ازدواج از راه دور

در عالم واقعیت و در این دوره و زمانه این جور اتفاقات فقط در فیملهای خیالی هالیوود شاید ممکن باشند. اینکه یک همسایه بعد از هشت سال توجهش به سگ توی حیاط جلب شود و یک بلیط قطار و یک پلیس مهربان در مقصد و بعد هم سر آوردن از پناگاه زنان و بعد زنگ زدن به خانه بعد از نه سال.
زن را واقعا هشت سال در خانه‌زیبایش در سن فرانسیسکو زندانی کرده بود. یک سفر به ژاپن کرده بود و زن را از آنجا آورده بود. بعد هم در خانه هر روز صبح با رفتنش بسته می‌شد و شب باز و یک سگ هم در حیاط خانه مراقب بود. زن انگلیسی نمی‌دانست و در خانه تلوزیون هم نداشتند. حالا هم آدرس خانه را بلد نیست که به پلیس بدهد. هیچ چیز نمی دانست. بعد از یکی دوسال دیگر حتی به لب پنجره هم نیامد. فکر کرده بود زندگی و سرنوشتش همین است.
بماند. هدفم گفتن قصه زندگی این زن نیست. یعنی هنوز بعد از دوماه برای هیچکدام از ما هم قابل باور نیست اما حقیقتی است که اتفاق افتاده. شوهر این زن هم تا جایی که میدانست یک کار تخصصی در بیمارستانی در سن فرانسیسکو بود. به گفته خودش جراح چشم.
آن زنی را که معلم شنا بود و شوهرش اجازه شنا به او نمی داد را یادتان است و به من گفته بود که زنم خودش دلش نمی‌خواهد شنا کند؟ زنی که مربی شنای فدراسیون در تهران بود؟ جناب به اسم زنشان خانه خریدند یک سال قبل. امسال با این وضعیت بعد وامّ های خانه و بالارفتن پرداخت ماهانه از عهده کرایه بر نیامدند و بانک خانه را گرفت. این یعنی اعلام ورشکستی به اسم زن و از بین رفتن تمام اعتبار مالی اش در این مملکت و هفت سال حداقل زمانی که برای دوباره ساختنش و از نو شروع کردنش لازم است. مرد به این فکر نکرده بود که خانه را برای زن بخرد. آن زمان هیچ کس نمی‌دانست اوضاع بازار املاک بهتر می‌شود یا بدتر. هر جور خرید و فروشی یک ریسک بود. مرد ریسک را به اسم زن انجام داد.
آدم‌ها همه مدله عاشق می‌شوند. از ان دسته آدم‌هایی نیستم که بگویم همه ازدواج‌های راه دور بد‌‌ اند. اصل حرکت برای زندگی بهتر را قبول دارم. علاقه دو نفر به هم را هم می‌دانم اگر راست باشد خیلی مکان نمی‌شناسد. اما منکر این حقیقت هم نمی‌توان شد که در سال‌های اخیر تعداد ازدواج‌های راه دور بیشتر و بیشتر شده است. اگر هم حکم کلی ندهیم شاید بتوان گفت که در اکثر این ازدواج‌‌ها مردی از خارج از ایران خواهان ازدواج با زنی در داخل ایران است. متاسفانه اوضاع داخل ایران هم طوری شده که گویی این ازدواج‌ها راهی برای خلاصی از تمام دردهای مملکت است.
اینکه حالا چرا فردی که مدتی است – از یکی دوسال بگیر تا سی سال یا بیشتر- در خارج از ایران مانده خواهان ازدواج با فردی در ایران است و به بستر متفاوت شکل گیری و رشد رابطه نگاه نمی کند بحث دیگری است که شاید دامنه بسیار وسیعی از تسلیم فرد به نظر خانواده یا عدم پیدا کردن فرد مورد علاقه‌ را با توجه به کمتر بودن افراد برای انتخاب در بر بگیرد. به درست بودن یا نبودن این دلایل کاری ندارم. مهم این است که فرد انتخاب شونده بتواند انتخاب درست را انجام دهد. اینجاست که متاسفانه عدم شناخت از بستر اجتماعی زندگی فرد خارج نشین باعث مشکلات فراوانی می‌شود.
همیشه تحصیلات عالیه لزوما شعور زندگی اجتماعی برای فرد به ارمغان نمی آورد. اگر هم ادعای فرد در مورد تحصیلاتش و موقعیت کاری‌اش درست باشد باید دید که چرا قرار نتوانسته در همان کشور برای خودش کسی را پیدا کند. یک زمانی است که دو نفر سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند و به اصطلاح می‌دانستند که این قرار است آینده‌شان باشد اما اگر زن‌دایی طرف همسایه شما بود و فامیلشان دنبال یک دختر خوب می‌گشت و شما معرفی شدید بپرسید که تعریفشان از دختر خوب چیست که حالا در همان کشور پیدا نمی‌شد. اگر با طرف حرف زدید و شنیدید که دختر‌ّهای اینجا همه خرابند و هرشب با یکی اند بدانید که با کی طرفید. طرف یا دنبال آدم باکره آفتاب مهتاب ندیده می‌گردد که خوب شاید این به خاطر این باشد که می‌خواهد طرف را به میل خودش تربیت کند. (‌من به انتخاب افراد برای داشتن یا نداشتن رابطه جنسی احترام می‌گذارم. منظورم را قاطی نکنید) یا شاید بشود گفت که هنوز جایی را که در آن زندگی می‌کند به خوبی نمی‌شناسد. یک دلیل خیلی مهم دیگر هم که حدقل بنده به شخصه شنیده‌ام این بود که زنان اینجا حق و حقوقشان را می دانند و زنی که از ایران بیاید تا یک بالای چشمت ابروست شنید به پلیس زنگ نخواهد زد. البته اینکه این چه مدل چشم بالای ابرو گفتن است که به دخالت پلیس احتیاج است را باید از خود فرد پرسید.
یک مسله که به نظر من مهمترین مساله است و اغلب در بین بقیه موارد گم می‌شود این است که اصلا فردی که قرار است تک و تنها از خانواده‌اش جدا شود و بیاید به یک کشور دیگر از وضعیت طرف دیگر در اینجا غیر از اسم شهر و تعداد اتاق‌های خانه و نوع ماشینش چه می‌داند. برایش مهم است که در آن شهر غیر از شریکش ایرانی دیگری باشد یا نه. یا اصلا اگر خانواده شریکش در خارج از کشور باشند آیا حاضر است یک دفعه تنها بیاید و بشود مهمان آن خانوداده؟ این‌ها مسایلی است که در ازدواج‌‌های این مدلی معمولا در نظر گرفته نمی‌شوند اما باور کنید مهم است. اگر پای خانواده‌ّ‌‌ّ‌ها در میان باشد که مهم‌تر. وقتی خانواده یکی از دو طرف در کشور مقصد است طبیعی است که معاشرت یک طرفه می‌شود و شاید ناخواسته.
معمولا فرد تا وقتی به خارج از کشور و در یک محیط محدود از نظر همزبانان قرار نگرفته نمی‌داند که بیشتر معاشرت‌ها – حداقل در سال‌های اول- نه از لحاظ علاقه و اشتیاق که از زور بی‌کسی است. یک وقت‌هایی صرفا به علت همزبان بودن در گروهی قرار می‌گیرد که در ایران حتی به وجود چنین افرادی هم فکر نکرده بود یا به ذهنش خطور نکرده بود که روزی از سر بی‌کسی مجبور به معاشرت با این افراد خواهد شد. اینکه می‌گویند غربت سنگین است را باور کنید. سنگین است. حالا اگر اهل فامیل بازی و معاشرت‌‌ های دوره‌ای فامیلی نبوده باشید و قرار باشد که بشوید عضو تنهایی در این حلقه ها که لزوما همفکر شما نیستند شاید باید دوباره فکر کنید.
قرار نیست طرف همیشه کتک بزند که اسمش بشود آزار دهنده. آزارهای روحی خیلی اثر بدتری روی فرد دارند. دوستی می‌گفت که همسر سابقش همیشه در مهمانی‌ها وقتی تازه او سرش گرم می‌شد و شروع به خندیدن و رقصیدن می‌کرد از گوشه‌ای دسته کلیدش را به نشانش می‌داد که یا برویم یا حواست باشد که شب به خانه می‌رویم.
اولویت اولتان باید این باشد که زبان یاد بگیرید و رانندگی کنید و بعد بروید سرکار. مهم نیست که وضع همسرتان چقدر خوب باشد. دسته چک یک زن پاسپورت آزادش است. هرجای دنیا باشد فرقی ندارد. استقلال مالی اولین قدم برای نه گفتن است.
این مطلب فکر کنم ادامه دار باشد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ازدواج از راه دور بسته هستند

همیشه اینطور نیست که فکر کنیم دوستان یا بستگانمون اگه مورد خشونت واقع شدند اول به ما خواهند گفت. معمولا در این مواقع حتی اگر دردل صرف هم باشد افراد ترجیح می‌دهند که با غریبه‌ها صحبت کنند. اولا که هرکسی که به خط بحران زنگ می‌زند قرار نیست به خانه امن بیاید. حتی اگر همه امکانات هم فراهم باشد و خانه اتاق و تخت خالی هم داشته باشد- که خیلی کم پیدا می‌شود- آمار نشان داده که به طور متوسط زنان هشت بار در معرض تعرض جمسی قرار می‌گیرند(‌اگر اصلا تعرضات و تجاوزات روحی را به حساب نیاوریم)‌تا چرخه خشونت را بکشنند و بتواند از زندگی با فرد آزار دهنده بیرون بیایند . (‌این آمار هشت بار برای امریکاست).
کسی به خانه امن زنگ می‌زند ممکن است فقط بخواهد حرف بزند. اما پیش از هر صبحتی باید یک سوال اساسی پرسید. حتی اگر کسی فقط زنگ بزند و بگوید یک سری اطلاعات می‌خواهد و خوب البته اگر کسی نصف شب زنگ بزند که اطلاعات بگیرد باید دانست که بیش از هرچیزی نیاز به حرف زدن با کسی خارج از محیط خانه را دارد تا کسب اطلاعات. آن سوال هم این است که آیا الان جایش امن است و تلفنی که با آن زنگ می‌زند امن است یا نه. وقتی خیالمان جمع شد که خط تلفن امن است و زن می‌تواند حرف بزند باید اجازه دهیم که حرفش را بزند.
باید اجازه داد که هرچه خودش می‌خواهد بگوید. حرفش را هم قطع نکرد. معمولا در این مواقع زن‌ّ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکشنبه‌ّ‌ها با برگ و رنگ

yellow rose.jpg
حیاط خانه‌مان پر بود از رزهای رنگ به رنگ. اردیبهشت که می‌‌شد قیامتی داشتیم. من هم همیشه درگیر این تصمیم بودم که گل‌ها را بگذارم در حیاط بمانند یا بگذارم روبروی آینه اتاقمان.
یک رز زرد و نارنجی داشتیم که از یک سال دیگر گل نداد. تصمیم گرفتم دیگر رز نچینم. حداقل از حیاط خانه‌مان.
عکس از اینجا

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه‌ّ‌ها با برگ و رنگ بسته هستند

سوال

یه وقت‌هایی پیش میاد که دلم می‌خواد از تجربه‌ها یا خوانده‌ها یا شنیده‌های اندکم اینجا چیزی رو بنویسم. مثلا در زمینه کار با مهاجرین یا زنان قربانی خشونت‌های خانگی و خیابانی. اما این مسله که این تجربه‌ها و دانسته‌ها در چه بستر مکانی و زمانی و مکانی بدست اومده و بکار میره و آیا مثلا ممکنه به درد کسی تو ایران – با توجه به فارسی زبان بودن مخاطبین این وبلاگ- بخوره یا نه همیشه باعث شک و بعد هم سرد شدنم از نوشتن شده.
یه نمونه‌اش مثلا تجربه کار تو خانه امن زنانه که خوب این مدلی که اینجا وجود داره و با قانونی که حداقل در نوشتار از زن حمایت می‌کنه وضعش خیلی با ایران فرق داره. یا مثلا تعریفی که از خشونت خانگی و تجاوز می‌شه و دادگاه بر اساس اون تعاریف عمل می‌کنه کاملا با چیزی که تو کشور ما وجود داره فرق داره. ( این نکته قابل توجه اون‌هایی که می‌گن این فرهنگ مردمه!‌ و امضا جمع کردن و قانون عوض کردن چاره این ملت نیست!)
اما فکر کنم شاید اگه از تعاریف قانونی که بگذریم یه سری نکات هست که باید وقتی با قربانیان ( من خیلی با این کلمه قربانی مشکل دارم. خیلی بار منفی‌اش به نظر من زیاده و بیشتر احساس ضعف دست می‌ده. شاید معادل فارسی بهتری بشه برای این واژهVictim پیدا کرد که همون معنی رو بده اما نه با بار معنایی قربانی در زبان فارسی) تجاوز یا خشونت حرف می‌زنیم رعایت کنیم.
خواستم یه نظرخواهی کوچیک بکنم ببینم فکر می کنید نوشتن این تجربیات و نوشته ها به درد کسی می خوره یا باز بر می خوریم به اون دیوار بلند تفاوت فرهنگ ها و خیلی فایده نداره. .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سوال بسته هستند

یه گروه مستقل زنان اینجا وجود داره که با زنان بی‌خانمان کار‌ می‌کنه. برای زنان بی‌خانمانی که به این مرکز مراجعه می‌کنن کارگاه‌های یک هفته‌ای و دوهفته‌ای برگزار می‌کنن و دست آخر هم بهشون مدرک گواهی دوره رو می‌دن.
بی‌خانمان شدن هیچ‌ جای دنیا راحت نیست و اغلب این بی‌خانمان‌ها در معرض هزار جور اذیت و آزار قرار دارن. تو این اقتصاد خراب اینجا هم خیلی از زندگی‌ها چک به چک بسته است و از دست‌دادن کار برابر است با از دست دادن خونه وسرپناه و توی خیابون خوابیدن برای خیلی‌ها که پشتوانه خانوادگی یا مالی غیر از کاری که در زمان حال انجام می‌دن ندارن.
در هر حال این سازمان فلسفه اصلی‌اش اینه که این زن‌ها رو به بازار کار متصل کنه. با این فلسفه که قدرت اقتصادی برای زن دوای هزار مشکل دیگه‌است. دیگه مجبور نیست به خاطر سرپناه داشتن و با شکم گرسنه نخوابیدن هرشب دست بزن یکی رو تحمل کنه و اگه کار پیدا کنه شاید بتونه با مشکل مواد مخدر و الکل هم کنار بیاد. ( بماند که خیلی وقت‌ها اصلا اینکار ساده نیست چرا که همه این‌ها مثل یه چرخه بهم متصلند و تا معتادی کار نمی‌تونی پیدا کنی و تا کار پیدا نکنی مستقل نمی‌شی و…) اما تو این کارگاه‌ها با این زنان مثل مددجویانی برخورد می‌شه که در درجه اول به خودشون ایمان بیارن که به عنوان یک زن می‌تونن کاری رو که هدفشو دارند انجام بدن. اگه بخوان می‌تونن از این چرخه بیان بیرون.
در و دیوار گاراژی که ازش به عنوان مدرسه استفاده می‌شه پر است از قصه زنانی که از زیر پل شروع کردند و الان برای خودشون زندگی و کار دارن و چه بسا خودشون شدن سخنگویان این کارگاه ها.
تو این کارگاه در مورد کسی قضاوت نمی‌شه. زنی بود که دخترش رو به خاطر مواد فروخته بود و وقتی خبر مرگ دخترک رو شنیده بود تصمیم گرفت که بیاد به این کارگاه. همه قصه شون رو روز اول اگر بخوان می‌گن و خیلی‌ها هم روز آخر خارج می‌شن بدون اینکه تغییری کرده باشن. یک هفته صبحانه و ناهار مجانی گرفتند. ( که خوب این‌هم خیلی خوبه).
تمام کارهای این موسسه داوطلبیه. یعنی چه مددکاری که برای شنیدن میاد چه وکیلی که برای کمک به مسایل مالی و خانوادگی میاد یا پرستاری که برای تست ایدز و هپاتیت میاد و کلینکی که اون رو میفرسته همه کارهاشون رو داوطلبانه انجام میدن. خرج غذا و کرایه گاراژ رو هم خیرین تقبل می‌کنن یا کسانی که از این کارگاه‌ها بیرون رفتند و الان کار و زندگی خودشونو دارن و واقعا به این زیربنا اعتقاد پیدا کردند.
برای اینکه زنانی از این دست رو به بازار کار فرستاد حتی کار خیلی ساده تو یه فروشگاه یا رستوران یا کارخونه باید خیلی ریسک کرد. همه قرار نیست در عرض یک هفته متحول بشن و این طبیعی است که صاحب کار بیش از هر کار انسان دوستانه دیگه ای اول به فکر تجارت خودش باشه و کسی هم به خاطر این امر سرزنشش نمی کنه اما زنانی که در راس این امور هستند به نظر من واقعا کارشون کارستانه. اون‌ها هستند که باید یک رزومه قابل قبول برای فرد درست کنن و صاحب کار رو قانع کنن که یه مدت حتی شده آزمایشی به این زن‌ها کار بده تا اون‌ها بتونن خودشونو نشون بدن.
اما خوب حتی اگه از هر گروه یک نفر ه

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آوریل ماه آگاهی در مورد آزارهای جنسی نامگذاری شده و معمولا سازمان‌های زنان یا مراکز دانشگاهی یک سری برنامه ویژه برای این ماه دارند. یه جلسه جالبی که دیشب رفتم در مورد این بود که اگه یه وقتی تو مدرسه یا هرجایی دیگه‌ای دیدیم کسی داره به سراغمون میاد که اذیتمون کنه چیکار کنیم.
خود من یک ماه بود که هی این دست و اون دست می‌کردم که اسپری فلفل بخرم با توجه به اینکه الان دیگه با ماشین خودم هم نمی‌رم و نمی‌آم و زیاد اتفاق میافته که تا دیر وقت – یه وقت‌هایی تا صبح- بمونم توی دانشگاه. اما بعد از جلسه دیشب فهمیدم که چه خوب شد که پول خرج این اسپری نکردم.
طبق آماری که دیشب تو اون جلسه ارایه شد در بیشتر مواقع از اسپری فلفل یا دستگاه وارد کننده شوک الکتریکی برعلیه خود فرد حمله شونده استفاده می‌شه. یعنی کافی فرد- که معمولا در این مواقع اصلا انتظار حمله رو هم نداره و کاملا هول می‌شه- اختیارش رو از دست بده و اسپری یا دستگاه شوک دهنده در دست‌های مهاجم قرار بگیره.
این دستگاه‌های شوک دهنده هم که ظاهرا بازارشون داره خیلی داغ می‌شه یه وقت‌هایی اصلا استاندارد نیستند و خیلی درجه الکتریسته‌شون بالاتر از اونیه که پلیس استفاده می‌کنه و موارد زیادی هم گزارش شده که یه نفر در اثر استفاده بیش از اندازه این‌ها کسی رو کشته.
در هرحال تو جلسه دیشب خیلی تاکید شد که اولا برای جلوگیری از اینکه چنین اتفاقی بیافته چیکار کنیم (نه. نگفتن که لباس تنگ و شلوارک نپوشیم و آرایش نکنیم!) بهترین حربه هم اینه که یاد بگیریم بتونیم تو هر موقعیتی لگد بزنیم! معمولا مهاجمینی که تو دانشگاه‌ها به کسی تعرض می‌کنن تازه واردن و خوب اگه خیال تجاوز داشته باشن زره فوتبال نمی‌پوشن! بنابراین یک لگد به عضو شریف می‌تونه تا چند دقیقه تمام سیستمشون رو از کار بندازه. دیگه حالا اگه وردست ناموس‌شون از کار افتاد باز غمش خوردنی‌تر از اینه که با شوک الکتریکی کشته بشه!
بهتر‌ه که اگه دیروقت تنها پیاده روی می‌کنیم آی‌پاد -حداقل- به هر دو گوشمون نباشه و یه سوت هم بندازیم به گردنمون و گاه و بی‌گاه تمرین لگد پرندون کنیم!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

پسر همکارم ظاهرا دیروز آمده بود دفتر ما. مدادش را جا گذاشته بود. از این مدادها که یک عروسک با فنر به ته مداد وصل شده است. ذوق کردم و مداد را گرفتم و گفتم که من هم یکی از این‌ها داشتم. همکارم گفت کی؟ یه ذره فکر کردم و گفتم بیست و یک سال قبل!
فکرش را بکن! یک جایی برسی که بگویی یادش بخیر!‌ بیست و یک سال قبل! من الان باید ساکت بشوم!
پی نوشت بی‌ربط به مکاشفه بالا: محض تکمیل شدن خوشی این واحد‌های تابستانه امروز فهمیدم که سیستم خوشحال کامپیوتری مدرسه‌مان تصمیم گرفت که سرخود سه‌تا از کلاس‌های تابستانم را حذف کند!‌ بعد گفتم عجب. بروم دوباره برشان دارم!‌ کلاس‌ها همه پر شده بودند!‌ روزهای‌ خوبی را می‌گذرانم به شدت. دلتان هوس تنوع کرد خبرم کنید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قبل از عید بود. شاید هم قبل از روز تولدم. گاهی تکلیف‌هایش را می‌نویسم. یعنی می‌نوشتم. اگر وقت می‌شد. این اواخر کمتر. گفته بودم اگر کاری داری حتما زودتر بگو. شبش هم زنگ بزن که یادم بماند. دو روز قبلش زنگ زده بود و پیغام گذاشته بود. پیامش را هم شنیده بود. وقت نکرده بودم. کاملا یادم رفته بود. سرکار بودم که پیغامش آمد که چی شده. خیلی دیر شده بود. کاری نتوانستم بکنم. بعد هم باید می‌رفتم سرکلاس. از کلاس که آمدم بیرون و تلفن را روشن کردم دیدم یک پیغام فرستاده که آی لاو یو! صبر کردم تا به خانه برسم و برایش ایمیل فرستادم که قرار ما این بود که شب قبلش زنگ بزنی. ایمیل بی جواب ماند.
آن آی لاو یو خیلی سنگین بود اما دلیل نشد که شب سال نو زنگ نزم و تبریک را نگویم. رفیق بیست و هفته ساله‌ایم این‌روزها دیگر. جواب آن پیغام سال نو هفته قبل آمد. من هم سرکار بودم و جواب ندادم.
امروز با هم حرف زدیم بعد از شاید دوماه. به همان سادگی همیشگی. همان حرف‌های همیشگی. همان آدم‌ها که همیشه درموردشان حرف می‌زدیم. با کرکر و خنده و آخرش هم که تو کی میایی و تو چرا نمی آیی. سه ربعی حرف زدیم و بعد با خنده خداحافظی کردیم.
خودش هم می‌داند. من هم می دانم که دنیایمان یکی نیست. دیگر یکی نیست. آخرین باری که با هم بودیم یک ربع بدون حرف گذشت اما همیشه بودن کسی که بدانی که هرگز کنارش نخواهی گذاشت خوب است. کسی که با او خاطره‌های بیست ساله داری. حتی اگر دیگر خاطره مشترک نسازی باز بیست سال وقت داری که خاطره‌های گذشته را مرور کنی.
امروز قرار گذاشتیم اگر نون بیاید سه نفره برویم الواتی. قولی که هرگز عملی نخواهد شد. خودش هم می‌داند که الواتی با آدم حوصله سربری مثل من ارزش مرخصی گرفتن ندارد اما همینکه قولش را رد و بدل کردیم خوب بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزمره

من آدم لیستی هستم. لیست و تقویم و سررسید و خط‌های صاف که باید بدانم آخرش کجا می‌شود. برای همین وقتی یک تغییری برخلاف آنچه برنامه‌اش را ریختم پیش می‌آید کل سیستم زندگی‌ام بهم می‌خورد. امروز فهمیدم که دو درس از چهار کلاسی که برای تابستان برنامه گرفتنشان را داشتم در شمارش نهایی رشته فقط یکی‌شان حساب می‌شود و یکی دیگر نه. حالا هردویشان را هم می‌خواهم به دو علت خوب. یکی‌اش سه واحد اینترشیپ از همین‌جایی است که الان درش کار می‌کنم. یعنی من کارم را می‌کردم و فقط کافی بود یک گزارش روزانه نگه داشته باشم و یک مقاله نهایی برایش بنویسم. این می‌شد سه واحد راحت. یکی دیگر هم یک پروژه مطالعه آزاد است که استاد یکی از درس‌های خاورمیانه‌ام قرار بود ارایه بدهد که خوب یکجورهایی خوب بود برای سال بعد. هنوز هم تغییری درشان نمی‌دهم. یعنی همچنان هردویشان را نگه می‌دارم اما باید کلاس‌های دیگر را هم بردارم. این هم از تابستان ما.
دمای هوا یکشنبه به سی و دو درجه سانتیگراد رسیده بود. خوش‌خوشانمان می‌شود با این بهار داغ.
از آن وقت‌‌هایی است که آمده‌ام خانه و هیچ کاری برای انجام دادن ندارم. هوا هم رو به تاریکی می‌رود و بیرون نرفتم. ببیندم این مادر مرده را که به زندگی برسم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره بسته هستند

تا همین چند لحظه قبل – قبل از اینکه کامپیوترم درست در لحظه دست به کیبرد شدنم فریز کند- آنقدر عصبانی بودم که می‌توانستم گردن کسی را با دندان‌‌هایم بجوم. دست درد – همان دست درد قدیمی معروف- هم بعد از مدتها آمد و یک چرخی زد در دستانم. بعد کامپیوتر را که خاموش کردم و بستم- در همین فاصله دوباره باز کردنش- ذهن صاحاب مرده برگشت به منشا نیمی از تمام اعصاب خوردی و سو تفاهمات سال گذشته. آن‌هایی که باید بفهمند خودشان هم احتمالا به اندازه من درگیر این سوتفاهمات بوده‌اند هرچند یا سعی در انکارش شد یا منجر به برخی مناقشه‌های جدی‌تر. در اینکه اصل جریان از ابتدا درست نبود هیچ شکی نیست اما هنوز هم برای من جای تعجب است که چطور همه ما- همه ما- بر اساس یک جریان یک هفته ای اینطور به خودمان اجازه قضاوت در مورد زندگی بقیه مان را دادیم؟
اینکه چطور بدون توجه به آنچه که شاید در همان بازه زمانی پشت دیوار یا در شب قبل بر کسی گذشته بود توانستیم اینطور سنگدلانه برای راه و روش زندگی بقیه الگو ببریم و الگویمان را در سطح بین المللی پخش کنیم؟ الان که خودم به آنچه شاید در این مدت و بر اساس همین طرز تفکر و بدون نگاه کردن به پشت پرده نوشتم نگاه می‌کنم از خودمم شرمم میاید که شاید من هم ناخود آگاه اینهمه احساس نفرت را در کسی جوشانده باشم و چنین دردی را در دستان کسی موجب شده باشم.
من الان می‌دانم که آن انسان آن بازه زمانی هیچ شباهتی به اصل من که خوب است حتی به وبلاگ من نداشت ولی نمی دانم چرا تا همین لحظه فکر نکرده بودم که شاید این قانون برای بقیه هم در آن بازه صادق بوده باشد. برای شناخت انسان‌ها وبلاگ که خوب است سال‌ها وقت هم که بگذاریم شاید به جایی نرسیم. نمی‌دانم چطور فکر کردم- چطور فکر کردیم= انسان‌ها را می‌شود از روی وبلاگشان شناخت و با دیداری کوتاه در بدترین شرایط ممکن در مورد هویت و واقعیت زندگیشان قضاوت کرد.
در این فریز کردن کامپیوتر رازی بود که خشم وحشتناک مرا به این نوشته تبدیل کرد. چون این نوشته مخاطب اصلی اش خودم هستم وشاید بقیه اصلا از آن سر در نیاورند نظرات را می‌بندم اما برای گفتگو همیشه راهی است. مگر نه؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند