یعنی این باید بشود دعای شب و روزمان که رابطه‌هایمان «بالغ» تمام شود. راهمان را بکشیم و برویم. نخواست، نخواستیم، نشد. به احترام آن مدت – هر چقدر که بود- به گند نکشانیم زندگی او را، خاطره‌های خودمان را.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از روابط انسانی-۳

ساعت‌های آخر بود. شاید سه صبح به آن هتل رسیده‌بودیم و صبح فردایش پرواز داشت. هتلی که بدون برنامه قبلی جلویش جلویش ترمز کرده‌بودم.
تن من از آفتاب بیابان سوخته‌ بود و باید با احتیاط آب می‌ریخت روی شانه‌هایم. وقتش نبود‌ اما باید می‌گفتم. آزاد بود و باید می‌رفت. من هم آدم گندی می‌شوم وقتی قرار است کسی با من بماند. حرفهایم که تمام شد فقط گفت همای اوج سعادت به دام ما افتاد.
من در همان آب داغ غرق شدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از روابط انسانی-۳ بسته هستند

پارسال، این روزها گنجشک کوچک پر سر و صدایی بود که بی‌هوا می‌نشست روی شاخه‌های دلی آن سوی جزیره. امسال هم پرهای این ریخته، هم شاخه‌های آن هرس شده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قصه‌های من و میزم- دو

حالا دیگر، اگر سفرهای این وسط را ندیده بگیرم، دو ماهی می‌شود که دفتر کار من شده این کاناپه شیری رنگ کنار پنجره آپارتمانم. کنار این پرده‌هایی که نمی‌دانم اسمشان چیست؟ نخ‌های آویزان از سقف شاید. یک میز قرمز برای لپ‌تاپ از آیکا خریدم که بکشمش توی دلم و کار کنم . یک پتوی کرم هم دارم که یک شب که از خانه مریم و احسان بر می‌گشتیم انداختند روی من و بعد هم عاشقش شدم و دیگر پسش ندادم. یک کوسن سبز هم هست که جایش از زیر باسن به زیر سر مرتب در حال تغییر است.
هشت ساعت روی این کاناپه کار می‌کنم. بساط چای را هم گذاشتم روی میز کناری که مبادا تکانی بخورم. این شده که از صبح خورشید نزده من می‌نشینم اینجا تا عصر که کارم تمام شود. بعد پتو را می‌کشم رویم و می‌خوام یکی دو ساعت. بعد کتابی را که باز روی همین میز بغلی‌است برمی‌دارم و یکی دو صفحه و دوباره کامپیوتر. یک وقت‌هایی هم که تنهایم که اصلا شب هم روی همین می‌خوابم. این فعلا شده رابطه من با این کاناپه چرمی شیری رنگ.
رو به روی پنجره،‌ که تمام ضلع شمالی خانه را گرفته، یک درخت بزرگ داریم که دارد سبز می‌شود این روزها. خانه دوباره شکل خانه درختی دکتر ارنست شده. اتفاقات جالبی هم صبح‌ها می‌افتد. تا ساعت نه این دونده‌ها را می‌بینم که کنار رودخانه پایین خانه در حال دویدنند. اردک‌ها همیشه همه جا ولو اند. یک روز دو دختر مورمون آمدند برای تبلیغ. گفتم خداپرست نیستم. گفتند پس حتما احتیاج داری که با ما صحبت کنی. قرار شد بروم وب‌سایتشان و بعد زنگ بزنم بهشان! فهمیدم وقتی خانه خلوت است سنجاب‌ها می‌آیند روی ایوان. به ما گفتند به حیوانات این حوالی غذا ندهید، اما من گاهی برایشان خرده نان می‌گذارم. حالا نمی‌دانم خودشان می‌خورند یا این سبزقباهایی که با آمدن بهار سر و کله‌شان پیدا شده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای قصه‌های من و میزم- دو بسته هستند

تن تو ترجمه کلمه «خوب» است
به زبان گوشت و خون و جان

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از روابط انسانی-۲

می‌خواستم. خیلی زیاد. کشیدمش توی تخت. خیلی زود آمد. حالش خیلی خوب بود. حالش مرا هم سرخوش کرده بود، اما من هنوز ارضا نشده بودم. نمی‌خواستم تکانش دهم در آن حال. آرام دستم را بردم پایین. خودش می‌دانست که بدون تکان دادن سر کجا را باید بمکد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از روابط انسانی-۲ بسته هستند

دیدم شرق تیتر زده: «توپولف رئیس جمهور لهستان را هم کشت» بعد یک لحظه توی دلم گفتم: این توپولف پس کی می‌خواد اونی رو که باید بکشه، بکشه. منظورم هم البته واضح بود. بعد درجا مچ خودم رو گرفتم. شعار ما «مرگ بر» نبود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دماغ

زانوهایم را بغل کرده‌بودم و با این چشم‌های قلمبیده چمبره زده بودم جلوی وب‌کم. محکوم شده بودم به بی‌توجهی و گله گذاری و ساختن فضای سرد و محل نگذاشتن و با بقیه گرم گرفتن و … دنبال مقصر نمی‌گشتیم، اما خودم هم می‌دانستم که تقصیر من است که فکر می‌کردم باید بفهمد که حال خوشم از خودش است و آرامشم هم. یک ماه بود گریه نکرده‌ بودم. حالم خوب بود. سرخوشش بودم. دستخطش هنوز روی خط‌های تنم بود. اشکهایم در آمد؛ به پهنای صورت. لب‌هایم هم آویزان آویزان شده بود. جوری که حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم جمعشان کنم. ساکت شدیم و من به خودم لعنت می‌فرستادم که چرا نمی‌توانم جلوی سیلاب روی صورتم را بگیرم.
یک ‌دفعه گفت: گریه که می‌کنی دماغت قرمز گوجه‌ای می‌شود. خندیدم.
قرار شد با هم برویم سفر کوله پشتیانه. زود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دماغ بسته هستند

از روابط انسانی- ۱

مدت‌هاست با سلام و صلوات و نذری خودم شرکای فکری، عاطفی و جنسی‌ام را انتخاب می‌کنم. حرف مفت است. می‌دانم، اما یک جوری خودم احساس امنیت بهتری دارم وقتی انتخاب می‌کنم. این وسط حس خوش‌آیند مطلوب بودن(object of desire) از دست می‌رود. یعنی آدم یک جور قدرتی به دست می‌آورد، اما دلش هم برای آن مطلوب واقع شدن تنگ می‌شود. گاهی هم که خودزنی روانی بالا می‌زند، اعتماد به نفس فلج می‌شود وقتی می‌بیند که همه را خودش انتخاب کرده و مدت‌هاست انتخاب نشده‌است.
دیشب وسط چت با یکی از عزیزترین همین انسان‌ها، به طور ناگهانی از خلال یک جمله بی‌ربط حس کردم من آن مطلوب/فانتزی رابطه‌اش با شریک جنسی‌ ثابتش هستم/ شده‌ام. حسم را گفتم. بعد از یک سکوت طولانی نه تکذیب کرد و نه تائید. گفت که نمی‌تواند از طرف کس دیگر چیزی بگوید.
حسش نه خوب بود نه بد. فقط عجیب بود. انگار بفهمی یکی با عکس تمام قد تو خود ارضایی می‌کند. حالا آیا مطلوبی یا فقط فانتزی‌ات خوب است یا حتی باید بدت از این تصویر؟ هیچ‌کدام نبود. قرار شد به زودی ببینمشان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از روابط انسانی- ۱ بسته هستند

رستوران میکده

حالم آنقدر خوب بود که بلند بلند«ای خاطره‌ات پونز» می‌خواندم و به تخمم هم نبود که «واقعا» بد می‌خوانم. بعد رفتم بیرون و این آقای پسرعمه تپلی نگ برایم فندک گرفت و گفت ای که حال تو چقدر خریدنی است. یک حالی داد این حرفش در وسط آن سرما و مستی. یک حالی داد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای رستوران میکده بسته هستند