News Alert:

Sen. Hillary Clinton of New York, defying pre-election polls, clung to a narrow lead Tuesday over Sen. Barack Obama of Illinois. ( Source)
Well. She is a good actress, but just an actress. I can not trust her!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای News Alert: بسته هستند

چرت و پرت

تازگی ها ترس های عجیب و غریب به سراغم می آیند. من این فوبیای زلزله را همیشه داشته ام. در مقاطعی خیلی شدید بود اما الان چند سالی است که فقط باید بهش فکر کنم تا سراغم بیاید. اما چند وقتی است که کم و بیش دوباره حسش می کنم.
از تاریکی مجتمع می ترسم. تقصیرش را تقصیر این ساخت و ساز و خالی بودن واحد ها می اندازم. اما گاهی واقعا وقتی از پارکینک به داخل آپارتمان می آیم در همین فاصله یک دقیقه ای ضربان قلبم بالا میرود. صبح ها که مسواک می زنم می ترسم سرم را بلند کنم و در آینه کسی را ببینم. انگار مطمئنم کسی با چاقو پشت سرم ایستاده . موقع رانندگی هم ترس های دیگری می آید. فکر می کنم یحیی پنچر شده است و در بزرگراه می زنم کنار و می بینم هیچ خبری نیست . یا حسی می کنم صداهای عجیب غریب از موتور می آید. درست است که یحیی خیلی پیر شده اما مرتب به سر و وضع و موتورش می رسم که در این دوران بی پولی جایم نگذارد.
نمی دانم خستگی است یا فکر و خیال زیادی. می دانم الان پریسا می آید و سرم داد می زند که بس است دختر جقدر غر می زنی و برو شکر کن که فلان و
فلان…درست می شود. همه چی درست می شود. ولی این ترس ها امیدوارم زودتر ولم کند.
یک گزارش امروز در رادیو شنیدم که قلبم را به شدت لرزاند. لینکش را گذاشتم این بغل. تجاوز به زنان کنگویی برای هیچ. فقط اثبات قدرت مردانه یک قبیله. منظورم از زنان هم کودکانی به سن ده سال است. یک مقدار در موردش بخوانم شاید یک گزارش نوشتم به فارسی.
پی نوشت بی ربط: دو روز مرخصی برای مریضی دارم که اگر استفاده شان نکنم میسوزد! امروز ظهر به ریسم گفتم من می روم خانه. حالم خوب نیست. مرا کنار کشید که تو حامله ای. برای همین هم است که استعفا دادی. پیش خودم گفتم دلت تو هم خوش است به خدا. اصولا آدمهای خوشحال اینروزها زیاد شده اند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چرت و پرت بسته هستند

یکشنبه ها با برگ و رنگ

DSC06230.JPG
آرامش پس از توفان

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند

آفساید را که می دیدم نه به حقوق نابرابر فکر می کردم نه به روسری سفید ها نه به هیچ کمپین دیگری. فقط به این فکر می کردم که چه خوشی های کوچکی از ما گرفته شده بود. چه شادی های ساده ای که نه قرار است رژیمی را عوض کند نه کسی را بترساند. دیدن یک بازی. چیزی از این ساده تر ممکن است؟ رقصیدن. شنیدن. خواندن. اینها آنقدر ساده و کوچکند که اصلا دیده نمی شوند چه برسد به ترساندن کسی.
یاد آن دوران می افتم که دستگاههای ویدو را در کمد دیواری بین تشک ها پنهان می کردند جرم هم دیدن فیلم شعله بود و رقص روی شیشه. یا آن وقت ها که نوار کاست جرم داشت.
کودکی ما از این طرف این ترس ها را داشت و از آن طرف آن کارتون های غم بار را که همه اش یکی گم شده بود و بعد یکی با بدبختی دنبالش می گشت. هاج, حنا, نل ,بل و سباستین, بنر و همه همه مادرشان گم شده بود. بعد هم بدبختی این بود که همه مادرهایشان لابد بی حجاب بودند که ما هیچ وقت ندیدمشان که لااقل خیالمان راحت شود اینها به مادرشان رسیدند.
فکر می کردم مگر ما چه می خواستیم؟ یادم است از ده سالگی دم در مدرسه یک نفر می ایستاد که کیف بقیه را بگردد. یک نفر از خود بچه ها که ببیند بقیه آینه و رژ و نوار نیاورند مدرسه. بعد هم یک مدت می گفتند موهایتان را از وسط باز نکنید. بعد گفتند شلوار فلان نپوشید. چقدر از این بکن نکن های بی خود وارد زندگی ما کردند. مگر داشتن عکس پائولو مالدینی جرم بود؟ ( من به جرم داشتن یک مجله خارجی که عکس پائولو مالدینی و نامزدش را در بحبوبه جام جهانی نود و چهار داشت تا مرز اخراج از مدرسه رفتم.)
بعد هم تا بود آن همه عزا داری بود. هر هفته حداقل یکبار باید آن مارش عزا را می شنیدیم. یادتان است روزهای عزادارای حتی آن آهنگ روی کارتون ها را هم نداشتیم؟
شاید اگر فضا فقط یک ذره بازتر بود. فقط یک ذره بیشتر می شد خندید اینهمه دوری هم نبود. این همه آدم از ایران جدا نمی شد. اینهمه فکر و خیال نبود. آدم اگر بتواند بخندد خیلی راحت تر با شرایط کنار میاید. اگر فقط از این شادی های کوچک داشتیم…
شاید مرتبط: جنگ
پی نوشت خیلی بی ربط: رفتم فروشگاه ایرانی برنج و یک مقدار خرت و پرت دیگر خریدم. شد بیشتر از چهل دلار. گفتند اسمت را برای قرعه کشی بلیط سفر به ایران می نویسیم. گفتم ما که از این شانس ها نداریم. اما بنویسید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای … بسته هستند

ترک سیگار

من به معنای کلمه سیگاری نیستم. ماهی یک دانه آنهم وقتی بهت تعارف شود و تازه حال داشته باشی حساب نیست. اما عاشق بوی سیگارم. این را همه دوستان سیگاری ام می دانند. حالا من یک مشکلی دارم این است که همه دوستان سیگاری ام می خواهند سیگارشان را ترک کنند. یک دوست آمریکایی دارم که از وقتی دیدمش قصد داشته ترک کند. امروز که با هم حرف می زدیم گفتم بابا جان تو از این سیگار کشیدن لذت می بری. خودت هم میدانی که ترک نخواهی کرد. پس برای چی هر سال از این تصمیم ها می گیری که ترکش کنی؟
واقعا ها. اگر سیگاری هستید و از سیگار کشیدنتان لذت می برید – همانطور که من از چای خوردنم- خوب چرا می خواهید ترک کنید؟ مگر این تنها کار خطرناکی است که در زندگیتان می کنید؟ هزار و یک جور کار خطرناک تر را هر روز به کرات انجام می دهید. این غذاهای چرب و کافیین بیش از حد و ورزش نکردن و همه اینها به همان اندازه خطرناکند. خوب لااقل سیگار کشیدن لذت دارد. یک ذره هم بیشتر عمر را کم نمی کند.
درست است که من از موضع لذت حرف می زنم و نه عقل و علم ولی خوب از من به شما نصیحت. اگر از سیگار کشیدن لذت می برید و خودتان هم می دانید که ترک نخواهید کرد از این تصمیم ها نگیرید. بگذارید غیر سیگاری های عاشق بوی سیگار هم لذت ببرند.
پی نوشت: الان یک متخصص سیگاری سابق- ترک کرده چهار سال قبل- آمدند و گفتند مسئله فقط لذت نیست. خیلی وقتها باید از لذت به خاطر خیلی چیزهای دیگر و نه مثلا سلامتی گذشت. دلیل اصلی ایشان مثلا برای ترک سیگار این بود که نمی خواست وقتی فرد مورد علاقه اش را می بوسد هر دفعه نگران بوی بدن و دهانش باشد! این هم لابد حرفی است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ترک سیگار بسته هستند

توفان

اینجا یک مقدار باد و باران قاطی شده. این ملت دارند از سه روز پیش تا حالا خودشان را می کشند که توفان آمده و اینطور بکنید. تلوزیون را روشن می کنم می بینم یک شبکه همه دم و دستگاهش را برداشته برده دم یک خانه که یک درخت پیزوری افتاده توی استخرشان.
از سرکارم هم زنگ زدند کله سحر که نیا. ممکن است برق قطع شود! یعنی اینها خدایند.
ما یک درپنجره ای بزرگ رو به ایوان کوچکمان دارم. پرده ها را کنار زدم که طوفان ببینم. درخت ها یک ذره تکان می خورند و بنفشه های تازه کاشته هم . شمع ها هم که سرجایشایند. داخل تلوزیون جوری می گوید که انگار خود خود قیامت است. بیرون هم یک باران تند می بارد.
در کوهپایه هم نمی دانم چند فیت قرار است برف ببارد. این فیت را اگر سر درآورم به شما هم می گویم چند متر می شود. آها. راستی. گاز خانه مادر بزرگم هم هنوز وصل نشده و پدر بزرگم خسته شده بسکه خانه خاله ام بوده و در آن سرما برگشته خانه شان. مادرم هم یک ساعت زنگ می زند که قانعش کند برگردد برود خانه خاله ام.
پی نوشت توفانی:
چیزه…من حرفم را در مورد اینکه یک کمی باران و باد قاطی شده پس می گیریم. البته این نتیجه گیری بعد از دو سه ساعتی در شهر گشتن و دیدن فلج شدن همه چی و قطع برق و دکل های شکسته و درختان ولو شده و سرتاپا خیس شدن در حیاط دانشگاه بدست آمد. محض خبر گزاری این دو عکس را هم از حیاط مجتمع مان گرفتم. یک درخت به همراه باد ترتیب ماشین و پارکینگ همسایه بغلی را داده!. برق ما هنوز قطع نشده ولی تمام نواحی اطراف برقشان قطع است. حالا اگر باز هیجان انگیز تر شد به سبک خواهر نون جیم از زیر پتو گزارش می دهم.
DSC06314.JPG
DSC06316.JPG

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای توفان بسته هستند

News Alert:

Barack Obama Wins Iowa Caucuses
Can you Believe it? HOOORRRAAAAA

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای News Alert: بسته هستند

بسیار سفر باید…

وقتی من بچه بودم سفر رفتن یک امر تجملی به حساب میامد. یعنی برای خانواده ما تجملی بود. فکر آب و غذا و مدرسه مهم تر بود تا فکر سفر. فاصله بین بچه ها هم کم بود. یعنی اینطور نبود که تعداد اعضای خانواده کم کم زیاد شده باشد. از وقتی من یادم است ما همین پنج نفر بودیم. بعد خوب سفر یک خانواده پنج نفری حتی اگر قرار بود برویم شهر دیگر خانه دوستی بخوابیم و پول هتل ندهیم برای ما خیلی پول بود. بیرون غذا خوردن هم همینطور. با پول یک شام مادرم می توانست یک هفته به همه غذا بدهد.
این شد که از بچگی سفر رفتن در ذهن من تبدیل به یک امر تشریفاتی و لوکس شد. حتی سفر های کوتاه. یعنی اگر قرار بود پول یک سفر را بدهم هزار و یک جور فکر می کردم که حالا این پول نباید به جای دیگر برود یا مثلا کار واجب تر نباید انجام داد. سفر یک امر لازم در فرهنگ خانواده ما نبود. مثلا اینجوری که در برخی فرهنگ ها و خانواده ها جا افتاده که حتما باید سفر رفت یا مسافرت را جزیی از جریان اموزش بچه ها در نظر می گیرند.
به این فکر خیلی سعی کردم غلبه کنم. اما هنوز ته ذهنم پولی را که برای سفر می رود را انگار جوری خرج اضافه می دانم که فکر می کنم شاید بشود جور بهتری مصرفش کرد. سفر کردن را هم خیلی دوست دارم. به این نتیجه هم رسیده ام که هیچ چیز مثل سفر به آدم چیز یاد نمی دهد اما گفتم که. نمی توانم راحت برای پول سفری که فقط قرار است مسافرت باشد و مثلا کنفرانسی یا دیدار واجب کسی نباشد خرج کنم. این است که حسودیم می شود به کسانی که خیلی راحت مسافرت می کنند. اگر صد دلار هم ته جیبشان مانده باشد فکر می کنند با این صد دلار تا کجا می شود رفت.
البته وقتی آدم در یک رابطه دو طرفه است باید فکر نفر دیگر را هم بکند و خوب این تفاوت ها همیشه هم وجود دارد که خیلی وقت ها هم اصلا دلچسب نیست. مثلا من واقعا ترجیح می دهم اگر قرار هم است که جایی برویم مثلا یک هتل/ متل ارزان بگیریم و مدت بیشتری بمانیم یا به جاهای دور تری برویم اما او هتل درست و حسابی را حتی اگر فقط یک شب باشد ترجیح می دهد و همانطور که من فلسفه خودم را دارم او هم نظر خودش را دارد.
این است که ما خانواده خوش سفری نیستیم. من که از اول نبودم و حالا هم آن تفکرات بچگی با این جور نشدن سلیقه سفری نفر دیگر مشکل را دوچندان کرده. اما من به تکاپو افتادم که ببینم چطور است اینهمه دانشجوی بی پول مثل ما هرساله اینهمه مسافرت می روند و دور دنیا می گردند. می دانم که من شاید حالا شرایط دور دنیا گشتن را نداشته باشم اما می دانم راه های ارزان تری هم برای مسافرت باید باشد.
یک خورده دنبال این برنامه های داوطلبانه کمک به زنان و بچه ها و آموزش زبان انگلیسی در کشورهای مختلف گشتم اما بر خلاف انتظارم اصلا هم ارزان نیستند. یعنی هم کار می خواهند هم پول. این درست است یا من به اشتباه چیز دیگری را جستجو کردم؟ کسی تجربه ای از این برنامه ها یا جایگزینی دانشجو برای مدت مثلا دو سه هفته سراغ ندارد؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسیار سفر باید… بسته هستند

می گم دلم برف می خواد. میگه خوب راهی نیست. سوار ماشین بشیم چهل و پنج دقیقه ای به برف می رسیم. میگم نه. از اون برفا نمی خوام. از این برفا که تو خود شهر میاد و دم پله ها برف میاد میخوام. از اونها که آدم مجبوره لباس عادی اش رو بپوشه بره توش. نه از اونها که با لباس اسکی بره. نمی فهمه که.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

IronicIranian

این پست یک بهانه برای معرفی یک وبلاگ است.
خشایار به من می گوید که نظرت در مورد وبلاگ حسین درخشان چیست. می گویم این آدم محتاج توجه است. حرف هایش منطق ندارد. از هر جایی چیری را به جایی می چسباند. تهمت می زند بدون دلیل و از آزادیش برای سرکوب بقیه استفاده می کند. همه اینها به علاوه خیلی چیزهای دیگر دلیل است که من وبلاگش را نخوانم. هر وقت هم چیزی خواندم عصبانی شدم و حتی بهش فکر نکردم. چون دیدم که از فضای مجازی اش چطور استفاده کرده و به زندگی واقعی و پروژه های افراد لطمه زده.
بعد او نظرش را می گوید که من – عنوان فردی که از او جوانتر ام- باید اینها را بخوانم و عصبانی نشوم و فکر کنم. باید بخوانم و ببینم دیکتاتوری حالای مملکت ما ربطی به عمامه و آخوند ندارد که همه فحش ها را به آخوند ها می دهیم. باید ببینم فرهنگ سرکوب چطور است که مثلا درخشان این حق را به خودش می دهد که بگوید بشرویه باید برود جنوب شهر درس بدهد یا بگوید که اگر در ایران بود خودش بشریه را تنبیه می کرد. می گوید که اینها همان افرادی هستند که به خودشان اجازه می دهند نویسندگان و متفکران را به قعر دره بفرستند. از من می پرسد که چند بار روی لینک هایی که درخشان می دهد و از آنها سند و مدرک میاورد کلیک کرده ام و دنبال اصل حرف گشته ام. می گویم هیچ بار. می پرسد وبلاگ انگلیسی اش و مراجع اش را می خوانم. می گویم نه. می گوید پس چطور می خواهی یاد بگیری که استدلال منطقی بکنی و تو هم به مرض بی خیال شدن دچار نشوی. می گویم استدلال برای اینطور افراد فایده ندارد. آنها فقط به حذف فیزیکی طرف فکر می کنند. می گوید خوب باید یاد بگیری که این فقط درخشان نیست که اینطور فکر می کند. برو بخش نظراتش را بخوان و ببین که طرفدار هم دارد اینطور فکر کردن. کسانی که اگر الان اینجا نظر می دهند در جاهای دیگر هم به نوعی دیگر مداخله می کنند. باید توانست با منطق و استدلال و مدرک حرف هایش (ان) را رد کرد. این جریان تازه ای برای مملکت ما نیست که نخبه گان به دیکتاتوری خودشان معتقدند.
بعد از تجارت حقوق بشر می گوید و دمکراسی که چطور برای هر دو طرف قضیه منبع کسب و کار شده است. اینکه فردی سینه چاک دمکراسی با تعریف خودش از چپ آنقدر در ایدولوژی اش فرو می رود که شکنجه را حق کسانی می داند که به مقدسات توهین کرده اند. یا از اآن طرف شکنجه و زندان برای بعضی منبع نان و آب شده است. این اوج تناقض نیست؟
بعد هم برایم دلیل آورد که این جمهوری تخیلی نفیسی چرا اینقدر متزلزل است و چرا حتی نباید به حرف هایش درون گیومه برنامه یک شبه هم دل خوش کرد.
البته من هنوز نمی دانم چقدر با همه حرف هایش موافقم یا نه. مثلا با این مثالش در مورد خانم عبادی و توجیهش اصلا موافق نیستم. اما نوع نگرش انتقادی اش را و همه چیز را دربست قبول نکردنش را تحسین می کنم. همه اینها را گفتم که خودتان بروید وبلاگش را بخوانید. هر چند در وبلاگ نویسی اش- برخلاف زندگی آکادمیکش- خیلی تنبل است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای IronicIranian بسته هستند