آمده‌ام به یک کنفرانس دو روزه «زنان جوان کارآفرین». البته من خیلی با ترجمه کارآفرین برای Entrepreneurs موافق نیستم. حداقل در زمینه اجتماعی‌اش.
در هر حال یک شبی سحر لینک این گروه را برای من فرستاد. من هم های بودم برای بورس این کنفرانس سالانه‌شان تقاضا کردم. (نه تنها برای بورس، که در همان حال هایی برای عضویت در هیت مدیره‌شان هم تقاضا کردم. دقت کنید که تا به حال اصلا ندیدمشان و به جلسات ماهانه‌شان هم حتی نرفتم. اولین باری که لینکشان را باز کردم برای این دوتا تقاضا کردم!)
دو هفته بعد جواب آمد که بله. شما مجانی بیا. من واقعا این روزها حالم برای معاشرت آنهم با یک کنفرانس خوب نیست. اما واقعا توی رودربایستی آمدم. گفتم فردا چشمم به چشم اینها می‌افتد در همین شهر! (انگار که مثلا همه در محله بالایی زندگی می‌کنند!)
منا هم مسخره‌ام کرد و گفت که خوشش می‌آید من خودم را جوان در نظر می‌گیرم!

باید دیشب می‌آمدم .کنفرانس از عصر جمعه تا بعد از ظهر یکشنبه در یک جایی مثل یک کابین قدیمی است در کنار اقیانوس. چهل دقیقه‌ای خانه‌مان مثلا. من دیشب نیامدم. صبح کله سحر اینجا بودم.
خیلی شیک و قشنگ کفش پاشنه بلند و پیراهن و ادا و اطوار. آمدم دیدم همه دارند با گرمکن یوگا می‌‌کنند. توی دعوتنامه‌شان نوشته بودند که با شلوار یوگا هم بیایید اوکی است. من شانس آوردم برای شب گرمکن آورده بودم! رفتم همان‌ها را پوشیدم.
همه خیلی ریلکس. سی و خورده‌ای نفر باید باشیم. از صبح تا به حال پنج تا زن باحال آمدند حرف زدند از تجربه و کارشان. این وسط گریه کردیم، همدیگر را بغل کردیم. اسم همدیگر را یاد گرفتیم. شراب خوردیم. هی وسط سخنرانی‌ها فاک و شت گفتیم. اوه. سه دقیقه رقصیدیم. کلی منابع برای کارهایمان جمع کردیم.

دنیا را بدهید به دست زن‌ها. زندگی‌ همه‌مان بهتر می‌شود.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ماندن در یک رابطه آزاردهنده قطعا دلایل زیادی دارد. برای همه هم فرق دارد. یکی از بارهایی که من در همچین رابط‌ه‌ای گیر کرده بودم اما به خاطر خامی خودم بود. امروز که یاد یکی از آن دعواهای کوفتی افتادم باز به یادم آمد. تنها انسانی بود که من در زندگی با او دعوا می‌کردم. دعوا را فقط آدم‌هایی می‌کنند که حرف هم را نمی‌فهمند یا بلد نیستند حرف بزنند. من با آدم‌ها دعوا نمی‌کنم. یا حرف هم را می‌فهیم یا اینکه من می‌گذارم می‌روم. حالا دیگر می‌گذارم می‌روم. اما در آن جا گیر کرده بودم. می‌دانستم که خیلی دارم اشتباه می‌کنم. اما به هزار و یک دلیل، از جمله بی جراتی و بی جرزگی خودم به آن ادامه دادم. به اندازه خوبی‌ هم. خام بودن بود که باعث این بیجراتی می‌شد. ترسیدن از عواقب احتمالی. یا پررنگ بودن روابط پیچیده شده به آن یک رابطه. و البته اینکه می‌دانستم یک دوره سختی پیش رو خواهد بود و طرفم هم دوستم بود و نمی‌خواستم ناراحتش کنم. واقعا نمی‌خواستم. اما اینکه همه این دلایل باعث بشود آدم به یک کار اشتباه ادامه بدهد به خاطر این است که به اندازه کافی تجربه ندارد. من نداشتم. اصلا نداشتم. بلد نبودم چیزی را بهم بزنم و پای عواقبش هم -از جمله رنجاندن کسی که دوستش دارم- بیاستم.

یک وقت‌هایی مثل امروز که یاد یکی از آن دعواهای احمقانه می‌افتم و کاری که آن بحث‌ها با روح و روانم می‌کرد تنم می‌لرزد که واقعا چرا اینقدر زجر کشیدم- و احتمالا زجر هم دادم. تجاوز مسلم بود. به جسمم و روحم. اما من نمی‌فهمیدم یا خودم را به نفهمیدن می‌زدم.

*آن آدم‌هایی هم که خامی طرف را می‌فهمند و متوجه قدرت خودشان هم می‌شوند، خیلی خوب از آن استفاده می‌کنند. همینکه بدانند چون دوستشان دارید نمی‌خواهید آنها را برنجانید، از آن استفاده را می‌کنند. از جایگاه اجتماعی، اقتصادی و حرفه‌ای هم که اگر بهشان وابسته باشید که چه بدتر.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چهارشنبه شنبه ۱ نوامبر

پیک نیک خیلی خوب بود. بهتر از انتظارم. البته طبق معمول من بعدش دچار سوال‌های فلسفی شدم که بحثش جداست.
یک خانم ایرانی هم در آنجا با من بحث کرد که افغان‌ها وضعشان در ایران خوب است چون می‌توانند سرایدار شوند و کارهای پردرآمدی مثل کاشیکاری داشته باشند. تنها مشکلشان این است که مسجدی برای سنی‌ها وجود ندارد. من هم جوابی ندادم. چی می‌گفتم؟

شب یکشنبه رفتیم کنسرت Thivery Corporation که خیلی خوب بود اگر من وسطش نمی‌خوابیدم!

یکی از این جاهایی که درخواست کمک رایگان برای فرم‌های مالیات کرده بودند جواب دادند و خودشان یک فرمی فرستادند که خیلی از فرم خود IRS بیشتر است. مانده‌ام حالا واقعا وقت بگذارم سر این یا بی‌خیالش شوم. یک خانم وکیلی را هم قرار است جمعه صبح ببینم.

دو اتفاق خوب افتاد. یکی اینکه آن خانمی که یک ماه مرا زیر نظر داشت که تصمیم بگیرد برای من کار فاندریزینگ بکند یا نه، گفت که این کار را خواهد کرد. البته حالا باید جمعه باهاش حرف بزنم ببینم برنامه مان چه خواهد شد.

اتفاق دوم هم اینکه از حسین خواستم مسئولیت پرداخت‌ها و قراردادها و امور مالی را به عهده بگیرد. قبول کرد. چقدر خیالم از این بابت راحت شد. بهترین کسی بود که برای این کار می‌توانستم پیدا کنم. عزیز دلم است.

همه دیروزم صرف ترجمه شد. تنها منبعی درامدی هست که این روزها دارم. وقت‌گیر است اما چاره‌ای ندارم.

هنوز کسی پیدا نشده برای هفته عید شکرگزاری مواظب بچه‌ها باشد. مانده‌ام چه کنم.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جمعه ۲۷ اکتبر
کلاس کاردستی‌ روزهای جمعه از همه بهتر است. خانم‌های این گروه با هم دوست‌تر هستند. یک خانمی هست به اسم «ام تیم». این خانم قبلا در یک گروه موسیقی در کامبوج خواننده بوده است. برایمان می‌خواند سر کلاس. ظهرهای جمعه هم همه با هم ناهار می‌خورند. جو ناهار می‌پزد. گروه مردها ساعت ۱۲ و نیم با هم قرار دارند.
بعد از کلاس با خانمی که قرار است یک ماه مرا زیر نظر بگیرد و تصمیم بگیرد که می‌خواهد با من کار کند یا نه، جلسه داشتم. یک ماهش تمام شده. می‌دانم که می‌خواهد با ما کار کند. اما اینکه در چه میزانی را نمی‌دانم هنوز. آمده بود سر کلاس و این اتفاق خوبی بود.
بعد یک جلسه دیگر داشتم با خانمی که در سازمان غیر انتفاقی (یک مدرسه) خودش را راه انداخته و موفق است و یکی از مشاورین من است. هر چند هفته یکبار همدیگر را می‌بینیم.
برنامه مالی پنج سال آینده را که با افتخار نوشته بودم نشانش دادم و گفت که پشیزی نمی‌ارزد و من خیلی خوشخیالم و اصلا تصور اینکه اینقدر پول ممکن است بشود جمع کرد را نکنم. گفت رویاپردازی کن اما خوش خیال نباش.
گفت برو مشق‌هایت را دوباره بنویس.
آمدم خانه یک ساعتی با سگ‌ها بازی کردم. زوئی دوباره کمرش درد دارد. فردا باید به دکترش زنگ بزنم.
از یک ماه قبل قرار بود که دوستم جسی امشب بیاید اینجا. واقعا حال معاشرت ندارم. اما نمی‌توانم قرار را بهم بزنم. شب قرار است اینجا بخوابد و فردا برود مسافرت.
باید خودم را جمع و جور کنم.
ـــــــ
شنبه ۲۸ نوامبر.
جسی آمد و هرچه من گفتم که من به مبل چسبیده‌ام قبول نکرد و آخر شب برداشت مرا برد بیرون.
تا خود صبح رقصیدیم.
تا سی و یکی دوسالگی پایم را به هیچ کلابی نگذاشته‌ بودم و رقص برایم بیشتر یک جوک بود. اما حالا تبدیل به یکی از معدود چیزهایی شده که مرا تخلیه می‌کند. حالم را بهتر می‌کند. حالم را خوب می‌کند. امروز عملا بهتر بودم.
کار نکردم امروز. اما فردا از صبح یک پیک نیک داریم با خانواده‌های افغان. نگار و سوفی قرار است صورت بچه‌ها را رنگ کنند و محمد برایمان تنبک بزند.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اینها را بعد از ظهر نوشتم. الان ساعت نه و نیم شب است.
کلاس بچه‌ها بد نبود. اما من راضی نبودم. من بلد نیستم بچه‌ها را درگیر کلاس کنم. بعد هم شوخی‌هایم با آنها هم مثل بزرگترهاست. یک بار هم گفتم شت! بعد مجبور شدم ۲۵ سنت به «صندوق فحش» پول بدهم. از بی‌تجربه‌گی من در امور مربوط به بچه‌ها همین بس که من اصلا از وجود همچین مفهومی هم با خبر نبودم.
بعد از کلاس رفتم با پالا و جولیت یک جلسه گذاشتیم. در کافه ۱۹۵۱. این کافه در خیابان چنینگ نرسیده به تلگرام است. یک سازمان غیر انتفاعی است که کارش کار دادن به پناهنده‌ها و تربیت آنها برای «باریستا» تخصصی شدن هست. تقریبا همه کارکنانش هم مهاجر و پناهنده‌ اند. اگر در مرکز برکلی بودید، بروید قهوه و چایی‌تان را آنجا بخورید.
این دوتا پالا و جولیت خیلی اینترن‌های خوبی هستند. دوتا دختر ۲۱ ساله. هر دوتا سفید هستند. یکی مال همین طرف‌های خودمان در شمال بی‌اریا و یکی دیگه هم از فلوریدا. هر کدام هفته‌ای پنج ساعت برای ARTogether کار می‌کنند. اگر به بخش Workshop وبسایتمان بروید، گزارش‌های اینها را از ورک‌شاپ‌هایمان می‌توانید بخوانید.
خوشبختانه با اینها صندوق فحش نداریم.
توی راه دوباره یک ذره گریه کردم ولی آمدم خانه. لورکا و زویی کمی مرا لیسدند و حالم بهتر شد. لورکا تقریبا همه روز بیهوش بود. احتمالا هنوز هم منگ است. نوبت تمیز‌کردن دندان‌هایش بود. صبح من بردمش بیمارستان و عصر پدرش رفت آوردش. این پدرسگ‌ها خیلی وضع سلامت و بیمه درمانی‌شان از من بهتر است.
****

یک بغض بدی گیر کرده توی گلویم. ساعت سه است. ساعت چهار و نیم یک ورک شاپ داریم با بچه‌ها. بچه‌های ۸ تا ۱۳ ساله.
می‌خواهیم با هم یک کلاژ گروهی درست کنیم. یعنی قرار نبود برنامه این باشد.
برنامه این کلاس رقص و تاتر بود. منتها معلم گرامی ماه قبل چهار ساعت مانده به کلاس کنسل کرد. داستانش را نوشتم که یک روز منتشر کنم. حالا نه.
من معلم بچه‌ها نیستم. من اصلا کار کردن با بچه‌ها را بلد نیستم. نوجوان‌ها را کاملا می‌فهمم. اما به بچه‌ها بکن نکن می‌گویم. از دستشان می‌گیرم که کار را درست انجام دهند. یک کلمه، من آدم کار کردن با بچه نیستم.
از اول کار می‌خواستم کلاس‌هایمان، کارهایمان حرفه‌ای باشد. گفتم کار نمی‌کنم مگر اینکه آدم حرفه‌ای کار را پیدا کنم. اما حالا چاره‌ای ندارم. قول داده ام و کلاس‌ها برنامه ریزی شده‌اند و بچه‌ها را از مدرسه میاورند اینجا. باید یک ساعت سر همدیگر را گرم کنیم.
بغضم مال این است که سر ظهر دچار یک «خب که چه» عمیق شدم.
صبح کلاس کاردستی داشتیم. با خانم های بزرگسال. اینها خانم‌های کامبوجی هستند. هفته‌ای یکبار در CERI جمع می‌شوند. دوازده سال است که این برنامه را دارند. حالا ما ماهی یکبار باهم کلاس کاردستی داریم. یک بار گلدوزی کردیم، یک بار دکوری پرده درست کردیم. امروز هم نگار دکوپاژ یادشان داد.
سر کلاس از همه پرسیدم که چندتا بچه‌ دارند. پاسخ‌ها از یک تا ده متغیر بود. بچه‌هایشان ۱۹ تا ۴۸ ساله بودند. تقریبا همه نوه دارند. تنها بی‌بچه‌هایشان من و نگار بودیم.
کلاس که تمام شد برگشتم خانه تا وسایل کلاس بعد از ظهر را آماده کنم و بیاورم.
اما در راه برگشت بغض گیر کرد توی گلویم. هم اینکه این کلاس هنوز بی معلم است و من در یک ماه گذشته نگشتم دنبال معلم. نه. گشتم. با سه نفر هم مصاحبه کردم. اما یا ساعتشان نمی خورد یا حقوق پرداختی من کم بود. اما وظیفه من بود که برای این کلاس معلم پیدا کنم و یک ماه شد و نکردم. هم اینکه به خاطر این بود که فکر می‌کنم واقعا نمی‌دانم چه می‌شود. واقعا یک روزهایی می‌مانم که اصلا چه فکر کردم که این کار را شروع کردم. یک روزهایی هیچ چیزی جلو نمی‌رود. کلاس‌ها برگزار می‌شود اما یک خب که چه می‌ماند.
من فکر می‌کنم مشکل تعهد گرفتن از آدم‌ها را دارم. میثم می‌گوید در جایی زندگی می‌کنیم که مردم به حقوق‌های خیلی بالا عادت دارند و هیچ کس کار داوطلبانه نمی‌کند مگر اینکه چیزی برای خودش بدست آورد….
***
وسط نوشتن بودم مونا آمد توی اتاق. یک ربعی گریه کردم بهتر شدم. این زن فرشته است.

یادم رفت چی می‌خواستم بگویم. کلاس بچه‌ها الان شروع می‌شود.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما پارسال تعطیلات عید شکرگزاری (هفته سوم ماه نوامبر) را رفتیم سفر جاده‌ای. در هشت روز بیشتر از هشت کیلو علف کشیدیم و تقریبا چهار هزار مایل رانندگی کردیم و از شش تا پارک ملی رد شدیم. خیلی خوب بود. سال قبلش را هم من با آرزو رفته بودم یک سفر جاده‌ای دیگر در همین موقع سال. تصمیم گرفتیم که سفر جاده‌ای را تبدیل به سنت شکرگزاری کنیم.
حالا امسال می‌خواهیم برویم بالا. (بالا یعنی پورتلند و سیاتل). پارسال هم می‌خواستیم برویم بالا- که من و آرزو رفته بودیم- اما دیدیم همه‌اش بارانی است و ما دلمان آفتاب می‌خواست و رفتیم شرق و بعد جنوب. اما امسال من دلم جای سبز می‌خواهد.
اما مسئله این نیست. پارسال لورکا را بردیم. همه جا هم لحظه آخر هتلی که سگ را قبول کند پیدا کردیم. واقعا به طور معجزه‌آسا. پارسال این موقع هنوز زوئی به خانه ما نیامده بود.
امسال هم فکر کردیم که بچه‌ها را ببریم. اما زوئی کمردرد وخیمی دارد. مهره‌های استخوان‌های پشتش به هم چسبیده ‌است. نباید زیاد بیاستد یا بدود. برای همین ترجیح می‌دهم که هشت روز توی ماشین نخوابد. ما هم نگران راه رفتن زیاد خودمان و بچه‌ نباشیم. احتمالا
از بین شما کسی نیست که زندگی با سگ‌ها را بلد باشد و بخواهد از ۱۸ تا ۲۶ نوامبر در حوالی سن‌فرانسیسکو باشد؟ خانه ما تقریبا در بیست‌ مایلی شرق سن‌فرانسیسکو است. کمی آن طرف برکلی. بالای تپه‌ها.
یک گربه هم داریم که ممکن است شما به تخمش باشید یا نباشید. مانند پدر و مادرش خیلی وضعیت روانی متعادلی ندارد.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دقیقا می‌دانم می‌خواهم پنج سال آینده ARTogether کجا باشد و ده سال آینده و بیست سال آینده تبدیل به چه شود. مسئله این است که نمی‌دانم شروع‌اش چطور باید باشد.
فکر کنم با این حساب می‌توانم وارد سیاست شوم. آینده قشنگی را ترسیم می‌کنم. همه را به هیجان می‌آورم. منتها خیلی توضیح نمی‌دهم که خب این آینده زیبا را از کجا باید شروع به ساخت کرد.
***
همه می‌گفتند خب باید به ما بگویی دقیقا چه کارهایی هست که برایشان کمک لازم داری. حالا لیست را آماده کرده ام و می‌فرستم برای تک‌تکشان. طبعا دیگر جواب ندادند.
***
فرم‌های مالیات تمام شدند. امشب قرار است برای بار آخر با حسین نگاهشان کنیم. اما می‌خواهم حتما اول به یک وکیل نشان دهم. پروسه جواب اداره مالیات بین دو تا ۱۲ ماه طول می‌کشد. نمی‌خواهم بفرستم و بعد برگشت بخورد و اضافه کاری شود. در به در دنبال سازمان وکالت یا وکیلی می‌گردم که خیلی پول هنگفت نگیرد. دوستم کسی را معرفی کرد (هموطن) که گفت حتما کمک می‌کند. زنگ زدم می‌گویم سلام آقای فلانی. فلانی هستم که فلانی معرفی کرده. می گوید. بله. متوجه ام. یک ساعت مشاوره تلفنی می‌شود پانصد دلار. اگر پرداخت می‌کنید صحبت را ادامه دهیم.
گفتم خیلی ممنون. خداحافظ.
انتظار ندارم کسی کار مجانی انجام دهد. اصلا. منتها لامصب. همه دفاتر وکالت نیم ساعت اول را مجانی مشاوره می‌دهند.
حالا در Next Door گذاشته ام ببینم کسی از در و همسایه ها نیست که بتواند آدم منصف‌تری را معرفی کند.

***
از فردا می‌روم سراغ برنامه ریزی مالی برای پنج سال آینده! به خودم قول دادم تا پنج شنبه تمامش کنم. امروز یک سری تمپلت پیدا کردم ببینم اصلا این برنامه ریزی مالی چی هست!

***
یک هفته است سراغ تویتر و اخبار کمتر می‌روم. زندگی کمی کمتر سیاه به نظر می‌رسد.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شنبه و یکشنبه شلوغ‌تر از بقیه روزهای هفته اند.
شنبه تولد منا بود. یک تغار لوبیا پلو درست کردم. لوبیا پلو comfort food ما ایرانی‌هاست. در هر حالی خوب است. عروسی، عزا، آخر هفته، وسط هفته.
یکشنبه کار کردم. هنوز روی فرم‌های مالیات.
شب رفتم یک مراسم فاند ریزینگ و شام سالانه Jewish Family Service Center . سازمانی است که ۱۴۰ سال قبل تاسیس شده. آن زمان‌ها برای کمک به یهودی‌ها و بعد هم بقیه.
خیلی در زمینه مسائل پناهنده ‌ها فعال هستند. از سازمان‌های اصلی اسکان پناهنده‌ها در آمریکا به شمار می‌روند.
رده سنی البته بالای هشتاد سال بود. با یکی دو روزنامه نگار حرف زدم.
—-
یک نفر از سخنران اصلی مراسم سوال کرد که برخی از کسانی که به ما کمک مالی می‌کنند می‌گویند ما این کمک‌ها را به یک سازمان یهودی می‌کنیم. چرا این باید خرج پناهنده‌های دیگر شود.
جواب سخنران خیلی خوب بود: این سازمان بوجود آمد تا به یهودی‌ها کمک کند. حالا ما به بقیه کمک می‌کنیم چون یهودی هستیم.


یک چیزهایی می‌رود روی اعصاب که نباید برود. نبایدش به این دلیل است که اگر آدم بخواهد کار کند باید بتواند چشم و گوشش را روی یک چیزهایی ببندد وگرنه کار جلو نمی‌رود. این همان مسئله اصلی من با آکادمی هم بود. اینقدر درگیر پیچ و خم یک جمله و عبارت می‌شد گاهی که اصلا اصل ماجرا از یاد میرفت.
کاترین- مدیر یکی از این سازمان های اسکان پناهنده‌ها- زن بسیار بسیار نازنینی است. پای مرا به چند سازمان باز کرد و تا به حال خیلی کمک بوده. دیشب داشت تعریف می‌کرد که چند شب پیش رفته استقبال یک خانواده پناهنده سوری که یک سال بود نمی‌توانستند وارد آمریکا شوند. داشت می‌گفت که چقدر حس خوبی بود. اما داستان را اینطور تعریف کرد که چقدر حس خوبی «به من دست داد.» و اینکه «از این به بعد این کار را به کارهای تفریحی ام (my hobbies) اضافه می‌کنم.
با آنکه مطمئنم نیتش کاملا خیر بوده، که اصلا یک شب وسط هفته رفته فرودگاه برای استقبال یک خانواده غریبه. اما یک جای حرفش را فکر می‌کنم خودش هم نفهمید. که اینکار برای دل تو نیست. تفریح نیست دیدن همچین خانواده‌ای حتی اگر به تو حال خوبی دست بدهد. در نهایت اینکه قرار نیست همه کارها منجر به «خوشی تو» شود.
اینها از آن حرف‌هایی است که آدم می‌شوند و باید آخرش بگوید awwww و لبخند بزند.


چقدر وبلاگ نوشتن خوب است. دلم تنگ شده بود.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جمعه ۲۰ اکتبر

این هفته تمام نمی‌شود انگار. اما امروز روز خوبی بود. اخلاقم بهتر بود.
دیشب با یکی از دوستان دیگرم حرف زدم گفتم که به چه کسانی نیاز دارم برای هیت مدیره. یک ذره حرف زدیم گفتم خیلی بیشتر باید توضیح بدهم که جریان چی هست. حالا قرار شد برود کمی مطالعه کند بعد با هم هفته آینده دوباره حرف بزنم.
هنوز برای کلاس بچه‌های ابتدایی که هفته بعد است معلم ندارم.* (اینکه معلمش چطور ساعت ۱۱ صبح روز کلاس زنگ زد و کلاس ساعت ۳ همان روز را کنسل کرد یک داستانی است که خیلی دلم می‌خواهد بنویسم، اما حرفه‌ای نیست و این کار را نمی‌کنم!)

صبح رفتم برای کلاس سر ظهر (هنر-درمانی گروهی/ مردان ۴۰ تا ۶۰ ساله کامبوجی) یک سری خمیر بازی خریدم. این کلاس یکی از کلاس‌های محبوب من است. شیمانا- که دارد مدرک هنر-درمانی می‌گیرد- کلاس را اداره می‌کند. کار با نقاشی و عکاسی است. کلا خیلی کلاس خوبی است. این جلسه دومش بود.
شیمانا یک آرامش خوبی دارد که می‌ریزد توی کلاس. برای خودم از همه بیشتر تراپی است.

قبل از ظهر یک ساعت جلسه داشتم با همان خانمی که قرار است مرا یک ماه زیر نظر بگیرد بعد ببیند برایم کار فاندریزینگ می‌کند یا نه. یک ماه تمام شده، اما هنوز داره مرا مشاهده می‌کند! توضیح دادم که این هفته چه اتفاقاتی افتاد و با چه کسانی حرف زدم و کلاس‌های این هفته و هفته بعد چه ها بودند و هستند. گفت هفته آینده هم با هم صحبت کنیم بعد به من می‌گوید که در چه ظرفیتی می‌تواند به من کمک کند.

اتفاق خوب‌تر امروز، کلاس اول عکاسی/فیلمبرداری/نوشتن خلاقانه در دبیرستان اینترنشنال اوکلند بود.
این همان کلاسی است که این خانم رایشما -از مرکز اسلامی اوکلند- شروع کرده و امروز جلسه اولش بود و قرار است من به عنوان دستیار (کمک) بروم سر کلاس‌هایش. قرار است تا ماه می هر جمعه ساعت سه تا پنج برویم و با ۱۰-۱۵ تا بچه‌های دبیرستانی در مورد عکس حرف بزنیم و بچه‌ها عکاسی و فیلمبرداری و نوشتن برای فیلم را یاد بگیرند. رایشما قبلا در نیویورک فیلسمازی می‌کرده و این دومین پروژه اش با بچه‌های مهاجر و پناهنده است.

این همان مدرسه‌ای است که من از روز اول می‌خواستم یک جوری واردش بشوم و هی آنها یک جوری مرا از سرشان وا کردند و جلسات را کنسل. دبیرستانی در اوکلند است که صد در صد بچه‌هایش مهاجر اند. یعنی انگلیسی زبان اولشان نیست. تقریبا تمام بچه‌های دبیرستانی پناهنده اوکلند هم به این مدرسه می‌روند. خیلی فضای مدرسه – و بچه‌هایش- با دبیرستان‌های اینجا متفاوت است. جو آشنایی دارد. از عکس قدس روی دیوار گرفته تا سلام و خوش آمدید به فارسی و عربی و …دخترهای زیادی با حجاب در مدرسه هستند که این با جو مدرسه‌های اینجا خیلی خیلی متفاوت است.

یک سری بچه شیطان آمدند سر کلاس. اما بچه‌های خوبی بودند. دقیقا یادم آمد که چرا من همیشه می‌خواستم با همین‌ گروه سنی- دقیقا همین گروه سنی- کار کنم. کلاس را رایشما اداره می‌کرد. در مورد سلفی حرف زد و بعد رفتیم در زمین فوتبال عکس گرفتیم و بیرون مدرسه هم و بعد برگشتیم سر کلاس و حرف زدیم و ..

این کار، کار ARTogethter نیست. اما همین‌که پای من به این مدرسه باز می‌شود، برایم خوب است. این آقای پال را که دوبار مرا پیچانده بود را هم دیدم. نگفتم من کی هستم. اما امیدوارم انشالله برود ایمیل‌هایش را ببیند و خجالت بکشد!‌

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اکتبر ۱۸
صبح زود بیدار شدم رفتم مغازه یک دلاری ده تا قیچی و یک سری دستمال کاغذی رنگی خریدم برای کلاس دکوپاژ. نگار هم کلی وسیله آورده بود. کلاس خوب پیش رفت. خود من هم دکوپاژ بلد نبودم که فکر کنم کمی یاد گرفتم.
بعد کلاس برگشتم خانه و لورکا را بردم دکتر. طبق معمول یک چیزی توی گوشش گیر کرده بود و باید بیهوشش می‌کردند. بچه را گذاشتم دکتر و رفتم سن حوزه به جلسه برسم.
جلسه خوبی بود. واقعا دلم می‌خواهد این خانمی که باهاش صحبت کردم قبول کند و عضو برد شود. یک مشکلی که جلسات کوتاه مدت (یک ساعته)‌دارند این است که من باید در عرض مدت زمان خیلی کمی کل پروژه، تغییراتی که در آن ایجاد شده، سیستم مهاجرت و پناهندگی و …را توضیح دهم. به وضوح می‌بینم که طرف مقابل خسته/ گیج می‌شود. خیلی هم ممکن است حرف‌های من از همه طرف به نظر برسد که بیشتر برای این است که بگویم چرا تصمیماتی را که گرفتم،‌گرفتم.
این خانم نازنین- که هنوز سه هفته هم نشده زایمان کرده- گفت که می‌رود کمی مطالعه می‌کند و بعد تصمیم می‌گیرد که مسئولیتی قبول کند یا نه. از صورتش نفهمیدم که به سمت مثبت است یا نه. یک جاهایی گفت این کارها را بکنیم. گفتم ممنون که از فعل جمع استفاده می‌کنید!

آن نفری هم که جلسه دوم را باهاش داشتم نیامد. یک دوست داوطلبی بود که قرار بود در کارهای سایت کمک کند. نه که نیامد بعد از اینکه من یکساعت منتظر ماندم گفت که اگر میشود بعدا همدیگر را ببینیم. خب اگر نمی‌توانید چرا قول می‌دهید؟ خانه من با سن حوزه یک ساعت و نیم فاصله دارد. یک ساعت هم معطل شدم.

واقعا آدم بعد از ساعت نه شب نباید ایمیل کاری بفرستد. الان ایمیل فرستادم بعد دیدم سه تا غلط املایی و انشایی دارم. خب نکن زن حسابی.

*یک مشکل دیگری هم که وجود دارد این است که خیلی‌ها ایده‌هایی را پیشنهاد می‌کنند که ممکن است از بیرون جذاب به نظر برسند، اما من که یک مدت است دارم عملا کار می‌کنم (تقریبا) می‌دانم که کدام‌ها شدنی اند و کدام‌ها نه. این یک ذره باعث می‌شود که من هی ساز منفی بزنم و بگویم که چرا نمی‌شود. این می‌خورد توی ذوق بقیه. منظورم جلسه امروز نیست. کل جریان را می‌گویم. یک انتظار هم وجود دارد که وقتی دفعه دوم یکی را می‌بینم می‌گوید خب آن کار را که گفتم انجام دادی. من سعی می‌کنم تا جایی که بتوانم و توان یک نفره‌ام برسد کارها را انجام دهم. اما ۲۴ ساعت لعنتی اصلا بیشتر نمی‌شود.

ارسال شده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند