فکر می‌کنم می‌دونم گل‌‌ها کار کیه. شاید هم دلم می‌خواد که فکر کنم کیه.
دلم تنگه. تنگشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می‌خواهم یک خانمی را استخدام کنم که کارهای بیزینس پلن را تمام کند. نمی‌رسم و چون کار خودم هم نیست، باید خیلی بیشتر از وقتی که یک متخصص می‌گذارد وقت بگذارم و آخرش هم به آن خوبی نمی‌‌شود.
کاری تحقیق برای پیداکردن گرنت‌هایی را که ما بتوانیم برایشان تقاضا کنیم را سپرده‌ام به مایلز. مایلز مرد جوانی است که دانشجوی دانشگاه سنتاباربارا (غش و ضعف) است و استاد راهنمای دوره فوق‌ لیسانس برایم پیدا کرده. نوشتنش خوب است. بقیه اینترن‌ها را سپردم به او که مدیریتشان کند. خودم این هفته درگیر کارهای حقوقی و دیدن آدم‌هایی تازه هستم.
اتفاق‌های خوبی افتاده. قرار است برای یک مدرسه در شهر کنکورد- که جمعیت افغان پناهنده زیادی دارد- مراسم نوروز برگزار کنیم.
من سه سال توی غار بودم. دیدن این همه آدم -آنهم وقتی که آدم باید خوش برخورد و حرفه‌ای و شاداب! هم به نظر بیاید- خیلی انرژی‌بر است.
فردا شب کنسرت نامجو است. بلیط داریم. اما نمی‌دانم من می‌روم یا نه. نمی‌توانم با اینهمه آدم آشنا خوش و بش کنم. آن جوکی بود که یارو می‌رفت استادیوم به یکی دست داد مجبور شد به همه دست بده، حکایت کنسرت‌ها و مراسم وطنی این‌ور آب است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما هم تو جنگ بدنیا اومدیم و بزرگ شدیم. خود من تو فقر بزرگ شدم. اما امروز با یه سری بچه دبیرستانی قوم کارن که آواره‌های بین برمه و تایلند و هستند و توی کمپ‌های پناهندگی تایلند بدنیا اومدن و بزرگ شدن، حرف می‌زدم. زندگی ماها شاهانه به نظر می‌رسه. شونزده ساله هفده ساله‌اند اما انگار هفتاد سال عمر دارن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اگر دو ماه پیش از من می‌پرسیدند می‌دانم وضع ARTogether به جایی می‌رسد یا نه، اگر می‌خواستم صادقانه جواب بدهم می‌گفتم نمی‌دانم. اما حالا می‌دانم. مطمئنم به جایی خواهد رسید. دلیلش هم این است هر روز نیازش را بیشتر احساس می‌کنم. نه تنها من،‌ بلکه آن‌ها هم که در جریان پروژه هستند. مخاطبان مستقیم و از دور. هیچ از نگرانی‌هایم کم نشده. اما می‌دانم اگر بتوانم یک مدت دیگر طاقت بیاروم و این وضع بیکاری را تحمل کنم و همینطور تمام وقت بتوانم رویش کار کنم، به جایی خواهد رسید.
اول سال بالاخره پنج نفر را پیدا کردم که عضو برد شوند. از اول هم به همه‌شان گفتم کار این است. اینقدر زمان و نیرو لازم است. اگر نمی‌توانید از اول بگویید نه. خیلی هم رک و راست جواب خواستم. اول همه گفتند بعله! ما هستیم! من هم دوباره خوشحال و شاد شدم و وقت جلسه تعیین کردم و یک هفته اجندا نوشتم و با خودم فکر کردم اولین جلسه برد چطور باید باشد و غیره که دو نفرشان دم جلسه عذر خواستند و گفتند ما نیستیم. یکی که باز عذر خواست. از یکی دیگر که اصلا خبری نشد. ماندند سه نفر. با خود من چهار نفر و خب برد نباید زوج باشد. بماند. جلسه تشکیل شد. وسط جلسه بودیم که یکی شان (با موافت یکی دیگر)‌گفت که ما فکر می‌کنیم الان وقت این نیست که ARTogether بخواهد اینطور جلو برود و سرعتش اینقدر زیاد باشد. چون پول نداریم و تو هم بیکاری، این می‌تواند یک پروژه تمام وقت و یا کار آخر هفته شود. یا اینکه برود در قالب یک سازمان دیگر کار کند.
جا خوردم. خیلی passive به نظر می‌آمد. گفتم ببینید. اولین خصیصه برد یک سازمان این است که حداقل در mission و vision و یک سری تایم ‌لاین‌ها با هم همعقیده باشند. تفاوت ممکن است در تعیین استراتژی و خطی مشی‌ها باشد، اما این تصویری که من برای ARTogether دارم اصلا همین چیزی نیست و دست بر قضا برای رسیدن به آن من هیت مدیره‌ای لازم دارم که بیاید به من مشورت بدهد که چطور باید به آن رسید نه اینکه چون رسیدن به آن سخت است، کل کار را عوض کنیم.
گفتم من نه این را قبول دارم و نه اینکه اجازه می‌دهم هر جای کار که به مشکلی بر خوردیم از هیت مدیره بشنونم که ما که گفته بودیم. بعد هم واقعیت قضیه این است که این هیت مدیره بر اساس میزان کمک مالی که این افراد به سازمان تشکیل نشده بود که من همین اول کار وا بدهم. یک خصوصیت مهم برای یک سازمان و در واقع حفظ توازن در آن این است که یکی از دو طرف از نظر مالی به شخصی وابسته نباشد. (در واقع مثل هر رابطه دیگری).
البته خب اینها را که نگفتم. دلایل دیگر آوردم.
بعد از این بحث هم یکی از افراد گفت که نمی‌تواند آن میزان وقتی را که من خواسته بودم (و بر اساس آن همه بعله گفته بودند)‌را ابه این کار اختصاص بدهد و نصفش را می‌تواند. ( تا همین امروز هم که سه هفته از جلسه گذشته هیچ خبری ازش نشده.)
بنابراین عملا من ماندم و یک نفر و نصفی برد! در حقیقت برگشتم سر جای اول.
آدم مناسب برای بورد من سراغ ندارید؟ اگر کسی باشد که این منطقه باشد که چه بهتر. اما اگر کسی باشد که بتواند از جای دیگر آنلاین هم وقت بگذارد، اما مناسب کار باشد و هم ممکن است علاقه مند باشند را هم می‌شناسید معرفی کنید من می‌روم سراغشان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دو هفته است دارم رو یه گرنتی کار می‌کنم. امروز فهمیدم به سازما‌ن‌هایی که عمرشون کمتر از دو سال هست نمی دن. خب لامصب‌! از کجا این بدبختا پول بیارن که دو سال فعالیت کنن؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هیچ تغییر خاصی غیر از اضافه شدن اینترن‌ها اتفاق نیافتاده و روال کار همونه، اما این روز ها دلم یه ذره آروم‌تره. البته به شدت دنبال کار هستم. کاری که ازش پول در بیارم. پاره شدم رسما از بی‌پولی این مدت. نه تنها کار نمی‌کردم که خرج‌های این کارهم هست. دیگه الان به طور جدی افتادم دنبال کار که یه ذره پول در بیارم. منتها کار پیدا کردن خودش کار تمام وقته و این ARTogether از تمام وقت هم بیشتره.
اما یه روزهایی آروم‌ترم. هی می‌گم یه اتفاق خوبی این وسط می‌افته. منتها نمی‌دونم چی.
دارم یه کتاب می‌خونم در مورد بازگشت گر‌گها به یلو استون. معرکه‌است.
وقت کنم کتاب‌هایی رو که این چندوقته خوندم لیست می‌کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکی از قشنگ‌ترین بخش‌های کار کردن تو ARTogether برام اینه که با بچه‌های جوون کار می‌کنم. بچه‌های سال اول و دوم دانشگاه هستند که اینترنم (کارآموز) هستن. یه سری وب‌سایت هستند که سازمان‌هایی که دنبال اینترن می‌گردن می‌تونن برن اونجا و به دانشگاه‌ها وصلشون می‌کنه. اینه که الان ARTogether که خیلی‌از کارهای پشت صحنه‌اش رو می‌شه آنلاین و از هر جایی انجام داد، اینترن‌های آنلاین و آفلاین داره چندتا.
واقعیتش اینکه شاید اینهمه کار حتی وجود نداشته باشه، اما کار یاد دادن به اینها رو دوست دارم. تقریبا همه شون اولین باره که دارن برای یه جایی غیر از فست فود یا فروشگاه لباس کار می‌کنن. این ظرفیت‌سازی‌ها مهمه در کار برای من. خیلی.
چند روز پیش یکی ایمیل زد که ما یک کلاب تبلیغات در یکی از دانشگاه‌های ایلینوی هستیم و می‌خواهیم کارهای سوشال مدیای شما رو انجام بدیم. گفتم مشتری‌های قبلی‌تون کیا بودن. گفتن هیچکی. ما تازه خودمونو درست کردیم : – ) البته گفت تازه تشکیل شدیم. گفتم خب کلاب شما باید یک استراتژی به من بده که بگه می‌خواد چیکار کنه.
الان دیدم شش صفحه استراتژی واسم فرستادن. منتها هر صفحه یه فونته، یکی رنگیه یکی نیست، از این اشتباها که ماها می‌بینیم اونا خودشون نمی‌بینن. معموله هر کدومشون یک قسمت داشتن: تویتر، اینساگرام و …هر کی جواب خودشو کپی کرده.
اما حرف‌هایی که زدن بد نیست.
حالا تصمیم که بگیرم باهاشون کار کنم، باید اینها رو به زبون رفاقت بهشون گفت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

مرگ بر من که از پنجم ننوشتم و امروز هجدم ماه است.

کارها چطور پیش‌ می‌رود؟
به اعضایی که اسمشان را از لحاظ قانونی برای هیت مدیره اعلام کرده بودم، اولتیماتوم دادم. واقعا کلمه‌اش اولتیماتوم است. یک ایمیل دعوت زدم و یک هفته گذشت و جواب ندادند. وقتی وضع اعضای بورد یک موسسه این باشد، از بقیه چه انتظاری می‌شود داشت؟ همین‌ها را گفتم. بالاخره جواب دادند. حالا هفته بعد قرار است جلسه اول برگزار شود. همه از آشنایان هستند. معمولا اولین بورد اینطور است. خیلی با همه رک و راست بودم و خواهم بود که اگر نمی‌توانند وقت بگذارند از اول مرا امیدوار نکنند. خسته شدم از این وضع دنبال مردم گشتن.

دوتا اینترن تازه استخدام کردم. هر دو بیست ساله و دانشجو. هنوز نمی‌دانم کار کردنشان چطور است. این هفته ورک شاپ‌هایمان برگزار می‌شود و امیدوارم بتوانند بیایند و بعد از آنجا کار را ادامه بدهیم.

با یک طراح وب‌سایت هم حرف زدم و قرار است کمک کند که شکل و شمایل سایت را عوض کنیم. همه چیز کند پیش می‌رود. خیلی کند.

یکی دوتا سمینار یک روزه اسم نوشتم برای یادگرفتن مدل‌های مختلف سازمان اداره کردن و پیدا کردن امکانات محلی که ممکن است در اختیارم باشد. هر هفته کلی برنامه وجود دارد که باید بروم از لحاظ مردم داری و نت ورکینگ. اینها خیلی وقت‌گیر است. مخصوصا اینکه همه می‌خواهند جایی از پروژه باشند که خیلی خوب است و من هم واقعا دلم می‌خواهد ما هی بزرگ‌تر شویم. اما همچنان برای کارهای اداری کسی نیست.
چقدر غر می‌زنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزهایی هم هستن که هیچی کار نمی‌کنه. همه چی روی هم انبار شده. کمک نیست. پول نیست. یه روزهایی هست که آدم به خودش می‌گه این چه غلطی بود که کردم. این به هیچ جا نمیرسه. از این هیچی در نمیاد. آدم به خودش میگه که مضحکه خاص و عام کرده خودشو.
یه روزهایی هست که آدم احساس می‌که لوزر تر از این دیگه نمی‌شه. یه روزهایی هست که آدم می‌گه آخه چرا باید رویا رو وارد زندگی کرد.
یه روزهایی هست که دیگه آدم توان نداره.
هزاران کار مونده هست و من تمام این هفته دارم برای IRC کار داوطلبانه می‌کنم. برنامه خوبی هست اما هیچ کردیتی به ARTogether نمیرسه. IRC هرگز با ما همکاری نکرد. نمی‌دونم چرا. امروز فکر کردم شاید واقعا از من خوششون نمیاد. . گزارش آخر سال رو تهیه کردیم. با حسین و الکساندرا. اما گرافیک دیزاینر نداریم. تبدیل به یه فایل پاور پوینت زشت شد. من قابلیت اینو دارم که همه چی رو تبدیل به یک پاور پوینت زشت کنم. کار سوشال مدیا زمین افتاده. فردا با این وکیل ها قرار دارم که بگم بابا جان یه فرم یک صفحه ای رو پر کردن آخه چقدر طول میکشه. از اکتبر تا حالا معطل یک فرم دو صفحه‌ای اینا هستم.
وسط این نوشته ده بار گریه کردم.
احساس لوزر بودن داره خفه‌ام میکنه. بی‌پولی بیشتر. باید کار پیدا کنم. حساب و کتاب سال قبل رو کردم. نزدیک به پنج هزار دلار خرج ARTogethe کردم تا حالا. البته این شامل حقوقی که از ماه شش تا حالا ندارم نمی‌شه. فقط پولی هست که خرج شده از پس‌انداز و کردیت کارت.
از اون روزهاست که همه چی رو دارم زیر سوال می‌برم. از اون روزا که می‌گم فوقش از یه سری آدم خجالت می‌کشی. ولش کن و بگرد مثل آدم دنبال یه کار.
دارم خفه می‌شم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آدم‌ها یک تصویر از شما در ذهنشان دارند که عوضش نخواهند کرد. چرا که شما را با آن تعریف تصویر می‌کنند. تشویق‌ها و زخم‌زبان‌هایش بر اساس همان تصویر بنا شده. شما ممکن است زمانی شبیه آن تصویر بوده باشید. اما بیشتر ممکن است که دیگر الان شبیه آن تصویر نباشید. اما آدم‌ها آن را عوض نمی‌کنند. شاید هم از تنبلی بیرون آمدن از فضای دانششان و اینکه آن وقت باید دوباره شما را بشناسند و این خیلی کار راحتی نیست.

برای من الان یک سوال مهم این است که آیا همینطوری این آدم‌ها را ایگنور کنم و بگذارم هر چه دلشان خواست فکر کنند یا اینکه اصلا من چرا باید با آدم‌هایی که تصویر متفاوتی از منِ الان دارند معاشرت کنم؟

البته همیشه یک امکانی هم وجود دارد که شما تصور می‌کنید با آن تصویر فرق دارید اما بقیه لزوما اینطور نمی‌بینند.
حالا سولا این است که آیا وقتی ما با یک تصویری در ذهنمان داریم زندگی می‌کنیم آیا آن را در دنیای واقعی هم اجرا می‌کنیم یا فانتزی ذهنیمان از خودمان آن است؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند