ایهام

صحنه اول – ساعت بازده و نیم شب – خونه
من: وای خاک به سرم. پاک یادم رفت.
اون: چی رو؟
من: قرار بود ساعت هشت برم قرصام رو بگیرم از داروخونه. باید الان بخورمشون. من برم. زودی میام.
اون: صبر کن با هم بریم.
من: درس نداری مگه؟
اون: حالا ده دقیقه عیب نداره.
صحنه دوم- ساعت یازده و سی پنج دقیقه شب- تو ماشین.
من( با یک صدای بسیار کشیده و لوس ): هانی! مرسی که اومدی.
اون: دیوونه. مگه من مرده ام که بذارم این وقت شبی تو تنها بری داروخونه.
من( با صدای شبیه تنوره دیو) : یعنی چی ؟ مگه من خودم چلاق بودم؟ انگار من تا حالا تو شب جایی نرفتم؟ مگه من بهت گفتم بیایی مواظبم باشی؟ عمه ات بود پارسال سه شبانه روز تنها تو بیابون و دره رانندگی کرد؟ جوری میگی انگار من تنها تا حالا پام رو از خونه بیرون نذاشتم. این چه مدل حرف زدنه. اصلا تو آنتی فیمینیزم و سکسیست و مرد سالار هستی. تو اصلا از نسل همونهایی که که به زن میگن منزل. به زن میگن ضعیفه. ای برده دار مدرن.
مکث طولانی.
اون ( با نگاهی که بی شباهت به نگاه عاقل اندر سفیه نیست): ما قدیما به این چیزها میگفتیم ناز کشی. منظور از مگه من مرده ام اینه که الهی من دورت بگردم. الهی من فدات شم. شما تنها اگه بخواهی فضا هم میتونی بری البته اگه خودت کار کنی پولش رو در بیاری ها. ولی ما قدیمیا این مدلی ناز میکردیم. اون قدیما ها… که شما سوادت به فیمینیزم و اینها نمیرسید ها. اوه… از اون موقع ها که من عاشقت بودم ها….یه ذره صبر کن. این عینک – تو که لنز میزنی البته- رو از چشمت در بیار. یه وقتهایی هم فکر کن من دلم میخواد نازت کنم…
من: خوب. اوکی. از اول میگفتی. ولی قبول کن بد ناز کردیا. خیلی ایهام داشت توش….
اون: الله و اکبر….

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ایهام بسته هستند

بی ربط از همه جا

۱. شنبه ها و یک شنبه ها وبلاگم نمیاد. سعی میکنم دور باشم از مجازی ها و به حقیقی ها نزدیک تر. آخر هفته هاست که میفهمم چقدر تو طول هفته دلم براش تنگ میشه. امروز کلی نگاهش کردم وقتی خوابیده بود. سخته . اما تمام هفته دلم براش تنگ میشه. کاشکی آخر هفته ها بیشتر بود.
۲. شنبه رفتم اینجا. موزه تاریخ , زنان و هنر. یه نمایشگاه گروهی بود از نقاشان و مجسمه سازان زن. کارهای جالبی رو دیدم. عکس هم گرفتم . یکی از کارهای استاد تاریخ هنرم رو خیلی دوست داشتم. کوچیکش که کردم میذارم اینجا. استاد خوبی هست. فقط این زور زدنش برای ربط رنسانس به هنرهای بومیان آمریکای جنوبی خیلی تو ذوق میزنه. بی ربط نیست؟
این عکس به گفته خودش جامعه امریکایی رو نشون میده که با برهنگی بی تفاوت به بقیه دنیا نگاه میکنن.
ARt - Mattson 014-1.jpg
۳. شنبه هفته بعد یه کنفرانس یه روزه ای هست به اسم” جنگ, زنان و خشونت با نگاهی به وقایع اخیر خاورمیانه” . سه تا سخنرانان اصلی داره. یکیشون ” فریبا نوا” یه زن خبرنگار افغانی – امریکایی هست که به تازگی از افغانستان برگشته و اینجا میتونید وب سایت و جزییات کارهاش رو ببینید)
دومی خانم ” سوهیر استولبا ” هست که دکترای مدیکال انتروپالژی داره ( و اتفاقا این ترم استاد هانی من هم هست) اصلیتش مصری هست و مثل اینکه تازه از عراق و لبنان برگشته و نفر سوم هم خانم نیدال حیجازی هست که در مورد وضعیت الان لبنان صحبت میکنه. با تاکید بر فاجعه قزه.
اگه کسی این دور و بر هست و علاقه داره بگه که من از کمپ بلیط دانشجویی ارزونتر بگیرم. برنامه از هشت و نیم صبح هست تا سه بعد از ظهر. بلیط برای دانشجوها پونزده دلار و برای افراد متفرقه سی دلار.
۴. کسی میدونه از کجا میتونم یه سری آهنگ برای ورزش ( دوپس دوپسی قدیمای خودمون) برای آی پاد دانلود کنم؟ واقعا حوصله ندارم بگردم تو آلبومها و گلچین درست کنم. جایی هست که فقط یه سری آهنگ برای ورزش و رقص باشه و بشه دانلود هم کرد؟
۵. سرکار خانم خورشید خانم! شما این ویدیو رو دیدید؟ به این میگن تصادف. تصادف هم تصادف بچه وست کوستی ها!!
در ضمن واجب شد من جریان با ماشین تو بار رفتن خودم رو هم تعریف کنم. اما دریغ از یه دوربین اما که شاهکار من رو ثبت کنه.
( من ویدیو رو از وبلاگ آقای احمد پیدا کردم که از وبلاگ آقا مهدی خودمون بهش رسیدم) دقت کردید که من اصولا آخر هفته ها وبلاگ گردی نمیکنم!
۶. هوا سرد شده ها. امروز دیگه واقعا میشد گفت پاییزه. میدونید از کدومها بود امروز؟ از اون هوا ها که شیفت صبجی بودی و میومدی خونه و مامان خورشت کرفس گذاشته بود میخوردی اونقدی که تا دهنت پر بشه و بعد از ظهر هیچ کلاسی نداشتی و زیر پتو جمع میشدی و تا ساعت پنج که برنامه کودک شروع میشد میخوابیدی. امروز بد جوری از اون روزها بود.
( طبیعی هست که این حال و هوا مال قبل دوران دبیرستان و کلاس کنکور و تلفنی یواشکی با یکی حرف زدن بود. این پسرها خواب رو هم به آدم حروم میکردن . آخ فقط اگه برگرده اون روزها این دفعه دیگه میدونم کدوم مهمتره…
۷. اون آهنگها یادتون نره. فوری هست شدید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بی ربط از همه جا بسته هستند

مقایسه یا نقد ؟

بدنیا اومدن و رشد کردن تو ایران و سرو کار داشتن با یه حکومت تمامت خواه که گاهی کوچکترین حقوق انسانی ما رو هم ندیده میگرفت ما رو جوری بار آورد که در برابر دیدن یه روزنه آزادی به به و چه چه راه بندازیم و اون رو بهشت موعود بدونیم.
تو جایی مثل ایران دولت یه عملکرد خیلی جالب رو در تمام این سالها نهادینه کرده اونهم اینکه برای دادن سرویسهایی که وظیفه اش هست ,و اصلا فلسفه بوجود اومدن دولت هم ارائه این خدمات هست, اونقدر سر ملت منت گذاشته و بهشون اون رو یاد آوری کرده و اون رو تو بوق و کرنا کرده که ملت همیشه ممنون باشن و فکر کنن دولت این رو نه به خاطر وظیفه که فقط برای خشنودی اونها کرده.
تو ایران دیگه طوری شده که اگه روزنامه ای توقیف نشه, فردی دستگیر نشه, پلی ساخته بشه, چاله ای پر بشه, کسی تو اداره ها کار آدم رو راه بندازه, پارتی بازی نشه, کسی بتونه درس بخونه و کار بگیره و هزاران مثال دیگه از رحمات دولت به حساب میاد نه وظایفش. انگار نه انگار که همه سرمایه و ذخایر ما دست اونهاست که اینکار ها رو بدون منت بکنن. در واقع ما انجام وظیفه اونها رو یه جور لطف بزرگ میبینیم. و خوب روی این مسئله کار شده و خوب هم کار شده.
وقتی ما به دولتی , به فردی , به ارگانی رای میدیم یعنی داریم کلی از سرمایه ملی مون رو در اختیارش (ون) میذاریم. اونها از این سرمایه ها استفاده میکنن که کار ما رو راه بندازن. که راه پیشرفت رو باز کنن . که فن آوری جدیدی رو برای ما بیارن. خوب این حق ما هست که جواب بخواهیم . که اگه کارشون رو درست انجام دادن بذاریم ادامه بدن نه اینکه ممنونشون باشیم برای انجام وظیفه.
اینجا هست که وقتی من میگم استادم گفته یه مقاله بنویسید در اثبات حماقت بوش , ایمیلها سرازیر میشه که شما خیلی پررویید. که شما رو به عنوان مهاجر قبول کردن و اجازه دادن درس بخونید و اون وقت میاید انتقاد هم میکنید. باید بیایید اینجا رو ببینید.
ببینید. من وقتی هر دفعه پنج دلار پول میدم از روی یه پل رد میشم این حق من هست که آسفالت روی پل خوب باشه. وقت هفت دلار میدم میرم توی یه پارک, حق من هست که اون پارک رو تمییز و وسایل بهداشتی اش رو آماده و مرتب ببینم. وقت قراره سیصد دلار بدم یه فریزر بخرم این حداقل حق من هست که فروشنده به من لبخند بزنه و درست راهنمایی ام کنه.
وقت دارم دست کم سالی پنج هزاردلار مالیات مستقیم فقط از روی حقوق ماهانه ام به دولت میدم حقم هست که انتظار یه سری خدمات داشته باشم. حق من هست که وقتی از خدمات پزشکی من کم میشه و بدونم پولش داره صرف یه جنگ باطل تو اون سر دنیا میشه به این جنگ اعتراض کنم. حق من هست وقتی دارم برای چهار سال یه چیزی نزدیک صد هزار دلار پول دانشگاه میدم حداقل استادی داشته باشم که بدونه چی داره به خورد من میده.
حق من هست که ریس جمهوری رو بخوام که وقتی به نقشه برزیل نگاه میکنه نگه ” وای چقدر بزرگه!” این ریس جمهور قراره نماینده من و میلیونها نفر مثل من برای بقیه مردم دنیا باشه. این دیگه ابتدایی ترین حق من هست که وقتی با رای خودم اون رو در راس سرمایه ها و ذخیره های کشور قرار میدم ازش انتظار هوش و درایت داشته باشم.
همونطوری که حق ریس من هست هر ماه من رو توی دفترش بخواد و بگه خوب این ماه چیکار کردی. اون هم حق داره بابت حقوقی که به من میده بازده بخواد همونطور که خودش هر سال باید جوابگوی بازده پولی باشه که گرفته.
خوب حالا چون من بیست و دو سال توی یه سیستم غلط بزرگ شدم و آموزش دیدم دیگه باید نسبت به همه چی اینجا بی اعتراض باشم؟ که هر چی رو سریع با ایران مقایسه کنم و بگم خجالت بکش. فقط فکر کن تو یه موقعیت مشابه تو ایران چه اتفاقی می افتاد؟
خیلی ها که هرجا غیر از ایران رو یه یوتوپیا میبینن هنوز اسیر این مقایسه هستن. خودم هم هنوز خیلی جاها مقایسه میکنم. ولی معمولا نباید برای نقد مقایسه به یه معیار بد کرد. باید خود نمونه رو نقد کرد. قبول دارم که در مقایسه با ایران مثلا آمریکای شمالی یا اروپا بهشته. اما خوب . آیا واقعا بهشته؟ یعنی هیچ نقصی نداره؟ یا نباید گفت چون واسه ما باید بهشت باشه؟
خوشحال میشم این بحث باز بشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مقایسه یا نقد ؟ بسته هستند

من و هموطنان همشهری

ترجیج میدم هر روز با هزارتا مشتری روس و لاتین و مانگ و مندوری و کانتونی و کامبوجی و هاوایین و بلغار کار کنم اما هموطن به پستم نخوره. ( هر چند همیشه چند نفری هستن که آدم نتونه حکم کلی صادر کنه ولی خوب نسبتی هست دیگه)
خانمه میاد میگه من ده سال تو ثبت احوال فلان شهرستان کار میکردم. میخوام اینجا تو اداره سوشال سکیوریتی کار بگیریم. مثل هم هستن دیگه . این هم ثبت احواله. شما یه روزمه درست کنید بگید ده سال سابقه کار تو سوشال سکیوریتی یزد . ( مثلا حالا) .
میگم خانم محترم. کار تو اداره سوشال یه کار ایالتی هست . باید اسم بنویسید . ببینید کی امتحان کتبی اش هست. بعد کی امتحان های شفاهی اش هست. بعد مصاحبه بدید. رزومه ای نیست که کارش.
میگه نه من همه برنامه های کامپیوتری ثبت احوال رو بلدم. اینها رو بنویسید.
ای خدا. یعنی برنامه ثبت احوال یزد با برنامه سوشال سکیوریتی یکیه؟
میگم. باشه من مینویسم رزومه رو. فردا بیاید بگیرید. میگه خوب مگه خودتوون نمی فرستیدش؟
میگم عزیز جان. من این رو کجا بفرستم؟ این کار رزومه ای نیست. امتحان داره. باید برید آنلاین ثبت نام کنید.
میگه خوب شما حالا نمیشه شماره فکسش رو از تو اینترنت پیدا کنید و این رو فکس کنید؟
میخوام کله ام رو بزنم به دیوار.
میبینه ساکت میشم چیزی نمیگم, میگه باشه. پس شما درستش کنید, من میام خودم میبرمش میدم این شعبه که نزدیک ماست به یکی از کارمنداش!!!
درهمین رابطه قبلا هم نوشته بودم زیاد:
من از افغانی امر و نهی نمیگیرم.
فرهنگی که با بردن لاتاری بوجود نمیاد.
۹۱۱
آقامون و آقاتون.
یک طنز واقعی.
یه مطب قدیمی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای من و هموطنان همشهری بسته هستند

چند عدد

امشب. همین بغل.
اونوقت من بیچاره سر کلاس مشغول نوشتن مقاله ” با پنج مثال حماقت بوش را ثابت کنید” هستم. باور کنید موضوع مقاله همینه. یک عدد استاد باحال داریم که من هیچ جوری حاضر نیستم یه لحظه هم از کلاسش رو از دست بدم. قراره این مقاله به عنوان زنگ تفریح نوشته بشه.
شما میتونید بخندید آقا.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چند عدد بسته هستند

اصولا من از بچگی یه مرضی داشتم به اسم ” خفه شدن در صورت حرف نزدن” که هنوز هیچ درمانی براش پیدا نشده. یعنی اگه یه مدت هم سعی کنم خفه شم یه دفعه بد میزنه بیرون. بنابراین نشستم با خودم صلاح و مشورت کردم دیدم خفه شم و بمیرم یا فحش بخورم. دیدم خوب مردن خیلی بده. این شد که تصمیم گرفتم فحش بخورم. همه چی تموم شد قبول ولی مرض من چی ؟
————
این بابای ما انگار یه جور تعهد اخلاقی داره وبلاگ ما رو بخونه. مخصوصا اگه یه وقتی قراره باشه بیان خونه ما. فکر کنم بشینه تند تند با اون عینکش پست آخر رو بخونه و میخواد بگه که آره من هم میدونم تو چی میگی. ( الهی بگردم دورش) این شد که این هفته که شنبه خانواده گرامی ما رو مفتخر نمودن اولین حرفی که پدر جان بعد از لم دادن روی مبل فرمودند این بود : ” این کوروش ضیابری کیه لوا؟” لطفا قیافه من کفگیر به دست رو که با پیش بند از آشپزخونه فریاد زدم رو مجسم بفرمایید.
———-
ما یه همکار آمریکایی با حال داریم که روزی که ریسمون اخراج شد ازم پرسید که به فارسی چی میگی وقتی خیلی خوشحالی؟ من هم یه ذره فکر کردم و گفتم میگم ” There is a wedding party in my ass” حالا من میگم حسین و جلال هم خودشون نمیدونستن که چهwedding party میسازن in HIS ass .
———–
ما یه دوره ای بچگی کرده بودیم و با یه سری رفقا یه خونه گرفته بودیم و اوقات رو به الواتی میگذروندیم. یه رفیقی بود که ادعاش در زمینه رابطه هاش خیلی بود. میگفت من این قدرت رو دارم که آدم و نوع رابطه رو خودم تعیین کنم و اونجوری که خودم میخوام جلوش ببرم. بعد هم معتقد بود که این اشکال زنهاست اگه تو رابطه هاشون اذیت میشن . به خاطر اینکه خیلی ضعیفن و اختیارشون رو میدن دست پارتنرها. القصه. همین فلسفه این رفیق ما رو خیلی هم شجاع بار اورده بود. هرچی میگفتیم مادر جان ما که اینجا خونه داریم. طرف رو بردار بیار اینجا. بالاخره میکشنت میاندازن تو بیابون قبول نمیکرد که نمیکرد و به ما میخندید. نشون به اون نشونی که یه نصفه شبی به ما زنگ زدن از فلان بیمارستان که رفیقتون اینجاست. بیاین کاغذ امضا کنید.
همون شبی که داشتیم اون بینوا رو میاوردیم خونه و مواظب بودیم خون ماتحتش ماشین رو کثیف نکنه, با خنده و گریه برامون گفت که فقط سه تا صدا شنیده. قفل در, بخواب, پشت کن!
نتیجه اخلاقی اینکه همیشه رز و شکلات و ماچ عاشقانه نیست. یه وقتی هم تا فلان تو ماتحت آدمه.
( شرمنده)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بهانه ها

این وبلاگستان ما پر از مردمی هست که کارهای بزرگ میکنن. مشکلات دنیا رو حل میکنن. تو دهن احمدی نژاد یا بوش میزنن . از حقوق همه مردم به طور برابر دفاع میکنن. دمکراسی رو به کشورهای بدبخت میبرن. نتایج انتخاباتها رو تو همه کشورهای عوض میکنن. به شدت مواظب آقا ( شاید هم خانوم) هیومن رایت هستن که زیر پا له نشه. خیلی مواظبن که هیچ کودکی هیچ جای دنیا یه وقت خدای نکرده آزرده نشه. بعضی ها هم پولهای گنده گنده از همین وبلاگها در میارن. بعضی ها باهاش معروف میشن و میشن نماینده تمام بالای شصت میلیون جمعیت ایران. کلا بیزنس وبلاگها هم جدیدا داره خوب میگیره. جون میده برای ملتی که فارسی هم بلد نیستن و ساده اند ( یعنی کلا مثل ما نیستن) بگذریم حالا….
اما این وسط آدمهایی هم پیدا میشن که پول هاست و دومین رو هم خودشون میدن. مردمی که روشنفکر نیستن و وقتی سیگار میکشن سرفه میکنن چه برسه به دود رو سربالا دادن. بعضی از این مردم یه روز پاییزی دلشون میگیره و از مدرسه ابتداییشون مینویسن و از کوهی که خیلی وقت قبل یه بار رفتن.
اگه بدونید چقدر چسبید بهم وقتی این خانم اومد بهم گفت که همون مدرسه ابتدایی میرفته که من میرفتم و اولین بار اونهم وقتی هفت سالش بود عاشق یه پسره از مدرسه بغلی شده و باهم میرفتن همون کوچه پشتی که تو میرفتی و باهم از مهد کودکشون حرف میزدند.
اگه بدونید چقدر میچسبه که بدونید این آدم هم معلم کلاس دوم تو رو با خال روی صورتش یادش مونده و مدرسه رو با هم ساختمون گرد وسطی که یاد تو هست.
اگه بدونید چقدر میچسبه که این آدم بگه جمعه همین هفته بوده کوهی که کلی از خاطرات تو رو دفن کرده. واگه بدونید مسیر کوه ها رو از همون مسیری میره که تو میرفتی.
و اگه بدونید چقدر میرزا قاسمی درست کردن واسه این خانوم مزه داد ( اونقدر که برات بوی سیرکه همه خونه و ماشین رو گرفته هم دیگه مهم نباشه) و اگه بدونید چقدر بیشتر مزه داد با این خانم بری اینجا و فیض ببری کلی. (طوری که ذخیر یه ساله ات واسه خیلی چیزها تامین بشه.)
ولی این رو دیگه نمیدونید نشستن تو یه کافه فرانسوی و غیبت کردن پشت همه این اهالی شهر چقدر بیشتر از همه اون دید زدنها میچسبه و چقدر روح آدم رو تازه میکنه. جوری که اصلا نمیفهمی چهار ساعت رانندگی رفت و برگشت کی تموم شد.
به قول اون یکی دیگه خانم نازنین کاشکی شما ها هم – اگه مشغول حل کردن مشکلات دنیا نیستین- اینجا بودین که میرفتیم کافه فرانسوی روبه روی اقیانوس آرام و باهم غیبت آدم بزرگها رو میکردیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بهانه ها بسته هستند

برای سولوژن عزیزم و بعضی های دیگه

سولوژن عزیزم.
من برای میثم و گوشزد کامنت گذاشتم و مطلبم رو گفتم. خیلی هم به فکرم زد که یه چیزی بنویسم اما گفتم دیگه کشش ندم قضیه رو.
اولا مرسی که از متن من هم مثال زدی. اینکه تو بلوط رو میخونی همیشه خوشحالم میکنه.
دوما که چرا اینقدر سیاه نگاه شد به جریان؟
ببین کورش رو اعصاب همه رفت درست. کار دوم وبلاگ شرح درمورد فایل صوتی درست نبود قبول اما من فکر میکنم این فقط ایده داد به جلال که شروع کنه.
نه اون رو خودش رو قاطی بازی منصور و ضیابری کرد نه چیزی گفت. به شوخی یه چیزی درست کرد. کاری که هر روز همه به نحوی انجام میدن. من خودم خیلی از چیزهایی که دور و برم هست رو به طنز دوست دارم بیان کنم – نمونه اش ایرانی های مقیم اینجا- قصدم نه مسخره هست نه توهین. فقط با دید خودم میبنیم و اون بخشش رو میگیرم که لبخندی هم بیاره روی لب نه به قصد توهین که به قصد یادآوری به خودم و شاید دوسه تا خواننده.
من فکر میکنم جلال فقط یه ایده داد. اما خوب این ایده خوب بود. مردم خوششون اومد. من وقتی خودم نشستم و نوشتم به تنها چیزی که فکر نکردم – و واقعا هم فکر نکردم که این توهین هست به ضیابری یا هرکس دیگه یا وسیله هست برای تنبه ش. تا یه حدی هم فکر میکنم خود جلال هم به این فکر نکرده بود.
ببین. همسر من وبلاگ خون نیست . من یه وقتهایی براش مطالب رو میخونم. اون شب نشستم این لیستها رو میخوندم براش. کلی خندید. اون که نه ضیابری رو میشناسه نه میدونه کامنت اسپم چیه و حتی نمیدونه جریان اگه اصلی هم داشته از کجا شروع شده.
تو میگی چرا مردم از احمدی نژاد یا جمهوری اسلامی نمینویسن . خوب بابا. مردم خسته اند. چرا قبول نمیکنیم که ما احتیاج داریم از خودمون هم حرف بزنیم. چرا قبول نمیکنیم که ما از هرچی که دیگه رادیو و تلوزیون داره میگه بدمون میاد. بابا . ملت احتیاج دارن از خودشون بگن. همین.
اصلا من کلی از چیزهایی رو که کلی وقت بود میخواستم بهشون پز بدم روم نمیشد تو همین پستم گفتم. مثل اون شبی که رژ زدم با آینه بغل فراری. اما خوب گفتم خجالت بکش دختر. بنویسی که چی بشه.
باز هم میگم قصد من یکی نه مسخره بود نه توهین نه درس دادن به هیچ بچه ای. بهانه ای شد من از خود خودم حرف بزنم و بگم هی ملت من معدل دیپلمم بالای نوزده هست.
از این روحیه شاد وبلاگستان هم این دو روزه خوشم میومد که امروز ظاهرا پیشگویی صنم درست از آب در اومد.
ببخشید که خیلی حرف زدم.
مخلص همیشگی تو یکی.
لوا

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برای سولوژن عزیزم و بعضی های دیگه بسته هستند

پاییز دوست داشتنی

دوتا وقت سال هست که همیشه یه حال و هوا رو داره.
خرداد که اگه امتحان هم نداشته باشی باز هم خرداده و یه جوری وحشتناک. یکی دیگه هم مهر هست و اول پاییز. اصلا فرقی نداره کجا باشی و محصل باشی یا نه. انگار یه چیزهایی تو هوای همه جای کره زمین هست تو این دو وقت سال.
چند سال پیش همین موقع ها بود که از دانشگاه انصراف دادم و راهی شدم. انگار هوا همین هوای امروز صبح بود. همین سرمای خشک و بادی که داره یواش یواش سرد میشه. باز هم چند سال پیش بود که اولین کارم رو تو یه ساندویچی تو این مملکت گرفتم و صبحها باید کلی پیاده روی میکردم تا از آخرین ایستگاه اتوبوس به محل کارم برسم. اونهم انگار هوای همین امروز صبح رو داشت.صبحهای سرد و فکر و خیال و هزار جور نقشه. خیلی وقته مثل اون موقع ها با خودم تنها نکردم.
پاییز اینجا رویای هست. غرق میشه آدم تو رنگ. زرد و قرمز و قهوه ای و کاجهایی که همیشه سبزن. بده که گرفتاری زندگی نمیذاره یه نگاه بندازیم به این همه رنگ.
یادمه یه باری با یه گروه رفته بودیم ارفه . از جبهه غربی فکر کنم. یه جایی بود شاید به درازای نیم کیلومتر. مثل یه جاده بود با درخت دو ورش. پاییز بود و فصل رنگ. ما پشت هم داشتیم راه میرفتیم. یه دفعه باد شروع به وزش کرد و جوری تو این همه برگ رنگی میپچید و اونها رو گرد میکرد و بالا میبرد که آدم دلش میخواست اونهم سبک بشه و شروع به رقص کنه.
من تنها زن گروه بودم. یادمه نشستم روی زمین و یه دفعه های های زدم زیر گریه. هیچ کاری در برابر این همه قشنگی از دستم برنمی اومد. اونقدر طبعیتش قشنگ بود که برای نشون دادن تسلیمم راهی غیر از گریه برام نمونده بود. همه هاج و واج من رو نگاه میکردن تا بعد از چند دقیقه فهمیدن که چی شده. اون صحنه حک شده تو ذهنم. اون همه رنگ.
سنجابها به شدت مشغول تقلا هستن این روزها. همه بلوطها رو ریختن پایین از رو درخت بزرگ روبروی پنجره اطاق خوابمون. تمام طول شب صدای بلوط شکستنشون میاد. رنگشون داره از قهوه ای به خاکستری تغییر میکنه. چقدر دلم میخواد یکی از این روزها برم پارک وسط شهر و به سنجابهای دستی اونجا بادوم بدم.
همه جا البته هستن. تو خونه. مدرسه . سرکار. دوست دارم این وحشی های کوچک رو. وقتی روی دوپا میاستن و بلوط میخورن یا وقتی از این شاخه به اون شاخه میپرن. همیشه دنبال بنل میگردم توشون.
یاد مدرسه ابتدایی هدایت هم بخیر. خانم فتاحی معلم کلاس اولم , خانم کاشی, خانم مشعوف, خانم خدادادی و خانم معماریان. کاشکی همه سالم باشن. یاد دلیار و مهرناز و آلاله و ایده و رویا و ساناز و تانیا هم بخیر.
کی فکرش رو میکرد؟ هی….
——
این رو همین الان از وبلاگ بهمن آقا کش رفتم. لعنتی بخونید اگه بغض نکردید.
آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید
شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
ای در کنار ما، آموزگار ما
چون شمع روشنی، در روزگار ما
روشن ز نور توست، کاشانه دلم
در کار من تویی، حلال مشکلم
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز
با یاری خدا، آینده را بساز
فردای روشن است، با وحدت کلام
از ما تو را درود، از ما تو را سلام
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پاییز دوست داشتنی بسته هستند

My Achievments یا مگه من چیم کمتر از شماست.

درسته که آقا جلال اصلا به روی خودش نیاورده که از من هم دعوت کنه که از لیست افتخاراتم بنویسم اما من به روی خودم می آرم و خودم مینویسم. در ضمن اگه با دیدگاه جنسگونگی و زبان جنیست زده به این لیست نگاه کنیم جای زنان بسیار خالیست. بشتابید که در این امر مقدس عقب نمونیم. نوشتن افتخارات ….حق مسلم ماست.
افتخاراتی که در ایران کسب شد:
۱. فهمیدن حاملگی مادرم در هفت سالگی و گفتن اون به ژاله ( که اون هم رفت زرتی به مامانش گفت و مامانش به مامان من گفت و بعد من ضایع شدم)
۲. کسب عنوان جوانترین متقلب جهان در کلاس اول ابتدایی در امتحان آخر سال ریاضی در سوال بادکنک سمت چب را رنگ کنید. ( از دست رجا صابری که جلوی من مینشست تقلب کردم)
۳. کسب عنوان جوانترین معلم جهان در سن نه سالگی ( به ممد پسر همسایه که کلاس اول بود ریاضی یاد میدادم. مامانش برام بلوز بافت)
۴. هیچ وقت خودم رو تو مدرسه خیس نکردم.
۵. دریافت لوح تقدیر و سکه از استاندار وقت مازندران در کلاس پنجم در امامزاده عبدلله .
۶. قبول شدن در مدرسه تیزهوشان در دوره راهنمایی و دبیرستان و نرفتن.
۷. زدن عینک از سیزده سالگی.
۸. از کلاس دوم میخواستم فضا نورد بشم.
۹.شرکت در گروه سرود مدرسه به مدت یکسال.
۱۰. رفتن به کلاس خوشنویسی به مدت سه ماه پیش آقا رضا همسایمون.
۱۱. داشتن سری کامل کتابهای به من بگو چرا
۱۲. گلدوزی و خیاطی در طرح کاد مدرسه .
۱۳. داشتن دوستی که پنج تا دوست پسر رو باهم نگه میداره.
۱۴. گرفتن دیپلم ریاضی با معدل ۱۹.۴۸ ( خدا شاهده)
۱۵. یه بار واسه خودم مانتو دوختم.
۱۶. رکورد حرف زدن بی وقفه با تلفن به مدت ۲۶ ساعت.
۱۷. دیدن رضا عطاران در میدان توحید سوار رنو.
۱۸. دوستم با ایران درودی حرف میزد.
۱۹. همون دوستم با جواد مجابی هم رفت و آمد داشت.
۲۰. یه بار با راننده اتوبوس خط تهران- ساری تو یه رستوران بین راه جیگر خوردم.
۲۱. بالا رفتن از درخت گردو.
۲۲. سه بار رد شدن در امتحان رانندگی شهری
۲۳. یه سال میرفتم سالن والیبال. همیشه ذخیره بودم.
۲۴.داشتن یه جرزی بارسلونا.
۲۵. خرید یک شلوار بیست هزار تومنی به قیمت پنج هزار تومان با دادن شماره تلفن ندا.
۲۶. دیدن دماوند از روی قله نوا.
۲۷. ترک موتور گازی نشستم.
۲۸. خرید کتابهای ابراهیم نبوی به جای کتابهای درسی.
۲۹. دنیای سوفی رو حفظم. کلیدر رو نه.
۳۰. دعوا با مامانم وسط دو نیمه فینال جام جهانی فرانسه که منجر به خاموش کردن تلوزیون شد. ( تا آخر عمرم یادم نمیره)
لیست افتخارات در ترکیه:
۱. نشستن به مدت ده ساعت در کافی نت ” زکی آبی” که منجر به برنده شدن یک عدد سلمانی مجانی شد.
۲. عکس گرفتن با مجسمه ثریا آیهان.
۳. از آهنگهای ترکی خوشم اومد.( بر خلاف تصور خیلی جواد نبودند)
۴. دونه دادن به کفترهای میدون تقسیم استانبول سه بار.
۵. یه ماه هر روز صبح میدویدم.
۶. عموی دوستم اسم طوطی اش رو به خاطر من گذاشت حلوا.
۷. دلموش سواری.
۸. شمردن اعداد ترکی تا صد.
۹. خرید اولین کتونی آل استار.
۱۰. خوردن اولین زهرماری زندگی ( Effess)
لیست افتخارات در امریکا: ( خدایش الان همتون کم میارین)
۱. همشهری شدن با تام هنکس
۲. دیدن خانه ادی مورفی در تپه میلیونرها از نزدیک و گشتن دورش.
۳. اقامت در هتل بابابزرگ پاریس هیلتون به مدت یک هفته در هاوایی.
۴. رفتن به ” آرکو آرنا” جایی که مایکل جوردن و شکیل اونیل توش بازی کردن.
۵. گرفتن A در کلاس ریاضی بدون حتی خرید یا باز کردن کتاب در تمام طول ترم.
۶. عکس گرفتن با ستاره هایی مثل کوین کاستنر, اسپیلبرگ و جولیا رابرتز ( ستاره های فرش شده در بلوار هالیود)
۷. گرفتن عکس با قاتل فیلم جیغ با دادن دو دلار به عنوان تیپ.
۸. گشتن با ماشین در بورلی هیلز
۹. همسرم شوهر سابق شیلا ( خواننده) رو از نزدیک دیده.
۱۰. همسرم به کنسرت داریوش رفته و اونجا کامران و هومن رو دیده.
۱۱. پسر شهرام صولتی از همسرم صد دلار قرض گرفت و هرگز پس نداد.( کیه که پول ما رو نخورده؟)
۱۲. رفتن به کنسرت شجریان در برکلی.
۱۳. از جلوی دانشگاه برکلی رد شدم.
۱۴. کباب خوردن در کبابی البرز درست روبروی در ورودی دانشگاه برکلی.
۱۵.حرف زدن با صنم دولت شاهی به مدت دو ساعت.
۱۶. حرف زدن با انار افکاری در ترافیک.
۱۸. یه نفر هم واسه من هم واسه خداداد شتابزده یه ایمیل میفرسته.
۱۹. کوروش ضیابری ازم خواست باهاش مصاحبه کنم و بذارم تو وبلاگم.
۲۰. اولین فامیل نسبی کریم خان زند که وبلاگ نویش شد.
۲۱. اولین فرد خانواده که فارسی تایپ کردن رو یاد گرفت.
۲۲. با خانوم فیروزه دوماس خودم دست دادم.
۲۳. رفتن به داخل یک بار با ماشین بابام در اولین روزی که گواهینامه ام رو گرفتم.
۲۴. خوردن یک شات از یک شراب پنجاه هزار دلاری وقتی طرف مست بود ( و هیچ فرقی با شراب پنج دلاری نداشت)
۲۵. مادر شوهر هرگز ندیده ام به من میگه عروس خوشگلم.
۲۶. اولین عروسی که تاحالا هیچ کدوم از فامیلهای شوهرش رو از نزدیک ندیده ( ملقب به خوشبخت ترین عروس دنیا)
۲۷. ما مخلص خاندان زند هم هستیم!!!
۲۸. دیدن یک کفش هزار و سیصد دلاری از نزدیک
۲۹. رژ زدن با استفاده از آینه بغل یک فراری جلوی یه رستوران
۳۰. عکس گرفتن در دیلری لامبورگنی
۳۱. نشستن در پشت فرمون مرسدس مک لارن به مدت سی ثانیه در همون دیلری.
۳۲. یه عکس دارم که من وسط گلدن گیت و آلکاتراز هستم.
۳۳. اولین فرد خانواده که غذای چینی خورد.
۳۴. همه چی میخورم. حتی ملخ.
۳۵. میخوام رانندگی با ماشین دنده ای رو یاد بگیرم.
۳۶. وقتی بزرگ شدم میخوام کوروت بخرم.
۳۷. رد شدن از جلوی محل کار آرنولد شوایتزنگر – هر روز
۳۸. شنا در اقیانوس آرام.
۳۹. برادرم پارسال رفت لاس وگاس واسه من یه جاسویچی آورد.
۴۰. یکی از همکلاسیام هارلی دیویدسون داره.
لازم به تذکر هست که این لیست هر لحظه قابل تغییر هست. و امکان داره موارد جدید افتخار بهش اضافه بشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای My Achievments یا مگه من چیم کمتر از شماست. بسته هستند