می‌گفت هرگز مخاطب نباید خودسانسوری بیاورد. هرگز فراموش نکردم. مخاطب آزاد است، بخواند یا نخواند، سر بزند یا نزد. او میهمان است و هزار منزل دیگر برایش مهیا است، ولی میزبان جایی جز خانه ندارد که آن هم به پسند دیگری باشد. برای همین باید و نبایدهایی که خواننده برایم می‌نویسد مضحک است. هزار بار خواسته‌ام دکان نظرخواهی ببندم ولی هر بار تا یقین کنم کسی می‌رسد چیزکی می‌نویسد، چنان که گویی از تو بهتر مقصود را خوانده و تکلمه‌ای بر آن. می‌گویی باشد که گه‌گاه چنین شوق کنی از چند یار قدیم و جدید چیزکی بخوانی.
( از اینجا )

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

باید کاری کنیم که تا صدسال آینده همه ایرانی شوند!

به شدت از پیشنهاد افزایش تعداد زایشگاهها در نقاط مختلف کشور- مخصوصا شهر های واقع شده در جاده ابریشم – و نیز دعوت از تمام زنان پا به ماه کشورهای مختلف استقبال می شود.
البته پیشنهاد تکلمیلی بنده برپا کردن یک اداره ثبت احوال فوری در کنار همه این زایشگاهها و دادن دکترای افتخاری به تمام نوزادان برای استفاده احتمالی در آینده است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای باید کاری کنیم که تا صدسال آینده همه ایرانی شوند! بسته هستند

صلوات

یکی از لذت های بزرگ زندگی که نباید اجازه داد ازدواج مانع اش شود, سکس در ماشین است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای صلوات بسته هستند

Empty Walls By Serj Tankian

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Empty Walls By Serj Tankian بسته هستند

م مثل محو

مطلبی سه سال است که در گلویم گیر کرده است, مدتها قبل از آنکه نوشتن در اینجا را شروع کنم. از همان زمان ها که فقط وبلاگ می خواندم به خودم می گفتم باید یک روز شروع به نوشتن کنم. باید از اینها بنویسم.
من آدم ملاحظه کاری نیستم. زبان سرخم همیشه سر سبزم را برباد داده است. اطرافیانم می دانند که اگر قرار باشد حرفی را بزنم خیلی به خوش آیند مخاطب فکر نمی کنم. حرمت شکن نیستم. بزرگ تر و کوچک تر سرم می شود اما کم پیش میاید حرفی را بخورم.
حالا نمی دانم چرا نمی توانم مطلبم را بنویسم. نوشته هفته قبل سایه دوباره تلنگر زد که سه سال شده و من هنوز ننوشته ام اش.
از چه می ترسم؟ از اینکه نمی خواهم قضاوت کنم؟ قضاوتی در کار نیست. نظر خودم را خواهم گفت و هزاران مخالف هم خواهم داشت.
شاید با خودم می گویم تا تجربه اش را نداشتی نباید حرف بزنی. حالا گویی تا به حال در تمام مواردی که حرف زده ام تجربه شخصی داشته ام. کی در خیابان کتک خورده ام یا تجربه همجنسگرایی داشتم یا پدرم زن دوم گرفته یا …
یا شاید هم از آینده خودم می ترسم. می ترسم که خودم هم به این درد مبتلا شوم. به تحلیل رفتن هویت انسانی ام در موجودی دیگر. به گم کردن خودم. به عوض شدن شناسه ام به نام دیگری. به واگذار کردن اسمم به موجودی که اگر منی نبود اویی هم وجود نداشت.
.روزی خواهم نوشت با نگاهی از بیرون گود “قربون دست و پای بلورینش برم”

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای م مثل محو بسته هستند

مهر آباد

شب یک شنبه بود. بدترین وقت هفته. می دانی که باید زود بروی بخوابی که فردا روز از نو روزی از نو. نشسته بودم روی تخت و خوابم نمی آمد. دلم می خواست با کسی که خودم باشد حرف بزنم.
زنگ زدم به ن.دوستی خیلی دور. صدایم را نشناخت. گفت شما؟ گفتم والا تا چند سال قبل دوست بودیم ظاهرا دیگر نیستیم که صدایم را نمی شناسی. ظاهرا واقعا نشناخته بود.
گفتم فلانی هستم. گفت پس چرا شماره ایرانسل افتاده روی موبایل من؟ من هم کم نیاوردم و گفتم به خاطر اینکه بنده الان در مهر آباد هستم. فکر کردم خودم می توانم از اینجا بیرون بروم حالا دیدم نمی توانم. بیا دنبالم.
دلم لرزید. بعد فکر کردم چقدر خوب بود اگر الان مهر آباد بودم و واقعا قرار بود بیاید دنبالم. بحث را باختم وقتی گفت اگر راست می گویی قطع کن که من به همین شماره – که من ادعا کرده بودم شماره آقایی در فرودگاه است که من موبایلش را قرض گرفته ام- زنگ بزنم.
نمی دانم. شاید وقت خواب بود و فقط صدایم عوض شده بود. دلم اما لرزید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مهر آباد بسته هستند

حسرت

یکی دیگر از لذت های زندگی که بزرگ شدن آن را از ما گرفت, زدن بیسکوییت در چایی و خوردنش بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حسرت بسته هستند

تضاد

واژهای سازنده برخی ترکیب ها به طرز مضحکی باهم در تضادند.
روشنفکری دینی
شریعت عقلانی
زن خانه دار مدرن
کافی شاپ سنتی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تضاد بسته هستند

جامعه شناسی وبلاگ شناسی

فصل اول:
جدای همه تاثیرات شگرفی که وبلاگها در استقرار دمکراسی پایدار در دوران پست کلنیال در ایران داشته اند باید به نقش آنها در کشف علاقه بی حد و حصر افراد جامعه به مجامعت با اعضای کوچکتر فامیل هم اشاره کرد. از جمله خواهر کوچیکه, خاله کوچیکه و زندایی کوچیکه و البته در این میان زندایی کوچیکه از همه محبوب تر است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای جامعه شناسی وبلاگ شناسی بسته هستند

برای خانم امینی و چشم های ملتهبش

گاهی اوقات- مثل همین حالا- از خودمم و قلمم شرمم میاید
از اینکه چرا هرگز حتی یک خط شعر هم نگفته ام
از اینکه کلماتم رنگ و بو ندارند. طعم ندارند
گاهی اوقات- مثل همین حالا- دلم می خواست دست هایم می رقصیدند و می توانستم شعری بگویم
شعری به رنگ فیروزه
اما هرگز نتوانسته ام خطی شعر برای کسی بنویسم
دست های من برای شعر نوشتن خلق نشده اند
دست هایم زبر است و رنگ را نمی شناسد
تمام راه را به ایاصوفیا فکر کردم
به کاشی های فیروزه رنگش.
باید یک کاشی از صحن مسجد بزرگ می کندم
شعر که نمی توانم بگویم.
اما شاید می توانستم یک کاشی فیروزه رنگ را در قابی بنفش تقدیم چشمان تو کنم.
از من کار دیگری بر نمی آید.
دست هایم زبرند و بی رنگ و کلامم بی شعر
تو به بزرگی خودت ببخش.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برای خانم امینی و چشم های ملتهبش بسته هستند