هشت مارس دو هزار و بیست

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هشت مارس دو هزار و بیست بسته هستند

آرت‌توگدر کجای کار است؟ جای خوبی است. البته من یکی دوسالی هست که دارم این را می‌گویم، اما الان جایی هست که یواش یواش اسممان دارد در این منطقه مطرح می‌شود. من کار در CERI را نیمه وقت کردم و از اول ۲۰۲۰ سه روز را فقط به آرت توگدر اختصاص دادم. کلا مغزم را متمرکزتر کردم.

این گزارش سال ۲۰۱۹ است. برنامه‌ها را حالا به سه قسمت تقسیم کردم: کارهای عمومی و برنامه‌های بعد از مدرسه، حمایت از هنرمندان، و آموزش و پروژه‌های رسانه‌ای برای اطلاع رسانی. تیم هم تقریبا الان ترکیب خوبی دارد. من و مایلز تقریبا چهل ساعت کار می‌کنم وبقیه چیزی بین هشت تا بیست ساعت. برای بورد یک کارگاه آموزشی برگزار کردیم و رئیس بورد عوض شده است.

قرار شده تا ماه جون امسال آنقدری به من حقوق داده شود (یعنی خودم بتوانم به خودم حقوق بدهم) که از کار دیگرم بیایم بیرون. برنامه ام این است که بشوم عضو بورد آنها.

اتفاق زیاد افتاده. همه را نمی‌شود تعریف کرد بعد از اینهمه وقت. یک سری ویدو اینجا می‌گذارم اگر می‌خواهید از حال و هوای کار ما باخبر شوید می‌توانید اینها را ببینید.

ویدوی برنامه کارگاه رقص و عکاسی- ویدئوی کلاس استدیوی موسیقی- فیلمی که در مورد وضعیت اخراج پناهنده‌های کامبوجی ساختیم. کلا این کانال ویدئوی‌های آرت توگدر است.

این جمعه یک برنامه افتتاح نمایشگاه داشتیم. کارهای هجده زن مهاجر مقیم بی اریا به مناسبت ماه مارچ و روز هشتم مارچ. جمعیت خوبی آمده بودند. نزدیک دویست نفر. فوربز در مورد این نمایشگاه نوشت و خودم هم یک مصاحبه کردم با مجله اوکلند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سی و نه سالگی

امروز سی و نه سالم شد.

دیشب در عالم هایی به خودم گفتم بیا ببین تا چهل سالگی می‌توانی برگردی به نوشتن یا نه. نوشتن برای تشویق، نوشتن برای تنبیه، نوشتن برای گریه در سال کرونا.

مشکل من با نوشتن از آنجایی شروع شد ک وسطش یادم می‌آید که جواب ایمیل بدهم یا فلان کار را اضافه کنم به لیست وظایف یا هزار درد دیگر. تمرین این باشد که حتی اگر شده فقط به صفحه زل بزنم اما جلوی بقیه کارها را بگیرم. تمرین ذهن‌آگاهی در نوشتن.

کلمه کم می‌آورم. حرف برای گفتن هم. یعنی فقط حرف کار خواهد بود. اما به درک.

یک زمانی اینجا جایی بود برای تخلیه همه احساسات. خشم، عشق، شادی، شهوت، ترس، حسادت، غم، …الان نمی‌دانم که می‌خواهم این کار را بکنم.

یک زمانی به آدم‌هایی که از روی نوشته‌های بلوط نگران لوا می‌شدند می‌گفتم، وبلاگ مثل قفسه داروی من است. وقتی درد دارم می‌روم سراغش. بنابراین شما فقط وقت‌های مریضی را می‌بینید. (یا یک همچین چیزی). حالا سوال این است که وقتی دردی نیست آیا می‌شود وبلاگ نوشت؟

مدتی است تمرین می‌کنم درگیری احساسی با مشکلی که حلش از دست من خارج است پیدا نکنم. یا بهتر است اینطور بگویم که اگر برای رفع مشکل کاری می‌کنم/کاری از دستم بر میاید آن کار را انجام دهم وگرنه خشم و غم و استیصالی که به راه حلی ختم نشود، فایده ای برای هیچ کس ندارد.

همین. تولدم بود امروز. روز زن هم بود.

چقدر آرزو داشتیم هشت مارس‌های هزاران سال پیش. الان فقط می‌خواهیم زنده بمانیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سی و نه سالگی بسته هستند

یه مدتی دنبال تراپیست می‌گشتم. من وقتی سانتاباربارا بودم تراپیست داشتم یه چند وقتی. ولی فقط همون بود. از وقتی تو CERI مشغول کار شدم و همه دور و بری‌هام تراپیست شدن، فکر کردم که چقدر خوبه آدم فارغ از یک مشکل خاص تراپیست داشته باشه.

اول فکر کردم که باید ایرانی باشه یا نه. می‌خواستم یکی باشه مسئله مهاجرت رو بفهمه و با فرهنگ ما هم آشنا باشه. اما بعد فهمیدم می‌خوام یکی باشه مسئله زندگی به زبان دوم رو بفهمه. یکی از دوستام یک خانومی رو معرفی کرد و امروز اولین جلسه تراپی بود.

اولش که گفت خب برای چی اومدی. گفتم واقعا هیچی. دوتا کار تمام وقت دارم. زندگیم شلوغه. زیادتر از اون چیزی که می‌خوام علف می‌کشم. اما هیچ کدوم از اینها مشکل نیست. گفتم من پریشانی و افسردگی مزمن رو تجربه کردم می‌دونم اون حال چیه. فرق انگزایتی با استرس رو می‌فهمم و این انگزایتی نیست. سرکارم آدم‌های خوبی‌اند. روابط انسانی ام خیلی محدود اما پرباره. یه ذره در مورد مسئله اعتماد به نفس و روشنفکری به زبان دوم حرف زدیم. یه ذره در مورد رابطه ام با معشوقم.

نمی‌دونم والا. فکر کنم الان جای خوبی تو زندگیم هستم. گرفتاری و مشکلات و شلوغی و عذاب وجدان بازی نکردن با سگ‌ها هست، اما به قول تراپیسته من خیلی واقع گرا به مسائل، توانایی‌های خودم و انتظاراتم از بقیه نگاه می‌کنم. راست می‌گفت. نجات دهنده‌ای در هیچ گوری خفته نیست.

فکر کنم بخوام یه چند ماهی برم ببینم آیا تغییری می‌بینم یا نه.

موقع برگشتن تتوی بلوط پشت گردنم رو دید گفت چه قشنگه. منم یاد این خونه خرابه افتادم گفتم بیام بوق بزنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک سوالی دارم که خیلی خیلی دلم می‌خواهد از خیلی از دوستان و نزدیکانم بپرسم و فقط و فقط هم به عنوان یک تحقیق به جوابش نیاز دارم و جواب صادقانه آنها خیلی می‌تواند به من کمک کند. اما طبیعت سوال کاملا پسیو اگرسیو است. نمی‌دانم چطور بپرسم که عمل (در واقع عدم عمل) آنها زیر سوال نرود بلکه علتش را بفهم و بهتر کنم کارم را.

تلاش من از رو اول در آرت‌توگدر این بود که یک کامیونتی بزرگ از دونرهایی داشته باشیم که هر کدامشان مقدار خیلی خیلی کمی، ماهانه، به ما کمک کنند. همان مدل کمپین‌های سیاسی که پول‌های اینطوری (دونیشن کوچک، دونر زیاد) آنها را از پول‌های لابی‌ها بی‌نیاز می‌کند، برای سازمان‌های غیر انتفاعی هم پول‌های کوچک، و ماهانه، باعث می‌شود که آنها هم مجبور به اجرای پروژه‌های دلخواه نهادها و بنیادهای مالی دیگر نشود. تقاضای ما در آرت‌توگدر ماهی ده دلار است. تقریبا همه انسان‌هایی را که مرا می‌شناسند، می‌تواند ماهی ده‌دلار دور بریزد.

حالا سوال من از دوستانم که در جریان این کار من هستند، این است که چرا به فکرشان نرسیده که آنها هم می‌توانند جزو این کامیونتی ما شوند و گسترشش دهند.

می‌گویم به فکرشان نرسیده چون مطمئنم اگر رسیده بود، این کار را می‌کردند. واقعا دلم می‌خواهد جواب این سوال را بدانم و درست کنم گیرش را . اما نمی‌توانم بروم رو به روی رفیقام بگم. هر جوری بگم ضایع است.

  • دلایلی که خودم توانم بهشان فکر کنم (و همه شان هم کاملا قابل قبولند،) اینها هستند: اینکه لزوما مسائل پناهنده‌ها یا مهاجرین دغدغه اصلی آن‌ها نیست و ترجی می‌دهند همین د‌ه دلار را هم به سازمان‌های دیگری که دغدغه‌های مشابه آنها را دارند بدهند. یا اینکه بودجه دونشین ماهانه‌شان واقعا پر شده و نمی‌توانند دیگر اضافه کنند. یا اینکه هی خواستند بکنند بعد یادشان رفته. یا اینکه چون پول مالیات می‌دهند و سرویس‌های اجتماعی باید از مالیات‌ها تامین شود، لزومی به دور ریختن بیشتر پول نمی‌بینند. یا اینکه از سیستم مالی کار ما هیچی نمی‌دانند (که حق دارند. چون من تلاش می‌کنم در مورد کار حرف نزنم 🙂 و نمی‌دانند که ما کمپین ماهی ده دلار داریم.
منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تو این دو سال خیلی تلاش کردم هویت من با هویت آرت توگدر یکی نشه. یعنی مردم منو می‌بینن یاد چریتی نیافتن. سوشال مدیا رو «خیلی» قاطی نکردم مثلا. هیچ فاندریزنگ عمومی رو تو سوشال مدیای خودم اعلام نکردم و اقداماتی مزبوحانه دیگری از این دست. ما متاسفانه فکر کنم باید تسلیم بشم. جمع‌های تازه ای رو که می‌رم و با آدم‌های تازه که حرف می‌زنم، «تقریبا» همه به خاطر نت ورکینگ کاری هست و خب بنابر طبیعتش باید درموردش حرف بزنم.

بین دوستانم هم طبعا همه می‌خواهند بدانند کار چطور پیش می‌رود یا خبرها را دیده‌اند و من مجبور می‌شوم حرف بزنم باز در مورد کار. یکی هم که تازه شنیده باشد می‌خواهد بداند کار چیست. و واقعیتش من هم می‌دانم که کار نویی هست و چرا باید برای بقیه جالب باشد. (که این خوب است خیلی) اما خب….باز من مجبورم در مورد کارم حرف بزنم.

در زمان‌های وبلاگ نویسی همه رفیق‌هایم را منع کرده بودم که با من در مورد چیزی که تو وبلاگم نوشتم حرف بزنن. فکر کنم باید این منع را در مورد کار هم دوباره انجام دهم و یک منع دیگر بگذارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دو سالگی

سه شنبه هفته قبل، بیست و پنجم ژوئن، دومین سالگرد اولین کلاس آرت‌توگدر بود. این ایمیل رو فرستادیم واسه ملت. من که آدم نمی‌شم و برنمی‌گردم به نوشتن. آما اگه دوست دارید بدونید داره تو آرت‌توگدر چه خبرهایی می‌افته می‌تونید از اینجاها دیدن کنید.

ایمیل اخبار ماهانه / اینجا هم می‌تونید ایمیل‌های ماه‌های قبل رو ببنید. باید آپدیت کنم صفحه‌ رو. اما غیر از این یکی دوماه‌ آخر بقیه رو داریم.

اینستاگرام

فیس‌بوک

تویتر

یوتیوب

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دو سالگی بسته هستند

پارتنر/رفیق خوب اونی نیست که تو جمع به آدم بچسبه. اونیه که وقتی می‌بینه یکی چسبیده، ول نمی‌کنه حرف زدن رو، میاد نجاتت می‌ده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

رفتیم کنسرت. من رفتم یه مدت تو توالت قایم شم سلام علیک نکنم با ملت. بعد یه سری آدم آشنا اومدن تو دستشویی، یه مدت خوبی غیبت یکی رو کردن در حالیکه نمی‌دونستن من هم اون تو ام. من نمی‌دونستم دارن در مورد کی حرف ‌می‌زنن اما خدایش خیلی ضایع بود غرهایی که می‌زدن. می‌خواستم پاشم برم بگم منطق حرفاتون به هم نمی‌خوره! دیگه بزرگواری کردم موندم اون‌تو صدام در نیومد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکی ‌گفت می‌اومدی برای کار فلان جا تو مرکز کانادا. می‌گم زن حسابی، بچه رفیقمون هاروارد قبول شده. اولین چیزی که به ذهن من اومد بعد از شنیدن این خبر این بود که وای! بوستون خیلی سرده! بعد به اهمیت قضیه قبول شدن جوجه‌اش در هاروارد فکر کردم! اون‌وقت تو فکر می‌کنی من واسه کار می‌رفتم اون‌جا؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند