این متن رو یه ماه پیش نوشتم الان دارم میذارمش اینجا!

دارم گزارش آخر سال را می‌نویسم. وضع بهتر شده است. خیلی بهتر. اولین جلسه بورد واقعی‌ام برگزار شد دو هفته قبل. حالا پنج تا آدم که خودشان علاقه داشتند و من چهارتایشان را تا همین سال قبل که چه عرض کنم یکی‌شان را تا همین اول نوامبر نمی‌شناختم. یک جلسه تشکیل شد و خودم هم باورم نمی‌شود که من به آنها گفتم هر تصمیمی که می‌خواهید بردارید اول در مقیاس خیلی کوچک امتحان کنید و انتظار موفقیت یک بچه یک ساله را داشته باشید. من خودم هیچ وقت با یک سازمانی به این کوچکی کار نکرده بودم که یاد بگیرم مناسباتش با یک جای جا افتاده خیلی فرق دارد. امسال تقریبا سی و هفت هزار دلار درآمد داشتیم. هنوز چهار هزارتایش را خودم دادم و هنو هم من و تیم حقوق نداریم. اما برای من مهم بود که یک اندازه پول برای برنامه های آینده داشته باشیم قبل از اینکه من شروع به پرداخت حقوق بکنم. الان به دوتا از بچه ها ماهی نزدیک به هزار دلار پرداخت می‌کنم و به چندتای دیگر هم هر از وقتی یک چک صد یا دویست دلاری میفرستم. برای کادوی کریسمس برای خودم و همه یک تیش شرت طراحی شده از لوگومای کادو ددادم و یک چک های پنجاه دلاری. خوشبختانه خودشان می‌دانند و فعلا تیم خوب کار می‌کند. مایلز ماه مارس درسش تمام می‌شود و بهش گفتم که اگر کار می‌خواهد باید برای خودش پول پیدا کند که استخدامش کنم. از من خوشبین‌تر است. واای که من چقدر بدبین شده ام. من نسبت به همه چیز و همه کس بدبینم. بگذریم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این متن رو یه ماه پیش نوشتم الان دارم میذارمش اینجا! بسته هستند

عجالتا اینو ببنید تا یه وقتی من بیام بنویسم. داستان این چند وقت رو بگم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من اگر بفهمم کسی مشمول رای دادن در آمریکا هست و در انتخابات ماه آینده رای نمی‌دهد، با او قطع رابطه می‌کنم. به طور جدی.
من با یک طرفدار ترامپ دوست بودم (و تا وقتی که شروع به بولی کردن نکرده بود، همچنان خیلی هم با هم رفیق بودیم). یعنی طرفداری از ترامپ لزوما باعث نمی‌شود من سراغ کسی نروم، اما واقعا به سراغ کسی که در ماه آینده رای ندهد نمی‌روم. خیلی جدی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

با چند انسان جوان مکالمه‌ای داشتیم در بحثی که بازگو کردنش جایز نیست. یکی جایی یکی شان با ادب و افتخار نگاهی به من کرد و گفت. هنوزم دود از کنده بلند می‌شه!

بله. فکر کنم یواش یواش به سن کندگی رسیدیم. باید بهش جواب می‌دادم که مرحبا جوون و دستی هم به پشتش می‌کشیدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این جریان کریستن بلازی فورد و برت کونا، فقط از نظر کثافتی همه جریان نیست که اذیتم می‌کنه این روزها. تمام تراماهای سرکوب شده یادم میاد. چیزهایی که سال‌ها تصمیم گرفته بودم و به خوبی «فراموش» کرده بودم به خیال خودم.
فکر می‌کنم چرا ما در مورد این آزارها و تجاوزها حرف نمی‌زنیم. فکر کردم از چندتا داستان دردناک خودم، فقط یکی‌شان را یکبار اینجا نوشتم. اما فکر نمی‌کنم از بقیه حتی به نزدیک‌ترین عزیزانم هم چیزی گفته باشم.
فکر کردم دیدم از داستان‌های زندگی دوستان نزدیکم هم خبر ندارم. غیر از یکی دوتا. اما مسلما بیشتر است. ما داستان‌هایمان را نمی‌گویم.
برای اینکه خودمان یادمان برود. می‌خواهیم تمام شود حتی برای خاطر خودمان و بازگویی دوباره درد را به یاد آدم می‌آورد.
دوستم دیروز پشت تلفن بغضش ترکید وقتی داشتیم از این جریان حرف می‌زدیم. داستان خودش را در چند کلمه گفت. من بیشتر نپرسیدم. گفت سر تو چه آمده….من لال شدم. حتی الان هم دلم نمی‌خواد بر زبان بیاورمشان. گفتم حالا یک وقتی سر فرصت می‌گویم. سر فرصت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اینطور بگویم که از نظر مدت زمانی دورانی که در زندگی‌ام فقیر بودم، از دورانی که دغدغه مالی نداشتم بیشتر است. اما هیچ وقت در خرج کردن محافظه کار نبودم.
اما در این کار، آنقدر محافظه کار عمل می‌کنم گاهی که از خودم بدم می‌آید. از گدا بازی بدم می‌آید. بلد هم نیستم. تنها چیزی که می‌دانم این است که نباید خرج اضافه داشت. یعنی اصلا خرج داشت تا جایی که ممکن است. این خیلی اذیتم می‌کند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دوشنبه ۲۴ سپتامبر
۱. چی می‌شه من اول هر روز ده دقیقه وقت بذارم اینجا رو آپدیت کنم؟
۲. دلم می‌خواد از زندگی غیر کاری هم بنویسم. از بچه‌هام و گل‌ها و حیاط و همخونه قشنگم.
۳. فعلا از کار بگم. کار تو CERI خوب پیش می‌ره. همیشه همه جا روال کار کندتر از اونی‌ هست که من می‌خوام. حالا نمی‌دونم اگه یه شرکتی بود که پول مثلا زیاد داشت و به طبع اون منابع، باز هم وضع همینطور بود یا نه. تنها جایی هست که همه به من می‌گن یواش‌تر یواش‌تر. من هم دارم سعی می‌کنم سرعتم رو شبیه اون‌ها بکنم. واسه آدم هایپری مثل من راحت نیست.
۴. به لطف الکساندرا و حسین، یه نمایشگاه کوچیک از کارهای ورکشاپ‌های آرت توگدر و همینطور یه سری عکس از کلاس‌ها در شهر منلو پارک تو یه کافه‌ای برگزار شده. تا اواسط اکتبر هم هست. اگه این طرف‌ها هستید برید ببینید. یه سری از کارهای معلم‌هامون رو هم تو یه سازمانی به اسم Partnership for Trauma Recovery به نمایش گذاشتیم.
۵. فروشگاه آنلاینمون- از طریق وبسایت- تا یکی دو هفته دیگه راه میافته. راه که افتاد خبرشو می‌دم.
۶. ساعت ده صبح اینجا رو باز کردم و تا شماره ۵ نوشتم، الان ساعت سه بعد از ظهره. این وسط رفتم با یک آقای موسیقیدانی ملاقات کردم تو اوکلند. تو یه پارکی قرار داشتیم. قرار شده بود که اون سگش رو بیاره، منم این مرتیکه لورکا رو بردم. بهش گفتم که می‌خوام دعوتش کنم عضو برد بشه. قرار شد برم یه شب خونشون با خودش و خانومش- که اونم تو یه سازمان غیر انتفاعی مربوط به مهاجرها کار می‌کنه- شام بخورم چند هفته دیگه ببینم چی میشه. پرسید وضع ایران چطوره بعد از حمله اهواز. هیچ جوابی نداشتم بدم. اخبار ایران رو دنبال نمی‌کنم. به طرز بیمارگونه‌ای اخبار آمریکا رو مصرف می‌کنم و دیگه نمی‌رسم غم دوتا کشور رو بخورم. بهش گفتم کاش لااقل یکی از کشورهام سویس بود. گفت بوتان بهتره. دیکتاتوری هست، منتها سبزه و آروم.
۷. ساعت شد چهار. کاشکی می‌شد همونجوری که قبلا می‌نوشتم، بدون ترس و سانسور، الان هم بنویسم. اما نمی‌شه. تقریبا در مورد هر موضوعی که بخوام حرف بزنم، غیر از کار، یه سری آشنا می‌شن مخاطب آدم. مسائلی که نمی‌تونم بنویسم در موردشون: بچه، رابطه، سکس، مزخرفات رسانه‌های اجتماعی، و هزارتا چیز دیگه. یادش بخیر به تخممون نبود کی چی فکر می‌کنه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بهترین اتفاق زندگی من است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

همه تلاش من ساخت یک سازمان افقیه، نه عمودی. من آرزومه تو آرت‌توگدر حقوق همه مساوی باشه و همه یه اندازه کار کنن. حالا هرکی یه کاری. همه تلاشم اینه که داوطلب‌ها و اینترن‌ها رو مدلی مدیریت کنم که خودشونو صاحاب پروژه بدونن و واقعا هم همینطور هست. هر کدوم یا هر چندتا کدوم دارن رو یه موضوعی کار می‌کنن.
تو دانشگاه، تو کلاس‌های فمینیستی بحث همیشه سر این بود که باید مثل دایره نشست نه اینکه یه نفر جلو باشه و بقیه بهش گوش کنن. این ایده رو من می‌خوام ببینم می‌شه تو یه سازمان اجرا کرد یا نه.
تازگی‌ها با یه موسسه‌ای آشنا شدم که تقریبا یه مدیریت اینطوری داره. همه سمت‌ها هم مشارکتی هست. یعنی دست کم دو نفر دارن باهم کار می‌کنن. اولین سازمان غیر انتفاعی بودم که من دیدم ادعا می‌کنه که دستمزد کارمنداش باید کفاف زندگی در بی‌اریا رو بده. پایه حقوقش از صد و ده هزارتا (برای سمت مدیریت پروژه) بود که برای کار سازمان‌های عیرانتفاعی حقوق خوبیه واقعا.
حالا که من خیلی مونده به اونجا برسم اما دلم می‌خواد تا جایی که می‌شه از همین الان کارها درست تقسیم بشه بین گروه. طول می‌کشه که یادبگیرم از توانایی‌های هر کدوم از این جزغله ها (واقعا بچه‌ان! بیست و یک ساله! یعنی چی آدم فقط ۲۱ سالشه؟) چطور می‌شه در کجا استفاده کرد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سیستم رو جوری درست کردن که فقرا رو تنبیه کنن به خاطر فقرشون. فقیرا هی فقیرتر می‌شن. هرچی فکر کردم یادم نیومد که آخرین باری که حسابم صفر شده بود کی بود. همیشه یه چکی که آدم یادش رفته یه دفعه نقد می‌شه یا یه چیزی پیش میاد که آدم از دستش در بره. بدبختی اینه که بانک برای اینکه حساب می‌ره زیر صفر، جریمه هم می‌کنه. الان من فقیری هستم که در یک ثانیه سی‌دلار فقیرتر شدم.
پول داشتم. از بی‌حواسی یادم رفت بریزم به حساب.
نمی‌دونم چرا این قضیه اینقدر رو اعصابم رفت. کوفتی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند