دقیقا می‌دانم می‌خواهم پنج سال آینده ARTogether کجا باشد و ده سال آینده و بیست سال آینده تبدیل به چه شود. مسئله این است که نمی‌دانم شروع‌اش چطور باید باشد.
فکر کنم با این حساب می‌توانم وارد سیاست شوم. آینده قشنگی را ترسیم می‌کنم. همه را به هیجان می‌آورم. منتها خیلی توضیح نمی‌دهم که خب این آینده زیبا را از کجا باید شروع به ساخت کرد.
***
همه می‌گفتند خب باید به ما بگویی دقیقا چه کارهایی هست که برایشان کمک لازم داری. حالا لیست را آماده کرده ام و می‌فرستم برای تک‌تکشان. طبعا دیگر جواب ندادند.
***
فرم‌های مالیات تمام شدند. امشب قرار است برای بار آخر با حسین نگاهشان کنیم. اما می‌خواهم حتما اول به یک وکیل نشان دهم. پروسه جواب اداره مالیات بین دو تا ۱۲ ماه طول می‌کشد. نمی‌خواهم بفرستم و بعد برگشت بخورد و اضافه کاری شود. در به در دنبال سازمان وکالت یا وکیلی می‌گردم که خیلی پول هنگفت نگیرد. دوستم کسی را معرفی کرد (هموطن) که گفت حتما کمک می‌کند. زنگ زدم می‌گویم سلام آقای فلانی. فلانی هستم که فلانی معرفی کرده. می گوید. بله. متوجه ام. یک ساعت مشاوره تلفنی می‌شود پانصد دلار. اگر پرداخت می‌کنید صحبت را ادامه دهیم.
گفتم خیلی ممنون. خداحافظ.
انتظار ندارم کسی کار مجانی انجام دهد. اصلا. منتها لامصب. همه دفاتر وکالت نیم ساعت اول را مجانی مشاوره می‌دهند.
حالا در Next Door گذاشته ام ببینم کسی از در و همسایه ها نیست که بتواند آدم منصف‌تری را معرفی کند.

***
از فردا می‌روم سراغ برنامه ریزی مالی برای پنج سال آینده! به خودم قول دادم تا پنج شنبه تمامش کنم. امروز یک سری تمپلت پیدا کردم ببینم اصلا این برنامه ریزی مالی چی هست!

***
یک هفته است سراغ تویتر و اخبار کمتر می‌روم. زندگی کمی کمتر سیاه به نظر می‌رسد.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شنبه و یکشنبه شلوغ‌تر از بقیه روزهای هفته اند.
شنبه تولد منا بود. یک تغار لوبیا پلو درست کردم. لوبیا پلو comfort food ما ایرانی‌هاست. در هر حالی خوب است. عروسی، عزا، آخر هفته، وسط هفته.
یکشنبه کار کردم. هنوز روی فرم‌های مالیات.
شب رفتم یک مراسم فاند ریزینگ و شام سالانه Jewish Family Service Center . سازمانی است که ۱۴۰ سال قبل تاسیس شده. آن زمان‌ها برای کمک به یهودی‌ها و بعد هم بقیه.
خیلی در زمینه مسائل پناهنده ‌ها فعال هستند. از سازمان‌های اصلی اسکان پناهنده‌ها در آمریکا به شمار می‌روند.
رده سنی البته بالای هشتاد سال بود. با یکی دو روزنامه نگار حرف زدم.
—-
یک نفر از سخنران اصلی مراسم سوال کرد که برخی از کسانی که به ما کمک مالی می‌کنند می‌گویند ما این کمک‌ها را به یک سازمان یهودی می‌کنیم. چرا این باید خرج پناهنده‌های دیگر شود.
جواب سخنران خیلی خوب بود: این سازمان بوجود آمد تا به یهودی‌ها کمک کند. حالا ما به بقیه کمک می‌کنیم چون یهودی هستیم.


یک چیزهایی می‌رود روی اعصاب که نباید برود. نبایدش به این دلیل است که اگر آدم بخواهد کار کند باید بتواند چشم و گوشش را روی یک چیزهایی ببندد وگرنه کار جلو نمی‌رود. این همان مسئله اصلی من با آکادمی هم بود. اینقدر درگیر پیچ و خم یک جمله و عبارت می‌شد گاهی که اصلا اصل ماجرا از یاد میرفت.
کاترین- مدیر یکی از این سازمان های اسکان پناهنده‌ها- زن بسیار بسیار نازنینی است. پای مرا به چند سازمان باز کرد و تا به حال خیلی کمک بوده. دیشب داشت تعریف می‌کرد که چند شب پیش رفته استقبال یک خانواده پناهنده سوری که یک سال بود نمی‌توانستند وارد آمریکا شوند. داشت می‌گفت که چقدر حس خوبی بود. اما داستان را اینطور تعریف کرد که چقدر حس خوبی «به من دست داد.» و اینکه «از این به بعد این کار را به کارهای تفریحی ام (my hobbies) اضافه می‌کنم.
با آنکه مطمئنم نیتش کاملا خیر بوده، که اصلا یک شب وسط هفته رفته فرودگاه برای استقبال یک خانواده غریبه. اما یک جای حرفش را فکر می‌کنم خودش هم نفهمید. که اینکار برای دل تو نیست. تفریح نیست دیدن همچین خانواده‌ای حتی اگر به تو حال خوبی دست بدهد. در نهایت اینکه قرار نیست همه کارها منجر به «خوشی تو» شود.
اینها از آن حرف‌هایی است که آدم می‌شوند و باید آخرش بگوید awwww و لبخند بزند.


چقدر وبلاگ نوشتن خوب است. دلم تنگ شده بود.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جمعه ۲۰ اکتبر

این هفته تمام نمی‌شود انگار. اما امروز روز خوبی بود. اخلاقم بهتر بود.
دیشب با یکی از دوستان دیگرم حرف زدم گفتم که به چه کسانی نیاز دارم برای هیت مدیره. یک ذره حرف زدیم گفتم خیلی بیشتر باید توضیح بدهم که جریان چی هست. حالا قرار شد برود کمی مطالعه کند بعد با هم هفته آینده دوباره حرف بزنم.
هنوز برای کلاس بچه‌های ابتدایی که هفته بعد است معلم ندارم.* (اینکه معلمش چطور ساعت ۱۱ صبح روز کلاس زنگ زد و کلاس ساعت ۳ همان روز را کنسل کرد یک داستانی است که خیلی دلم می‌خواهد بنویسم، اما حرفه‌ای نیست و این کار را نمی‌کنم!)

صبح رفتم برای کلاس سر ظهر (هنر-درمانی گروهی/ مردان ۴۰ تا ۶۰ ساله کامبوجی) یک سری خمیر بازی خریدم. این کلاس یکی از کلاس‌های محبوب من است. شیمانا- که دارد مدرک هنر-درمانی می‌گیرد- کلاس را اداره می‌کند. کار با نقاشی و عکاسی است. کلا خیلی کلاس خوبی است. این جلسه دومش بود.
شیمانا یک آرامش خوبی دارد که می‌ریزد توی کلاس. برای خودم از همه بیشتر تراپی است.

قبل از ظهر یک ساعت جلسه داشتم با همان خانمی که قرار است مرا یک ماه زیر نظر بگیرد بعد ببیند برایم کار فاندریزینگ می‌کند یا نه. یک ماه تمام شده، اما هنوز داره مرا مشاهده می‌کند! توضیح دادم که این هفته چه اتفاقاتی افتاد و با چه کسانی حرف زدم و کلاس‌های این هفته و هفته بعد چه ها بودند و هستند. گفت هفته آینده هم با هم صحبت کنیم بعد به من می‌گوید که در چه ظرفیتی می‌تواند به من کمک کند.

اتفاق خوب‌تر امروز، کلاس اول عکاسی/فیلمبرداری/نوشتن خلاقانه در دبیرستان اینترنشنال اوکلند بود.
این همان کلاسی است که این خانم رایشما -از مرکز اسلامی اوکلند- شروع کرده و امروز جلسه اولش بود و قرار است من به عنوان دستیار (کمک) بروم سر کلاس‌هایش. قرار است تا ماه می هر جمعه ساعت سه تا پنج برویم و با ۱۰-۱۵ تا بچه‌های دبیرستانی در مورد عکس حرف بزنیم و بچه‌ها عکاسی و فیلمبرداری و نوشتن برای فیلم را یاد بگیرند. رایشما قبلا در نیویورک فیلسمازی می‌کرده و این دومین پروژه اش با بچه‌های مهاجر و پناهنده است.

این همان مدرسه‌ای است که من از روز اول می‌خواستم یک جوری واردش بشوم و هی آنها یک جوری مرا از سرشان وا کردند و جلسات را کنسل. دبیرستانی در اوکلند است که صد در صد بچه‌هایش مهاجر اند. یعنی انگلیسی زبان اولشان نیست. تقریبا تمام بچه‌های دبیرستانی پناهنده اوکلند هم به این مدرسه می‌روند. خیلی فضای مدرسه – و بچه‌هایش- با دبیرستان‌های اینجا متفاوت است. جو آشنایی دارد. از عکس قدس روی دیوار گرفته تا سلام و خوش آمدید به فارسی و عربی و …دخترهای زیادی با حجاب در مدرسه هستند که این با جو مدرسه‌های اینجا خیلی خیلی متفاوت است.

یک سری بچه شیطان آمدند سر کلاس. اما بچه‌های خوبی بودند. دقیقا یادم آمد که چرا من همیشه می‌خواستم با همین‌ گروه سنی- دقیقا همین گروه سنی- کار کنم. کلاس را رایشما اداره می‌کرد. در مورد سلفی حرف زد و بعد رفتیم در زمین فوتبال عکس گرفتیم و بیرون مدرسه هم و بعد برگشتیم سر کلاس و حرف زدیم و ..

این کار، کار ARTogethter نیست. اما همین‌که پای من به این مدرسه باز می‌شود، برایم خوب است. این آقای پال را که دوبار مرا پیچانده بود را هم دیدم. نگفتم من کی هستم. اما امیدوارم انشالله برود ایمیل‌هایش را ببیند و خجالت بکشد!‌

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اکتبر ۱۸
صبح زود بیدار شدم رفتم مغازه یک دلاری ده تا قیچی و یک سری دستمال کاغذی رنگی خریدم برای کلاس دکوپاژ. نگار هم کلی وسیله آورده بود. کلاس خوب پیش رفت. خود من هم دکوپاژ بلد نبودم که فکر کنم کمی یاد گرفتم.
بعد کلاس برگشتم خانه و لورکا را بردم دکتر. طبق معمول یک چیزی توی گوشش گیر کرده بود و باید بیهوشش می‌کردند. بچه را گذاشتم دکتر و رفتم سن حوزه به جلسه برسم.
جلسه خوبی بود. واقعا دلم می‌خواهد این خانمی که باهاش صحبت کردم قبول کند و عضو برد شود. یک مشکلی که جلسات کوتاه مدت (یک ساعته)‌دارند این است که من باید در عرض مدت زمان خیلی کمی کل پروژه، تغییراتی که در آن ایجاد شده، سیستم مهاجرت و پناهندگی و …را توضیح دهم. به وضوح می‌بینم که طرف مقابل خسته/ گیج می‌شود. خیلی هم ممکن است حرف‌های من از همه طرف به نظر برسد که بیشتر برای این است که بگویم چرا تصمیماتی را که گرفتم،‌گرفتم.
این خانم نازنین- که هنوز سه هفته هم نشده زایمان کرده- گفت که می‌رود کمی مطالعه می‌کند و بعد تصمیم می‌گیرد که مسئولیتی قبول کند یا نه. از صورتش نفهمیدم که به سمت مثبت است یا نه. یک جاهایی گفت این کارها را بکنیم. گفتم ممنون که از فعل جمع استفاده می‌کنید!

آن نفری هم که جلسه دوم را باهاش داشتم نیامد. یک دوست داوطلبی بود که قرار بود در کارهای سایت کمک کند. نه که نیامد بعد از اینکه من یکساعت منتظر ماندم گفت که اگر میشود بعدا همدیگر را ببینیم. خب اگر نمی‌توانید چرا قول می‌دهید؟ خانه من با سن حوزه یک ساعت و نیم فاصله دارد. یک ساعت هم معطل شدم.

واقعا آدم بعد از ساعت نه شب نباید ایمیل کاری بفرستد. الان ایمیل فرستادم بعد دیدم سه تا غلط املایی و انشایی دارم. خب نکن زن حسابی.

*یک مشکل دیگری هم که وجود دارد این است که خیلی‌ها ایده‌هایی را پیشنهاد می‌کنند که ممکن است از بیرون جذاب به نظر برسند، اما من که یک مدت است دارم عملا کار می‌کنم (تقریبا) می‌دانم که کدام‌ها شدنی اند و کدام‌ها نه. این یک ذره باعث می‌شود که من هی ساز منفی بزنم و بگویم که چرا نمی‌شود. این می‌خورد توی ذوق بقیه. منظورم جلسه امروز نیست. کل جریان را می‌گویم. یک انتظار هم وجود دارد که وقتی دفعه دوم یکی را می‌بینم می‌گوید خب آن کار را که گفتم انجام دادی. من سعی می‌کنم تا جایی که بتوانم و توان یک نفره‌ام برسد کارها را انجام دهم. اما ۲۴ ساعت لعنتی اصلا بیشتر نمی‌شود.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سه شنبه ۱۷ اکتبر.

باز تا ظهر -یعنی تا سه بعد از ظهر- درگیر یک کار دیگر بودم (که امیدوارم استخدامم کنند که ازش پولی در بیاید.) جلسه و پروپوزال و این حرف‌ها.

فردا یک ورکشاپ داریم برای ARTogether. با خانم‌های کامبوجی. نگار قرار است دکوپاژ آموزش دهد.
هنوز درگیر فرم اداره مالیاتم. احساس می‌کنم یک جایی اش درست نیست و باید چیزهای دیگری هم باشد. حسین می‌گوید بفرست. هنوز به نظرم آماده نیست و دارد دیر می‌شود. وکیل هم ندارم.
فردا دوتا جلسه مهم دیگر هم دارم. یکی با خانمی که کارش استراتژی بازرگانی است و دیگری با کسی که قرار است دستی به سر و روی سایت بکشد.

سردرد ول نمی‌کند. فکر می‌کردم مال دود است. اما چند روزی است که دودها رفته‌اند و سردرد نه.

لورکا تنش را دیگر نمی‌خاراند. اما سرش را به شدت تکان می‌دهد. مطمئنم باز یک چیزی رفته توی گوشش. فردا نوبت دکتر دارد.

سه ماه منتظر بودیم بازی‌های این فصل بسکتبال شروع شود بلکه هفته ای چند ساعت حواسمان پرت شود. بازی اول فصل را باختیم. ثانیه آخر.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دوشنبه ۱۶ اکتبر
تا ظهر روی یک پروپوزالی کار کردم. نه برای ARTogether . برای یک کار دیگر.
بعد نشستم روی bylawی ARTogether. بایلا همان اساسنامه سازمان است.
ساعت ۴ با یک خانمی قرار داشتم در پارک شهر بغلی. شهر اوریندا. سگ‌ها را برداشتم و همراه خودم بردم که آنها هم در پارک بچرند. خانمه نیامد. تا چهار و نیم منتظر ماندم. ایمیل زدم که امیدارم حالت خوب باشد.
در راه برگشت، تصادف کردم. البته نمی‌دانم اگر من خودم به ماشینی نزده باشم و ماشین دیگر به من زده باشد هم اسمش می‌شود تصادف کردم یا نه. در هر حال یک ماشینی از پشت زد به ما.
همیشه این ترس را داشتم که با بچه‌ها در ماشین تصادف کنم. یارو محکم زد. نه آنقدری که کیسه هوای من باز شود. پای من روی ترمز بود. اما بچه‌ها ترسیدند. یک مدت ماشین من ماشین سگها بود و حالا از وقتی زوئی کمردرد گرفته ماشین میثم را ماشین سگ‌ها کردیم که زوئی در آن راحت‌تر می‌خوابد. یک تخت برایش توی ماشین گذاشتیم. لورکا هم که تخت ابدی خودش را پشت صندلی راننده دارد.
زوئی پرت شد پایین و لورکا هم پرت شد به جلو. نه خیلی شدید. اما ترسیدند. من سریع ماشین را خاموش کردم و بعد فکر کردم تنها چیزی که آن موقع در ذهنم بود اینکه بچه‌ها چیزی نشده باشند. حتی فکر گردن و دست خودم را هم نکردم.
چیز خاصی نشد. پشت ماشین رفت تویش که حالا باید به بیمه زنگ بزنیم و از این بدبختی‌های تلفن و تعمیرگاه بکشیم. اما حالمان خوب است.
آمدیم خانه. من کمی کار کردم. رفتم ورزش. بعد شب با حسین دوباره اسکایپ کردیم سر فرم‌های مالیات.
میترسم که همینطوری فرم‌ها را بفرستم. می‌ترسم آخرش مجبور بشوم بروم پول وکیل بدهم.

ورکشاپ فردا را که آلیس باید اجرا می‌کرد کنسل کردم. با نگار و سمیه حرف زدم برای آن پیک نیک دو هفته آینده. به پالا تشر زدم که چرا اینستاگرام را آپدیت نمی‌کند. با دو گالری قرار گذاشتم که بروم حرف بزنم ببینم اصلا سیستم نمایشگاه‌ها و گالری‌ها چطور است. به بازار آنلاین فکر کردم و طرح‌هایی برایش زدم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تکست دادم بیایید خانه ما.
زنگ زده می‌گوید ما فلان جاییم اگر بیاییم سمت شما سی چهل دقیقه طول می‌کشد. شما آنجا می‌مانید؟
می‌گویم اینجا خانه خودمان است. فکر کنم بمانیم!
می‌گوید نه منظورم این است که دیر نمی‌شود؟ مطمئنی؟ تعارف نمی‌کنی؟
می‌گویم آدم حسابی اگر حس تو این است که من دارم تعارف می‌کنم نیا.
می‌گوید اعصاب نداری‌ها!

چرا نسل شما تعارفی‌ها از بین نمی‌رود؟ چی باعث می‌شه فکر کنید منظور مردم از نه بله و از بله نه است؟ بعد هم چند بار پیش آمده که طرف در جواب تعارف نمی‌کنی؟ بگوید راستش چرا! تعارف می‌کنم. لطفا نیایید! منقرض شوید الهی!

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اکتبر ۱۴
شنبه بود اما یک جلسه داشتم با سهی. دعوتش کردم برای هیت مدیره. یه ذره حرف زدیم در مورد وظایف و کارها و انتظارات. بالاخره تونستم بدون رودربایستی- البته اونم با یه عالمه اهم اهم- بگم که کار زیاده و باید کسی باشه که بتونه بخشی از کارها رو به عهده بگیره. سهی چون خودش تو سیستم کارهای با پناهنده‌هاست از مشکلات و نارسایی کارهای این سازمان‌ها خبر داره و این میتونه کمک بزرگی باشه برای بهینه کردن کار.
حالا بیشتر باید در مورش شرح وظایف باهم حرف بزنیم.

قرار گذاشتیم که دو هفته بعد یک پینک نیک برای بچه‌ها- ی خانواده افغان که سهی باهاشون کار می‌کنه- برگزار کنیم. کتابخونی‌‌، نقاشی روی صورت، و یه سری کارهای این مدلی با ناهار.
در مورد وضعیت این سری پناهنده‌های افغان اینجا- که با سازمانی که سهی باهاشون کار میکنه- در ارتباطن به طور مفصل باید توضیح بدم.

به مخترعان بستنی و سیب زمینی سرخ‌کرده باید جایزه نوبل خوشحال‌کردن بشریت رو اهدا می‌کردند. دنیا بدون بستنی و سیب زمینی سرخ‌کرده از اینی که هست مزخرف‌تر می‌بود.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دیشب به خودم آمدم دیدم روی تختم یک کامپیوتر هست، یک موبایل، یک سگ، یک قوطی بستنی، یک قوطی نوتلا و یک بسته M & M. فهمیدم که پریودم نزدیک است و خودم یادم رفته!

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اکتبر ۱۳

ظهر یک جلسه طولانی با خانمی داشتم که ممکن است کمک کند به مدیریت مالی و فاندریزینگ پروژه. یکی از بچه‌ها چند هفته قبل معرفی‌اش کرد. در جلسه اولی که با هم صحبت کردیم گفت یک ماه کارهایت را نگاه می‌کنم و بعد تصمیم می‌گیرم که باهات کار کنم یا نه. این جلسه دوم (بعد از معارفه) بود. هفته قبل تلفنی صحبت کرده بودیم و این دفعه اولین باری بود که حضوری هم را می‌دیدم.
نکاتی را گفت که خیلی مهم است. مخصوصا برای من که پول هیچ وقت دغدغه‌ام نبوده. نه اینکه پول دار باشم یا پول داشته باشم، اما پول دغدغه‌ام نیست. نشست حساب و کتاب کرد و گفت از وقتی این کار را شروع کردی فقط هزینه‌هایت بالای سی هزار دلار شده است. بدون حقوق خودت. به حساب خود من هزینه‌ها در سطح چهار پنج‌هزار دلار بود. اما به قول او من هزینه بنزین و قهوه و جلسه و …را در نظر نگرفته‌ام در حساب و کتاب‌هایم.
هفته آینده یک ماه در نظر گرفتن من تمام می‌شود. گفت دو هفته دیگر هم ادامه می‌دهد قبل از اینکه تصمیم بگیرد.
برای هفته آینده یک تکلیف دور و دراز داد از برآورد هزینه ها و همینطور مشخص کردن تمام وظایف داخل پروژه

نشستم تمام کارهایی را که برای اداره پروژه لازم است نوشتم. یعنی مسئولیت‌ها را در واقع. همه آن‌کارها را که این مدت انجام دادم و می‌دهم و همه کارهایی را که اگر نیرو داشتم انجام می‌دادم. کسانی که برای هیت مدیره در نظر گرفته بودم همه می‌توانند مشاورین خوبی شوند، اما الان به گروهی احتیاج دارم که کار هم بکنند.
هفته آینده با تک تک افرادی که الان در هیت مشاورین هستند قرار جلسه حضوری دارم. احتمالا این لیست را ببرم بگویم من برای اداره این پروژه به افرادی نیاز دارم که از پس از این کارها بر بیایند. ببینم آیا خودشان حاضرند یا کسی را می‌شناسند.
—–
رفیقم زنگ زده می‌گوید فلانی حامله است. زنگ بزن تبریک بگو. می‌گویم برای چه. میگوید می‌فهمد که خبر را شنیدی و تبریک نگفتی و زشت است. می‌گویم زن حسابی. تبریک را وقتی باید بگویم که از شنیدن این خبر خوشحال شده باشم. وقتی برایم هیچ فرقی نمی‌کند که در زندگی فلانی دارد چه اتفاقی می‌افتد چرا باید الکی ادای کسی را در بیاورم که برایش فرق می‌کند. زنگ بزنم باید بگوی وای چقدر خوشحال شدم (که نشدم. ناراحت هم نشدم. هیچی نشدم). یا باید بپرسم خب بچه کی بیرون می‌آید؟ (برایم فرقی ندارد که کی بیاید.) مادر خودت میاید پیشت یا مادر شوهرت ؟( به من چه!) بچه اولت خوشحال و هیجان زنده است؟ (واقعا احساس بچه شش ساله‌اش به من چه ربطی دارد؟ درس بچه‌داری می‌خواهم یاد بگیرم؟) کاری داشتی حتما بگو! (بی‌خود می‌گویم. من علاقه‌ای به انجام کارهایش ندارم!) خب چرا باید زنگ بزنم اینهمه ادا در بیاورم در صورتیکه می‌توانم اصلا زنگ نزنم!
رفیقم گفت آدم نمی‌شوی و قطع کرد.
تکست دادم گفتم عوضش وقتی به تو زنگ می‌زنم حالت را بپرسم یا حرف بزنم حالا حالیت می‌شود که واقعا به خاطر اینکه برایم مهم بود زنگ زدم نه چون زشت است!
جواب داد که بمیر!
—-

آمدیم دو دقیقه بسکتبال ببینیم حواسمان از دنیا پرت شود، آنقدر که تبلیغ در زمان زلزله چه کنیم در زمان آتش سوزی چه کنیم در زمان سیل و طوفان چکار کنیم پخش کردند وسط دوتا شوت که بدتر لرزش بدن گرفتیم.


آدمها که سگ ندارند چیزهایی خیلی خیلی خیلی زیادی را از دست می‌دهند. اگر بچه داشته باشند و امکانش را داشته باشند ( که خیلی ها دارند) می‌توانند مطمئن باشند که بچه‌هایشان خیلی از لحاظ عاطفی بالغ‌تر بار می‌آیند. سگ‌ها آدم‌ها را بهتر می‌کنند. مجبورشان می‌کنند بهتر شوند تا از روی حیوانات خجالت نکشند.
—–

همانقدر که تبلیغات سی ان ان شامل وایگرا و داروی دیابت و این چیزهاست تبلیغات کانال‌های ورزشی روی ملنیال‌های همسن و سال من است. تبلیغات ماشین بزرگتر که سگتان تویش جا شود، اپلیکشنی که وقتی مادر گرلز نایت اوت دارد خیالش راحت باشد و دوربین داشته باشد، شلواری که هم بشود سر کار پوشید هم در استدیوی یوگا،


هیچ چیزی در جهان هستی این لیاقت را ندارد که به خاطرش بستنی را از زندگی‌تان کنار بگذارید. فکر کنید بمیرید و به قدر کافی بستنی نخورده باشید! واقعا هیکل اسکارلت جوهانس داشتن ارزشش را داشت؟ نه!

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند