عزیزی دیروز ایمیل زد که اینجا رو می‌خونه و کارش درست کردن وبسایت هست و اگه کاری باشه مایل هست که همکاری کنه.
گفتم دمت گرم و مرسی. کجایی. گفت ایران.
***
در فرم‌های اداری برای ثبت ARTogether در ایالت کالیفرنیا – و همینطور در فرم‌های مالیاتی- ازم پرسیده بودند که آیا کسی در خارج از آمریکا با این سازمان کار (با پرداخت یا داوطلبی) می‌کنه یا نه. جواب من نه بود.
تصورم این بود که اگه بعد این شرایط تغییر کرد و مثلا من فرضا تصمیم گرفتم با گروهی در یک کشور دیگه کار کنم، اونوقت گزارش می‌دم. اما آیا من می‌رم گزارش بدم کسی از ایران داره با این پروژه کار می‌کنه؟ واقعیتش اینه که اینقدر وزن پشت این اسم در این مملکت وجود داره که من ترجیج می‌دم سراغش نرم. درسته که نه پرداخت قراره انجام بشه و تقریبا به طور صد درصد کسی نمیاد چک کنه که حالا مثلا کارهای این وبسایت (در میان میلیاردها وب‌سایت موجود) داره از کجا انجام میشه. اما وقتی پروژه، پروژه خود آدم هست، باید به هزارتا چیز محال فکر کنه. واقعا هم محال.

***
اما اگه بخوام صادق باشم، غیر از دلیل بالا یه دلیل دیگه هم وجود داشت که به این آدم عزیز که لطف کرد، زحمت کشید و ایمیل زد و پیشنهاد همکاری داد گفتم نه. واقعیت قضیه اینه که من این آدم رو نمی‌شناسم. (می‌دونم که داره الان اینجا رو می‌خونه و ممکنه ناراحت هم بشه از اینکه اینقدر دارم رک حرف می‌زنم. اما من دارم اینجا از همه مراحلی که دارم برای این کار انجام می‌دم می‌نویسم. نمی‌خوام رو راست نباشم.) من نمی‌تونم رمز کاربری وب‌سایت رو بدم دست کسی که نه می‌شناسمش و نه امکان پیگیری‌اش رو دارم. درسته که از همه چی بک آپ وجود داره و همه چی -اگر هم از بین بره- قابل بازگردوندنه، اما من نمی‌خوام ریسک کنم. یعنی امکاناتشو ندارم که ریسک کنم.
اما ازش خواستم که لطفا نگاه تخصصی به وب سایت بندازه و بهم بگه که به نظرش چطور میشه کار رو بهتر کرد.
***
پوریا، ازت ممنونم که بهم پیشنهاد کمک دادی. می‌خوام بدونی این برام خیلی ارزشمنده. اما امیدوارم دلایل من رو هم درک کرده باشی. وقتی کار، کار خود آدم هست و داره زیر هر لحظه‌اش یه جوری استخونش رو خورد می‌کنه، باید به هزارتا امر محال فکر کنه تا جلوی کار اضافه گرفته بشه. امیدوارم دلایل منو هم درک کنی و نرنجی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ظهر با یه آقای موسیقیدان معروفی قرار داشتم. قرار خیلی خوب پیش رفت. بسیار خونگرم، دلنشین و همینطور با اطلاعات بود و منابع زیادی رو بهم معرفی کرد و قول همه جور همکاری رو هم داد. کلا گفت که منم تو تیمم! من هم خوشحال و خندان بعد از قرار اومدم سوار ماشین شدم که جلوی کافه محل قرار پارک کرده بودم. روشن کردم فرمون رو پیچوندم که از پارک در بیام یک دفعه صدای خورد شدن مقادیری شیشه و بعد هم صدای دلنشین باد به گوش رسید. بطری تقریبا که نه، کاملا لاستیک رو جر داد. صدای در رفتن باد هم خب موسقیی عجیبی بود که تا حالا نشنیده بودم.
فکر کردم از Task Rabbit کسی رو بیارم. این یه اپلیکیشنی هست که آدم‌ها میان برای بقیه کارهای مختلفشون رو انجام می‌دن. اما آقای موسیقیدان معروف گفت که نه بابا. بی‌خیال! من خودم پنچری می‌گیرم. گفتم نه آقا. اختیار دارید. نمی‌شه.
به حرف من وقعی ننهاد و کتشو در آورد و جک انداخت زیر لاستیک. با بدبختی (چون ماشین خیلی نزدیک به جدول پارک شده بود)، تایر رو عوض کرد و زاپاس رو نصب کرد. رسما از خجالت مردم. پنچر گیری از اون کارهاست که در تئوری بلدم، اما هیچ وقت خودم انجامش ندادم.
هیچی دیگه! اینقدر عرق کرد که من احساس کردم الان غرق می‌شم. یعنی تو خجالت خودم.
بعد رفتم ماشین رو بردم تعمیرگاه لاستیک نو خریدم و اینطور شد که قراری که قرار بود یک ساعت طول بکشه تمام بعد از ظهر منو گرفت. اومدم خونه دیدم ایمیل زده که با فلانی و فلانی و فلانی حرف زده و اینها هم شماره تماس اونها. گفت که این واقعه مفرح امروز، سرآغاز همکاری خوبی خواهد شد.

رسما خجالت‌زده شدم و من سخت خجالت بکشم از چیزی!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اتفاق دیگری که افتاد این است که آن خانم فاندریزر که شش هفته مرا «زیر نظر» داشت گفت که تصمیمش را گرفته و با ARTogether کار می‌کند.
گفت که هفته‌ای سه ساعت با ما کار می‌کند. یک ساعتش فقط مشاوره و جلسه با من است که بابتش حقوق نمی‌گیرد. اما برای دو ساعت دیگر حقوق می‌خواهد. و البته روی مبلغی که برای ما جمع کند هم درصدی می‌گیرد.
من تصورم این بود که فقط بخش دوم قرار است اتفاق بیافتد. الان باید تصمیم بگیرم که آیا واقعا توان این را دارم که به غیر از معلم‌ها حقوق بدهم یا نه.
یکی دیگر هم اینکه من هنوز با فاندریزینگ آنلاین مخالفم. در این مرحله مخالفم. با اینکه اولین کمپین فاندریزینگ آنلای باشد به شدت مخالفم. کار حرفه‌آی نیست. به نظرم آن باید برای یک پروژه مشخص باشد. مثلا من بگویم می‌خواهم یک ون بخرم برای نمایشگاه و تبلیغ. آن وقت بگوییم ما مثلا اینقدر هزار دلار لازم داریم و این کیک استارتر ما.
حالا باید بیشتر با هم حرف بزنیم. برای فروشگاه آنلاین هم با هم هم‌عقیده نبودیم.
مسلما اینها چیزهایی است که باید بیشتر در موردش حرف بزنیم. من هیچ سابقه‌ای در فاندریزینگ ندارم. این کار را باید آدم حرفه‌ای انجام دهد. نمی‌دانم چرا اینقدر از پول جمع کردن می‌ترسم. فکر می‌کنم باید خیلی خیلی با مخاطبی که می‌خواهد دستش را توی جیبش بکند شفاف باشم. بگویم که این پول دقیقا خرج این می‌شود. بعد از اینکه خرج هم شد بیایم گزارش بدهم بگویم با کمک شما ما این کار را کردیم.
احتیاج دارم با کسی مشورت کنم قبلا از اینکه تصمیمم را در مورد کار کردن با این خانم بگیرم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک اتفاق خوب افتاد برای ARTogether.
یکی از این جاهایی که ایمیل زده بودم برای درخواست کمک رایگان قانونی، کالج حقوق دانشگاه برکلی بود.
اولین ایمیل را یک ماه پیش زده بودم بهشان. کسی که جواب داد- خانم دبرا- بود که گفت مرکز خدمات محلی دانشکده آنها کارهای نان پرافت را انجام نمی‌دهد. اما گفت که از یکی دو نفر می‌پرسد.
دیگر خبری ازش نشد. دو هفته قبل پیگیری کردم که دبرا جان چی شد.
جواب داد و مرا به خانمی به اسم جنیفر معرفی کرد.
با جنیفر ایمیل کاری کردیم و قرار بود که هفته قبل ببینمش. اما دیگر جواب نداد که قرار بگذاریم.
پیگیری کردم اوایل هفته قبل. گفت که جمعه همدیگر را ببینیم.
جمعه آخرین مهلتی بود که من به خودم داده بودم که دیگر اگر تا اول نوامبر وکیل را پیدا نکردم فرم‌ها را همینطور بفرستم به اداره مالیات.
خانم جنیفر وکیلی در یک گروه وکالت بزرگ بین ‌المللی است که در سن فرانسیسکو هم شعبه دارند. بخشی از کار آنها کمک رایگان به سازمان‌های غیرانتفاعی است. البته من این را نمی‌دانستم. چون معمولا این چیزها عمومی نیست. خلاصه اینکه قرار شد جنیفر کمک کند که من فرم‌ها را دوباره پر کنم و بفرستم چون پیشنهاد داد که من به جای فرم ۱۰۲۳ فرم ۱۰۲۳ EZ را پر کنم که فرم بسیار ساده تری است و اداره مالیات خیلی سریعتر به آن جواب می‌دهد. یک نگاه سر سری هم به اساسنامه انداخت و گفت این خوب نیست.
اما نه تنها این، بلکه گروه وکالت آنها می‌تواند به عنوان وکیل ARTogether باقی بماند و اگر وقتی مشکل قانونی پیش آمد کمک کنند. رایگان.
*****
این داستان کار کردن بدون سرمایه است. بالاخره از یک جا می‌شود یک منبعی پیدا کرد. اما خاصیت پول این است که در وقت صرفه جویی می‌کند. من الان یک ماه و نیم است معطل فرستادن این فرم‌ها هستم.
تقریبا در تمام زمینه‌های دیگر کار هم وضع این است. این به شدت فرسایشی است. اما من هی باید به خودم ترمز بدهم که لامصب حواست باید به بدهکاری کردیت کارتت باشد. هزینه‌های ARTogether خیلی وقت است که دو رقمی شده و من هنوز بیکارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آمده‌ام به یک کنفرانس دو روزه «زنان جوان کارآفرین». البته من خیلی با ترجمه کارآفرین برای Entrepreneurs موافق نیستم. حداقل در زمینه اجتماعی‌اش.
در هر حال یک شبی سحر لینک این گروه را برای من فرستاد. من هم های بودم برای بورس این کنفرانس سالانه‌شان تقاضا کردم. (نه تنها برای بورس، که در همان حال هایی برای عضویت در هیت مدیره‌شان هم تقاضا کردم. دقت کنید که تا به حال اصلا ندیدمشان و به جلسات ماهانه‌شان هم حتی نرفتم. اولین باری که لینکشان را باز کردم برای این دوتا تقاضا کردم!)
دو هفته بعد جواب آمد که بله. شما مجانی بیا. من واقعا این روزها حالم برای معاشرت آنهم با یک کنفرانس خوب نیست. اما واقعا توی رودربایستی آمدم. گفتم فردا چشمم به چشم اینها می‌افتد در همین شهر! (انگار که مثلا همه در محله بالایی زندگی می‌کنند!)
منا هم مسخره‌ام کرد و گفت که خوشش می‌آید من خودم را جوان در نظر می‌گیرم!

باید دیشب می‌آمدم .کنفرانس از عصر جمعه تا بعد از ظهر یکشنبه در یک جایی مثل یک کابین قدیمی است در کنار اقیانوس. چهل دقیقه‌ای خانه‌مان مثلا. من دیشب نیامدم. صبح کله سحر اینجا بودم.
خیلی شیک و قشنگ کفش پاشنه بلند و پیراهن و ادا و اطوار. آمدم دیدم همه دارند با گرمکن یوگا می‌‌کنند. توی دعوتنامه‌شان نوشته بودند که با شلوار یوگا هم بیایید اوکی است. من شانس آوردم برای شب گرمکن آورده بودم! رفتم همان‌ها را پوشیدم.
همه خیلی ریلکس. سی و خورده‌ای نفر باید باشیم. از صبح تا به حال پنج تا زن باحال آمدند حرف زدند از تجربه و کارشان. این وسط گریه کردیم، همدیگر را بغل کردیم. اسم همدیگر را یاد گرفتیم. شراب خوردیم. هی وسط سخنرانی‌ها فاک و شت گفتیم. اوه. سه دقیقه رقصیدیم. کلی منابع برای کارهایمان جمع کردیم.

دنیا را بدهید به دست زن‌ها. زندگی‌ همه‌مان بهتر می‌شود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ماندن در یک رابطه آزاردهنده قطعا دلایل زیادی دارد. برای همه هم فرق دارد. یکی از بارهایی که من در همچین رابط‌ه‌ای گیر کرده بودم اما به خاطر خامی خودم بود. امروز که یاد یکی از آن دعواهای کوفتی افتادم باز به یادم آمد. تنها انسانی بود که من در زندگی با او دعوا می‌کردم. دعوا را فقط آدم‌هایی می‌کنند که حرف هم را نمی‌فهمند یا بلد نیستند حرف بزنند. من با آدم‌ها دعوا نمی‌کنم. یا حرف هم را می‌فهیم یا اینکه من می‌گذارم می‌روم. حالا دیگر می‌گذارم می‌روم. اما در آن جا گیر کرده بودم. می‌دانستم که خیلی دارم اشتباه می‌کنم. اما به هزار و یک دلیل، از جمله بی جراتی و بی جرزگی خودم به آن ادامه دادم. به اندازه خوبی‌ هم. خام بودن بود که باعث این بیجراتی می‌شد. ترسیدن از عواقب احتمالی. یا پررنگ بودن روابط پیچیده شده به آن یک رابطه. و البته اینکه می‌دانستم یک دوره سختی پیش رو خواهد بود و طرفم هم دوستم بود و نمی‌خواستم ناراحتش کنم. واقعا نمی‌خواستم. اما اینکه همه این دلایل باعث بشود آدم به یک کار اشتباه ادامه بدهد به خاطر این است که به اندازه کافی تجربه ندارد. من نداشتم. اصلا نداشتم. بلد نبودم چیزی را بهم بزنم و پای عواقبش هم -از جمله رنجاندن کسی که دوستش دارم- بیاستم.

یک وقت‌هایی مثل امروز که یاد یکی از آن دعواهای احمقانه می‌افتم و کاری که آن بحث‌ها با روح و روانم می‌کرد تنم می‌لرزد که واقعا چرا اینقدر زجر کشیدم- و احتمالا زجر هم دادم. تجاوز مسلم بود. به جسمم و روحم. اما من نمی‌فهمیدم یا خودم را به نفهمیدن می‌زدم.

*آن آدم‌هایی هم که خامی طرف را می‌فهمند و متوجه قدرت خودشان هم می‌شوند، خیلی خوب از آن استفاده می‌کنند. همینکه بدانند چون دوستشان دارید نمی‌خواهید آنها را برنجانید، از آن استفاده را می‌کنند. از جایگاه اجتماعی، اقتصادی و حرفه‌ای هم که اگر بهشان وابسته باشید که چه بدتر.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چهارشنبه شنبه ۱ نوامبر

پیک نیک خیلی خوب بود. بهتر از انتظارم. البته طبق معمول من بعدش دچار سوال‌های فلسفی شدم که بحثش جداست.
یک خانم ایرانی هم در آنجا با من بحث کرد که افغان‌ها وضعشان در ایران خوب است چون می‌توانند سرایدار شوند و کارهای پردرآمدی مثل کاشیکاری داشته باشند. تنها مشکلشان این است که مسجدی برای سنی‌ها وجود ندارد. من هم جوابی ندادم. چی می‌گفتم؟

شب یکشنبه رفتیم کنسرت Thivery Corporation که خیلی خوب بود اگر من وسطش نمی‌خوابیدم!

یکی از این جاهایی که درخواست کمک رایگان برای فرم‌های مالیات کرده بودند جواب دادند و خودشان یک فرمی فرستادند که خیلی از فرم خود IRS بیشتر است. مانده‌ام حالا واقعا وقت بگذارم سر این یا بی‌خیالش شوم. یک خانم وکیلی را هم قرار است جمعه صبح ببینم.

دو اتفاق خوب افتاد. یکی اینکه آن خانمی که یک ماه مرا زیر نظر داشت که تصمیم بگیرد برای من کار فاندریزینگ بکند یا نه، گفت که این کار را خواهد کرد. البته حالا باید جمعه باهاش حرف بزنم ببینم برنامه مان چه خواهد شد.

اتفاق دوم هم اینکه از حسین خواستم مسئولیت پرداخت‌ها و قراردادها و امور مالی را به عهده بگیرد. قبول کرد. چقدر خیالم از این بابت راحت شد. بهترین کسی بود که برای این کار می‌توانستم پیدا کنم. عزیز دلم است.

همه دیروزم صرف ترجمه شد. تنها منبعی درامدی هست که این روزها دارم. وقت‌گیر است اما چاره‌ای ندارم.

هنوز کسی پیدا نشده برای هفته عید شکرگزاری مواظب بچه‌ها باشد. مانده‌ام چه کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جمعه ۲۷ اکتبر
کلاس کاردستی‌ روزهای جمعه از همه بهتر است. خانم‌های این گروه با هم دوست‌تر هستند. یک خانمی هست به اسم «ام تیم». این خانم قبلا در یک گروه موسیقی در کامبوج خواننده بوده است. برایمان می‌خواند سر کلاس. ظهرهای جمعه هم همه با هم ناهار می‌خورند. جو ناهار می‌پزد. گروه مردها ساعت ۱۲ و نیم با هم قرار دارند.
بعد از کلاس با خانمی که قرار است یک ماه مرا زیر نظر بگیرد و تصمیم بگیرد که می‌خواهد با من کار کند یا نه، جلسه داشتم. یک ماهش تمام شده. می‌دانم که می‌خواهد با ما کار کند. اما اینکه در چه میزانی را نمی‌دانم هنوز. آمده بود سر کلاس و این اتفاق خوبی بود.
بعد یک جلسه دیگر داشتم با خانمی که در سازمان غیر انتفاقی (یک مدرسه) خودش را راه انداخته و موفق است و یکی از مشاورین من است. هر چند هفته یکبار همدیگر را می‌بینیم.
برنامه مالی پنج سال آینده را که با افتخار نوشته بودم نشانش دادم و گفت که پشیزی نمی‌ارزد و من خیلی خوشخیالم و اصلا تصور اینکه اینقدر پول ممکن است بشود جمع کرد را نکنم. گفت رویاپردازی کن اما خوش خیال نباش.
گفت برو مشق‌هایت را دوباره بنویس.
آمدم خانه یک ساعتی با سگ‌ها بازی کردم. زوئی دوباره کمرش درد دارد. فردا باید به دکترش زنگ بزنم.
از یک ماه قبل قرار بود که دوستم جسی امشب بیاید اینجا. واقعا حال معاشرت ندارم. اما نمی‌توانم قرار را بهم بزنم. شب قرار است اینجا بخوابد و فردا برود مسافرت.
باید خودم را جمع و جور کنم.
ـــــــ
شنبه ۲۸ نوامبر.
جسی آمد و هرچه من گفتم که من به مبل چسبیده‌ام قبول نکرد و آخر شب برداشت مرا برد بیرون.
تا خود صبح رقصیدیم.
تا سی و یکی دوسالگی پایم را به هیچ کلابی نگذاشته‌ بودم و رقص برایم بیشتر یک جوک بود. اما حالا تبدیل به یکی از معدود چیزهایی شده که مرا تخلیه می‌کند. حالم را بهتر می‌کند. حالم را خوب می‌کند. امروز عملا بهتر بودم.
کار نکردم امروز. اما فردا از صبح یک پیک نیک داریم با خانواده‌های افغان. نگار و سوفی قرار است صورت بچه‌ها را رنگ کنند و محمد برایمان تنبک بزند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اینها را بعد از ظهر نوشتم. الان ساعت نه و نیم شب است.
کلاس بچه‌ها بد نبود. اما من راضی نبودم. من بلد نیستم بچه‌ها را درگیر کلاس کنم. بعد هم شوخی‌هایم با آنها هم مثل بزرگترهاست. یک بار هم گفتم شت! بعد مجبور شدم ۲۵ سنت به «صندوق فحش» پول بدهم. از بی‌تجربه‌گی من در امور مربوط به بچه‌ها همین بس که من اصلا از وجود همچین مفهومی هم با خبر نبودم.
بعد از کلاس رفتم با پالا و جولیت یک جلسه گذاشتیم. در کافه ۱۹۵۱. این کافه در خیابان چنینگ نرسیده به تلگرام است. یک سازمان غیر انتفاعی است که کارش کار دادن به پناهنده‌ها و تربیت آنها برای «باریستا» تخصصی شدن هست. تقریبا همه کارکنانش هم مهاجر و پناهنده‌ اند. اگر در مرکز برکلی بودید، بروید قهوه و چایی‌تان را آنجا بخورید.
این دوتا پالا و جولیت خیلی اینترن‌های خوبی هستند. دوتا دختر ۲۱ ساله. هر دوتا سفید هستند. یکی مال همین طرف‌های خودمان در شمال بی‌اریا و یکی دیگه هم از فلوریدا. هر کدام هفته‌ای پنج ساعت برای ARTogether کار می‌کنند. اگر به بخش Workshop وبسایتمان بروید، گزارش‌های اینها را از ورک‌شاپ‌هایمان می‌توانید بخوانید.
خوشبختانه با اینها صندوق فحش نداریم.
توی راه دوباره یک ذره گریه کردم ولی آمدم خانه. لورکا و زویی کمی مرا لیسدند و حالم بهتر شد. لورکا تقریبا همه روز بیهوش بود. احتمالا هنوز هم منگ است. نوبت تمیز‌کردن دندان‌هایش بود. صبح من بردمش بیمارستان و عصر پدرش رفت آوردش. این پدرسگ‌ها خیلی وضع سلامت و بیمه درمانی‌شان از من بهتر است.
****

یک بغض بدی گیر کرده توی گلویم. ساعت سه است. ساعت چهار و نیم یک ورک شاپ داریم با بچه‌ها. بچه‌های ۸ تا ۱۳ ساله.
می‌خواهیم با هم یک کلاژ گروهی درست کنیم. یعنی قرار نبود برنامه این باشد.
برنامه این کلاس رقص و تاتر بود. منتها معلم گرامی ماه قبل چهار ساعت مانده به کلاس کنسل کرد. داستانش را نوشتم که یک روز منتشر کنم. حالا نه.
من معلم بچه‌ها نیستم. من اصلا کار کردن با بچه‌ها را بلد نیستم. نوجوان‌ها را کاملا می‌فهمم. اما به بچه‌ها بکن نکن می‌گویم. از دستشان می‌گیرم که کار را درست انجام دهند. یک کلمه، من آدم کار کردن با بچه نیستم.
از اول کار می‌خواستم کلاس‌هایمان، کارهایمان حرفه‌ای باشد. گفتم کار نمی‌کنم مگر اینکه آدم حرفه‌ای کار را پیدا کنم. اما حالا چاره‌ای ندارم. قول داده ام و کلاس‌ها برنامه ریزی شده‌اند و بچه‌ها را از مدرسه میاورند اینجا. باید یک ساعت سر همدیگر را گرم کنیم.
بغضم مال این است که سر ظهر دچار یک «خب که چه» عمیق شدم.
صبح کلاس کاردستی داشتیم. با خانم های بزرگسال. اینها خانم‌های کامبوجی هستند. هفته‌ای یکبار در CERI جمع می‌شوند. دوازده سال است که این برنامه را دارند. حالا ما ماهی یکبار باهم کلاس کاردستی داریم. یک بار گلدوزی کردیم، یک بار دکوری پرده درست کردیم. امروز هم نگار دکوپاژ یادشان داد.
سر کلاس از همه پرسیدم که چندتا بچه‌ دارند. پاسخ‌ها از یک تا ده متغیر بود. بچه‌هایشان ۱۹ تا ۴۸ ساله بودند. تقریبا همه نوه دارند. تنها بی‌بچه‌هایشان من و نگار بودیم.
کلاس که تمام شد برگشتم خانه تا وسایل کلاس بعد از ظهر را آماده کنم و بیاورم.
اما در راه برگشت بغض گیر کرد توی گلویم. هم اینکه این کلاس هنوز بی معلم است و من در یک ماه گذشته نگشتم دنبال معلم. نه. گشتم. با سه نفر هم مصاحبه کردم. اما یا ساعتشان نمی خورد یا حقوق پرداختی من کم بود. اما وظیفه من بود که برای این کلاس معلم پیدا کنم و یک ماه شد و نکردم. هم اینکه به خاطر این بود که فکر می‌کنم واقعا نمی‌دانم چه می‌شود. واقعا یک روزهایی می‌مانم که اصلا چه فکر کردم که این کار را شروع کردم. یک روزهایی هیچ چیزی جلو نمی‌رود. کلاس‌ها برگزار می‌شود اما یک خب که چه می‌ماند.
من فکر می‌کنم مشکل تعهد گرفتن از آدم‌ها را دارم. میثم می‌گوید در جایی زندگی می‌کنیم که مردم به حقوق‌های خیلی بالا عادت دارند و هیچ کس کار داوطلبانه نمی‌کند مگر اینکه چیزی برای خودش بدست آورد….
***
وسط نوشتن بودم مونا آمد توی اتاق. یک ربعی گریه کردم بهتر شدم. این زن فرشته است.

یادم رفت چی می‌خواستم بگویم. کلاس بچه‌ها الان شروع می‌شود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما پارسال تعطیلات عید شکرگزاری (هفته سوم ماه نوامبر) را رفتیم سفر جاده‌ای. در هشت روز بیشتر از هشت کیلو علف کشیدیم و تقریبا چهار هزار مایل رانندگی کردیم و از شش تا پارک ملی رد شدیم. خیلی خوب بود. سال قبلش را هم من با آرزو رفته بودم یک سفر جاده‌ای دیگر در همین موقع سال. تصمیم گرفتیم که سفر جاده‌ای را تبدیل به سنت شکرگزاری کنیم.
حالا امسال می‌خواهیم برویم بالا. (بالا یعنی پورتلند و سیاتل). پارسال هم می‌خواستیم برویم بالا- که من و آرزو رفته بودیم- اما دیدیم همه‌اش بارانی است و ما دلمان آفتاب می‌خواست و رفتیم شرق و بعد جنوب. اما امسال من دلم جای سبز می‌خواهد.
اما مسئله این نیست. پارسال لورکا را بردیم. همه جا هم لحظه آخر هتلی که سگ را قبول کند پیدا کردیم. واقعا به طور معجزه‌آسا. پارسال این موقع هنوز زوئی به خانه ما نیامده بود.
امسال هم فکر کردیم که بچه‌ها را ببریم. اما زوئی کمردرد وخیمی دارد. مهره‌های استخوان‌های پشتش به هم چسبیده ‌است. نباید زیاد بیاستد یا بدود. برای همین ترجیح می‌دهم که هشت روز توی ماشین نخوابد. ما هم نگران راه رفتن زیاد خودمان و بچه‌ نباشیم. احتمالا
از بین شما کسی نیست که زندگی با سگ‌ها را بلد باشد و بخواهد از ۱۸ تا ۲۶ نوامبر در حوالی سن‌فرانسیسکو باشد؟ خانه ما تقریبا در بیست‌ مایلی شرق سن‌فرانسیسکو است. کمی آن طرف برکلی. بالای تپه‌ها.
یک گربه هم داریم که ممکن است شما به تخمش باشید یا نباشید. مانند پدر و مادرش خیلی وضعیت روانی متعادلی ندارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند