضافه کنید و این میشه ” ماموریت: غیر ممکن ۳”.
۶. من بدجنس نیستم, ولی ما از دسامبر سال قبل منتظر پنج می بودیم. واسه همین شاید پر توقع شده بودم. آخی . طفلی تام کروز. نازی.
۷. حالا دلم رو به ” داوینچی کد” که هفته بعد میاد خوش کردم. ولی عمری نرم. امتحان دارم. ( باور میکنید؟)
۸. اونجایی که تام کروز میره غذای خرگوش رو از اون ساختمون در میاره, اینقدر که دیگه نمی دونستن چی کار کنن, دوربین رو میارن تو ماشین همکاراش که منتظرش بودن و از دعایی که یکی واسه گربه گمشده اش میخوند حرف میزنن به جایی اینکه عملیات تام کروز رو نشون بدن.
۹. نه. نه. فیلم رو تعریف نمی کنم. خودتون برین ببینین حالتون گرفته بشه.
۱۰. شانگهای هم شهر قشنگی ها !

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شنبه ای هم سر کار بودیم. یک عدد کنفرانس داشت این موسسه ما برای جوانان ۱۴-۲۱ ساله. بد نبود. اون بخش ” سیف سکس” خیلی جالب بود. آموزش از این سن واقعا کار درستی که من نمیدونم از چند صد سال دیگه قراره در مملکت ما انجام بشه. خوبی اش هم این بود که بچه ها هم از تجربیات مثبت و منفی شون حرف زدن. مادر عروس ( خودم) هم یک جمله قصار فرمودم که” شما ها نمی دونین کی اتفاق می افته. تو مدرسه یا کتابخونه یا ماشین مامانتون. پس همیشه یه کاندوم تو کیفتون باشه ” به دختر ها هم تاکید کردم که همیشه از کاندومهای زنونه کنار رژ لباشون تو کیف دستی داشته باشن. سنگین که نیست. اما بچه رو نه ماه داشتن یه ذره سنگینه.
بخش های خوب دیگه ای هم بود . از کالج های محلی و کارفرما هایی که واسه تابستون نوجونها رو استخدام می کنن هم اومده بودن. ناهارش هم خوب بود. یه عالمه اضافه اومد که من رو یه هفته از آشپزی معاف کرد ( چقدر هم من تو خونه غذا درست میکنم!).
آها . ریسمون باهام حرف زد. در مورد اینکه که من در مورد جنگ چی فکر میکنم و این جنگ احتمالی چه اثری میتونه رو تعداد مهاجرهای ایرانی شهر بذاره. آیا کاری هست که بشه در مورد پناهنده ها انجام داد یا نه؟
دیدم مشکوک حرف میزنه. بعدش فهمیدم با یه سازمان وابسته به کلیسا که کارهای تازه واردین پناهنده رو انجام میده صحبت کرده و حالا در صدد سواستفاده ! از زبان فارسی من بر اومده. البته واقعا اینطور نبود. اون سازمانی هست که من هم جدیدا باهاشون صحبت کردم که چه سرویسهایی میشه برای پناهنده های ایرانی به خصوص در نظر گرفت.
اما یه مسله ای که ذهنم رو راحت نمیذاره دردسر کار کردن با ایرانی ها هست. بد جوری توقعشون بالاست. انگار دولت و ملت اینجا بهشون بدهکارن و حالا اونها اومدن حقشون رو بگیرن. تا حالا واقعا کمتر تجربه مثبتی از کار کردن با ایرانی ها و یا برای ایرانی ها داشتم. شاید من کارم رو خوب بلد نیستم , شاید … نمی دونم. دوست ندارم بیشتر خودم رو درگیر جامعه ایرانی اینجا بکنم. شاید کسایی که اینجا هستن بهتر بدونن من چی میگم. شاید هم حمل بر خود خواهی بشه ولی واقعا من به این نتیجه رسیدم کار کردن با ایرانی و برای ایرانی دردسره و اعصاب میخواد که من تو این سه هفته آخر ترمی اصلا ندارم ( کی داشتم البته؟) آره. میدونم. من خودم هم از همین ایرانی هام. ما باید درستش کنیم. ما حق نداریم اینجوری حرف بزنیم و … من نه وطن فروشم نه غرب زده نه فراموش کار . یادم هم نرفته از کجا اومدم . می دونم که عضوی از این جامعه ام. ولی فرار کردم که سرم تو لاک خودم باشه. که واسه خودم زندگی کنم. خسته شدم از بس به هر ایرونی رسیدم مجبور شدم تاریخچه کامل مهاجرتم رو تعریف کنم. طرف اینطوری شروع میکنه : ” خوب خوب هستی؟ اسمتون؟ بله. چند ساله اومدین؟ ویزای مهاجرتی داشتین؟ بابات کیه ؟ ننه ات کیه؟” به تو چه آخه؟ تو اومدی کارت راه بی افته یا اومدی جاسوسی؟
باز نکنم در دل رو که خیلی پره.
ولی میدونم اگه برای پناهنده های تازه وارد کاری باشه انجام میدم. مخصوصا اگه تو کارهای اداری روزهای اول اومدنشون با اداره های مختلف باشه. به شدت به این اعتقاد دارم که سرویسی رو که من از جامعه گرفتم حالا که میتونم باید بهش برگردونم. غر هم بسه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دغدغه های زندگی ساده من

– به ناخونهای دست و پام لاک زدم. بعد از شاید یه سال و نیم که به هرچی فکر کرده بودم غیر از به خودم رسیدن. اونقدر ذوق زده ام که حد نداره. هی به دست و پام نگاه میکنم. مثل یه دختر کوچولویی که واسه اولین بار دامن بلند گشاد میپوشه و میرقصه و فکر می کنه شبیه مامانش شده.
– امشب میرم این ” ام ای تری” رو ببینم اونهم تو سالن نه با نسخه غیر قانونی بی کیفیت. تو شب اول اکران. دل بعضی ها بسوزه. ( لینک هم نمیدم که دیگه آبروش نره ولی خودش میدونه)
– یک عدد پرزنتیشن تحویل استاد و کلاس دادیم دیشب با این عنوان ” قرآن , تعصب و حملات انتحاری” . خیلی اون چیزی که می خواستم در نیومد ولی تو کلاس یه سری آیه قرآن رو که بهشون اشاره کرده بودم رو اول به عربی خوندم بعد به انگلیسی. بماند که همه عربی اش رو غلط خوندم ولی کسی که نفهمید. کلی موجب “فان” همکلاسیها شدیم.
– درس دیشب در مورد گروههای مسلمون تو امریکا بود. از بنده هم سوال شد که اگه از تجربیات زندگی بنده در یک کشور اسلامی سوال بشه ایرادی نداره. من هم گفتم نه. یک سوال این بود. ” با توجه به مسئله حجاب ایا زنها در دریا هم با چادر شنا میکنند؟” عرض شد : ” نه خیر ( عقل کل). بخش شنای زنها و مردها با دیوار از هم جدا شده.” دیگه نگفتم که تو ایران تو استخر زنونه هم به من اجازه پوشیدن مایو دوتیکه نمی دادن.
– چند تا مطلب جدیدا تو وبلاگها خوندم که من رو بسی به فکر فرو برد مخصوصا در مورد تجربه ها و تحرکهای فیمینیستی.
از این مطلب سیما اون بخشی که به جریان فیمینیستی اشاره میکنه جالب بود. من تا حالا از این منظر به قضیه نگاه نکرده بودم.
اشاره ای که خداداد خان هم کردن به نظر من خیلی به جا بود. زیادی گاهی خودمون رو تحویل میگیریم.
ژرفا حرفهای که تو این مقاله اش گفت اندازه یه کتاب مطلب داره. چقدر جالب و قشنگ مطلب رو بیان کرده.
پویا به مطلبی اشاره کرد که به شدت وصف الحال این روزهای ایران ماست. دو دستی خودمون رو تو چاهی می اندازیم با تصور یه نردبون خیالی.
دیگه همین فعلا. بریم بلیط ” ام آی تری” بخریم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دغدغه های زندگی ساده من بسته هستند

همیشه دلم می خواست می تونستم طنز بنویسم اما نتونستم. طنز نوشتن یکی از سخت ترین مدلهای نوشتن هست. اما گاهی تو زندگی روزمره یه اتفاقاتی می افته که طنز زنده هست و آدم خودش یکی از شخصیتهای این داستان میشه.
این اتفاقی هست که دیروز سوم آپریل دوهزاز و شش در ساعت سه بعد از ظهر برا ی شخص بنده اتفاق افتاد.
اگه کس دیگه ای تعریفش میکرد من فکر میکردم داره رنگ و لعاب زیادی بهش میده. اما این عین یه گفتگوی تلفنی هست که بنده یه ظرف خط بودم.
سر- نوشت یک: پرانتز ها رو خودم اضافه کردم.
سر- نوشت دو: جملات خانم خیلی محترم رو با دهن کج و کوله و لهجه عجیب غریب از اون مدلهایی که فارسی از بلدشون رفته بخونید. ( این خیلی مهمه)
———————————-
خانم خیلی محترم : الو. خانم لوا؟
من: بفرمایید.
خانم خیلی محترم : سلام. من … هستم. از طریق یکی از دوستان ایرانی متوجه شدم شما کمک می کنید برای کار پیدا کردن تازه وارد ها.
من: بله خانوم. خوشحال میشم از کاری از دستم بر بیاد.
خانم خیلی محترم : من شاید یک سال اینجا بمونم . البته وکیلم دنبال کارهام هست. اما فعلا با ویزای توریستی اینجام.
من: یعنی سوشال سکیوریتی ندارید؟ ( کارت شماره هویت ملی که قانونی بودن و اجازه کار شما رو نشون میده)
خانم خیلی محترم : نه . البته اقدام کردم و شاید سوشال موقت بگیرم.
من: پس به هر حال اجازه قانونی کار ندارید؟
خانم خیلی محترم : برادر شوهرم که ما با دعوت نامه ایشون اومدیم خیلی متمول هستن و فکر بکنم بتونن این مشکل رو حل کنن. از این نظر مشکلی نیست. ( من فکر کردم که حتما آی کیو من خیلی پایین و متوجه ربط تمول برادر شوهر این خانوم با مسئله سوشال نمیشم.)
من: می تونم بپرسم در چه زمینه ای سابقه کار دارید؟
خانم خیلی محترم : من دبیر زبان آلمانی بودم. دوره گریمم رو هم تموم کردم. شوهرم هم مهندس هواپیماست. ( باز هم من متوجه ربط شغل شوهرشون با سوال خودم نشدم)
من: البته میدونید که اینجا نمی تونید انتظار تدریس داشته باشید. اگه از اینجا بتونید مدارک لازم رو بگیرید میتونید از سابقه ایرانتون استفاده کنید ولی برای تدریس در دبیرستان حداقل باید از اینجا لیسانس تو رشته تون رو بگیرید و البته اجازه کار.
خانم خیلی محترم : بله. بله میدونم ( خدا رو شکر)
من: خوب حالا که میدونید پس دنبال چه کاری هستید؟
خانم خیلی محترم : یه کار شیک ( باور کنید این عین عبارت بود)
من: ( با لبخند) خوب تعریفتون از یه کار شیک چی هست؟
خانم خیلی محترم : خوب ببینید خانوم. ما چه در اینجا و چه در ایران خانواده خیلی متشخصی داریم. با توجه به اینکه من چند تا از کشورهای آسیایی و اروپایی رو دیدم فکر میکنم بتونم تو یه آژانس مسافرتی کار گیر بیارم. کار باکلاسی تو ایران و همینطور تو کانادا هست. فکر میکنم اینجا هم همینطور باشه.
من: ( که سعی میکردم نفسهام رو آروم کنم) ببینید خانوم. این صنعتی هست که داره یواش یواش از بین میره. دیگه همه از رزرویشن های آن لاین استفاده میکنن که ارزون تر هم هست. کار تو آژانس رو هم اگه پیدا کنید, کار پر درامدی نیست.
خانم خیلی محترم : اه. جدا؟ البته بگم اینجا همه دور و برییهام بهم میگن که من فقط برای رییل استیت ( همون بنگاه معاملات ملکی خودمون) ساخته شدم.
من: رییل استیت کار پردرآمدی هست ولی علاوه بر گذروندن دوره تخصصی و دونستن قوانین باید زبانتون خیلی قوی باشه و منطقه رو هم به خوبی بشناسین. ظاهرا شما مدت زیادی نیست که اینجا هستید.
خانم خیلی محترم : بله. من یه ماه اومدم.
من: میتونم بپرسم زبان انگلیسیتون چطوره؟
خانم خیلی محترم : من دبیر زبان آلمانی بودم.
من: و انگلیسی؟
خانم خیلی محترم : هفته قبل تو کلاس ” ای اس ال” ( انگلیسی به عنوان زبان دوم) اسم نوشتم و از یه ماه دیگه کلاسام شروع میشن. ای ام لرن ( لرنینگ هم نه!)
من: ( که تعداد نفسهای عمیقم به شدت بیشتر شده بود) بسیار خوب. قبول دارید که وقتی هنوز اجازه کار ندارید و انگلیسی رو هم به اون صورت نمیدونید نمیتونید انتظار داشته باشید که هر کاری رو که دلتون می خواد بگیرید دیگه؟
خانم خیلی محترم : البته بگم تو همین یه ماهه چند تا کار برام پیدا شده مثل بی بی سیتری ( پرستاری بچه) و کار تو رستوران. اما برادر شوهرم گفتن که این کارها در شان ما نیست.
من : ( که نگاهم به بعضی از انگشتهام ! خیره مونده بود) من هیچ قولی نمیدم که قبل از گرفتن سوشال سکیوریتی بتونم کاری اونهم کار دفتری براتون پیدا کنم. اما شما تشریف بیارید . مدارکتون رو هم بیارید تا من ببینم چه جور رزومه ای براتون درست کرد و کاری کرد یا نه.
خانم خیلی محترم : یه دنیا ممنون. شوهرم هم دنبال کار هستن . ایشون هم میتونن بیان؟
من: ( لابد الان باید تو بویینگ یا ناسا واسه شوهرش دنبال کار گشت) بله. خواهش میکنم. فقط قبلش زنگ بزنید که من باشم.
خانم خیلی محترم : خیلی مرسی. تنک یو. بای.
من: ( کوفت تنک یو) بای. ( با دهن کج و کوله )
——————————
نمیدونم چرا دیروز عصر بعد از این گفتگوی خیلی شیک همش یاد زمستون سال اول خودم اینجا می افتادم که شبها ساعت ۹ بعد از اینکه کف رستوران رو میشستم , دستشویی ها رو تمیز میکردم و آشغالها رو رو کولم میذاشتم و ۲۰۰ متر پشت مغازه میکشیدم , باید تا ساعت یازده شب مثل بید از ترس و سرما تو ایستگاه اتوبوس میلرزیدم تا با آخرین خط اتوبوس برم خونه و همونجا دم در از خستگی از حال میرفتم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند