قدیما های می‌شدیم وبلاگ می‌نوشتیم، الان های می‌شیم evevaltor pitch می‌نویسیم!
در سه روز گذشته به سه نفر گفتم که خاک تو سرم بریزه که در هیچ دوره‌ای زندگیم به این اندازه حوصله سربر و مزخرف نبودم. نه خبری از کسی دارم و نه خبری می‌گیرم. فقط با کسایی که حال و احوال می‌کنم که اونا سراغمو می‌گیرن. کلا هم زندگیمو خالی کردم از کسایی که وقت‌های اینجوری خورده می‌گیرن که همش اونا باید احوال بپرسن. خیلی داغون شدم از لحاظ معاشرت با دوستای قدیمی. یه بخش بزرگش هم اینه که اینقدر برای کار باید با آدم‌ها حرف بزنم (اونم با (مثلا) انرژی بالا و حال خوش که دیگه ظرف میزان معاشرت پر می‌شه. اولین بار که روزها بیشتر از نه ده ساعت بیرونم. میثم دیر میره زود میاد که حیوون‌ها خیلی تنها نمون. اگه وقتی بمونه می‌خوام بیام بغل این چهارتا. مزخرف شدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

همیشه میام بنویسم میبینم یه ایمیل اومده ول می‌کنم می‌رم رو اون تب. الان هم همین شد .
چیکار کنیم من بیشتر بنویسم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اینها را در داخل هواپیما در راه رفتن (یا برگشتن؟) از بیروت نوشتم. بیست و پنج روز قبل. هنوز وقت نکرده بودم اینجا را باز کنم و بنویسم. آن نوشته‌ها را کپی می‌کنم اینجا:

اولی
آرت توگدر یکساله شد.
یعنی یک سال گذشت از روزی که اولین برنامه‌اش انجام شد.
این نامه‌ای هست که به مناسبت یک سالگی‌اش برای دوستان و همراهان نوشتم. میذارمش اینجا.

Dear Friends,
Today marks the first anniversary of ARTogether’s first public event. A year ago today, we got together with a group of immigrants and refugees to discuss and share through the making of art, what the ideas of “leaving home” and “finding home” meant for them.

We have come a long way since then. We are now a registered non-profit with 501(C)(3) with a tax-exempt status. In our goal to promote community and healing through art, we have held 70 events and workshops, serving more than 700 members of refugee communities who are resettled in the Bay Area. We have held 15 children’s projects including an art summer camp, design classes, and introductions to great female artists; 9 programs for at-risk teens including freestyle painting, art journaling and sculpture classes; 10 programs for men including art-therapy and oil painting lessons; 30 women’s craft circles; 5 cultural and social gatherings; and 1 parenting through art workshop.

Through individual and group art projects, we have found that our participants, who often, due to language and social barriers, have trouble expressing themselves, have found outlets to deal with their trauma, and also form a renewed sense of community in their new home country. In this time of political turmoil and uncertainty, we have held strong to the belief that it is possible for each of us to play a positive role in the lives of those who have fled from war and persecution.

None of this would have had happened without the dedicated support of our team. Project ARTogether functions with the help of 6 volunteers, 9 interns, and 7 advisors, who donate their time and services, as well as 8 teachers who are compensated for their services. Our members and teaching artists come from over 22 countries; 72% of the participants are women and girls. Almost all the teachers are themselves artists with immigrant and refugee backgrounds; almost all are women of color.

We are a fast- growing organization, and have ambitious plans for the next year. There is a long waiting list of schools and community organizations who need the one-of-a-kind experiences and the demonstrated outcomes we offer and have asked to partner with us. We are also expanding globally and will soon be launching our program in a refugee camp in Switzerland.

While we have survived so far on personal finances, we need a strong base of funding in order to continue and grow. We need regular, monthly contributions, to be able to afford supplies, personnel and infrastructure, and would be grateful for your support and generosity. If you can donate $10 or more a month, it would go a long way to helping us meet our operational costs. We are also always on the lookout for enthusiastic and committed volunteers and interns, as well as experts for our leadership team. Please do spread the word, to help us achieve our goal to reach out to more communities. With the current wave of political anti-refugee sentiment, it has become more important than ever for us to lend our support to those who seek refuge in our country.

Warm regards,

Leva Zand

——
دومی
یه وقتایی‌ که از خستگی و بی‌چارگی دلم می‌گیره از کسی، هی به خودم یادآوری می‌کنم که یه وقتایی هم همه چی راجع به خود آدم نیست و طرف ممکنه حال و روز خوشی نداشته باشه. سخته تمرینش. یه ذره هم وقت می‌بره. مهم اینه که تو اون وقتی که داره می‌بره، آدم دهنشو باز نکنه یا تصمیم عجولانه نگیره. فکر کنم ناخواسته دارم بزرگ می‌شم.

——
سومی
اولین گرنت آرت توگدر رو بهمون دادن. خیلی خیلی کوچیکه و کم. یعنی یک هشتم اون چیزی هست که در خواست کرده بودیم. اما بالاخره یک جایی به ما و کار ما اعتماد کرد. این از همه چی مهم‌تره.
سر شام با دوستانم بودیم که ایمیلش اومد. زدم بیرون از رستوران و هق هق تو کشور غریب شروع کردم به گریه کردن. رفیقام وحشت زده که چی شد. آدم نمی‌دونه چطوری باید توضیح بده که چقدر ممکنه که از گرفتن این پول خیلی کوچیک، که احتمالا اندازه خرج همین سفر هست- خوشحال شده و چرا. فاکینگ یک سال. فاکینگ یک سال.

—–

چهارمی
پارسال تو مراسم جهانی روز پناهنده‌ها، من و الکساندرا رفته بودیم همینطوری گیج و گم به آدم ها نگاه می‌کردیم و حتی کارت ویزیت نداشتیم که بدیم به کسی. امسال آرت توگدر جزو کمیته برنامه ریزی مراسم بود. یه میز خوشگل داشتیم. بنرمون به دیوار بود. یه دیواری بهمون داده بودن که آدم‌ها می‌آومدن اسمشون رو می‌نوشتن رو یه تیکه کاغذ می‌چسبوندن به کشوری که ازش اومدن. شهردار اوکلند اومد روی میزمون.
نمی‌گم نمی‌ترسم. هنوز خیلی خیلی می‌ترسم. اصلا حالا که جدی تر شده بیشتر می‌ترسم. اما امیدوارم.

——
پنجمی
دوتا دوره آموزشی (فلوشیپ) برنده شدم. یکی آموزش چهار روزه برای مدیران اجرایی executive director بود، یکی هم ماه آینده هست به اسم socil enterpernourship

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می‌خوام که بنویسم. وقت نمی‌کنم. یادم نمی‌مونه.
یکی تو تویتر گفت که محافظه کار شدم و دیگه چیزای ده سال پیش رو نمی‌نویسم. محافظه کار نشدم. …چرا. دروغ می‌گم. یه اتفاقاتی هست که نمی‌نویسم به چند دلیل: بنویسم که چی بشه- نوشتن یادم رفته- تکراری شده.
مهم نیست.
دارم پاره می‌شم از خستگی. رسما پاره. تازگی ها یه کار نیمه وقت شروع کردم. از زور بی‌پولی متشنجم. هفتاد هزار دلار قسط دانشگاه و پونزده هزار دلار قسط ماشین به کنار، الان یه بیست هزار دلاری هم به کردیت کارت‌هام بدهکار شدم بعد از اینهمه بی‌کاری و خرج از جیب برای ARTogether. قسط موبایل و بیمه ماشین و بیمه سگ و گربه که ماهانه باید داد هم بماند!
حقوق کار تازه به جوک بیشتر شباهت داره. اولا که بیست ساعت در هفته است. اما عملا بیشتر از سی ساعته. اگه ساعتی حساب کنم حقوقش میشه یک سوم کار قبلی ام. اما تو یه مرکزی هست که مال پناهنده‌های شرق آسیا و ویتنامی‌ها به خصوص هست. رئیس مستقیمم یه خانمه است که واقعا آدم حسابیه و اینکه بول شت نیست تو کارش. هم ونچر کپیتالیسته هم تو سیاست محلی اوکلند فعاله و هم اینکه این سازمان رو از زیر بار قرض دویست هزار دلاری در آورده و الان بودجه اش رو به نیم میلیون رسونده. امیدوارم ازش کار یاد بگیرم. این روزها داریم رو یه گرنتی کار می‌کنیم با هم. اما در کنارش داره کاملا ریز کاری‌های سیاست‌گذاری های عمومی (پابلیک پالسی) و چرخش مالی و این چیزای کار رو که من بلد نیستم رو بهم یاد می‌ده.
کارهای ARTogether پیش میره. فعلا به همین ماهی شش تا کلاس قانع شدم و کلاس تازه اضافه نمی‌کنم تا کسری بودجه رو بتونم تامین کنم. باید شروع به فاندریزینگ کنم که مطلقا بلد نیستم.
خیلی چیزا بلد نیستم. خیلی چیزا. هر روز که می‌گذره هی به خودم می‌گم واقعا چی فکر کردی یه کار به این بزرگی رو شروع کردی!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هفته قبل به مناسبت روز زن یک برنامه‌ای بود که من هم چند کلمه‌ای حرف زدم. در یک دبیرستانی در اوکلند. بعد سوال و جواب بود. یک نفر هم سوال کلیشه‌ای که به ورژن دبیرستانی خودت چه می‌گویی را پرسید. یک جواب الکی آن روز دادم اما خیلی به این سوال فکر کردم.
خود ۱۸ ساله را نمی‌دانم، اما به خود ۲۵ ساله خواهم گفت که تنها چیزی که اختیارش را داری و تمام دنیا سعی دارد کنترلش کند، بدن‌ات است. تن. از لحظه ای که بدنیا می‌آیم یکی قیومت تن ما را دارد. اما من ۲۵ ساله خودم بودم. خودم بدنم را زباله‌دانی افسردگی کردم. بدنم را از دست دادم برای سال‌ها. تمام نفرتی را که از خودم داشتم می‌ریختم توی تنم. برای اینکه دلیلی داشته باشم که از خودم بدم بیاید، تنم را رها کردم. بله. کسی اختیارش را نداشت، اما من هم نداشتم. فقط هم غذا نبود. تحویلش نگرفتن بود. نشناختنش بود. تنم ضعیف بود.
تنها چیزی که برای ما باقی می‌ماند، تنمان است. سلامتش مهم است. سلامت تن زن است که اینهمه محل دعواست. همه می‌خواهند به بهانه سلامت کنترلش کنند. اما کنترل خود ما کجاست؟ مهم نیست فرم بدن چه شکلی است. حرفم چاقی و لاغری نیست. سالم نگه داشتنش است. سر پا نگه داشتنش. اینکه زباله‌دانی اش نکنیم وقتی از جای دیگری ناراحتیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

فکر می‌کنم می‌دونم گل‌‌ها کار کیه. شاید هم دلم می‌خواد که فکر کنم کیه.
دلم تنگه. تنگشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می‌خواهم یک خانمی را استخدام کنم که کارهای بیزینس پلن را تمام کند. نمی‌رسم و چون کار خودم هم نیست، باید خیلی بیشتر از وقتی که یک متخصص می‌گذارد وقت بگذارم و آخرش هم به آن خوبی نمی‌‌شود.
کاری تحقیق برای پیداکردن گرنت‌هایی را که ما بتوانیم برایشان تقاضا کنیم را سپرده‌ام به مایلز. مایلز مرد جوانی است که دانشجوی دانشگاه سنتاباربارا (غش و ضعف) است و استاد راهنمای دوره فوق‌ لیسانس برایم پیدا کرده. نوشتنش خوب است. بقیه اینترن‌ها را سپردم به او که مدیریتشان کند. خودم این هفته درگیر کارهای حقوقی و دیدن آدم‌هایی تازه هستم.
اتفاق‌های خوبی افتاده. قرار است برای یک مدرسه در شهر کنکورد- که جمعیت افغان پناهنده زیادی دارد- مراسم نوروز برگزار کنیم.
من سه سال توی غار بودم. دیدن این همه آدم -آنهم وقتی که آدم باید خوش برخورد و حرفه‌ای و شاداب! هم به نظر بیاید- خیلی انرژی‌بر است.
فردا شب کنسرت نامجو است. بلیط داریم. اما نمی‌دانم من می‌روم یا نه. نمی‌توانم با اینهمه آدم آشنا خوش و بش کنم. آن جوکی بود که یارو می‌رفت استادیوم به یکی دست داد مجبور شد به همه دست بده، حکایت کنسرت‌ها و مراسم وطنی این‌ور آب است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما هم تو جنگ بدنیا اومدیم و بزرگ شدیم. خود من تو فقر بزرگ شدم. اما امروز با یه سری بچه دبیرستانی قوم کارن که آواره‌های بین برمه و تایلند و هستند و توی کمپ‌های پناهندگی تایلند بدنیا اومدن و بزرگ شدن، حرف می‌زدم. زندگی ماها شاهانه به نظر می‌رسه. شونزده ساله هفده ساله‌اند اما انگار هفتاد سال عمر دارن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اگر دو ماه پیش از من می‌پرسیدند می‌دانم وضع ARTogether به جایی می‌رسد یا نه، اگر می‌خواستم صادقانه جواب بدهم می‌گفتم نمی‌دانم. اما حالا می‌دانم. مطمئنم به جایی خواهد رسید. دلیلش هم این است هر روز نیازش را بیشتر احساس می‌کنم. نه تنها من،‌ بلکه آن‌ها هم که در جریان پروژه هستند. مخاطبان مستقیم و از دور. هیچ از نگرانی‌هایم کم نشده. اما می‌دانم اگر بتوانم یک مدت دیگر طاقت بیاروم و این وضع بیکاری را تحمل کنم و همینطور تمام وقت بتوانم رویش کار کنم، به جایی خواهد رسید.
اول سال بالاخره پنج نفر را پیدا کردم که عضو برد شوند. از اول هم به همه‌شان گفتم کار این است. اینقدر زمان و نیرو لازم است. اگر نمی‌توانید از اول بگویید نه. خیلی هم رک و راست جواب خواستم. اول همه گفتند بعله! ما هستیم! من هم دوباره خوشحال و شاد شدم و وقت جلسه تعیین کردم و یک هفته اجندا نوشتم و با خودم فکر کردم اولین جلسه برد چطور باید باشد و غیره که دو نفرشان دم جلسه عذر خواستند و گفتند ما نیستیم. یکی که باز عذر خواست. از یکی دیگر که اصلا خبری نشد. ماندند سه نفر. با خود من چهار نفر و خب برد نباید زوج باشد. بماند. جلسه تشکیل شد. وسط جلسه بودیم که یکی شان (با موافت یکی دیگر)‌گفت که ما فکر می‌کنیم الان وقت این نیست که ARTogether بخواهد اینطور جلو برود و سرعتش اینقدر زیاد باشد. چون پول نداریم و تو هم بیکاری، این می‌تواند یک پروژه تمام وقت و یا کار آخر هفته شود. یا اینکه برود در قالب یک سازمان دیگر کار کند.
جا خوردم. خیلی passive به نظر می‌آمد. گفتم ببینید. اولین خصیصه برد یک سازمان این است که حداقل در mission و vision و یک سری تایم ‌لاین‌ها با هم همعقیده باشند. تفاوت ممکن است در تعیین استراتژی و خطی مشی‌ها باشد، اما این تصویری که من برای ARTogether دارم اصلا همین چیزی نیست و دست بر قضا برای رسیدن به آن من هیت مدیره‌ای لازم دارم که بیاید به من مشورت بدهد که چطور باید به آن رسید نه اینکه چون رسیدن به آن سخت است، کل کار را عوض کنیم.
گفتم من نه این را قبول دارم و نه اینکه اجازه می‌دهم هر جای کار که به مشکلی بر خوردیم از هیت مدیره بشنونم که ما که گفته بودیم. بعد هم واقعیت قضیه این است که این هیت مدیره بر اساس میزان کمک مالی که این افراد به سازمان تشکیل نشده بود که من همین اول کار وا بدهم. یک خصوصیت مهم برای یک سازمان و در واقع حفظ توازن در آن این است که یکی از دو طرف از نظر مالی به شخصی وابسته نباشد. (در واقع مثل هر رابطه دیگری).
البته خب اینها را که نگفتم. دلایل دیگر آوردم.
بعد از این بحث هم یکی از افراد گفت که نمی‌تواند آن میزان وقتی را که من خواسته بودم (و بر اساس آن همه بعله گفته بودند)‌را ابه این کار اختصاص بدهد و نصفش را می‌تواند. ( تا همین امروز هم که سه هفته از جلسه گذشته هیچ خبری ازش نشده.)
بنابراین عملا من ماندم و یک نفر و نصفی برد! در حقیقت برگشتم سر جای اول.
آدم مناسب برای بورد من سراغ ندارید؟ اگر کسی باشد که این منطقه باشد که چه بهتر. اما اگر کسی باشد که بتواند از جای دیگر آنلاین هم وقت بگذارد، اما مناسب کار باشد و هم ممکن است علاقه مند باشند را هم می‌شناسید معرفی کنید من می‌روم سراغشان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دو هفته است دارم رو یه گرنتی کار می‌کنم. امروز فهمیدم به سازما‌ن‌هایی که عمرشون کمتر از دو سال هست نمی دن. خب لامصب‌! از کجا این بدبختا پول بیارن که دو سال فعالیت کنن؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند