پس از باران…

DSC05798.JPG

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پس از باران… بسته هستند

شاید از همان زمان نوزادی است که انسان یاد می گیرد کاری کند که اطرافیانش خشنود شوند. با آزمون و خطا می فهمد که اگر بخندد هزار نفر غش و ضعف می کنند. بعد هم یاد می گیرد که اگر اسم اشیا را غلط و با ناز بگوید باز هم همان هزار نفر غش می کنند. شاید اول فقط پدر و مادر باشند که باید خشنودشان کرد اما زندگی اجتماعی که شروع می شود این لبخند زدنهای الکی و حرفها را غلط گفتن تا بقیه را خنداندند شکل دیگری پیدا می کند. هر چند فلسفه همان است: خشنود کردن بقیه حتی به قیمت ناراحت کردن خودت.
یک جایی می رسد که آدم دلش می خواهد بگوید گور بابای بقیه. من همینم. خواستی بخواه. نخواستی به سلامت. اما فرهنگ ما اینرا به ما یاد نداده. یعنی آنقدر این فرهنگ خرسند کردن بقیه قوی است که اصلا هیچ شق دیگری از آن در نظر نگرفته شده. از شکل و قیافه و لباس پوشیدن و دکور خانه گرفته تا رشته تحصیلی و شریک زندگی و چه می دانم . هرچه که نام ببری.
مگر می شود به پدر و عمو و زن دایی و همکار خاله گفت که من از شما خوشم نمی آید. دلم نمی خواهد دعوتتان کنم. دلم نمی خواهد دعوتتان را قبول کنم. نه . برای شما وقت ندارم. شما روی اعصاب من هستید. اصلا شما بروید بمیرید. برای من مهم نیست.
دیگر خیلی خیلی بی ادب باشیم سعی می کنم مودبانه روابطمان را کم کنیم. تلفنشان را جواب ندهیم و دعوتشان را قبول نکنیم. خدا خدا هم می کنیم که بفهمند ما دلمان نمی خواهد با آنها رفت و آمد کنیم اما از ما ناراحت نشوند! یعنی یک جایی را باید باقی بگذاریم. شاید یک روز بهشان احتیاج داشتیم!
شاید برای ما و فرهنگ ما این قضیه بیشتر از آنکه به نبود اعتماد به نفس و آینده و اجتماع برگردد- برای نگه داشتن همه برای روز مبادا- به همان عادت قدیمی همه را خرسند کردن برای نفس عمل برگردد که نیکو شمرده شده ( کسی به قیمتش هم توجه ندارد) و عمل نکردن به آن خلاف ادب و عرف.
دلم می خواهد یک لیست درست کنم از افرادی که باید بهشان بگویم بروید بمیرید. حوصله تان را ندارم. اما می دانم آن هم مثل لیست چیزهایی که ازشان متنفرم بیشتر از یک شماره جلو نخواهد رفت. ریشه های ترس از تابو های فرهنگی قویتر از آن چیزی است که به نظر میاید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این داستانی است که گفته بودم حکایت روشنفکران ماست:
On Life:
Couple of years ago, no, it was exactly 7 years ago, I was in one of Abbas Abdi’s speeches in one of the Teacher’s colleges in Tehran: he, who at the time was a well-known reformist, explained Iran’s political situation on the issue of socio-political reform by giving a very ….
باقی اش را اینجا بخوانید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تازگی ها دقت می کنم در رفتار آدمهایی که سالهاست اینجایند. ایران را قبل از انقلاب یا همان سالهای اول بعد از انقلاب ترک کرده اند. همه هم لزوما سلطنت طلب یا طرفدار این اپوزیون های عجیب و غریب نیستند. مردم عادی هستند مثل من. سرشان به کار و تجارت و زندگی شان است. هنوز هم عاشق قرمه سبزی اند و فرق شیرینی نخودی خوب و بد را می فهمند.
اما رفتارشان چیزی کم دارد. چیزی گم کرده اند انگار. دیگر نه اینجایی اند نه آنجایی. شاید هم همان آنجایی بیست سال قبل مانده اند. شوخی هایشان برای ما جالب نیست. عقایدشان هر چقدر هم امروزی باشد هرچقدر هم بی بی سی و زمانه و گویا بخوانند باز هم انگار خیلی دورند.
یکی می گفت می روم ایران برای دعوا با برادرم برای ارث و میراث. شاید دستگیرم کردند و ممنوع الخروج شدم. تجسمش از دعوا دعواهای کافه ای لاله زار است هنوز.
…….
انگار دارم دچار همان درد هایی می شوم که روزهای اول و سال های اول منتقد بزرگش بودم. شاید برای این است که دیگر در جمع ها ساکت تر می نشینم و تا آخر یک مهمانی را می توانم بدون بهانه کردن سردرد و تلفن وضعیت فوری ساختگی تحمل کنم.
لابد دو سال دیگر هم که بگذرد یک تابلوی “چو ایران مباشد تن من مباد” و “مجسمه فروهر” هم به خانه ام اضافه می شود…
شاید مرتبط: اشمئزار
پی نوشت:
یک نفر الان ایمیل زد که خاک تو سرت. معنی پست سیاه را نفهمیدی. آن داشت به تو و امثال تو تیکه می انداخت. تو خودت مصداق اینی. یاد آن جک عامه پسند افتادم که طرف به یکی در وبلاگش فحش می داد با نیش و کنایه بعد خود طرف میامد در بخش نظرات از آن تعریف و تمجید می کرد. حالا حکایت ما شده لابد با این چیزی که این خواننده عزیز فهمیدند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ژانر بلاگی-۱

من امروز خیلی حالم بده…کلی نوشته بودم اما همه اش رو پاک کردم… لطفا نپرسید چرا…راستش این وبلاگ رو برای دل خودم نگه می دارم. فقط و فقط واسه خودم…هیچ لزومی نمی بینم بیام اینجا و از خنده هام و گریه هام بگم.دروغ چرا. به شما ها اعتماد ندارم. این دیوار شیشه ای منه و من باید برای خودم بنویسم اما چون شما هم میایید اینجا رو می خونید و مادر زن عموم هم اینجا رو می خونه پس من نمی تونم بنویسم. همه چی رو می رم تو وبلاگ خصوصی ام می نویسم که آدرسش رو هم نمی تونم اینجا بذارم هرچند یکجایی ام داره پاره می شه که بگم……

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ژانر بلاگی-۱ بسته هستند

رومیزی

زن ادامه می دهد: “بعد هم که گوسفند را سر بریدند ما زنها جمع اش کردیم. همه گفتند عجب کله پاچه ای شده بود. همه عروسی را آبگوشت دادیم”.
به رومیزی سفید نگاه می کنم. قلاب بافی است. یاد طرح کادهای دبیرستان میافتم. من گلدوزی گرفته بودم. از آنها که قاب دایره ای دورش می کشیدیم تا پارچه را سفت نگه دارد.
به خودم که میایم زن دوباره چایی آورده. نمی فهمم چرا الان دارد از دختر خاله شوهرش حرف می زند که شوهرش در دریا غرق شده بود. شاید به آن کله پاچه ربط داشت. “می خواست موتور گازی شوهرش را به ما بیاندازد. من نذاشتم”.
سعی می کنم نشنوم. چهل و پنج دقیقه است که من اینجا رو به روی این رومیزی قلاب بافی سفید نشسته ام و زن یک بند حرف می زند. من شاید ده استکان چایی خورده باشم.
“یک رنگی بود خیلی خوب بود. داشتیم میامدیم گفتم بیاورم با خودم. یادم رفت. این رنگهای اینجا را نمی شناسم. حالا اکسیدان و اینها را آورده ام. نمی دانم رنگ را چه طور به سرم بزنم. همیشه با مسواک سرم را خودم رنگ می کردم. دختر خواهرم گاهی میامد کمک می کرد. اما از وقتی شوهر کرد دیگر کمتر میامدند خانه ما. آخر مادر شوهرش زمینگیر بود. این دختر هم آنقدر سر به زیر بود که نگو. حالا یکی باید میامد مراقب خودش بود بسکه لاغر بود. اصلا هیچی نمی خورد. من برایش کاچی درست می کردم می دادم خواهرم ببرد برایش. البته از وقتی بچه دومش به دنیا آمد بهتر شده بود. گوشت رفته بود به استخوانش. دکتر گفته بود….”
می خواهم نشنوم. نمی توانم. حالا دیگر هر کلمه تیشه ای شده گویی. مغرم درد میگیرد. یک چایی دیگر می خورم. فکر کردم شروع کنم به شمردن گلهای رومیزی. شروع می کنم. سعی می کنم لبخند بزنم و بشمرم. سی و سه ..سی و چهار…
زن هنوز حرف می زند. حالا موهایش را باز کرده. زیر بغلش عرق کرده و بلوزش خیس شده. چندشم می شود. یادم می رود چه شماره ای بودم…
“من که زایمان کردم مادر شوهرم خدابیامرز برایم درست می کرد”. نمی دانم از چه غذایی حرف می زند. “اما آن کجا و آنی که مادرم درست می کرد کجا. مادرم کره می ریخت یا روغن حیوانی. شکر هم نمی ریخت. شیره می ریخت تویش”. فکر می کنم من را خوابانده اند و دارند روغن خام می ریزند توی گلویم. با سرعت یک لیوان دیگر چایی را هورت می کشم.
باید بروم. به ساعتم نگاه می کنم. قول دادم یک ساعت بشینم. حالا پشیمانم که چرا قول دادم.
به خودم نگاه می کنم. به کیفم که دو دستی محکم گرفته امش. به زن نگاه می کنم. هنوز حرف می زند. صدایش را سعی می کنم نشنوم. به زیر بغل عرقی اش هم نگاهم میافتد. یاد روغن خام می افتم.
من اینجا چه می کنم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای رومیزی بسته هستند

تجربه

عمویم گفت: ” نصیحتش کن. بچه است. خریت می کند فردا درش میماند. من هم دلم می خواهد بگویم به درک. اما پسرم است. پاره تنم است. نمی توانم ببینم با سر به چاه می رود. این تجربه ها را ما کردیم. ده سال طول کشید که فهمیدیم چه غلطی کردیم. از تو حرف شنوی دارد. تو بهش بگو”.
گفتم :”عمو جان. بزرگ شدن تنها یک راه دارد. باید در پاچه اش- یا یک جای دیگرش- بکنند تا بزرگ شود.راهش همین است.”
عمو گفت: “چه می دانم. بچه ام است. دلم می سوزد. ولی تو هم درست حرف بزن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تجربه بسته هستند

معتقد

دوست پسرش از عراق برگشته بود. من را هم برای مشروب و مزه ای دعوت کردند. شامم را خودم بردم.
از پسر پرسیدم عراق چطور بود. گفت برای زندگی بعدیش خوب است. وقتی دید نفهمیدم, اضافه کرد” آخر خدا هیچکس را دوبار به جهنم نمی فرستد”.
___________________________________________________________

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای معتقد بسته هستند

می گوید حتما برایت اینجا بهتر است چون موهایت را هر مدل که بخواهی نگه می داری. حوصله حرف زدن ندارم. می گویم نه. آنجا هم همین بود. ادامه می دهد. دلم نمی خواهد. حوصله دفاع ندارم. می گویم من آنجا که بودم بیشتر آرایش می کردم. زیباتر بودم. می گوید زیر نقاب چطور آرایش می کردی. حوصله ندارم بحث کنم.
چند بار در طی این سالها این بحث بی فایده به نحوی شروع شده و هر بار – نه من که همه ما- سعی کردیم شرح دهیم که این تصویر رسانه های شما درست نیست. ما هم می رقصیدیم و آرایش می کردیم و دوست پسر داشتیم و کسی ما را از نه سالگی عقد نکرده بود و دانشگاه می رفتیم و می خندیدیم و پدرمان سه تا زن نداشت.
دلم برای خودمان می سوزد. دفاع می کنیم از چه؟ بحث لابد باید تخصصی بشود یا در کنفرانسی جایی برویم از زندانی ها و شلاق ها و زندانها حرف بزنیم. بقیه جاها همیشه خوب است و خنده است و رقص است و پدر و مادرهای آزاد اند و حجاب نقاب نیست و اتفاقا روسری خوب هم بود!
آنقدر این صحنه ها تکرار شده اند که ذهن بدون فکر فقط در لحظه ای که مخاطبش را می بینید قالب حرفش را تعیین می کند. اینجا باید کدام بود.
******
این نوشته همایون خیری را که خواندم یاد فکری افتادم که ذهنم را بعد از سخنرانی احمدی نژاد در کلمبیا مشغول کرده بود. نمی دانم چطور ملت از ریس دانشگاه – درست یا غلط- انتظار عذرخواهی از همه ملت را داشتند و کار به پتیشن و شوونیسم شور همیشگی ما هم کشیده بود اما هیچ کس از حضرات روشنفکر شده اصلاح طلب امروزی که آن وقت هول برشان داشته بود و از دیوار سفارت کشور دیگری بالا رفتند هیچ وقت فکر نکردند که باید برای تجاوز به حریم کشور دیگر عذر خواهی بکنند.
( البته که آمریکا جهان خوار و متجاوز و بی شعور و خر است و مرده شور مرا ببرند که فکر کردم دار و دسته عباس عبدی چیزی هم در این دنیا بدهکارند)
******
دوستم دیروز قصه قشنگی را از سخنرانی همین حضرات از دیوار بالا رفته در سال دوم آمدن خاتمی برایم تعریف کرد. اگر خودش ننوشت میایم می نویسمش.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

راز آن شنبه شب

یعنی اگر ذره ای از این جریان ساخته تخلیات و بافته ذهن خلاق بنده باشد!
دیروز چهارمین دوره مسابقه دوی سالانه اینجا بود. جمعه شب که از کلاس برمی گشتم رفتم دنبال دختر عموی نوجوان وحید که بیاید شب خانه ما بخوابد که صبح با مم برویم برای کمک و بعد هم دویدن. کنار خانه شان چشمم به پوستر فیلم جدید آقای کاستنر عزیزمان خورد. گفتیم خوب شد. فیلم را هم امشب با هم می بینیم و من غصه ام نمی گیرد سر دختر نوجوان را چطور گرم کنم.
عیال فردا صبحش را امتحان داشت. اصلا به روی خودش نیاورد که از اتاق بیاید بیرون. دختر عمو جان هم بعد از ده دقیقه خرو پفش بلند شد. من ماندم تنها و فیلم را تا آخر دیدم. فقط هم یک جا آقای کاستنر لخت داشت که چون در حال زار زدن بود خیلی به دل نمی نشست. فیلم جریان یک قاتل معتاد به قتل است که در زندگی روزمره اشت تاجر موفقی است و شبها تبدیل به یکی از باهوش ترین آدم کش ها می شود. می رود در اتاق خواب مقتولین و وقتی آنها را حین عمل شریفشان گیر میاندازد یک سلام می گوید و بعد بهشان شلیک می کند.
القصه. فیلم را دیدم و منتظر ماندم وحید هم کارش تمام شود و اینطور شد که حول و حوش ساعت یک خوابیدیم.
مجتمع مسکونی ما را دارند بازسازی می کنند. نصف واحد ها را کلا تخیله کردند و برای نصف دیگرش – که ما هم جزوش باشیم- دیگر قرارداد را تمدید نمی کنند تا وقتی سر سال رسید بلندمان کنند. مجتمع بین درختها مدفون است. طوری است که به سختی می توان خانه ها را دید. درخت ها هم یا بلوطند یا افرا که پاییز غوغای برگریزان دارند. از آنجا که ظاهرا همه کارگر ها مشغول ساخت و سازند دیگر کسی به تمییز کردن این برگها هم اهمیت نمی دهد که بسیار هم خوب است چون این زیباترین پاییزی شده که من اینجا دیدم. حالا سعی کنید فضا را مجسم کنید. جنگل گونه ای با درختان نیمه لخت و زمینی کاملا مدفون شده زیر برگها.
ساعت پنج صبح بیدار شدم. دختر عمو جان را هم بیدار کردم و یک ربع بعد آماده بودیم که از در برویم بیرون. هوا تاریک تاریک بود. کوله پشتی به پشت و لیوان چای به دست از خانه رفتیم بیرون و تا به پارکینگ رسیدیم. بنده کلید را نچرخانده بودم که دیدم زنی جلویم ایستاده و می گوید سلام!
تصور بفرمایید نور کمرنگ نئون های پارکینگ را همیشه با تار عنکبون پوشانده شده اند. آن زمین پر از برگ و تاریک را و زنی را که پا برهنه روبه روی من سبز شده بود. می گویم سبز شده بود چون واقعا نه قبلش دیده بودمش و نه صدای پایش را روی برگها شنیده بودم. فکر می کنم برای اولین بار در همه زندگی ام آن لحظه بود که آرزو کردم کاش همراه خودم تفنگ داشتم.
زن مجرد طبقه پایین بود که با بچه اش زندگی می کرد. گاهی می دیدمش . بی نهایت لاغر بود. یک شنبه ها مردی به دیدن بچه میامد. خوب یادم است چون یکبار در پارکینگ من پارک کرده بود. و بعد برایم توضیج داد که بچه اش را فقط یکشنبه ها می تواند در ماشین جلوی خانه زن ببیند.
زن کلید به دست داشت. نمی دانم کلید خانه بود یا ماشین. یک لحظه به پارکینگش نگاه کردم .خالی بود. زن یک قدم به جلو آمد و من ضربان قلبم به هزار رسید. گفتم می توانی من را تا جایی برسانی؟ ساعت پنج و نیم صبح. زنی نیمه لخت با پاهای برهنه…پرسیدم کدام طرف می روی. گفتم . نمی دانم! دو خیابان بالاتر. کسی که قرار بوده من را ببرد نیامده… گفتم. نه . متاسفم. دیرم شده و باید به فرودگاه برسم!
چیزی نگفت. سرش را تکان داد و به طرف ساختمانمان رفت. فقط کلید را چرخاندم و لحظه ای هم برای گرم شدن ماشین صبر نکردم. شاید الان آنقدر ترسناک به نظر نرسد ولی در آن لحظه…یعنی آن یک دقیقه شاید ترسناک ترین لحظات عمرم بود. در راه آنقدر یواش رانندگی کردم که دوبار صدای بوق شنیدم. به دختر عمو گفتم شرط می بندم وقتی برگردیم وحید را در اتاق خواب کشته!
از آنجا که نکشته بودش وقتی بر گشتم وحید گفت که زن کرک می زند و شاید باید هرویین به بدنش می رسید که آنطور آن صبح شنبه ای ما را زهر ترک کرد…ولی باز هم نفهمیدم که چطور جلوی من سبز شد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای راز آن شنبه شب بسته هستند