یک آقای امریکایی داره فارسی حرف می‌زنه- و انصافا هم خوب حرف می‌زنه- به به و چه چه همه به هوا رفته که چه جالب و چطور می‌تونه اینقدر خوب حرف بزنه. یکی هم اون وسط می‌گه «ماشالله». نمی‌دونم چند تا ایرانی که اینقدر خوب انگلیسی حرف می‌زنن تاحالا «ماشالله» شنیدن!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می‌خواستم بروم مصر برای دو‌هفته. جور نشد و حالم گرفته‌است. مدل خودم هم می‌خواستم بروم. مدل خودم یعنی تنها. یعنی اینکه هتل درست و حسابی هم نروم. یعنی سنگین نروم. یک دوربین و یه دست لباس خاکی بسم بود. یعنی نروم سراغ مقصد‌های تورهای مسافربری. مصر فقط اهرام نیست. دلم ولی می‌خواست لب نیل راه می‌رفتم. کلی نقشه داشتم برای گشتن بازارهای قاهره و دیدن الازهر که حالا همه -حداقل برای الان و این فصل- نقش بر‌آب شد.
می‌دانستید من عاشق بازارم؟ یک خاطره خیلی خیلی دور یک جایی ته ذهنم دارم. یکی از آشنایان دور ما یه مغازه داشت که با تعریف اواخر ده شصت می‌شد بقالی. یادم است یک بار برای خرید، بابا می‌خواست همراهش برود بازار بزرگ تهران. نمی‌دانم چرا من‌هم همراهشان رفتم. شاید پنج سالم بود. شاید هم یک‌ذره بزرگتر. یادم نیست. بعد از همان وقت یک تصویر عجیب و اثیری ماند از این بازارهای شلوغ در ذهن من. بازار مسگرهای اصفهان، بازار وکیل شیراز،‌بازار نقره فروش‌های استانبول، بازار بومی‌های هاوایی، بازار سرخ‌پوستان مندسینو،…می‌دانم زیاد نیستند تعداد جاهایی که رفتم و بازارهایشان را دیدم. اینجا سخت است آن مدل بازار را پیدا کردن. بازار تهران را هیچ جا نمی‌شود پیدا کرد. هروقت باید منیریه می‌رفتم برای خرید اسباب و لوازم کوهنوردی، یک جوری می‌رفتم که بقیه روز را بتوانم بروم بازار برای خودم بچرخم. الان هم -اگر بروم- فکر کنم بخواهم مستقیم از فرودگاه بروم بازار.
من یک رویای خنده‌دار دارم که روزی در الازهر درس بدهم. برای زمان و موضوعیش هنوز رویابافی نکرده‌ام. اما همیشه دلم می‌خواست می‌دیدمش. الان بیشتر از دیدن دلم می‌خواهد. شاید یک زمانی زد به سرم رفتم آنجا فقه تسنن خواندم. هرچه بیشتر فکر می‌کنم یادم میاید چقدر برنامه داشتم که نقش برآب شد. شاید تابستان بشود. آنوقت دیدن مردم که زیر هرم آفتاب به دنبال سرپناه می‌گردند باید دیدنی باشد. از روی قساوت این را نمی‌گویم. این یک سوژه مشاهده است که ببینی مردم برای فرار از گرما چه می‌کنند. چطور سایه می‌یابند. این طبیعی‌تر از این است که الان بروم ببینم چطور کریسمس بازار قاهره را رنگ کرده. مثلا دارم خودم را دلداری می‌دهم. مراکش هم شنیدم بازارهای خوبی دارد. چقدر جا هست که من باید ببینم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

I Had an Abortion*

این نوشته بهانه نوشتن این پست است. هرچند نه پاسخی به نویسنده است نه قرار است باشد. یک تجربه متفاوت است با نگرشی متفاوت. نه بهتر و نه بدتر، فقط متفاوت. روزی که اولین تجربه اتفاق افتاد با خودم فکر کرده بودم باید بنویسمش. نمی‌دانم چرا تا به امروز طول کشید.
*****
توضیح لازم و ضروری: بدیهی است که معتقدم احساسات آدم‌ها باهم فرق دارد ایضا دلبستگی‌ها، دلخوشی‌ها، روش‌های زندگی، اعتقادات و باورها. این نوشته فقط دیدگاه من است و تجربه من. نه تعمیمی به بقیه زنان و مردان دارد و نه دنبال این است که چیزی را ثابت کند یا خوبی یا بدی چیزی را نشان دهد. یک اتفاق بود که لابد باید نوشته می‌شد. برای من یک اتفاق ساده بود که از قضا دوبار تجربه‌اش را داشتم.
لیلا در چت مرا پیدا کرد که دنبال یک آدمی می‌گردم که برای برنامه‌مان در مورد سقط جنین صحبت کند. گفتم صبر کن یکی را پیدا کنم. گفت منظورم خودتی. من هم گفتم که می‌خواهی کلی حرف بزنم یا از تجربه شخصی‌ام بگویم. تقریبا صدای جیغش از لندن به اینجا رسید. گفت مگر تجربه شخصی داری. گفتم آره. و بعد پرسید که می‌توانی در موردش حرف بزنی. گفتم چرا که نه. قرار و مدارمان را گذاشتیم و فردا صحبش از استدیوی برنامه شان زنگ زد و گوشی را سپرد دست آقای مجری. مجری برنامه از چند و چون آنچه که نامش را «اتفاق» می‌نامید پرسید. من هم با تاکید جزییات «سقط» را تعریف کردم. البته که باید می‌پرسید نظر پدر بیولوژیکی «بچه» چه بود و من هم توضیح دادم که تصمیم خودم بود اما او هم با سقط«جنین» موافق بود. بعد مجری برنامه از افسردگی بعد از «اتفاق» پرسید. گفتم چیزی تجربه نکردم و بعد هم که شروع کردم راجع به اینکه چرا برخی زنان بعد از سقط جنین احساس گناه دارند و برخی ندارند حرف زدند که البته حرفم قطع شد چرا که ایشان معتقد بودند زنان «معمولا» از این عمل ناراحت می‌شوند. بعد هم وقت من تمام شد. لینک برنامه را هم بعدش پیدا نکردم. در کل هیچ‌کدام از حرف‌هایی را که می‌‌خواستم بگویم نشد که بگویم.
***
پریودم عقب افتاده بود. یکی از این تست‌های خانگی خریدم که نتیجه را مثبت نشان داد. معمولا وقتی این تست‌ها نتیجه را مثبت نشان می‌دهند، درست است. می‌گویند اگر منفی بود بهتر است دکتر هم آزمایش کند. در هر حال. رفتم دکتر و بعد از اینکه کلی توبیخ شدم که لابد قرص هایم را سر ساعت نخوردم وگرنه امکان حاملگی با این قرصها کمتر از یک صدم درصد است نتیجه را داد دستم و گفت که بیمه سقط را قبول نمی‌کند. خودم باید پولش را بدهم. خوبی‌اش این بود که هنوز هشت هفته نشده بود و با قرص حل می‌شد. یکی از این مراکز زنان را پیدا کردم. حقوقم را پرسیدند و بر طبق آن تعیین کردند که چقدر باید بدهم. نوبت گرفتم و فردایش رفتم. دوتا قرص بود. یکی را همان روز- پنچ شنبه- در کلینیکشان ( بعد از هزار و یک مدل آزمایش مختلف)‌خوردم یکی دیگر را هم قرار شد شنبه بخورم. بعد هم برگشتم رفتم سرکارم. شنبه اول صبح قرص را خوردم و بعد رفتم خوابیدم. دردش یک چیزی در مایه‌های درد پریود بود. ضرب‌در سه شاید. ولی همان مدل درد بود. یک خونریزی شدید داشت و بعد تمام شد.یعنی درد تمام شد. یادم نیست خونریزی طول کشید یا نه. فکر می‌کنم اندازه یک پریود معمولی سه روزه طول کشید.
واقعا تمام جریان همین بود. شاید مسخره به نظر بیاید، اما برای منی که در شرایطی نبود و نیست که بچه دار شود و چرا الکی حرف را عوض کنم، اصلا فایده‌ای در وجود بچه نمی‌بیند و نمی‌خواهد بچه دار شود، اصلا این تصمیم سختی نبود. یعنی راستش اصلا تصمیم نبود. معلوم بود که چه باید بکنم. من نه چیزی در وجودم حس کردم. نه موجودی تکان خورد. نه حس خاصی به من دست داد. نه یک‌دفعه دنیا برایم زیبا شد. نه پروانه‌ها دور کله‌ام پرواز کردند و نه هیچ اتفاق خاص دیگری. اگر هم تست را یک ماه دیرتر می‌دادم و نمی‌‌دانستم حامله‌ام بازهم اتفاقی نمی‌افتاد. وقتی هم که خونریزی تمام شد گرفتم خوابیدم. حالا من قصی القلبم یا چه را نمی‌دانم. هر ماه این‌همه خون و تخمک از بدن من خارج می‌شود که من هیچ احساسی نسبت بهشان ندارم. همه‌شان هم پتانسیل «جنین» شدن دارند. چرا باید این یکی فرق می‌کرد. نمی‌دانم. شاید نگاه من به جریان درست نباشد. اما همین بود که بود. الان هم اگر اتفاق بیافتد باز هم همان پروسه طی خواهد شد. منتهی اینبار دیگر درآمد ندارم. پول کمتر خواهم داد.
یک سری حرف هم در مخالفت با سقط جنین هست که همیشه تکرار می‌شود. (‌روح و نطفه و چهارماه گی و سقط جنین همان اعدام است و دین چه می‌گوید و الخ) بحث من الان این جریان نیست. آن را هر کسی می‌داند و اعتقاداتش و باورهایش (‌که البته می‌شود دنبالش را گرفت که چرا و چطور بوجود آمده و تاریخش چه بوده و کارکردهای این احساس گناه چیست و نقش مردان و یا کلا قدرت این وسط در تاریخ چه بوده) .یک جایی است که باید دید جامعه می‌خواهد ما چطور فکر کنیم یا خودمان چه می‌خواهیم و خوب البته اینها چقدر به هم تنیده‌اند و اصلا جدایی پذیرند یا نه. بستری است که زن در آن با باروری تعریف می‌شود. با مادر بودن. ( همین چند وقت قبل بود که در یک بلاگ خواندم زنی نوشته بود می‌دانم نهایت زن شدنم مادر شدن است ) سبیل طلا چند وقت قبل به درستی به تیتر هایکویی که من در آن زنانگی را به باروری ربط داده بودم ایراد گرفته بود. سقط جنین چیزی از من کم نکرد. حتی احساسی را در من برنیانگیخت. من تجربه نکردم حسی را که می‌گویند زنان باید از لحظه بسته شدن نطفه پیدا کنند. اگر پریودم منظم نبود و من متوجه عقب افتادنش نمی‌شدم شاید اصلا تا یک ماه دیگر هم چیزی نمی‌فهمیدم. حالا شاید یک‌نفر بخواهد مثل آن مجری محترم جمع ببندد بدون اینکه به بستری که ان احساس گناه از آن نشات می‌گیرد فکر کند. این همان بستری است که نهایت زن را مادر شدنش می‌داند و زنانگی را با باروری تعریف می‌کند. ( که آنقدر در ناخودآگاه ما جاافتاده که مثلا در زبان شعر من خودبه خود باهم یکجا می‌آیند) .همیشه هم اینطور نیست. همه مثل هم فکر نمی‌کنند و حس نمی‌کنند و اعتقاد ندارند. من حرفم این است که همه تجربه‌ها یکسان نیستند. هستند زنانی که با اختیار خودشان سقط می‌کنند و ناراحتی هم گریبانشان را نمی‌گیرد چون اعتقاد دارند تصمیم درست گرفته‌اند.
* عنوان فیلمی با همین موضوع

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای I Had an Abortion* بسته هستند

روز جهانی ایدزه. تو این هفته مرکز ما هم چندتا برنامه داره. من تو محوطه باز جلوی کتابخونه وایستاده بودم و بروشورهای برنامه ها رو می‌دادم به ملت همراه با کاندوم مجانی. به هرکی از جلوم رد می‌شد یه دونه کاغذ می‌دادم و ازشون می‌پرسیدم اگه کاندوم هم می‌خواستند، هرچندتا که می‌خواستند می‌دادم بهشون.
یه مرد معلول روی ویلچر از کنارم رد می‌شد. مثل بقیه بهش گفتم که فردا می‌خوای بیایی تست اچ آی وی بگیری و کاغذ رو به سمتش دراز کردم. دستش رو از رو دکمه چرخش برداشت و شروع به فریاد زدن کرد: « توی احمق فکر می‌کنی کسی حاضره با من بخوابه که من ازش اچ آی وی بگیرم؟ تو چی فکر کردی بی‌شعور! می‌خوای منو دست بندازی با این‌کارت و برگردی با رفیقات به من بخندی؟»
خشکم زده بود. فریادش بلندتر و جدی‌تر از اونی بود که فکر کنم داره شوخی می‌کنه. فقط جواب دادم من هیچ منظوری نداشتم. به همه دانشجوها دارم این کاغذ رو می‌دم. تو هم یکی از اونها بودی. بعد هم برگشتم پشت میزی که گذاشته بودیم جلوی کتابخونه. اون هم در حالیکه زیر لب فحش می‌داد رفت به یه سمت دیگه.
کاملا مطمئنم که رفتار و لبخند من به اون هیچ فرقی با بقیه نداشت. یعنی اصلا به اینکه دارم به کسی که روی چرخ نشسته بروشور می‌دم و لبخند می‌زدم فکر نکرده بودم.سوتفاهم محضی بود که به تن‌لرزه من و خودش منجر شد.
پی‌نوشت: ایمیل وارده:
فکر نکن عکس العمل اون مرد سوتفاهم یا به خاطر لبخند تو بوده، به این خاطر بوده که مجبور شده یادش بیاد که کسی حاضر نیست باهاش بخوابه
اینو مطمئنم چون منم مثه اون آدمم، با ۳۵کیلو اضافه وزن می دونم خیلی سخته کسی رو پیدا کنم که عاشقم باشه همینجوری که هستم، نه این که خودمو تغییر بدم، این روزا که تو دانشگاه راه میرم دونفر که همدیگرو بغل کردن غمگینم میکنه، چه برسه به کاندوم! دردهای بعضی آدما خیلی فرق داره
‌پی‌نوشت دو: ایمیل وارده:
قضیه فقط این نیست که کلا دردهای آدما باهم فرق داره، مشکل اینه اغراق جامعه روی معیارهای سلامتی، زیبایی و موفقیت یه قشر کمی از جامعه رو که اختلاف زیادی با این معیارها دارن بدبخت میکنه، چه از نظر اجتماعی چه از نظر درونی
یه فرد معلول یا چاق یا هر جور شرایط خاص دیگه نمیتونه سلیقه اجتماع رو معیار درونی خودش نکنه
بهت قول میدم اگه اون مرد شرایط سکس با یه آدم معلول دیگه رو داشت بازم ناراضی بود، چون یاد گرفته سکس ایده آل با یه دختر لوند سالمه.
در نتیجه ما آدم های خاص یه تضاد همیشگی داریم، از آدمای دیگه بدمون میاد چون اونا این قانون رو ساختن، ولی ضمنا از خودمو هم بدمون میاد چون به هرحال این قوانین تبعیض آمیزشون واسمون به هر حال مورد قبول و درونی شده

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چشم در برابر چشم

این جریان حکم قاضی برای مرد اسیدپاشی که عملش منجر به نابینایی زنی شد از ذهنم بیرون نمی‌ره. از طریق لینکدونی‌ حاجی واشنگتن به پست اون یکی حاجی پرت شدم که نوشته بودند چرا وبلاگستان در خصوص این جریان سکوت کرده.
در مبحث حقوق جزا- اگه چیزی از شش هفت سال قبل یادم مونده باشه- بخشی هست به اسم تناسب مجازات با جرم، اما از طرفی اقتضای جامعه امروز رو هم باید در نظر گرفت. کور کردن فرد خاطی واقعا به چه کسی قراره سود برسونه؟ اگه بگیم که عبرتی می‌شه برای بقیه، آیا تا به حال مجازات اعدام جلوی قتل رو گرفته؟ اصلا تحقیقی انجام شده که نشون بده مجازات چشم در برابر چشم و دست در برابر دست کارآمد بوده در جامعه امروز ایران؟ یا این حکم برای خنک شدن دل قربانی صادر شده؟ که البته من بعید می‌دونم-به گفته نوشته یکی از نظرگذاران پست -قاضی‌ای که تو جریان محاکمه از زن می‌پرسه حاضری مرد رو ببخشی و باهاش ازدواج کنی خیلی به دل زن فکر کرده باشه، اما حتی اگه اون هم باشه آیا معلول کردن یک انسان سالم به نفع سلامت اجتماعه؟ آیا از یک فرد سالم استفاده های بهتری نمی‌شه برد تا یک فرد نابینا؟
یکی از نظرگزاران پست نوشته که این مجازات عادلانه نیست و اگه قرار باشه عادلانه باشه، باید به صورت طرف اسید پاشید همانطور که اون به صورت زن پاشید. برای دادن حکم عادلانه که فقط نباید عین عمل رو دوباره بازسازی کرد. عدالت می‌تونه مجبور کردن فردخاطی باشه به جبران. مثلا خرج عمل زن رو دادن. دادن جریمه نقدی که قربانی بتونه از اون امرار معاش کنه یا حتی مجبور کردنش به انجام یک خدمت برای جامعه. حرفه مجرم چی بوده؟ نمیشه مجبورش کرد که فلان قدر کار مجانی انجام بده؟ آیا اینها بیشتر به سلامت عمومی جامعه کمک نمی‌کنه تا کور کردن اون؟
دستگاه قضایی باید کمک کنه به آروم کردن جامعه نه اینکه خودش مجری خشونت بشه و فشار روانی جامعه رو- که کم هم نیست- بیشتر کنه. یک چیزی هم هست به اسم فرهنگ عفو که تا جایی که من می‌دونم تو همین اسلام روش بیشتر از انتقام تکیه شده. حالا چرا حضرات فقط به بخش چشم در برابر چشمم فکر می‌کنند و به جایی اینکه فرهنگ عفو – که اگه بخشش اگه از دل باشه آرامش رو هم به همراه میاره- رو گسترش بدن یا به مجازات‌های جایگزین برای منفعت عامه فکر کنند، همچین مواقعی یاد خانواده قربانی می‌افتن سوالی هست که باید پرسید و دید که هدف از ترویج ترور و خشونت و ترس تو جامعه چیه و در دراز مدت کی قراره ازش استفاده کنه؟ مردم یا از ما بهترون

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چشم در برابر چشم بسته هستند

مهمانی خانوادگی بود و همه دور میز شام نشسته بودیم. یکی در مورد حکم قاضی برای کور کردن چشم مرد اسیدپاش خبر داد و خوب اظهارنظرها در مورد اینکه آخر این حکم فایده‌اش چیست درگرفت. یکی که روبه روی من نشسته بود گفت: « بهترین مجازات این مرد این است که مجبور شود با همان زن ازدواج کند و تا آخر عمر تحملش کند.»
فکر کردم زن اینجا پس وسیله مجازات است یا نابینای‌اش مجازات مرد است. یا حتی بدتر از آن،‌ اگر زن آن مرد شود، کدامشانند که دارند مجازات می‌شوند؟ زنی که مجبور است تا آخر عمر با آن مرد زندگی کند، یا مردی که آزاد است همان فردای ازدواج -حتی اگر قاضی اجازه طلاق را هم بهش ندهد- به سمت صیغه رود؟ یا اصلا هم نرود. حالا همه اینها به کنار، داشتم به آقای محترم منورالفکر امروزی نظردهنده نگاه می‌کردم که این در سرش چه می‌گذرد که این نظر را داده. خوشبختانه من دهانم را باز نکرده آنقدر توپ و تشر از بقیه مهمانان دور میز شنید که معذرت خواهی کرد بابت نظر نسنجیده‌اش و گفت که اصلا نفهمیده چی گفته.  
************
یک سری تجربیات خوبی پیدا کردم در مورد اینکه اگر نوشته کسی را به خودم گرفتم -یا کسی نوشته‌ای از من را به خودش گرفت- مثل انسان‌های متمدن به هم ایمیل بزنیم و بپرسیم که فلانی آیا منظورت من بودم. حالا یا جواب مثبت است و سر صحبت باز می‌شود، یا اینکه یک جمله یک خطی لازم است که بگویم نه. تو نبودی. از خودخوری و فکر و خیال بافی بهتر است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

محتاط شده‌ام در اظهارنظر که از من بعید است و فکر می‌کنم قبل از حرف زدن که از آن قبلی بعید‌تر است. هی فکر می‌کنم خوب که چه بشود؟ این را بگویم که چه؟ آن‌هایی که می‌دانند و قبولش دارند که لابد دارند و آن‌هایی که ندارند هم با دو خط نوشتن من نه قرار است عوض شوند و نه باید که عوض شوند. این‌ است که هی ساکتم و فقط گوش می‌دهم. کم و بیش هم می‌خوانم. باور به این‌ که هیچ مطلقی نداریم و همه چیز نسبی است وابسته به زمان و مکان و گاهی هم عقیده (‌که آن را هم لابد باید تعریف کرد) تقریبا همه کلماتی را که از دهانم بیرون می‌‌آیند تحت شعاع قرار داده اند.
تمام آنچه چند ماه گذشته بر من گذشت و جایی هم ثبت‌است از من چیزی ساخت و دارد می‌سازد که برای خودم خیلی غریبه است. ساکتم کرده. بماند که آن یک جو اعتقادم به انسانیت هم از بین رفته، اما این موج اعتقاد به خیلی چیزهای دیگر را هم از بین برد. نمی‌دانم سببش آن است یا این تمرینی که شروع کرده‌ام که یک پله ورای آنچه خودم به آن باور دارم-که کمیاب است چیزی را که قلبا به آن باور داشته باشم- را هم ببینم. شاید اثر دیدن این همه آدم مختلف باشد که ذره‌آی با آنچه حرفش را می‌زنند شباهتی ندارند. فکر کرد‌ه‌‌اید که چقدر تعداد انسان‌هایی که «همان لحظه که شما را می‌بوسند در ذهنشان طناب دارتان را می‌بافند» زیاد شده‌آست؟
ولی این ساکت شدن یک اثر خوبی که دارد عمیق‌تر شدن مشاهده است. مخصوصا مشاهده اعتقادات آدم‌ها، یا حداقل آنچه ادعا می‌‌کنند به آن اعتقاد دارند و بعد هم تناقض این اعتقاد با رفتارشان. حالا می‌خواهند مذهبشان باشد، مرام سیاسی‌شان باشد یا حتی فعالیت‌های اجتماعی‌شان. مشاهده ایمان -و شاید استیصال ما- به نام‌ها و بت‌ها. مشاهده افرادی که برای اینکه فقط بگویند سلام، باید سه تا اسم را ردیف کنند که بگویند در این فضا و مکان و دوره تاریخی شاید مناسب باشد که من به شما سلام کنم. بعد هم شما اگر فقط بگوید علیک سلام بسیار بی‌سواد و بی‌پرستیژ و سطحی هستید که از قول خودتان گفتید علیک سلام. مشاهده انکار آدم‌ها از انچه تجربه‌اش می‌کنند و در آن زندگی می‌کنند و افرادی که فقط انتقاد می‌کنند برای اینکه حرفی زده باشند بی‌انکه جایگزینی داشته باشند و بعد هم رسیدنشان به همان نقطه‌ای که سال‌ها منتقدش بودند.
تغییر خوب است. آدمی که تغییر نکند خطرناک است نه کسی که قبول کند تغییر لازمه زندگی پویاست، اما تعصب -به هرچه به آن عقیده داریم- جلوی اعتراف به اینکه عوض شده‌ایم را می‌گیرد و این ترس از اعتراف جلوی تغییر ما را می‌گیرد. برای همین است که رسیدن به نقطه‌ای که منتقدش بودیم لزوما بد نیست، اما مسئله این است که حتی آن را هم انکار می‌کنیم و فکر می‌کنیم باید تغییر را حتما توجیه کرد. گفتن اینکه آلان دیگر انطور فکر نمی‌کنم انگار نوشیدن جام هلاهل است.
چرا باید بیایم اینجا آسمان و ریسمان ببافم؟ نمی‌دانم. دیشب به این فکر می‌کردم که آنچه عده‌ای برایش جان و مال و زندگی را با ایمان از دست می‌دهند، برای عده‌ای یک موسسه استعماری است. این تعارض جالب است و این حقیقتی که وجود ندارد. چه کسی می‌تواند بگوید که حقیقت مدارک تاریخی است یا ان انسانی که دیگر نیست. برای همین است که فکر می‌کنم گاهی اصلا نباید حرف زد. حتی با خود. همین حرف‌هایی که دو پاراگراف بالا نوشتم آیا قضاوت نیست در مورد روش زندگی بقیه و در مورد افکارشان؟ یا فقط مشاهده بود؟
تمرین لازم است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تا یادم بماند

که هرچه می‌کشیم از بی‌سوادی مفرطمان است و ادعاهای گنده‌گنده‌ای که ….

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تا یادم بماند بسته هستند

امروز اتفاق افتاد:

پنل «بوجود آمدن برابری در عصر احمدی‌نژاد: کمپین یک میلیون امضا»
رئیس جلسه خانم دکتر اکس در هنگام خواندن مقاله یکی از ارائه کنندگان که نتوانسته بود در کنفرانس حاضر شود گفتند: « خانم ….دخترآقای…..» و ادامه دادند: …….
بخش سوال و جواب:
سوال: به نظر شما تاثیر تحریم‌های اقتصادی در جنبش زنان و خواسته‌های اجتماعی آنها چیست؟ تحریم چه نقشی در مشکلات اجتماعی زنان داشته که به جریاناتی مانند کمپین منتهی شده؟
در پاسخ به این سوال آقای دکتر ایگرگ گفتند که مساٍئل اقتصادی هیچ نقشی در این جریانات نداشته‌است. همین.
سوال: «خانم دکتر ایکس. این نکته برای من خیلی جالب بود که شما چرا باید در معرفی خانم…که در جلسه حضور ندارند باید ایشان را با نام پدرشان به حضار معرفی کنند. آیا نام و موقعیت پدر ایشان ربطی به محتوای ارائه شده در مقاله و بحث این خانم داشت؟ آیا شما با این کار به مخاطب یک پیش فرض ذهنی نخواهید داد و چطور فقط ایشان باید با نام پدرشان معرفی می شدند و ارئه کننده دیگری که ایشان هم نتوانسته بودند در این جلسه حاضر شوند، شامل این قاعده نشدند؟»
جواب خانم دکتر ایکس: « خانوووووم! این چه سوالیه که شما می‌‌کنید. »
******
پنل‌های خیلی خوب هم رفتم و مقالات خیلی خوبی رو هم تا امروز که روز سوم بوده شنیدم، اما این جلسه امروز شاهکار بود. اون از اون خانم دکتری که بهم جواب داده بود تا دکتراتو نذاشتی تو جیبت حرف نزن و این از شاهکار امروز.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای امروز اتفاق افتاد: بسته هستند

شبانه- پنج‌شنبه

بدیهی‌است که وقتی کمتر از پنج ساعت به پروازت مانده و هنوز حتی چمدان را از داخل گنجه ( برای اینکه به این نثر بخورد به جای واژه کمد از گنجه استفاده شده) بیرون نیاوردی که احیانا اگر دلت خواست خنزرپنزرهایت را بچپانی تویش، از اهم واجبات است که بشینی زیر پتو و وبلاگ بنویسی.
دارم میرم این کنفرانس سالانه موسسه مطالعات خاورمیانه در واشنگتن. یک کنفرانس چهارروزه که هرروزش از ساعت هشت صبح تا هفت شب پر است. من قرار نیست حرف بزنم یا ارائه داشته باشم. (‌من این ارائه با جای پرزنتیشن رو از نیما یاد گرفتم. اومده بود خونه ما می‌گفت: «فردا سن‌فرانسیسکو «ارائه» دارم. من هی فکر می‌کردم آدم تو سن‌فرانسیسکو آخه چی می‌تونه ارائه کنه؟) آره. حالا به هر حال من ارائه‌ای ندارم. دارم می‌رم یه سری ملت رو ببینم و یک مقداری بر دانش‌های تروریستی خودم اضافه کنم. یک سری دوستان عزیز هم از اقصی نقاط عالم تشریف میاورند که ذوق زده‌ام برای دیدنشان. رستوران‌های واشنگتن هم که رسما خدان.
دلم می‌خواد یه خلاصه‌ای از هر پنلی که میرم بنویسم. ببینم میشه یا نه. یا باید همزمان ترجمه کرد به فارسی،‌یا یه خلاصه‌ای بعد از هر پنل نوشت. اونایی رو که جالب بود رو شاید نوشتم. فعلا برم سراغ گنجه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شبانه- پنج‌شنبه بسته هستند