تشبیه‌ قرن

فکر کنم بهترین چیزی که بشه لئونارد دی‌‌کاپریو رو بهش تشبیه کرد «قورمه سبزی» باشه. لامصب هرچی بیشتر می‌گذره، بیشتر جا می‌افته، خوشمزه‌تر می‌شه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تشبیه‌ قرن بسته هستند

میترا جون امروز در سر یکی‌ از کلاس‌های خاورمیانه بنده فرمودند که هیاهوی فمینیست‌‌های ایرانی امری برای جلب شهرت است و بعد هم با صدای بلند رو به کلاس صد و خورد‌ه‌ای نفری اعلام فرمودند که به عنوان یک ایرانی که پدرشون هیچ وقت رو حرف« شاه‌باجی» خانواده حرف نمی‌زنه، عقیده داره که زن‌های ایرانی صاحب اصلی قدرت در پشت درهای بسته سیاست‌های ایرانند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شما مختارید با هرکی دلتون می‌خواد دعوا کنید. اصلا بزنید پودر کنید طرف رو،‌ نابودش کنید. از صفحه روزگار محوش کنید. اصلا رسما با گلوله بزنید تو مخش، اما جان من جان شما، نشینید از قیافه طرف ایراد نگیرید که دماغش مثل فلانه و چشممش چپه و هیکلش مثل چی.
لامصب. لااقل عکس‌های ماچ و بوسه‌تون رو اول از فیس‌بوک بردار، بعد به من زنگ بزن بگو طرف مثل فیله!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

پیچک

همه چیز از یک درد کوچک زیر انگشت میانه پای چپم شروع شد. در حیاط دانشگاه بودم. خم شدم دیدم انگار چیزی دارد جوانه می‌زند. هنوز زیر پوستم بود. دردش زیاد نبود و فراموشش کردم. دو روز هم نگذشته بود که دوباره تیر کشید. اینبار که نگاه کردم دیدم جوانه زده است. یک گیاه سبزرنگ نازک به انگشت میانه پای چپم پیچیده بود. هنوز خیلی کوچک بود.
باید همان موقع از ریشه می‌کندمش. گیرم که یک ساعتی درد داشت و خون‌ریزی می‌کرد، بعد لابد خوب می‌شد. دل لامصب سوخت باز. گفتم حالا که درد ندارد بگذار بماند ببینم گیاهش چه شکلی می‌شود.
بعد کارم در آمد. پیچک بود لعنتی. اصلا رشدش را به چشم می‌دیدم. رشدش را می‌دیدم و خونی که از من می‌مکید را حس می‌کردم. رشد می‌کرد و حالا دیگر به مچ پایم رسیده بود. یک پیچک با ساقه‌های «نازک لاغر» از من روییده بود. پای چپم زیبا شده بود. مدل پیچک مثل همان تاتویی است که دو سال است هوس گرفتنش را کرده‌ام.
چند روز گذشت. شاید یک هفته. انگشت میانه پای چپم خونی بود همیشه. از جای رویش پیچک مرتب خون میامد. هنوز خون می‌اید. پیچک به کمرم رسیده بود. دیگر نمی‌توانستم دامن بپوشم. هر دو پایم را گرفته بود. یک شلوار گشاد خریدم و دیگر تنها به حمام می رفتم. دیگر نمی‌توانستم برهنه در خانه بمانم. دلم برای برهنگی‌هایم تنگ شده بود. تنگ شده‌است.
پیچک به کمرم رسید. شاخه‌هایش را به پایم می‌مالید. من مرتب ارضا می‌شدم. حس لعنتی خوبی داشت. اما آنجا نماند. شاخه‌ها از کمرم جدا شدند و بالا رفتند. از هر شاخه چند جوانه جدید در میاید و اینها خون بیشتری می‌خواهند. من لاغر شده‌ام و فکر می‌کنم همه خون من باید از قهوه تامین مشود. غیر از قهوه چیز دیگری نمی‌خورم. قهوه رشد پیچک را تند کرده. این را مطمئنم.
حالا دیگر پیچک به گردنم رسیده‌است. دستانم را هم گرفته است. باید همان موقع، حتی به قیمت بریدن انگشت میانه پای چپم ، پیچک را از ریشه می‌کندم. می‌دانم که تا چند روز دیگر شاخه‌هایش به دور گردنم آنقدر محکم شود که جانم را بگیرد. شاید شاخه‌هاش چشم‌هایم را هم کور کند.
حالا دیگر کاری از دست من ساخته نیست. باید منتظر بمانم که خودش کارش را تمام کند. دیگر رمقی نمانده که حتی دستم را به ریشه‌هایش بزنم. حالا دیگر فقط درد است و از لذتش خبری نیست. شاید فقط بشود قهوه بیشتری خورد که این زودتر کارش را تمام کند. رنگ سبزش هم- شاید به خاطر قهوه- الان دیگر به لجن می‌زند. من به جایی اینکه شبیه تیستوی سبز انگشتی شوم، شکل یک تکه چوب جلبک‌بسته بی‌تحرک روی یک مرداب شده‌ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پیچک بسته هستند

به مامانم اینها

چیزه.
وقتی سفر و اینها تشریف می‌برید،‌ یه دفعه هفته دوم نیاید نگید چی خریدید واسه بچه‌تون. اونجوری تحمل بقیه سفر شما خیلی سخت‌تر می‌شه. دلتنگی و اینها البته دیگه…..

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای به مامانم اینها بسته هستند

آبان…آبان

من امروز فهمیدم که مهجور ترین ماه سال شمسی «آبان» است.
شروع کنید به نام بردن اسامی ماه‌ها. همه ماها را زیاد می‌شنویم غیر از این «آبان»
مهر که حق همه ماه‌‌های دیگر را به شدت خورده.
خودم هم نمی‌دانم بعد از چند سال شنیدم که کسی گفت آبان فلان کار را می‌کنم.
خیلی خوب بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آبان…آبان بسته هستند

عکس‌های امامزاده طاهر را می‌دیدم که دوستی برایم فرستاده بود. ششمین سالمرگ احمد محمود بود دیروز. چند نفر مثل منند که جنوب ایران را ندیده‌آند اما به خاطر این مرد عاشق جنوبند؟ مثل من دوره‌ای دلشان می‌خواست تبعید شوند جزیره خارک که ماهی شور بخورند و تف کنند روی زمین؟ تقریبا با هرکسی که از دیروز حرف زدم، هنوز اسیر تصویر داستان یک شهر بود. چه داستانی داشت.

پای ثابت امامزاده طاهر رفتن‌های من فرشاد بود. همکلاسی دوران حقوق‌خوانی. ساکت و سربزیر. از آن آدم‌هایی که معمولا از من پر حرف گریزانند. اما من و فرشاد خیلی باهم دوست بودیم. چقدر با هم راه می رفتیم بی‌هدف و من هر دفعه فکر می‌کردم اینبار زبانش را باز می‌کند و به من می‌گوید مدل احساساتش نسبت به من عوض شده. اما فرشاد هیچی نمی‌گفت و فقط با من قدم می‌زد. من هم بی‌پروا تمام داستان‌های عشقی‌ام را برایش تعریف می‌کردم. به من می‌گفت مواظب خودت باش و من متنفر بودم از اینکه کسی به من بگوید مواظب خودم باشم.
مثلا سر قبر شاملو شعر می‌خواندیم. حالا هم نمی‌دانم برای شعر بود، بقیه آدم‌ها بود، فضا بود، آن بی‌رنگی قبرستان بود، یا سیگار کشیدن. یک بار، قبل آمدن، به فرشاد گفتم باید برویم یک بار از اول تا آخر همسایه‌ها را بخوانیم سر قبر احمد محمود. گفت باشد. اما یک لباس گرم بپوش که من مثل هر دفعه مجبور نشوم کتم را بدهم به تو که یخ نکنی! من هم جوابش را دادم که تو از خدایت است کتت بوی تن مرا بگیرد.
—-
چرا بعضی از آهنگ‌ها هیچ وقت کهنه نمی‌شوند؟ شاید هم آن آهنگ نیست. خاطره فضایی است که آهنگ را در آن به کرات شنیده‌ای.
به آهنگ‌هایی گوش می‌کنم که در یک دوره‌ای خجالت می‌کشیدم بگویم من روزی طرفدار اینها بودم. آدمیزاد موجود عجیبی است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک روز جرات آن‌را پیدا می‌کنم که نوشته‌های زمان مستی‌ام را با صدای بلند برای همه بخوانم. یک روز.
و تو چه می‌دانی که دربی‌خوابی بیست و چهار ساعت گذشته (‌دقیقا بیست و چهارساعت گذشته) بر من چه گذشت و من چند بار شکستم. تو هیچ نمی‌دانی و هیچ کدام از نوشته‌های مستانه مرا نخواهی خواهند. هیچ‌کدام را.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

زنانگی گم شده

معرف زن بودن من چیست؟
دامنی که به پایم است؟ مردی که با او می‌خوابم؟ روژ لب قرمز؟ موی بلند؟ گریه‌های وقت و بی‌وقت؟ ناز کردن‌های گاه و بی‌گاه؟ سینه‌هایم؟ تکه گوشت وسط پایم؟
یعنی اگر من از امروز دامن نپوشم، با زن بخوابم، آرایش نکنم و دیگر ناز و عشوه نیایم، چیزی از زن بودن من کم می‌شود؟ چه کسی زنانگی را با این معیارها تعریف کرده؟
این روزها بیشتر و بیشتر می‌شنویم که زنان باید از زنانگی خودشان لذت ببرند. اما این زنانگی چیست و در چه بستری تعریف شده است؟ آیا این زنانگی هم در همان چهارچوب و بستر قوانین و تاریخ مردسالار تدوین نشده است؟ چه کسی می‌تواند معین کند که اگز زنی بگوید که من با لباس صورتی‌ رنگ ویکتوریاز سکرت احساس زنانگی می‌کنم آنوقت این زن تحت تاثیر رسانه‌ها و جامعه مصرف گرایی که آنهم توسط مردان شکل گرفته، قرار دارد یا واقعا زنانگی‌اش را این تعریف می‌کند؟ و آیا باید برگشت و این زنانگی تحت تاثیر ویکتوریاز سکرت را نقد کرد یا گذاشت که این زن از زنانگی‌اش لذت ببرد؟
من اگر نخواهم لباس «زنانه» بپوشم و نخواهم در چهارچوب‌های قراردای و از پیش تعریف شده برای زن قرار بگیرم چاره ای جز پوشیدن لباس ها و مدل مو و آرایش «مردانه» ندارم. اما مگر این «مردانگی» در همان بستر تعریف نشده است؟ اگر هم بخواهم با آنچه که با آن راحتم گذران امور کنم این «راحتی» من چطور شکل گرفته و چرا من باید با این مدل راحت باشم نه با مدل دیگر؟
قضیه فراتر از اعضای بایولوژیک بدن است. آقای محترمی تمام روز شنبه را سعی کرد بفهمد من بالاخره لزبینم یا می شود به من نخ داد! دچار سردرگمی شده بود بین جنسیت ظاهری من و مدل ظاهر شدنم در جمع. جنس و جنسیت ( اجراگیری جنس) را نمی‌توانست با هم تطبیق بدهد یا حداقل با «نرم» جامعه تطبیق بدهد و این به وضوح کلافه‌اش کرده بود.
طفلک لیلا. زنگ زده بود من بعض کرده را دلداری دهد، بحثمان کشیده شد به نظریه نسبیت فرهنگی و آنچه به موج سوم فمینیزم معروف شده. برای من هر آنچه که بخشی از من است، بخشی از زنانگی من هم هست. اما چطور می‌شود مشخص کرد که این «من» و «زنانگی» در یک بستر مطلق شکل گرفته؟ بحث پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زنانگی گم شده بسته هستند

برای کلاس روش‌های تحقیق این ترمم، دارم روی نحوه برخورد با دانشجویان مسلمان و با حجاب دانشگاه کار می‌کنم. یعنی بازخوردی که این زنان از سوی بقیه دانشجویان، استادان و کارکنان دانشگاه می‌گیرند. روش تحقیقم مصاحبه‌های عمقی و گروه‌های متمرکزه. تا چند ساعت دیگه باید اولین پیش‌نویسم رو تحویل استاد بدم. الان که داشتم جمع بندی می‌کردم داده‌ها رو به این فکر می‌کردم که چقدر نتایج این تحقیق کوچک کلاسی شرم‌آوره. واقعا شرم‌اوره.
یکی از روش‌های تطبیق با محیط برای گروه‌های اقلیت مذهبی -به طور کلی- اینه که به این تبعضات و نابرابری‌ها به چشم یک جور امتحان (الهی)‌نگاه می‌کنند و با فکر به آینده ( که اون رو از آن خودشون می‌دونن) و حقیقتی‌ (‌که باز هم در قالب مذهب گروه تعریف می‌شه) که اون رو حقیقت واقعی می‌دونن در مورد این طور برخوردهای نابرابر عکس‌آلعمل خاصی نشون نمی‌دن و اغلب اون فرد (‌یا جامعه ستمکار) رو به خداوند (‌تعریف شده بر اساس مذهب)‌ واگذار می‌کنند.
بدون اینکه بخوام هیچ انتقادی رو به این گروه از زنان وارد کنم ( چون تا حد خیلی زیادی به عنوان یک زن اهل خاورمیانه،‌حالا گیرم بی‌حجاب،‌ مشکلاتشون رو درک می‌کنم) دارم به این فکر می‌کنم چرا نباید یک گروه تشکیل داد و بر ضد این رفتارهایی که هر روز شاهدش هستند قدمی برداشت. لااقل بقیه متوجه می‌شن که شاید عملشون – از خیره شدن در حیاط دانشگاه گرفته تا با صدای بلند گفتن که «به کشورت برگرد تروریست» – رو چهارتا آدم دیگه نفی می‌کنن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند