آدم‌ها یک تصویر از شما در ذهنشان دارند که عوضش نخواهند کرد. چرا که شما را با آن تعریف تصویر می‌کنند. تشویق‌ها و زخم‌زبان‌هایش بر اساس همان تصویر بنا شده. شما ممکن است زمانی شبیه آن تصویر بوده باشید. اما بیشتر ممکن است که دیگر الان شبیه آن تصویر نباشید. اما آدم‌ها آن را عوض نمی‌کنند. شاید هم از تنبلی بیرون آمدن از فضای دانششان و اینکه آن وقت باید دوباره شما را بشناسند و این خیلی کار راحتی نیست.

برای من الان یک سوال مهم این است که آیا همینطوری این آدم‌ها را ایگنور کنم و بگذارم هر چه دلشان خواست فکر کنند یا اینکه اصلا من چرا باید با آدم‌هایی که تصویر متفاوتی از منِ الان دارند معاشرت کنم؟

البته همیشه یک امکانی هم وجود دارد که شما تصور می‌کنید با آن تصویر فرق دارید اما بقیه لزوما اینطور نمی‌بینند.
حالا سولا این است که آیا وقتی ما با یک تصویری در ذهنمان داریم زندگی می‌کنیم آیا آن را در دنیای واقعی هم اجرا می‌کنیم یا فانتزی ذهنیمان از خودمان آن است؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

فیس بوک دیروز یادآوری کرد که هفت سال از رفیق شدنمون در فیس بوک می‌گذره. طبعا فردای روزی که اولین بار دیده بودمش با هم تو فیس بوک رفیق شده بودیم.
برخی دوستان شاهدن که چهار پنج سال اول این هفت سال رو بعضی‌ها چه وضعی داشتند.
خل وضعشم. کلمه‌اش همینه: خل وضعشم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

خاک بر سرم بریزن به خاطر این مدل فارسی انگلیسی نوشتنم در متن پایین. مطمئنم با ده دقیقه جستجو می‌شه به تمام این مفاهیمی که من دارم انگلیسی می‌نویسمشون در فارسی رسید. اما من نای جستجو ندارم. و خب این خیلی احمقانه است که اگه نتونم کارم رو به زبان فارسی تعریف کنم.باید یک تمرینی بکنم با خودم که اگر قرار باشد پنج دقیقه به فارسی در مورد ARTogether حرف بزنم، چطور باید اینطور گند نزنم به زبان.
***
تصمیم گرفتم فعلا به عوض کردن وبسایت فکر نکنم. یکی از دوستام بهم گفته بود که می‌تونه، من تمپلت و اینا انتخاب کردم و تقریبا یک روز هم خودم روش وقت گذاشتم. اما کار زیاد داره و به این نتیجه رسیدم که الویتم هم نیست. سایت الان ARTogether سایت بدی نیست. ساده است و اون زمان اول به خاطر این انتخابش کردیم (با گلاره) که ما هنوز عکسی نداشتیم از فعالیت‌هامون. بنابراین یک تمپلت ساده با مینیمم میزان عکس رو انتخاب کردیم. اما الان خیلی کار داریم نشون بدیم و هم اینکه محتوا هم باید کمی عوض بشه. الان vision برام خیلی مشخص‌تره. در مورد mission بالاخره به یک نتیجه دلخواه رسیدم که خودمو راضی کنه. واقعا نمی‌دونم در فارسی به community building چی می‌گیم و اصلا آیا همچین مفهومی رو داریم یا نه. احتمالا داریم ولی من خیلی پرتم. در هر حال هدف رو قطعا دیگه الان می‌تونم Community Building Through Art تعریف کنم. تعریف خیلی کلی هست. اما خب community buidling هم می‌تونه مراحل و مجراهای متفاوتی رو در بر بگیره. برای همین یک هدف کلی رو انتخاب کردم که بتونم اجزای vision رو هم توش بگنجونم. یعنی اینکه چطور اجزای تصویری که دارم ترسیم می‌کنم از آینده ARTogether هر کدومشون به نوعی دارن این community building رو اجرا می‌کنن. اینا باید در وب سایت آپدیت بشن. اما فعلا نیرو (در خودم و در بیرون)‌ندارم که کمک کنن برای وب سایت. روی squarespace هست. بنابراین خودمم هم می‌تونم بشینم یکی دو روز تمامش کنم. اما الویت نیست.
این یاد گرفتن الویت‌ها و اختصاص نیرو (ی خیلی اندک) به آن را هنوز دارم یاد می‌گیرم. تمرینش هم سخت است چون می‌خواهی کار خیلی درست انجام شود.

به همین دلیل بالا و تمرین اینکه گاهی اگر منتظر بهترین حالت شوی، شاید خیلی عقب بیافتی یا اصلا شروع نکنی، باعث شد که بالاخره امروز بعد از ظهر ـکه یکشنبه هم هست- در فیس بوک و اینستاگرم و تویتر بالاخره نوشتم در مورد ARTogether. می‌خواستم سایت تازه و عکس‌ها هم آماده بشن، اما گفتم با همین هم میشه اعلام کرد.
—-
فردا برمیگردم سر نوشتن strategy planning و مادر مرده رو تمام می‌کنم!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

صابخونه گفت که خونه رو نمی‌فروشه و این بهترین خبر این روزها بود. البته بعد از انتخاب نشدن روی مور به سناتوری آلاباما
—-
کارهای ARTogether داره پیش میره. روز دوشنبه یه برنامه ای بود که در واقع اولین حضور رسمی ما در یک مراسم بود. خودمم هم حرف زدم پنج دقیقه ای. من تو جمع راحت حرف می‌زنم. یعنی ترس از جلو جمعیت حرف زدن ندارم. فقط گاهی احساساتی می‌شم و بغضم و اشکم می‌گیره. که بد نیست. من باهاش راحتم. اما برای یه کار به این تازگی و نویی، شاید بهتر باشه آدم از همون اول با اشک جلو نره. در هر حال با یه بغض کمی جلو رفتیم!
یه میز داشتیم از کارهای بچه‌ها و خانم‌ها. یه دیوار رو هم پر از عکس‌های کلاس ها کرده بودیم. خوب بود. دوستای خوبم اومدن کمک کردن.

هنوز خبری از برنامه ریزی‌ام برای فاندریزینگ نیست. نمی‌دونم چجوری و از کجا شروع کنم.


وب‌سایت رو می خوام عوض کنم. باید وقت بذارم روش. دیگه رو چیا باید وقت بذارم؟ استراتژی، گزارش آخر سال، فاندریزینگ. پیدا کردن آدم. البته آدم هست. همه می‌خوان معلم شن.
پالا- یکی از اینترن‌ها- گفت که درس‌هاش زیاد شده و دیگه نمی‌تونه ادامه بده. اینستاگراممون بی‌سر پرست شده فعلا. مثل فیس بوک

یه عالمه اتفاق اداری این وسط‌ها افتاده که نمی‌دونم حالا شرح دادنش چه فایده‌ای داره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دیشب حالم واقعا بد بود. خیلی گریه کردم. یه وقتایی خستگی و ناامیدی فقط دنبال یه بهانه است.

یارو هی سه ماه رفت و اومد گفت بیا تو این کار با ما همکاری کن. آخرش گفتم باشه. به شرطی که عضو هیت مدیره این برنامه بشم و تو تصمیم‌گیری‌ها باشم. رفت و دیگه خبری ازش نشد.
نمی‌گم که این وسط یه دونه اپلیکشن باید با هم کار می‌کردیم که من سهم ARTogether رو انجام دادم و براش فرستادم و ایشون آخرش نفرستاد اپلیکشن و گرنت از دستمون در رفت.
دیروز فهمیدم به دوست مشترکمون گفته که از استایل کار کردن من خوشش نمیاد.
مرتیکه کار آدم رو می‌خواد، ایده و تصمیم‌گیری رو نه.
استایل کار کردن هم my ass. عمه من بود اپلیکشن رو نفرستاد؟
معلومه عصبانی‌ام؟

تو کلاس نقاشی عصر، آلیس از بچه‌ها خواست که برای حال اون روز رنگ پیدا کنیم؟ گفتم سکسیزم چه رنگیه؟

همه چی کندتر از اون چیزی که من می‌خوام پیش میره. یه حساب بانکی رو به وب‌سایت وصل کردن سه روز چرا باید طول بکشه آخه؟

با یه داوطلب دیگه امروز مصاحبه کردم.
همه می‌خوان معلم کلاس بشن. هیچکی علاقه‌ای به کارهای پشت صحنه نداره. مگه ما چندتا کلاس داریم که همه می‌خوان معلم شن؟

با یکی از آدم‌های Women’s March در اوکلند حرف زدم. قرار شد وصلم کنه به یه سری آدم دیگه. باید هزار نفر رو دید و حرف زد تا از یکیشون یه چیزی دربیاد. خیلی وقت‌ها حتی نمی‌دونم اون چیز چیه.

یه عالمه اتفاق دیگه هم افتاده. یه برنامه هست هفته آینده که ممکنه برنامه خیلی مهمی باشه. ممکنه هم که من توهم زده باشم.

شب زاناکس خوردم. فکر کنم آخرین باری که زاناکس خورده بودم سر انتشار یکی از شماره‌های زن‌نگار در واشنگتن دی سی بود که رزا بهم زاناکس داد قبل از پنیک اتک قبل از انتشار.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

– سه روز است با جدیت مشغول نوشتن Business Plan هستم. یک نسخه از تابستان داشتیم که خیلی تغییر باید می‌کرد. ترجیح دادم از اول بنویسم. نسخه اول را الکساندرا درفت کرده بود. به این نتیجه رسیدم که برای اینکه دقیقا سر و تهش دست خودم باشد، باید از اول خودم بنویسم که بتوانم منطقش را بفهمم. احساس می‌کنم خیلی نسبت به تابستان دید روشن‌تری از کار پیدا کرده‌ام. البته هنوز به قسمت مالی نرسیده‌ام. باید به آن برسم تا ببینم وضع چطور است.

– CERI گفت که بعد از تمام شدن این دوره شش ماهه هم به کلاس‌هایمان ادامه بدهیم. با کلاس نقاشی دیواری پسرهای دبیرستانی هم موافقت کردند. امروز به کسی که قرار است این کلاس را درس بدهد ایمیل زدم که برای اوایل سال میلادی آینده برنامه ریزی کنیم.

– دو سه تا ایمیل داشتم از کسانی که می‌خواستند کار داوطلبانه انجام دهند. برای هفته بعد قرار مصاحبه گذاشتم. ببینم چی در میاید از این.

– گفتم که بالاخره برای کلاس بچه‌ها معلم پیدا شد؟ نمی‌دانم چرا فکر کرده بودم مصری است. یک خانم پاکستانی است. امروز جلسه اول بود و بچه‌ها در مورد کارهای Louise Nevelson یاد گرفتند و یک مدلی از کارهایش درست کردند. به نظرم برای اولین بار بچه‌های این کلاس درگیر کار شدند. خانم صوفیا (معلم) هم خیلی خانم ریلکسی بود با بچه‌ها. بچه‌های این کلاس خیلی حرف نمی‌زنند. اما آخر کلاس به سوال‌های صوفیا جواب می‌دادند. تنها مسئله‌اش این است که نرخش از بقیه معلم‌هایمان خیلی بیشتر است. اما فکر کنم بخواهم حتما بازهم باهاش کلاس داشته باشیم.

-دیشب یک سلفی از خودم گرفتم به این نتیجه رسیدم که وضع لکه‌های صورتم خیلی خراب شده و می‌خواهم بروم یک جوری صورتم را تمییز کنم با لیزر. از دیشب جستجو در مورد آخرین روش‌های لکه‌بری صورت توسط لیزیر یا تکنولوژی‌های پیش‌رفته‌تر هم به لیست کارهایم اضافه شد. پیشنهادی ندارید؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دیروز با نلیا رفتیم کوه نوردی. خیر سرمون! از سه روز قبلش می‌دونستیم بارون میاد. منتها خیلی جدی و آتشین گفتیم بارون یا آفتاب. ما میریم. یه مسیر ۹ مایلی رو بالای صخره‌ای رو به روی اقیانوس انتخاب کردیم! باد و بارون هم بود و انتظار نداشتیم منظره خوب ببینیم. منتها انتظار گیر کردن وسط یک گله گوزن وحشی که با یک قیافه «بچه این محلی؟» به آدم نگاه می‌کنن رو هم نداشتیم. خدایش این گوزن‌های وحشی (elk) ها اصلا گوگلی و ناز نیستند و اگه وسط یه گله صدتایی ازشون گیر بیافتید متوجه می‌شید که من چی می‌گم. یک جا هم یک روباهی به اندازه هیکل من به ما هی خیره شده بود! کنار گوزن‌ها! من فکر کردم وقتی تو وب سایتش نوشته حیات وحش منظورش سنجاب و سمور و مارمولکه!
همون یک ربع اول تا فیها خالدونمون که خیس شد. خیلی هم تند رفتیم راه رو. حالا از ترس یا اینکه میخواستیم زودتر تمام بشه لامصب رو دیگه نمی‌دونم!
تمام تنم درد می‌کنه. سرما و مه و بارون و باد یک طرف، ترس از جانور وحشی یه طرف! قصدم این بود که حال و هوام «تازه» بشه که شد! زیادی هم شد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این روزها به این فکر می‌کنم که سکس و احساسات در یک رابطه عاشقانه چقدر به هم وابسته هستند. به عبارت دیگر سوالم از خودم این است که ارضای احساسی چقدرش در واقع همان ارضای جنسی است یا اگر وقتی از زندگی جنسی‌ راضی باشیم بازهم ممکن است از نظر عاطفی نیازمند باشیم؟ احتمالا بسته به سکس که چقدرش نزدیکی باشد چقدرش کردن. (به نظر من آدم با معشوقش نزدیکی می‌کند. سرراهی‌ها را می‌کند.) یا شاید هم بسته به اینکه آدم چطور از نظر عاطفی ارضا شود. این خیلی برای آدم‌ها فرق دارد. مثل ارگاسم نیست.
یک زمانی آدم معشوقی ندارد. با کسی نیست. آنوقت احتمالا می‌تواند نیاز عاطفی را از نیاز جنسی جدا کند. حداقل برای من اینطور بود در چند دوره زندگی. یعنی حتی اگر از نظر عاطفی و احساسی ارضا نمی‌شدم و یا حتی نیازمند بودم، اما زندگی جنسی‌ام اصلا خلوت نبود. اما وقتی پای معشوق در میان است، این دوتا خیلی نزدیک به هم می‌شوند، اگر بگویم که کاملا یکی نیستند. یعنی اگر از نظر عاطفی در جای خوبی نباشم احتمالا از نظر جنسی هم نیستم. یا برعکسش. داشتم خودکاوی می‌کردم که کدام علت است کدام معلوم. کدام است که بودش، یا کمبودش به آن یکی دیگر هم نوسان می‌دهد. من وقتی در رابطه با معشوقم هستم، تنم میل تن دیگری را ندارد. معمولا ندارد. برای همین سکس بخشی از رفتار عاشقانه است. این دوتا به هم تنیده می‌شوند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دور جهان گشتیم و بالاخره یه بنده خدایی رو پیدا کردیم که یک هفته پیش بچه‌ها بمونه ما به سفر سنتی سالانه‌مون برسیم. با شور و شوق مشخص کردم کجا بریم و مهم‌تر از اون، کجا چی بزنیم که تیر غیب خورد تو سر جوبی.
بچه ظاهرا با گربه یا راکونی دعواش شده و پشت گردنش زخمی شده. کنار زخم‌ها یک غده بزرگی هم ظاهر شده بود. روز قبل از سفر بردیمش دکتر ببینیم چیه. دکتر گفت زخم چرک کرده. چرک رو کشیدن بیرون و یک چیز نی مانندی کردن بالای گردنش که ظاهرا باعث میشه زخم هوا بخوره خوب بشه. با اونکه اون یارو گفت مواظب هست، اما دلم نیومد بذاریم بریم تو این شرایط و هیچی. سفرمون کنسل شد.
می‌دونم که خوش‌شانس بودیم قبل از سفر متوجه شدیم. چون نه درد داشت و نه تغییری تو غذا خوردنش پیدا شده بود، ممکن بود کلا متوجه نشیم. جوبی گربه‌ای نیست که همیشه بغل باشه و بشه فهمید.
روزی دو بار باید زخم‌هاشو تمییز کنیم و بهش مسکن بدیم. دوباره باید بره بیمارستان چهارشنبه که بخیه‌ها رو باز کنن و اون لوله رو در بیارن.

*اون یارو که قرار بود بیاد یه بنده خدایی بود که با دوست دخترش بهم زده ولی هنوز جای خودشو نداره. خوشحال شده بود ده روز میاد خونه ما. اینم از تعطیلات یارو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

فکر کنم خیلی سال‌ها قبل، شاید نه ده سال قبل اینجا از ندیم نوشته بودم. ندیم از من دو سال کوچک‌تر است. عمویش با عمه من ازدواج کرده بودند. (عمویش یعنی شوهر عمه من خیلی وقت‌ است که فوت کرده‌اند.) یعنی ما با هم فامیل دوریم. اما خانوادگی تقریبا دوست بودیم. و ما هم خیلی دوست‌تر. خواهرش هم‌سن منا بود. فکر کنم از زمان دبیرستان هم خانه‌هایمان خیلی نزدیک به هم شد و کلا زیاد توی خانه همدیگر بودیم. من و ندیم خیلی به هم نزدیک بودیم. فکر می‌کنم یک دوره‌ای حتما بهترین دوستم بود اگر ژاله نبود. یا حتی اگر بود. خیلی مخالف خارج آمدن من بود. یک بار که من بابلسر بودم رفته بود خانه‌ ما و با بابا و مامانم صحبت کرده‌بود که «لوا را نفرستید برود خارج». اینقدر از بچگی همه دوستانش (و دوستانمان) در این «خارج» گم و گور شده بودند، می‌دانستیم که هر چقدر هم آدم نزدیک باشد و بخواهد نزدیک بماند، فقط و فقط مسئله زمان است که کمرنگ‌شدن و دیگر توی زندگی هم نبودن برای برخی‌ از آدم‌ها زودتر اتفاق می‌افتد برای بعضی دیرتر. اما اتفاق می‌افتد. می‌دانستیم. با فاصله و (و البته با زمان) نمی‌شود جنگید. فاصله و زمان بالاخره برنده می‌شوند.

بنابراین از این قول‌های الکی که حالا با هم در تماسیم و زود همدیگر را هم می‌بینیم هم به ندادیم. طبعا کم‌رنگ شدیم. چند سال اول ایمیل‌ می‌زدیم و شاید حتی تلفن. بعد دیگر خیلی تماس مستقیمی از هم نداشتیم. طبعا از دور می‌شنیدیم که در زندگی‌‌هایم چه خبر است. بعد من ازدواج کردم. بعد او ازدواج کرد. (با دختری که دوست خواهر یکی از هم‌دانشکده‌ای های من بود و اولین بار خانه ما با هم آشنا شده بودند). بعد من جدا شدم. چند سال بعد او جدا شد. بعد خودش آمد «خارج».

من و منا رفتیم فرودگاه دنبالش. احمق! یک مدت کوتاهی اطراف ما ماند و بعد تصمیم گرفت برود سکرمنتو که زندگی ارزان‌تر باشد و بتواند درس و دانشگاه را شروع کند. بعد دوست‌دخترش (که نازنین‌ترین است) آمد و با هم زندگی شروع کردند در سکرمنتو. بعد حالا بعد از دو سه سال، برگشته‌اند برکلی. همین بغل ما.

امروز تکست داد که بیایم دیدنت. گفتم بعد از ساعت هشت بیا. آن هشتش را ندید و ساعت پنج آمد (که من داشتم برای کاری می‌رفتم بیرون.) زنگ زد و من چون منتظر کسی نبودم تعجب کردم از صدای زنگ. رفتم دم در دیدم ندیم است. گفتم مرتیکه من گفتم هشت بیا الان چرا اومدی؟ گفت سلام علیکم.

فکر کردم پانزده سال دنیا چرخید و ما چرخیدیم تا دوباره هم محله شده‌‌ایم. همانطور سر زده خانه همدیگر پیدایمان می‌شود. مثل همان وقت‌ها. فاصله که کم شد، رنگ رابطه برگشت. انگار که در تمام این ده پانزده سال دست‌نخورده باقی مانده بود. همان صمیمی‌ترین، همان عزیز‌ترین، همان دوست‌ترین. همانقدر که آن زمان‌ها در تار و پود زندگیم جاری بود، حالا هم هست. ندیم و رومینا از اتفاقات خوب این سال‌های زندگی منند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند