جاده-لازم شده‌ام.
یعنی آدم یک باک پرکند و آنقدر برود که یک دست از توی چراغ بنزین بیاید بیرون و بگوید حیوان مگر با تو نیستم. خالی حالیت نمی‌شود؟ بعد آنوقت تازه بزند کنار و یادش بیاید که از همان پمپ بنزین اول می‌خواسته دستشویی هم برود. بعد نه از این ادا و اطوارهای جی پی اسی داشته باشد ماشینش و نه نقشه موبایل را به هسته‌اش بگیرد. مثلا شنیده باشد که فلان جا یک جنگل خوبی دارد. یا چه می‌‌دانم. یک راه پیاده روی دارد که آخرش می‌رسد به فلان آبشار. نداند که کجاست. راه بیافتد و حدس بزند که این بزرگ‌راه را باید بگیرد. مهم هم نیست که کفش و کلاه پیاده روی اصلا همراهش نیست یا چادر برنداشته که شب یک خاکی توی سرش بریزد. قرار نیست اصلا بمانی که راه بروی. آنقدر برانی که همه آهنگ‌هایت تمام شود و پایت بی‌حس شود بسکه به گاز فشار دادی و حالا با خیال راحت می‌زنی به نقشه موبایل که یک راه برگشت دیگر پیدا کنی و برگردی. جاده -لازم شده‌ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شنیدید که می‌گویند عقربه ساعت روی فلان شماره ایستاد و زمان دیگر تکان نخورد؟
من هم تا همین امروز صبح فکر می‌کردم حرف مفت است. حالا دیگر از این فکرهای مفت نمی کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سگ لرزه می‌زدیم. قرار نبود شب را بیرون بمانیم. بی‌هدف راه افتاده بودیم و راستش فکر هم نمی‌کردیم آن بالاها آنقدری سرد باشد. بالا که می‌گویم منظورم جنگل‌های شمالی این ایالتمان است. آنجا که جنگل و دریا به هم می‌رسند با فاصله یک جاده بینشان. یک جایی پیدا کردیم به خیال خودمان کمتر در معرض باد. آتش روشن کردیم و با هرکثافتکاری که بود سوسیس پختیم و خوردیم. بعد هی ادا و اطوار که نه. نمی‌خوابیم و تا صبح کنار آتش بیدار هستیم و از این‌حرف‌ها. چشم‌ها یکی یکی سنگین می‌شد. پا شدیم ون را آتش کردیم راه افتادیم رسیدیم بالای یک صخره. قرار شد آنجا چادر بزنیم. همان چادری که همه مسخره کرده بودند رفیقمان را موقع آوردنش. من تکلیف خودم را روشن کردم. گفتم روی صندلی ماشین می‌خوابم و ماشین هم باید تا صبح روشن باشد. معمولا کسی زورش به فریادهای من نمی‌رسد. یعنی برای اعصاب خودشان هم که شده چیزی نمی‌گویند. این شد که من اصلا نفهمیدم چطور چادر زدند در آن سرماو چپیدند تویش. تازه من چشم‌هایم گرم شده بود که یکی یکی یادشان می‌آمد بیایند از توی ون یک چیزی بردارند. صندلی های وسط را برداشته بودیم و یکی دیگر از بچه‌ها هم کف ون خوابیده بود. من هم که روی صندلی‌های ردیف آخر. این‌ها به هر بهانه در کشویی ون را باز می‌کردند و من غلظت رکیک بودن فحش‌ها را بیشتر می‌کردم که شاید خجالت بکشند. آخری که آمد از صندوق عقب- که دقیقا پشت من بود- چیزی بردارد من نیم خیز بلند شدم که اصلا به قصد کشت بزنمش. آدم نمی‌شدند انگار. من به قصد حمله خیز برمی‌دارم که بچرخم طرفش که یک دفعه چشمم می‌افتد به پنجره ماشین. همه جا نقره‌ای بود. نقره‌ای ترین و بزرگترین قرص ماه سایه‌ کاملش افتاده بود روی اقیانوسی که حتی یک موج هم نداشت. انعکاسش همه صخره سنگی را روشن کرده بود. الان انگار هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند شرحش دهد. یک صخره نقره بود و یک قرص روشن بالایش.
همانطور نیم‌خیز نشسته بودم و نگاه می‌کردم. برای من که توی ماشین خوابیده بودم فقط یک پتوی نازک گذاشته بودند. فکر کردم اگر بخوابم دیگر هیچ وقت این صحنه را نخواهم دید. پتو را برداشتم و رفتم لب صخره. مثل جن زده‌ها همانجا نشستم. وسوسه سیگاری که برنداشته بودم هم باعث نشد تا صبح برگردم. نه یادم است آن چند ساعت به چه فکر می‌کردم و نه می‌خواهم که یادم بیاید. نقره آتش زده بود به تب آن سفر.
نمی‌دانم حالا چرا امروز یاد آن ماه افتادم. تا حالا چند بار خواسته بودم آن شب را بنویسم. می‌گویند در زندگی هر آدمی یک سری لحظات است که هرگز فراموش نمی‌کند. خود «لحظه» اند. آن شب از لحظه نیم خیز شدن من توی ون تا نوک زد ن آفتاب، همه اش «لحظه» بود.
بعدها فهمیدم هر سال یک شب، قرص کامل ماه پانزده درصد بزرگتر از بقیه قرص‌های کامل ماه دیده می‌شود. آن شب، همان شب بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حفظ هر رابطه‌ای انرژی می‌خواهد و خلاقیت. رابطه اگر راهش دور باشد تلاش مضاعف می‌خواهد و خلاقیت صد چندان. فضا و زمان تان که یکی نباشد، باید فضا بسازی، باید اول صبح بگویی شبت بخیر و توهم کنی برف شبانه را در یک ظهر داغ. باید حواست به وضع هوا باشد که یادت نرود سفارش شال و کلاه کنی. حواست به ساعت باشد که کی بخوابد و بیدار شود. عاقلیتی می‌طلبد که سم عاشقیتت است.
دیگر لمس نیست، نگاه نیست. تو هستی و سی و دو حرف و کلماتی که باید بدانی کلمات تواند. خودت را باید بشناسانی در خلال حروف بهم چسبیده. وام گرفتن از شعر و کتاب و فیلم زود لو می رود. باید خودت باشی. خودت را باید دوباره پیدا کنی در خلال کلمات. باید بدانی کدام حرف، کدام کلمه تب تو را نشان می‌دهد. کدام کلمه نیازت را. سکوت خطرناک است. نگاهت نیست که معنایش کند. دستانت نیست که آتش بزند بر تنش وقتی لبانت بسته است. باید کجا سکوت کردن را دوباره بنویسی برای خودت. جملاتت باید عین موسیقی باشند. بدانی کجا شروع کنی، کجا به اوج بروی و کجا تمامش کنی. لب‌هایت چسبیده به لاله گوشش نیست که نفسش را بند بیاوری،‌ دست‌هایت نیست که برقصاندش و چشم‌هایت نیست که همه نیازت را داد بزند. تو می‌مانی و عشق بازی با سی و دو حرف و تنی با تشنگی مدام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این جمهوری اسلامی آن زمان که دانشجوهایش را، شعرایش را، نویسندگانش را، دانشمندانش را، متفکرینش را، فعالین حقوق مردمش را، اقلیت‌های قومی و مذهبی‌اش را، دگراندیشانش را، اصلا همه مردمش را مجبور به ترک ایران می‌کرد خودش هم نمی‌دانست که با دست خودش دارد همه دنیا را سبز می‌کند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کنتور سن که از بیست رد می‌شود آدم یواش یواش برای خودش و رابطه‌هایش یک جور ارزش قایل می‌شود.برای خودش شاید بیشتر. این رابطه هم می‌تواند هر رابطه‌ای باشد. با همشاگردی‌هایش،‌دوستانش، معشوقه‌هایش و اصلا آدم‌های معمولی دور وبرش. درست است که تنهایی کمر خرد می‌کند، اما یک وقت‌هایی سبک سنگین می‌کند که حالا تنها باشم له تر می‌شوم یا اگر فلانی توی زندگی‌ام باشد.
اینطور شد که یک سری آدم‌ها از زندگی من کنار رفتند. دروغ‌گوها ( هرچند اسمش را فقط چاخان مصلحتی می‌گذاشتند)، آدم‌هایی که حرفشان را با مشت می‌خواستند توی کله‌ من بکوبند، کسانی که موقع حرف زدن در مورد بقیه چشم و ابرویشان به طور محسوسی تکان می‌خورد و تنگ و گشاد می‌شد، آدم‌هایی که مرا و زندگی مرا نمونه آزمایش تئوری فلان کتاب بهمان نویسنده می‌دیدند و کسانی که هنوز درگیر القاب اهدایی جامعه بودند که کیستی و چیستی مرا تعریف کنند.
بعد از خرداد یک دسته دیگر هم کنار گذاشته شدند ( و لابد من هم تنهاتر شدم). طرفداری از دولت نظامی محمود احمدی‌نژاد برای من تعریف شده نیست. حداقل بعد از فجایعی که این دولت از تابستان تا به حال مرتکب شد،‌دیگر نیست. حتی اگر نتیجه انتخابات همان بود که خودشان اعلام کردند و همه مردم هم معترضین گول خورده بودند، بازهم این رفتار یک دولت با مردمش توجیه پذیر نیست. کم نیستند دانشجویان ایرانی این اطراف که از زور چپ‌گرایی از آن سوی بام افتاده‌اند و هر مخالفتی را با دولت احمدی‌نژاد آب به آسیاب امپریالیسم ریختن می‌دانند. یعنی یا تو با احمدی‌نژادی یا طرفدار اسراییل و در نتیجه قاتل مستقیم مردم غزه.
من دیگر بحث نمی‌‌کنم. خداخافظی می‌کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

راحت است که آدم با غریبه‌ها حرف بزند. حرف‌هایشان را بشنود و بهشان راهکار ارائه دهد. اصلا بگوید فلان رفتارت درست نیست. این دقیقا خود خشونت است که شریک تو انجام‌ می‌دهد گیرم که کتک نزند. بگوید که فلانی این نظرت به شدت سکسیست بود. جفت پا برود توی شکم هر‌کس- که به زعم خودش- حرف نامربوط زد. از حقوق کودکان صحبت کند. قانون را یادآور شود. حتی متوسل به زور قانون شود اگر ببیند که همسایه با بچه‌اش رفتار درستی ندارد. اصلا همه چیز انگار با غریبه‌ها راحت تر است. پای آشنا که وسط می‌آید، آدم لب می‌گزد. می‌گوید زندگی شخصی خودشان است. خودشان بهتر می‌دانند. خجالت می‌کشد. ترجیح می‌دهد -هرچند عصبانی و ناراحت و غمگین- ساکت بماند و حتی لبخند هم بزند، گیرم لبخند تلخی که کسی نمی‌فهمدش. یادش بیاید که چهاردیواری اختیاری است، و زن خودش عاقل و بالغ است و می‌داند دارد چه می‌کند. فکر کند حالا همه با بچه‌هایشان یکسان رفتار نمی‌کنند و قانون همیشه هم به نفع کودکان عمل نمی‌کند. بگوید این تئوری‌های مدرسه را نیاور به خانه اینها. نوع تربیت آدم‌ها فرق دارد.
اصلا پای آشنا که می‌رسد، آدم هزار جور خودش را راضی می‌کند که ببیند و حرف نزند. حداقل به خودشان چیزی نگوید و هی زور بزند که زود بیاید بیرون و یادش برود. یادش برود که زن هر پنج دقیقه یکبار از زور خجالت حرف‌های مرد می‌گفت: «شوخی می‌کند» و فکر کند که زیادی برای بچه وسواس است.
دوستم اما گفت اگر آدم نتواند در زندگی عزیزانش یک تغییر کوچک ایجاد کند و بهترش کند، چطور می‌تواند دنیا را جای بهتری کند؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

همه مدارک رنگارنگ قاب شده به دیوار از فلان کارگاه چگونه مددکار اجتماعی خوبی باشیم و بهمان مدرک که حالا تو می‌توانی تلفن‌های بعد از کتک خوردن مردم را بشنوی وحتی اگر زبانشان را بلد نباشی -لابد با این تکه کاغذ- می‌توانی همدردی کنی و راه حل ارائه دهی، به چه کار می‌آیند وقتی نمی‌توانم حرفی بزنم، کلمه‌ای بنویسم، شعری بخوانم که این لب‌های آویزان امروز تو را جمع کنم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بعد از سال ها دارم معاشرت فامیلی می کنم. نه اینکه حالا یک عمو و عمه باشند. نه. مثلا یک شامی رفتم که سه تا دختر عمه و دختر دایی و دختر عمو و پسر عمو و خانواده هایشان با -به گمان من- هزاران بچه قد و نیم قدشان هم بودند. این چند روز آخر سفر را آتلانتا هستم به بهانه بدنیا آمدن جدیدترین عضو خانواده که دختر جوان ترین خاله است. این خاله از من فقط پنج سال بزرگتر است و من یادم است که بچگی چقدر هرجا می خواست برود من بهش می چسبیدم. کلا خیلی سریشش بودم. حالا احساس کردم باید موقع زایمان باشم کنارش. به زایمان که نرسیدیم اما دوسه روزی اینجایم.
من در آتلانتا یک پدر و مادر دومی هم دارم. دایی و زندایی- که من اینطور صدایشان می کنم- پدر و مادر قدیمی ترین دوست من اند. من دوماه بودم که این دوستم بدنیا آمد و کلا پدر مادرهایمان شراکتی بودند همه این سال ها. دیدنشان یک حس خوبی داشت که تازه بود. هرچند این چندسال ندیدن ها پیری ها و شکستگی ها را بدجوری پررنگ تر می کند. هنوز که دایی بهم می گوید:« دتر*» دلم می ریزد و پرت می شوم بیست سال قبل.
آن شامی هم که گفتم منزل این ها بود با فامیل هایشان که همه یک جوری در ده بیست سال گذشته اینجا دور هم جمع شده اند. بعد از شام مردهای جمع نشستند دور هم به ورق بازی و خانم ها شروع کردند به حرف زدن در مورد بچه هایشان یا حراج های بعد از روز شکرگزاری و اوضاع و احوال فامیل های باقی مانده در ایران.
به من هم گفتند که چقدر ساکت شدم و بچه که بودم خیلی پرحرف بودم. من هنوزم پرحرفم , اما بعد از اینهمه وقت دیدن این جمع برایم جالب بود. مدل خانواده ما اینطور زنانه مردانه نیست. معمولا همه دور هم می نشینند و حالا هر حرفی که هست همه باهم می زنند. غیر از دایی و زندایی که شصت را شیرین دارند, سن بقیه شاید بین سی تا چهل بود.
چندتا مکالمه هم خوب یادم ماند. من حوصله ام سر رفت و رفتم بخش«ورق». گفتم دست بعد من هم بازی. یکی از پسرهای نوجوان – که احتمالا بیشتر عمرش را در آمریکا بوده تا ایران- رو به من کرد و گفت: خاله بازی مردونه است. می بازی گریه می کنی. من هم که فکر کردم نمی فهمد «جندر» فارسی اش چه می شود به انگلیسی گفتم که آیا روی بسته کارت ها جنیست بازی کننده ها را هم نوشته اند؟ ساکت شد.
یکی دیگر را که البته جواب ندادم- چون اصلا جوابی نداشت- این بود که یکی از آقایان در گروه کوهنوردی ما همنورد من و بابا بود گفت که دلش برای بابا تنگ شده و آیا عکسی دارم که نشانش بدهم یا نه. من هم کامپیوترم را آوردم و عکس های این کوهنوردی آخرمان را نشانش دادم. عکس ها را که رد می کردم رسیدم به عکس های یک کمپی که چند وقت قبل تنها رفته بودم. بعد که فهمید من تنها بودم گفت: تو زنی؟ مردی؟ چی هستی؟
از وضع حرف زدن این پدر جدید هم چیزی نمی گویم اول به خودم قول دادم با نفس های عمیق زنده بمانم, اما حالا فکر می کنم یک چیزهایی خیلی یادم رفته بود, چیزهای تلخی که هنوز وجود دارند و به شدت وجود دارند.
*دتر به مازندرانی یعنی دختر
** هرکاری کردم سر از نیم فاصله در این کامپیوتر اینها در نیاوردم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قابلیت این‌را دارم که یک اتاق را- در واقع هر اتاقی را- ظرف چهل و هشت ساعت به یک طویله پنج‌ستاره، تمام عیار،تبدیل کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند