آدم‌ها که می‌روند توی رابطه، دیگر برای بدست آوردن هم زحمتی نمی‌کشند. می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ تو می‌روی بیرون و می‌دانی که شب را در هر حال با هم خواهید گذراند. فقط هم به این شب با هم بودن نیست. کل این فرایند است. آدم وقتی می‌رود بیرون و دلش کسی را می‌خواهد، برای بدست آوردنش،‌ (به خاطر اینکه کلمه بهتری الان ندارم استفاده کنم) زحمت می‌کشد. حواسش به حرف زدنش، به رفتارش،‌ به رقصش، به نوشیدنش،‌ نمی‌دانم. حواسش هست و به طور فعالانه می‌خواهد که با آن طرف وقت بیشتری را بگذراند. یا یک بازی را با هم از اول شروع می‌کند که به آخر شب ختم می‌شود. آدم که برود در رابطه، اغلب، این بازی از بین می‌رود. باید به طور مرتب آدم به خودش یادآوری کند، به طرفش هم، که باید همدیگر را «بدست بیاورند.» هر دفعه. برای هر عشق‌بازی.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

عشا که آمد اینجا ازش پرسید که کجا کار می‌کنی و چکار می‌کنی. توضیح داد. بعد پرسید که خب الان روی چه پروژه‌ای کار می‌کنی. جواب داد. بعد پرسید که خب کار تو دقیقا در این پروژه چیست. بعد جواب داد با یک هیجان خوبی. من گوش می‌دادم به این مکالمه. بعد دقت کردم دیدم خب تا یک جای کارش را می‌دانستم ولی هیچ وقت اینقدر دقیق نپرسیده بودم. بماند که ما دوتا آدم سوال و جواب نیستیم اصلا. اما دوست داشتم که فهمیدم دقیقا چه می‌کند. حالا می‌پرسم هر از چند وقتی. بعد که توضیح می‌دهد من تا یک جایی را می‌فهمم و بقیه اش را نمی‌فهمم. (اما خودم را به فهمیدن می‌زنم.) تجربه خیلی تازه ای برایم است.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

فکر می‌کنم تبدیل شدم به همان‌ چیزی که روز بعد از انتخابات به خودم قول داده بودم هرگز نشوم. به خودم قول داده بودم که انتخاب این احمق نباید باعث شود که من دیگر نخوانم و درگیر سیاست نشوم. اما نمی‌توانم. نتوانستم. اوضاع آنقدر بد است و هر روز بدتر می‌شود که از نظر روانی قدرت دنبال کردنشان را ندارم. گذاشتم کنار. نمی‌خوانم. گوش نمی‌دهم. آنهم حالا که بیشتر از هر وقتی باید حواس آدم باشد و تصمیم بگیرد که چه کند. تصمیم من این بود که نروم در حباب. اما فعلا نمی‌توانم.
این خوب نیست.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سال‌ها بود در ماشین من فقط رادیو روشن بود. یعنی رادیوی ملی(NPR) و پادکست‌های سیاسی. باید تصمیم می‌گرفتم که حالا یک موسیقی هم یک وقتی گوش کنم. این انتخابات اگر یک فایده داشت، آنهم این بود (هست) که من دیگر تحمل سیاست را ندارم و حالا برای اولین بار به اسپاتیفای پول می‌دهم و به موسیقی گوش می‌دهم. بسیار راضی ام.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک روز‌هایی هم آدم از همه چی خوشحال است. خوشحال را برای این می‌گویم که شاکر بودن برای آدم بی‌خدا بی‌معناست. یعنی منظورم اینجا از خوشحالی همان مفهومی است که یک آدم مومن در شکر بیانش می‌کند.
رفتم بقالی شیر بخرم. بله. رفتم بقالی و برای حضور بقالی در محله‌ام خوشحالم. در آمریکا اگر در مرکز یک شهر بزرگ زندگی نکنید، بقالی نمی‌بینید. یعنی مفهوم سوپر یا بقالی که ما در ایران داشتیم، فقط در مرکز شهر معنا می‌دهد. تازه آنهم نه هر شهری. یک شهر بزرگ باید باشد که در مرکزش شما سوپر ببینید. در هر جای دیگر باید سوار ماشین بشوید. به یک مرکز خرید بروید. ماشین را پارک کنید. از یک فروشگاه به چه عظمت یک پاکت شیر بردارید. در صف طولانی بیایستید. برگردید سوار ماشین شوید و رانندگی کنید و بعد به خانه برسید. همه اینها برای اینکه دلتان هوس قهوه با شیر کرده و شیر امروز صبح تمام شده در حالی که بقیه اجناس هنوز تمام نشده اند که شما برای «خرید» از خانه خارج شوید. این میشود که معمولا بیخیال هوس بازیتان می‌شوید.
خب حضور یک بقالی اینها را حل می‌کند.
فکر کنم فقط در مدت زمان کمی که در سان فرانسیسکو یا واشنگتن دی سی داشتم سر کوچه‌ام بقالی داشتیم. اما الان داریم. با آنکه خانه در حاشیه شهر است، اما بقالی داریم. یک سوپری است که مال یک خانوداه یمنی است. خانواده چون یک سری برادر آنجا کار می‌کنند. همه چیز هم دارد. تقریبا همه چیز دارد. میوه و سبزی اش خیلی تازه نیست، اما آدم دیگر وسط یک غذا لنگ نمی‌ماند. شیر و ماست و تخم و مرغ هم دارد. حتی عدس و بعضی محصولات صدف!

دیگر همین. قدر بقالی‌های سر کوچه‌تان را بدانید.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از خوبی‌های پیر شدن این است که آدم میفهمد که همه نظرها محترم هستند، مزخرفی بیش نیست. جدی می‌گم. چرا آخه همه نظرها باید محترم باشن؟ چرا آدم ها فکر می‌کنن چون یه چیزی نظرشونه بنابراین باید بهش احترام گذاشت. وقتی با استاندارد من یه چیزی مزحرفه و اصلا با ارزش‌های من نمی‌خونه. چرا من باید بهش احترام بذارم. یعنی می‌خوام بگم آدم پیر میشه از موضع گرفتن نمی‌ترسه. می‌دونه یه قیمتی داره این موضع. پیر که میشه میگه ارزش‌هام قیمتش بیشتره.
یه دوستی داشتم از بر و بچه‌های برنینگ‌من. خودش مهاجر. خودش مثل ما سر سیاه، پوست قهوه‌ای، خودش هنوز اقامت اینجا رو هم نداره. اما طرفدار ترامپ. نه اینکه حالا فقط یه جمهوری خواه باشه. اونو باز یه کاریش می شه کرد. اما این طرفدار ترامپ. از اول بین بچه‌ها قرار گذاشتیم که حرف سیاست نزنیم اصلا در دوره انتخابات که خب یک سال و نیم گذشته بود. چون یکی دوبار بحث شد و کار بالا گرفت. اما هی حجم گفتمان نژادپرستانه، ضد مهاجر و زن ستیز این آدم بیشتر و بیشتر شد. اما وقتی حرف سیاست نبود، اصلا رفیق عزیزم بود. از آن سر شهر اگر می‌دید من حالم خوب نیست می‌آمد پیشم. آخر هفته می‌ماند و لورکا را می‌گرداند که من استراحت کنم. یک بار آمد مهمانی مادرم. یعنی واقعا بچه عزیزی بود. دوست خوب بود. خیلی هم بیرون رفتن و تفریح و مهمانی هم باهاش می‌چسبید. اصلا درد همه گروه همین بود که خیلی بچه باحالی است. رقص و مهمانی و هر چیزی غیر از سیاست با او خوب است.
من یک جایی بریدم. ایمیل زدم به بقیه و گفتم من یک سری ارزش‌ها دارم. من می‌دانم این آدم دوست خوبی است. اما چیزی که آدم را میسازد افکارش است. خب من چطور می‌توانم با یک ادم که همه چیزش ضد من، زن، خاورمیانه‌ای، مهاجر، است دوست باشم. گفتم اگر در جمع شماها باشد من حتما ادبم را حفظ می‌کنم اما دیگر به خانه ام دعوتش نمی کنم. خانه من حریم امن من است. مسئله من هم حرف مخالف من نیست. یک آدم می‌تواند جمهوری‌خواه باشد، یا مذهبی باشد. من درست است با آنها خیلی رفیق نمی‌شوم و ضریب هوششان را کاملا قضاوت می‌کنم و زیر سوال می‌برم اما اینطور نخواهد بود که دیگر نخوام ببینمشان. اما با این آدم نمی‌توانم. خیلی هم دلم میسوزد که دارم دوست به این خوبی را از دست می‌دهم. اما نمی‌توانم این آدم را از حرف‌هایش جدا کنم.
مخصوصا الان که سیاست قشنگ مسئله من شده و نمی‌توانم در موردش حرف نزنم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

همه زندگی‌ام را امشب برده‌ام زیر سوال. اصلا چرا باید به یک بچه هجده ساله بیست ساله اجازه بدهند خودش برای زندگی‌اش، برای درسش، برای شغلش تصمیم بگیرد. چرا باید این بچه برود رشته‌ای را که با عقل انتخاب کرده‌ با بی‌عقلی عوض کند که حالا هجده سال بعد اینطور به غلط کردن بیافتد. امشب از همه چیزی که خواندم از همه درس‌ها از همه کارهایی که کردم بدم آمد. اگر احساس می‌کردم که لااقل با خواندن اینها کمی باسواد شده باشم اینقدر دردم نمی‌آمد. اما واقعیت این است که من نسبت به اینهمه درسی که خواندم خیلی بی‌سوادم. خیلی باید بیشتر می‌توانستم الان تحلیل کنم، بنویسم،‌ بخوانم. اما سوادش را ندارم. از آن طرف هم چوب بی‌پولی کارهای مربوط این چیزها خواندن را دارم می‌خورم.
خسته‌ام و دیگر انگار دارند روی پاهایم مرا می‌کشند و می‌برند.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ترامپ انتخاب شده.
شب انتخابات دوستام اینجا بودن. وسط گریه دو سه نفر، من اینقدر نوشیدم که از حال رفتم. فردا صبحش که ساعت پنج از خواب بیدار شدم برای کار، انگار دوباره چماق خورد تو سرم. اینقدر غمگین بودم- و هستم- که انگار عزیزم مرده. غمم قشنگ مثل غم از دست دادن یه عزیزه. همه حرفم اینه که چطور هیچکس اینو ندید. میم تا لحظه آخر، تا وقتی نتیجه نورت کارولینا اومد، می‌گفت که نگران نباش. منم ساده گوش کردم و نگران نبودم. البته خب اگه نگران بودم چه فرقی داشت؟ آماده میشدم؟ عصر رفتم با چند نفر دوباره نوشیدم. احتمالا تا چهار سال دیگه الکلی خواهم شد. غم تمام نمیشه. اول غم بود و بعد دیدن آمار، خشمگینم کرد. اینکه ۵۳ درصد زنان سفید پوست این مملکت، به این نژادپرست زن‌ستیز بیگانه‌هراس رای دادن عددی نیست که به سادگی از یاد من بره.
الان دو روزه که دارم فکر می‌کنم چیکار میشه کرد. احساس می‌کنم این خشم رو،‌این غم رو باید برد یه جای دیگه. هیچ وقت تو آمریکا فکر نکرده بودم وارد سیاست در سطح محلی بشم اما الان این فکری هست که می‌کنم. اما اول از همه می‌خوام خشمگین و غمگین بمونم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

معشوق بودن، مثل فوتبال بازی‌کردن است. الان خدمتتان عرض می‌کنم. مثلا ممکن است شما عاشق فوتبال باشید. تمام تاریخ و قوانینش را هم از بر بدانید. همه عمرتان هم فوتبال‌ نگاه کرده باشید. اما آیا این دلیل می‌شود فوتبالیست خوبی هم باشید؟ احتمالا نه. فوتبال خوب بازی کردن تمرین می‌خواهد. شما نمی‌توانید همه عمرتان فقط فوتبال ببینید و یک دفعه در دهه چندم زندگی بزند به سرتان که فوتبال هم بازی کنید و یک دفعه بازیکن خوبی هم از آب در بیایید. البته ان‌شالله که بشود و همه شما خوشتان بیاید هم بقیه، منتها درصدش کم است. همین طور است معشوق خوب بودن. آدم باید از یک سن و سالگی با آزمون و خطا و بازی کردن و زخم شدن و گل خوردن و هزار جور دیگر یاد بگیرد که چطور معشوق خوبی باشد. شما شانس بیاورید آن کسی نباشید که قرار است با شما تازه بفهمند تاچ داون کدام است.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کیانا زنگ زده و بعد از یک مقداری مقدمه چینی می‌گوید که ببین یک گسستی وجود دارد بین این آدمی که تو هستی و آدمی که تو را در واقعیت می‌شناسم و می‌بینم و با تو حرف می‌زنی با این آدمی که عکس‌هایت نشان می‌دهند. کیانا «ارائه شناسی‌» می‌خواند. بنابراین احتمالا سر و ته حرفش را می‌فهمد. اول گفتم تو از من انتظار عکس خوب داری من هم عکاس خیلی متوسطی هستم. عکس خوب را هم واقعا نمی‌شناسم. به قیافه ام می‌خورد بشناسم و بفهمم، اما نمی‌فهمم. بنابراین عکس‌های خودم هم خوب نیستند. بعد گفت نه این نیست. گفت عکس‌ها عکس‌های خوبی اند بلکه اگر یک آدم آن عکس‌ها را ببیند تصور نمی‌کند این آدم رو به روی من همان کسی باشد که آن ها را گرفته و از آنها آنقدر خوششان آمده که بگذاردش جلوی دید مردم. بعد گفتم خب احتمالا همین است. چون من اصلا برایم مهم نیست چی از من جلوی مردم می‌رود. هیچ تصمیمی ام در زندگی منوط به نظر هیچ کس دیگر نیست. بنابراین اگر در لحظه خودم از یک چیزی خوشم بیاد فکر نمی‌کنم که مردمی هم وجود دارند که نظر آنها مهم است. باز گفت نه این نیست. این عکس‌ها چیزی نیستند که «تو» خوشت بیاید. گفتم چه می‌خواهی بگویی. منظورت این است که عکس ها سطحی اند و من نه به خیال تو یا چی. گفت نه. سطحی یا عالی نه. بعد گفت مثلا فلانی وقتی خودش را می‌بینی میبین عین عکس‌هایش است. همان که انتظار داشتی. همان لباس، کفش، همان رنگ، همان فنجان، همان سگ، همان فعالیت، همان همان، اصلا هم به این معنی نیست لزوما آن آدم یا آن همان دلپذیرند یا ناخوش‌آیند. این همان است. من همان انتظار را دارم، همان را می‌بینم. یا کیف می‌کنم و مدهوش می‌شوم یا نه. اما به تو که می‌رسم اینطور نیست. تکلیفم با خودم معلوم نیست که این کدام است. گفتم خب همه آدم‌ها که یک وجه ندارند. همه ما یک رفیق، یک معشوق، یک آدم اجتماعی و چه می‌دانم یک آدم روی دراگ داریم. اما همه آنها که با هم در یک جا،‌ با یک مدیوم بیرون نمی‌آیند. گفت آره. من ممکن است. اما مثلا من از روی لباس‌های تو یا جاهایی که تو می‌روی در اینستاگرامت نمی‌توانم حدس بزنم چطور چرم می‌پوشی یا اصلا مدلت چقدر کینکی است. یا با تو می‌توانم در خصوص چه نویسنده‌هایی حرف بزنم یا اینکه چطور فلان و بهمان (اینها را سانسور می‌کنم نه که از گفتشان بترسم بلکه تعاریف‌های رفیقم از من بود که به نظرم لطفش است و واقعی نیست. ) گفتم ببین من فکر می‌کنم تو مثلا اینستاگرام را رسانه اعلام هویت، اعلام اینکه من کی هستم،‌ رسانه گفتن فکرهای توی سرت در قالب عکس می‌دانی. برای من اینطور نیست. گفتم اینستاگرام سال ۲۰۱۰ آمد. من هم فکر کنم جزو همان هزار نفر اول بودم که شروع کردم چون یکی از دوستانم توش کار می کرد و مرا مجبور کرد بروم حساب باز کنم من هم عکاسی دوست داشتم. اما من آن وقت چهار پنج سال بود خودم می‌نوشتم. مخاطبم پنج سال وقت داشت مرا از توی نوشته بشناسد. دیگر عکس اینستاگرام فوقش اندازه و شکل و قیافه مرا آورد جلوی چشمشان. وگرنه دیگر چیزی نبود که از خودم بیرون نریخته باشم و حالا عکس بخواهد آن کار را از زندگی من برای مخاطب بکند. یعنی حتما هم کرده که تو اینطور می‌گویی ولی برای خود من عکس یا در اینجا اینستاگرام هیچ وقت رسانه نشد آنطور که برای خیلی از دوستانم به طور کامل شده است. وبلاگ نشد.
نمی‌دانم چرا حرف مرا قبول نمی‌کرد. بهش گفتم به نظرم چیزی می‌خواهی بگویی در مایه‌های اینکه خودت باشعور به نظر می‌ٰرسند ولی عکس‌هایت، یا دغدغه عکس‌هایت، خیلی سطحی‌اند ولی رویت نمی‌شود این را بگویی. قبول نکرد. گفت. گفتم ببین حرفی که تو میزنی را من دارم اینطور میشنوم که تو در عکس‌ها داری یک آدم بی‌دغدغه‌تر از این چیزی که واقعا می‌شناسی را می‌بینی و نمی‌دانی که چطور یا کدام را قبول کنی. نمی‌دانم چطور از «بی‌دغدغه» به «رخوت» رسیدیم. گفتم ببین. تو در عکس‌ها داری یک آدم نامب را می‌بینی. نامب را نمی‌دانم واقعا فارسی چی ترجمه‌کنم. بی‌رخوت، خمود، بی‌حس، بی‌حس شاید کلمه‌اش باشد. گفتم اگر اینطور است ببین، واقعا این طور است. این آدم نسبت به آنچه که شماها قبلا می‌شناسید یا حتی الان فکر می‌کنید که می‌شناسید بی‌حس شده است. انگار یک دفعه یک جایی سیمش را کشیده باشند. آن دو سه سال افسردگی که حالا می‌فهمم چقدر چقدر چقدر حالم بد بود و بعد هم سال‌ها قرص‌ها (که البته اگر نبودند،‌ الان اصلا معلوم نبود من کجا بودم) یک چیزهایی را در من کلا خشکاند. این دوتا به یک طرف و بعد هم بلایی را که آدکادمیکای آمریکا بر سر من آورد و تقریبا هیچ کس نمی‌داند که چقدر من یک دفعه فرو رفتم. که چقدر چیزها پاک شد. چقدر چیزها را خواستم که پاک کنم. اصلا همین علف چقدر از حافظه را می‌کشد. به بقیه می‌گویم اثری ندارد. دیگر سر خودمان را که نمی‌توانیم شیره بمالیم. اما شماها هنوز یک تصور دیگر دارید از آن آدم. بله. یک چیزی باقی مانده. اما آدمی که حتی دیگر نمی‌تواند یک آرگویمنت را تمام کند. برای هیچ چیز بحث نمی‌کند. یک چیزی را می‌فهمد ولی نمی‌فهمد که چرا می‌فهمد و نمی‌تواند کسی را قانع کند. انگار هیچ چیز دیگر به یادش نمی‌آید. هیچ چیز در ذهنش نمی‌ماند. آنها هم که مانده بودند رفتند. آدمی که آرزوهایش را، جاه طلبی‌هایش را، افکارش را، انظباط نفسش را، عشقش را، سر سرخش را، و…همه و همه را فدای این کرده که حالش دیگر بد نشود. بعد این نتیجه اش می‌شود،‌ تنبلی. نتیجه اش می‌شود یک رخوتی که می‌دانی از کجا آمده و می‌دانی که چرا آمده. اما حاضر به دست زدن به آن نیستی. یا حداقل حالا نیستی. به هیچ قیمتی نمی‌خواهد این آرام ذهن را- حتی به قیمت کمی قلفلکِ نظم- تکان دهد. تنبل هم می‌شوی کامل. یا حداقل من شده ام. تنبل به معنای از دست دادن جاه‌طلبی. به معنای مثبت‌اش. به معنای بلندپروزای که تمام عمر مرا زنده نگه داشته بود. برای همین است که توی عکس‌ها داری آدم بی‌دغدغه می‌بینی. این آدم جلوی تو در حال تلاش است که شبیه به آن آدم توی عکس‌ها شود. شده است. شما‌ها هنوز تصویر دوستتان را میبینید آنطور که می‌خواهید باشد.
دیگر یادم نیست چی گفتیم. من یک ذره داستان دانشگاهم را برایش تعریف کردم. هنوز آدم‌های زیادی نمی‌دانند چه بر سر من آمد که من آنطور از دانشگاه زدم بیرون و این چه اثری گذاشت روی نوشتن من، اصلا روی فکر کردن من. یک وقتی حال داشتم می‌نویسمش. بلایی بر سر من آوردند که فکر می‌کنم حتی سواد نوشتن آن را هم ندارم. شاید هم ندارم البته. بعد یک ذره دوباره گیر داد که بیا داستان بنویس و من هم هی گفتم بی‌خیال و بکش بیرون و از این حرف‌ها.
بعد یه دو سه ساعت دیگه هم حرف زدیم در خصوص یک سری مباحث دیگر.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند