جنگ- بن لادن- شراب!

-جنگ رو کی برد بالاخره؟ آقامون جرج بوش گفت که اسراییل برنده شد. آره؟
– امشب کریستین امانپور ساعت هشت – به وقت غرب آمریکا- یه برنامه داره به اسم ” ردپای بن لادن”. تو سی ان ان. اگه این کانال رو دارید که خوب خوش به حالتون . اگه ندارین هم مثل من برید خونه مامانتون اینها که دارن.
– این برنامه های امنیتی جدید فرودگاهها هم فیلمی شده واسه خودش. مایعات و شبه مایعات و خیلی چیزهای دیگه رو نمیشه همراه مسافر برد تو هواپیما. گزارشی دیدم از سه تا خانومی که از ناپا – دهکده رویایی تاکستان و شراب- برمیگشتن و وقتی فهمیدن نمیتون شرابهاشون رو با خودشون ببرن نشستن همونجا تو فرودگاه همه رو خوردن. خیلی بامزه بود.
– چقدر عنوانم قشنگ بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای جنگ- بن لادن- شراب! بسته هستند

وحشت زده در میان دکمه ها!

زندگی مصرفی – بر خلاف زندگی تولیدی روستایی- عادتمون داده به بیشتر و بزرگتر و جدید تر خواستن. نو تر باشه. طرحش جدیدتر باشه, حافظه بیشتری داشته باشه و دکمه های بیشتر. کار میکنیم. پولش رو میدیم و میخریم. اما ما چقدر از این دکمه ها استفاده میکنیم؟ اصلا چقدر وسیله ای رو که داریم میشناسیم؟ تا حالا اصلا دفترچه راهنماش رو باز کردیم؟
باید یه مقاله بنویسم در مورد زندگی خودم و بایتها و دکمه ها! از دیروز صبح تا حالا به همه چی به چشم یه منبع نگاه میکنم که میشه در موردش مطلب نوشت. هرچی جلو تر میرم وحشتم بیشتر میشه.
موبایلی که من فقط و فقط از دفترچه تلفن و ساعتش استفاده میکنم. ( اهل اس ام اس و اینجور بازیها نیستم). کامپیوتری که من حتی نمیتونم تصور کنم یک و نیم گیگ حافظه روش یعنی چقدر. تلوزیونی که فقط با دکمه روشن و خاموش و عقب و جلو بردن کانالها و البته دکمه های صداش کار میکنم. دوربینی که هیچی ازش نمیدونم. فقط میدونم از کجا باید تصویر رو دید و کدوم دکمه رو زد. من نمیفهمم هشت مگا پیکسل یعنی چی . مایکروویوی که اصلا نمیدونم اونهمه دکمه روش چی هست. شام رو بذار توش و حجم ظرف رو نگاه کن و دو یا سه دقیقه رو بزن. همزنی که سیزده تا دکمه داره ( دیشب شمردمش) و من فقط یخ و میوه رو میذارم توش و همون شماره سیزده رو میزنم. تازه من یه سری دیگه وسیله آشپزخونه دارم که چون جا نداشتم چپوندمشون تو کمد و خوب اعتراف میکنم که اصلا نمیدونم اونها چی هستن.
نمیدونم من خیلی غریبم با این دکمه ها یا وضع همه جا همینطور. ما پولی رو خرج سرویسهایی میکنیم که اصلا بهشون احتیاجی نیست. ما فقط آخرین مدل گوشی رو میخواهیم. بیشترین حافظه کامپیوتر رو و یه آی پاد با شصت گیگ حافظه.
دکمه های بیشتر شده دلیل نوتر بودن و با کلاس تر بودن ما. به این هم فکر نمیکنیم که تا آخر عمرمون با بیشتر این دکمه حتی تماسی هم نخواهیم داشت.
چرا واقعا اینقدر پول صرف چیزهایی میکنیم که ازشون استفاده نمیکنیم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای وحشت زده در میان دکمه ها! بسته هستند

سفر نامه مصور

این جاده یکی از قشنگترین جاده های دنیاست. پارسال تو جنوبش رانندگی کردم و امسال تو شمالش. یه طرفش اقیانوس آرام هست و یه طرف دیگه جنگل یا صخره. شیب های واقعا تندی داره که وادارت میکنه وقتی کولر با درجه بالا هم روشنه عرقت رو قایمکی پاک کنی.
1-highway.jpg
مندوسینو پر بود از خونه های کیکی شکل. واقعا خونه هاش شکلاتی بودن. مثل یه کارتون زنده بود.
balootak-1.jpg
و پر بود از شرابهای عالی و شکلات های خوشمزه.
wine.jpg
و پر از علامتهایی که جالب بود. شهر کوچیکی که پر از مردم ضد جنگ و ضد بوش بود. یعنی شاید من تو کلان شهری مثل اینجا هم اینقدر علامت اعتراض ندیدم که تو اون روستای کوچیک دیدم.
our-of.jpg
و این هم که من تصمیم دارم تو کوچه خودمون هم اجراش کنم:
stop-war.jpg
و مردی در کافه محلی که قهوه معرکه ای داشت (نکته قابل توجه: این عکس رو یکی از طرفداران استارباکس گرفته)
starbocks-man.jpg
این هم نمای نزدیک:
sturbocks.jpg
این هم مردی که رنگ میفروخت:
painter.jpg
و این استعمار لعنتی بین محبوب ترین بوته های دنیا ( من عاشق تمشکم)
coca-cola--balootak.jpg
شکار لحظه ها در راه برگشت:
no-war.jpg
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سفر نامه مصور بسته هستند

تقدیر و تشکر

وظیفه خودم میدونم از همین تریبون جهانی و بدینوسیله از تمامی دست اندرکاران وبلاگستان فارسی – بخش سینمایی- نهایت تشکر و قدردانی خودم رو اعلام کنم.
فکر کردید این تریپ روشنفکری و فیلم بازی چقدر منبع به دست دانشجوهای تنبلی مثل من داده؟ خدا بذاره این عشق فیلمهای وبلاگستان رو که من سه واحد از اونها دارم. الهی به حق کوبریک همشون با روح یازده یار اوشن محشور بشن. الهی هرچی نیکول کیدمن میخوان به وصالش برسن. الهی تمام این نازنین های هالیود خودشون نازشون رو تو این دنیا و اون دنیا بخرن.
در هر حال این تکلیف نوشتن ها کلی بهونه بود تا ما بشینیم آرشیو بخونیم و الحق که خیلی هم بدرد خورد. ما هم یه جمله از هر وبلاگ برمیداشیتم میشد دو تا پاراگراف تکلیف هفتگی.
این موجود نازنین , این روح مسلم کوبریک, هم منت گذاشتن و برگه های آخر ترم ما رو نوشت. الهی خود کارمن الکترا بیاد بهت بگه کارتونش رو بکشی. الهی نیکول کیدمن سفارش وبسایتش رو به تو بده. الهی نوه کوبریک بیاد واسه سالگرد بابابزرگش تو رو دعوت کنه. الهی آمین.
تقدیرات ویژه از :
شمال از شمال غربی– آقا خیلی سخت مینویسی. هوای اون بیچاره ای رو که میخواد ترجمه بکنه رو هم داشته باش.
قصه نگفته ماند– مخلصیم.
گردباد. بیشتر سینمایی بنویسید لطفا.
فیلم نوشته ها– هوشنگ گلمکانی
سینما و چند چیز دیگر– این آقای غفوری آذر یه ذره بیشتر باید در مورد فیلمهای خارجی بنویسه!
…..
…..
در هر حال این رشته سر دراز داره. ولی این دفعه اولی بود که من از وبلاگها به عنوان مرجع یه درس غیر تخصصی خودم استفاده کردم و خوب نتیجه داد. خدایشان زیاد کناد!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تقدیر و تشکر بسته هستند

مندوسینو آخر دنیاست.
خیلی حالم بهتره. حرف زیاده واسه گفتن. عکس هم زیاده واسه اینجا گذاشتن. فعلا نمیدونم حجمشون رو چطوری کم کنم.
خودم هم فکر نمیکردم اینقدر خوب از آب در بیاد. کمپ نزدیم و تو هتل خوابیدیم. اما خوب بود.
اون موقع ها, وقتی میرفتیم کوه, صبحها ساعت چهار بیدار میشدیم. پاورچین پاورچین لباس و کفش میپوشیدم و یه یادداشت میذاشتم که من رفتم. با هزار بدبختی باید یه مینی بوس پیدا میکردیم که دختر و پسر رو باهم ببره. وقتی که با گروه بابا اینها نمیرفتم, همه دلهره مادرم این بود که دو شب اون بالا مشکلی پیش نیاد و کسی نیاد جلوی گروه رو نگیره. ترس از کمیته به ارتفاع بالای سه هزار هم رحم نمیکرد.
وسایل کوه نوردی گرون بود برای جیب من. کفش معمولی سی هزار تومنی و کوله پونزده هزار تومنی. سراغ جوراب پشمی و عصا و خیلی چیزای دیگه که اصلا نمیرفتم. یادمه یه سال همه پول عیدم رو دادم وسیله کوه خریدم. عاشق این منیریه بودم. اون پیرمرده که همیشه ازش وسیله میخریدم.
یادم نمیره یه بار رفتم یه جایی کوله بخرم برای یکی از دوستام. دور میدون بود. پسره با خنده یه کوله صورتی کوچیک داد بهم. بهش گفتم کوله سه روزه میخوام. واسه علم کوه. خفه شد…
علم کوه اما راست نبود. حسرت علم کوه مونده. همونطور که حسرت سیالان و الوند موند. دیگه اما کوه برو نیستم. کوه رفتن ما ترس داشت. یادمه وقتهایی رو که هیچکی تو گروه موبایل نداشت. وقتی میرفتی بالا تا میومدی پایین هیچ خبری ازت نبود. هزار بار هم شده بود که راه بلد نداشتیم. میشد که شب شده بود و باید کورمال کورمال دنبال پناهگاه میگشتیم. یادمه تو سنگر گم شدیم و پام پیچ خورد. که کسی تو اون برف همه راه کولم کرد تا به پناهگاه رسیدیم. اونجا هم آتیش روشن نمیشد. چوبها نم داشت و خدا میدونه چیزی بدتر از نم داشتن جوراب و لباسی نیست که نشه خشکش کرد.
اینجا اما میشینی آخر شب میری وال مارت یه کوله و یه کیسه خواب و هرچی دیگه که فکر بکنی میخری. میگی میذارم پشت ماشین اگه لازم شد. ( که خودت هم میدونی لازم نمیشه). با اس یو وی راه میفتی. نه نگران پولشی نه نگران خطر جاده و نه لازمه عقد نامه همراهت ببری. تا خود قله هم واست آسفالته. هر یه مایل یه تلفن هست که زنگ بزنی. جی پی اس تا طویله بالای کوه رو بهت نشون میده. هر جا که بری دست کم یه متل هست. حالا شاید هتل پنج ستاره دم آخر گیرت نیاد اما جایی هست که راحت یه دوش بگیری و بشینی از بین هشتاد تا کانال یکی رو انتخاب کنی و وقتی کسی میاد دم در بگی چه شرابی میخوری. که صبح بتونی سخت ترین تصمیمت این باشه که بری لب آب موج سواری یا دوچرخه ها رو از پشت ماشین بذاری پایین. آخرش هم هیچکدوم از این کارها رو نمیکنی. میری خرید. تو ارتفاع دو- سه هزار متری. میری که عتیقه و شکلات بخری. آها! با یه تی شرت که نشون بده تو اون شهر بودی.
فکر کنم تو بیست و پنج سالگی پیر شدم. قصدم مقایسه نبود. نمیشه گفت اونجا لزوما اینه و اینجا حتما این. اما این من اونجا بود و من اینجا. واسه خودم نوشتم که هیجاناتم نسبت به چهار سال قبل چقدر فرق کرده. محافظه کار, پیر, ترسو, .. شاید هم درست نباشه. شاید اگه قرار کوه نوردی بود نه تعطیلات باز هم همون روال قبل بود.
خوش گذشت. خوب خوابیدم و خوب خوردم و خوب نوشیدم و خوب عشق ورزیدم و خوب لذت بردم.
این عکسها رو چطوری بذارم اینجا؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چند تا لینک

تو وبگردی ها اینها رو پیدا کردم که خیلی برام جالب بودند امروز:
زنان از زبان زنان– از ایران امروز
تجربه زنان نویسنده– از سایت زنان.
عکسهای آزادی منصور اسانلو از کسوف.
یک اعتراض مدنی. زن نوشت.
سندرم حاد توهم وبلاگ
نویسی
. باران در دهان نیمه باز
فارسی شکر است. اینقدر این درد اینجا مزمن و آشناست که هرچی ازش گفته بشه کمه.
فکر کنم خسرو نقیبی هرچی رو من میخواستم بگم اما نتونستم اینجا گفت. ( در مورد بروک بک مونتین)
( دقت کردید یه وقتهایی یه مطلبی رو میخونید خیلی دوسش دارید ولی بعد که میخواهید بهش لینک بدید پیداش نمیکنید؟ من الان حس میکنم سه تا مطلب دیگه هم هست که گمشون کردم)
————————————————————————————-

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چند تا لینک بسته هستند

سالاد فصل

– سری جدید کلاسم شروع شده. دو تا خانوم تپلی مپلی لائوسی- که یکی لاوشن حرف میزنه و یکی مانگ و زبون هم رو نمیفهمن-, یه پسر روس, یه آقای مکزیکی. یکی از خانومها میخواد آشپز بشه یکی دیگه پرستار افراد مسن تو خونه اش, پسره میخواد راننده کامیون بشه و آقای مکزیکی هم هیچ فرقی براش نداره. فقط یه کار.
کلاس خیلی خوبی هست. دوسشون دارم. تازه یکی از اون خانومها با کیف کوچ میاد سر کلاس. من نمیدونم چطور میشه از این پولهای دولتی استفاده کرد و کیف کوچ هم خرید. البته سخت هم نیست. بچه هاش بزرگ شدن و رفتن و این خانوم هم خودش رو بازنشسته کرد که تنها درخواست بده و قبولش هم کردن. حالا هم فقط بیست ساعت کار تو هفته میخواد که مزایاش قطع نشه.
——
ما از همون پارسال که از تعطیلات برگشته بودیم واسه امسال برنامه میامی داشتیم. یه هفته . اما خوب اون جراحی پا باعث شد که هانی از همه تعطیلاتش استفاده کنه و حالا حالاها دیگه نمیتونه مرخصی درست و حسابی بگیره. اما واسه این هفته آخر تعطیلات دوروز جور کردیم که جایی بریم. ( سرهم چهار روز با شنبه و یکشنبه). از اونجایی که تمام هفته قبل من مشغول ناز کردن و ادا و اطوار در آوردن بودم و بالاخره دیروز فهمیدم که بابا گذشت دوران نازک کردن ما و دیگه بزرگ شدیم تصمیم گرفتیم که مشخص کنیم کجا بریم.
اولا که این بی برنامه گی من رو خیلی اذیت میکنه. یعنی ترجیج میدم جایی نرم تا اینکه بدون برنامه برم جایی. اما بعد از اینکه کلی متهم شدم به ناجوان! , ناجستجوگر, نا هیجان آور, و خیلی ” نا” هایی دیگه , شروع کردیم به پیدا کردن جایی که
اولا لب آب باشه ( ما کمی اردک هستیم) دوما جنگل قابل چادر زدن داشته باشه ( آخر هیجان دیگه) و سوما بشه با پنج شش ساعت رانندگی بهش رسید.
خوب, از اونجایی که مردم با برنامه تو این دنیا زیادن – متاسفانه- هیچ جای خالی پیدا نشد. نه تنها کنار دریا , بلکه کنار دریاچه ها و حتی جنگلهای بی آب و علف. هیچ. تمام دیروز گذشت به چونه زدن با این مسولین رزرو که ما تو خیابون هم میخوابیم. یه جا به ما بدید. اما دریغ از یه کنسل.
همینه دیگه. ما تا چشممون رو باز کردیم شب و نصفه شب هر وقت دلمون خواستیم رفتیم سیسنگان و عباس آباد و کلاردشت. کجا از این بازیها بود؟ ای برم قربونت ولایت.
دیگه دست به دامان ایالت ارگان هم شدم. گفتم جهنم. یه ذره بیشتر رانندگی میکنم. به این نتیجه رسیدم که خدا نگه داره همین کالیفرنیای خودمون رو. اونجا که بعضی از رزروهاشون نه ماهه بود. آخه مگه پارک رو هم رزرو میکنن؟
یکی از دوستام گفت برید مندوسینا. والا من که دفعه اولم بود این اسم رو میشنیدم. القصه. اونجا هم جایی خالی پیدا نشد. هرچند واقعا خوشگله. حالا که به مرگم راضی شدم و میگم هرقیمتی باشه اشکالی نداره اونهم پیدا نمیشه ( فکر کنم چون ضمیر ناخودآگاهم میدونست پیدا نمیشه این نظر رو داد)
دیگه همین. فردا ظهر قراره راه بیفتیم. مقصد نامعلوم. اما از اونجایی که قراره جوان!و در جستجوی هیجان و احتمال خرس گریزلی! باشیم. میریم.
فقط میدونم قراره از بزرگراه ” وان” – که قشنگترین راه همه دنیا هست به عقیده من- به سمت شمال بریم. به طرف همین مندوسینا. تا ببینیم کجا میشه رفت.
در ضمن من امروز مطلع شدم که قراره ماشین هم کرایه کنیم. و تنها بیست و چهار ساعت – که پنج ساعت دیگه اش رو من سرکارم- وقت هست که ماشین بگیریم, چادر و کیسه خواب و گازپیکنیکی و غذا و پتوی سفر هم باید خریده بشه و سه تا کتاب که همکارام در مورد کمپ زدن تو شمال کالیفرنیا ( حالا فرقش با جنوب چیه رو وقتی خوندم میگم بهتون) بهم دادن ,خونده بشه.
آخه یکی نیست بگه کمپ زدنتون چی بود. شما که آخرش کلی خرج میکنید. مثل آدمیزاد برید یه جا هتل. شرابتون رو بخورید و جکوزیتون رو برید و چتر بگیرید بالاسرتون تو آفتاب راه برید.
—————
خدایش کسی جایی رو بلد نیست به قشنگی همین مندوسینا باشه و ریسک جاپذیری! اش کمتر؟ دریغ نکنید اگه جایی رو بلدید . ثواب داره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سالاد فصل بسته هستند

هذیان شبانه ام..

چنگ میزنم به ملافه ها. فقط میخوام تنها باشم. تنها و تاریک. دنبال بهانه ام برای گریه. میدونه. مهربون تر از همیشه میشه. حالم بهم میخوره. بهانه نمیده دستم. میخوام گریه کنم. فقط میخوام از خونه بره بیرون.
دسک تاپ رو عوض میکنم. سیاهش میکنم. میذارمش پایین. اونقدر بهانه میگیرم که بره بیرون. حالا گریه میکنم که چرا رفت. که چرا نمیفهمه باید الان اینجا باشه. که چرا هم باید باشه و هم نباید باشه. که چرا هم باید خونه تاریک باشه و هم لامپا روشن.
چنگ میزنم. حس میکنم پوست انداختنم رو. یاد بچگی هام میافتم که مادربزرگم تو حموم تنم رو کیسه میکشید. چند وقته کیسه نکشیدم؟ باید چرک انداخت. فکر مکینم هرماه سه روز وقت دارم پوست بندازم. میخوام چشمام هم, دنیام هم مثل رحمم نو بشه. سه روز وقت دارم.
تازه دارم زنانگی هام رو میشناسم. باید بغض ماهانه رو ترکوند. چیزی بدتر از نگه داشتن بغض روز قبل از شروع نیست. به قیمت دعوای الکی. به قیمت بهونه گیریهای بیخود. به هر بهانه.
باید زن باشی که بفهمی چی میگم. که دردی نیست و میخواهی باشه. این بعض لعنتی روز قبل.
آهنگی که نباید بشنوم رو میذارم. هق هق میزنم. مثل کسی که مادرش مرده. کاری نمیکنه. کاری نمیتونه بکنه. میدونه اگه هق هق ها خودش خالی نشه یه ماه بغض میمونه. چرا برنمیگرده پس؟
چنگ میزنم. دیگه حوصله گریه هم نیست. فکر میبافم. باید سیاه تر باشه اطاق. اگه برگرده هم نمیذارم بیاد تو. میخوام تنها باشم. چرا برنمیگرده پس؟
نو دارم میشم. چشمام هم میخوام نو شه. مثل رحمم. کاشکی میشد هر ماه مثل رحم پوست انداخت…

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هذیان شبانه ام.. بسته هستند

سر دوراهی میشینم, خودمو تنها میبینم….

کمپ یا گنجی؟
سخته مثل انتخاب بین موکای سرد و گرم وقتی هوا خیلی گرمه و تو خیلی خسته ای!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سر دوراهی میشینم, خودمو تنها میبینم…. بسته هستند

شناخت و استفاده از سازمانهای خدمات اجتماعی

عدم شناخت درست ما از محیطی که در اون زندگی میکنیم باعث میشه که موقعیت های زیادی رو ندانسته از دست بدیم. این نا آگاهی میتونه دامنه خیلی بزرگی از نشناختن یه پارک تا سازمانها و برنامه های کلان داشته باشه که بی خبری ما از اونها گاهی به ضرر ما تموم میشه.
این عادت ما ایرانی ها هست که خودمون به شدت یه سر و گردن که چه عرض کنم چند سرو گردن بالاتر از بقیه گروهها- مخصوصا اگه اقلیتی تو یه کشور دیگه باشیم از بقیه گروههای اقلیت- میدونیم و خیلی کسرمون هست که از خدماتی که اونها ارائه میدن استفاده کنیم.
تو ایران هم فکر کنم وضع همین باشه. همیشه برنامه های دولتی و غیر دولتی هست که ما ازشون خبر نداریم و بدون پرس و جو و فقط میگیم اینها کاری نمیکنن. من مطمئنم حتی لیست ان جی او ها و کارکردهاشون رو نداریم که اگه یه وقت کاری داشتیم به سراغشون بریم. درسته که از خدا – در این جا سازمانها و برنامه ها- برکت هست اما از تو هم یه حرکتی باید باشه.
امیدوارم کسانی که تو ایران از این سازمانها یا برنامه ها اگاهی دارن هم این مطلب رو کامل کنن. اما این مطلب رو من بیشتر با توجه به محیطی که الان توش هستم مینویسم.
۱. سازمانهای دولتی دور و برمون رو بشناسیم و برنامه هاشون رو با دقت مطالعه کنیم.
تو هر شهر و ایالتی یه سری سازمان هست که خدمات اجتماعی ارائه میده. این سازمانها میتونن دولتی یا غیر دولتی باشن و خدماتشون رایگان باشه یا نباشه. این خیلی مهمه که بدونیم از اونها چه استفاده هایی میتونیم بکنیم. یه بودجه ای هست که داره مصرف میشه و چرا ما استفاده کننده نباشیم؟
خیلی راحت میشه به وب سایت این سازمانها رفت. در درجه اول میشه یه گوگل کرد و مثلا سازمانهای دولتی متعلق به شهر رو جستجو کرد. شما رو به صفحه اصلی راهنمای شهر میبره و میتونید اونجا لینک سازمانهای مختلف رو پیدا کنید. با رفتن به هر کدوم از اونها میتونید در مورد برنامه هاشون یه سری اطلاعات بگیرید. میتونید به بخش استخدامش برید و از اینکه زبون فارسی میدونید نهایت استفاده رو ببرید. این روزها سازمانهای مختلف برای دادن سرویس بهتر به افرادی که انگلیسی صحبت نمیکنن از هم سبقت میگیرن و مثلا تو کالیفرنیا فارسی زبان هم زیاد استخدام میشه. ( نمونه اش اینکه همین چند ماه پیش من یه کاری تو آلامادا پیدا کردم که همین کاری بود که اینجا میکردم و ماهی تقریبا شش هزار دلار حقوقش بود! من قصد رفتنی به آلامادا رو نداشتم اما برای کسی که میخواد دیگه چی از این بهتر)
مثلا این لینک شهر ( خراب شده) ماست. به سمت چپ که نگاه کنید لینکی از ایندکس سازمانهای دولتی مختلف میبینید. یا لینکی که تمام استخدام های دولتی رو که در حال حاضر انجام میشه رو داره.
به هر کدوم از این سازمانها که وارد بشید میبیندی که چقدر برنامه دارن و شما چطور میتونید از اونها استفاده کنید.
پس دست به کار بشید و همین الان در مورد شهر خودتون و سازمانها و برنامه های دولتی اش جستجو کنید.

۲. چقدر سازمانهای غیر دولتی و برنامه هاشون رو میشناسید؟

به این لیست نگاه کنید. هزاران سازمان غیر دولتی رو میبینید که فقط در زمینه آموزشی و فقط در شهر سانفرانسیسکو در حال کار هستن. هر کدومشون هم یه وبسایت دارن که شرح کارها و برنامه هاشون رو میده. چقدر این سازمانهای شهریتون رو میشناسید و چقدر ازشون استفاده کردید؟
شاید فقط چند درصدشون به درد شما بخوره. اما یه وقتهایی چیزهایی رو پیدا میکنید که حتی تصورش رو هم نداشتید.
نکته: جامع ترین چیزی که من در مورد شهرمون دیدم این وب سایت بود. کتابش هم هر سال در اختیار سازمانها قرار میگیره. بگردید ببینید برای شهر شما چی هست.
۳. چند مثال.
– کلاسهای انگلیسی رایگان ((ESL ( English as a second language)
از شایع ترین برنامه های خیلی از این سازمانهاست. هر سال بودجه دولتی به این سازمانها میرسه که باید اون رو صرف کلاسهای انگلیسی بکنن. اگه شما کسی رو میشناسید که زبانش در حد کالج ها نیست اما میخواد زبان رو از ابتدا شروع کنه میتونه از این خدمات رایگان استفاده کنه.
– آموزش در حین کار (On the job Training )
این اسم یه برنامه هست که وظیفه داره برای افرادی که انگلیسی اصلا نمیدونن یا خیلی ضعیف هستنند و یا سابقه و مهارت کاری ندارن اما علاقه مند هستن به نیروی کار جامعه بر گردن کار پیدا کنه. نحوه کار هم این هست که سه ماه اول کار حقوق این فرد نصف میشه. یعنی نصفش رو کارفرما میده و نصفش رو بودجه دولتی . یعنی شما اگه در چهارچوب این برنامه کار پیدا کنید و حقوقتون مثلا ساعنی ده دلار باشه فقط پیج دلارش رو صاحب کارتون میده و بقیه دولت تقبل میکنه. خوب با این وضع این یه صرفه جویی خوب هست واسه کارفرما که تا وقتی شما کار رو یاد نگرفتید پول زیادی رو براتون صرف نکنه. لازم به یاد آوری هست که کارفرما موظف هست شما رو بعد از این دوره استخدام کنه. یعنی نمیتونه این سه ماه شما رو نگه داره و بعد احراج کنه .
یه بودجه دولتی هر سال برای این کار در نظر گرفته شده و مثلا ده تا سازمان غیر انتفاعی برای اون بودجه تقاضا میدن. سازمانهای که قرار میشه این برنامه رو داشته باشن موظف هستن تا سال مالی آینده به تعداد مشخصی سرویس دهی کنن. یعنی اگه قرار باشه واسه صد و پنجاه نفر کار پیدا کنن و تا آخر سال شماره هاشون به صد و بیست برسه امکان داره بودجه سال آینده رو از دست بدن. از اونجا که حقوق و مزایای کارکنان این سازمانها از همین بودجه تامین میشه اونها تمام تلاششون رو میکنن به تعداد مورد نظر برسن.
– برنامه های مخصوص پناهنده ها.
اگه شما از طریق پناهندگی- سیاسی , مذهبی, اجتماعی- به اینجا اومده باشید ( تو تعریف پناهنده و مهاجر یه ذره باهم فرق دارن) یه سری مزیت های خاص هست که میتونید ازش استفاده کنید. مخصوصا اگه از زمان ورودتون بیشتر از پنج سال نگذشته باشه و هنوز از مزیتهای دولتی( پول ماهانه و کوپن غذا) استفاده کنید. خدماتی مثل تقبل پول لباس و بنزین ( یا بلیط اتوبوس) یا کار پیدا کردن.
– مراکز حقوقی رایگان
هزینه وکیل و دادگاه سر به فلک میکشه. سازمانهایی هستن که دعواهای کوچیک ( معمولا کمتر از ده هزار دلار) رو به عهده میگیرن و رایگان یا با هزینه خیلی کم بهتون کمک میکنن.
اگه به هر دلیلی گواهینامه تون توقیف شده یا با اداره راهنمایی رانندگی سرو کار دارین باز هم جاهایی هست که بهتون کمک کنه.
– افراد میانسال
معمولا خدمات برای افراد میانسال زیاد هست. از قبیل جاهایی که براشون کار سبک پیدا میکنن یا خونه های ارزون و یا سازمانهایی که کسایی رو داره که خرید روزانه و نظافتشون رو به طور رایگان انجام میدن.
– زنان و کودکان
اگه قربانی خشونت هستید و یا بچه تون از مشکلی رنج میبره بینهایت سازمان هست که خدماتی رو از ارائه مشاوره رایگان تا سر پناه براتون در نظر بگیره.
– گروههای حافظ محیط زیست.
– گروههای ضد جنگ.
-……
این لیست سر دراز داره. هر چی بنویسم کمه. اما واقعا چیزهایی درو و برمون هست که ما روحمون از وجودشون خبر نداره. یه ذره آگاهی کمک میکنه که از امکانات موجود – حتی کم- بهترین استفاده رو ببریم.
بعد هم یه چیزی مینویسم در مورد شناخت بقیه گروههای اقلیت و استفاده از امکاناتی که اونها ارائه میدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شناخت و استفاده از سازمانهای خدمات اجتماعی بسته هستند