همدرد

در کافه‌ای نشستم در مرکز شهر پراگ و الان سمت راستم یک پسری، او مثل من مشغول به کامپیوترش، نشسته است که دست چپش به ابروهایش است و دقیقا همان مدلی که من با ابروهایم بازی می‌کنم و یکی یکی از وسط‌هایشا می‌کنم، او بازی می‌کند و تا حالا که من دیدم دو تا خال هم کنده. است
تا حالا کسی را که از نزدیک این مریضی را با ابرو داشته باشه ندیده بودم. می‌خواهم بروم بغلش کنم بگویم بیا باهم بکنیم ابروهایمان را.
* از وقتی حب شادمانی ) اسمی را که روی قرص‌های ضد افسردگی گذاشتیم( می‌خورم، خیلی بهتر شده. یه مدت اصلا نمی‌کندم، اما این روزها باز زیاد شده. یه چیز دیگری هم که کشف کردم این است که وقتی ابروهایم اصلاح شده و مرتب اند کمتر دستم می‌رود طرفشان، اما وقتی بلند می‌شوند و احتیاج به قیچی خوردن دارند، و طبعا راحت‌تر برای کندن در دست می‌آید، درصد خرابکاری بیشتر می‌شود. الان که داشتم این لینک ویکی‌پیدیا را می‌خواندم، دیدم مرکز اینترنتی مریض‌هاش هم هست. درمان می‌شوم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای همدرد بسته هستند

از قطار پیاده شدم و رویا را بعد از هفت سال دیدم. رویا عمه من است که ده سالی از من بزرگتر است: جیغ و داد و آغوش و بوسه که تا راهروی مترو هم ادامه داشت.
بلند بلند حرف می زدیم که چقدر عوض شدیم و پیر شدیم که دو نوجوان- شاید حداکثر شانزده سال- از کنارمان رد شدند و شروع کردند به زبان فارسی ادای ما را در آوردن و مسخره کردن. ایستادم و به طرفشان برگشتم و گفتم: هرجای دنیا که بروید آدم نمی شوید.
ایسنادند و یکی شان ناگهان شروع به فحش دادن کرد. فحش هایی نثار اعضای ما. رویا هی می گفت ولش کن بیا برویم. یک لحظه فکر کردم که بچه است و نباید دهن به دهن شد اما اگر سرم را می انداختم پایین و می رفتم چه فرقی با تمام آن سال ها داشتم؟
نمی توانستم جلوی رویا به فارسی جوابش را بدهم. فقط گفتم که خفه شو و راهت را بکش و برو. ناگهان یکی شان آمد طرف ما. دست هایش را طوری بلند کرده بود که انگار می خواهد بزند زیر گوشم. یخ کردم. یادم نمی آمد تا حالا کسی رویم دست بلند کرده باشد. با خشمی که برای خودم هم غریب بود فریاد زدم یک قدم جلوتر بیایی فاتحه ات را در این مملکت می خوانم. دستش را آورد پایین اما هنوز می آمد طرف من. ایستادم و گفتم بیا ببینم چه غلطی می خواهی بکنی. رفیقش آمد و دستش را کشید و شروع کرد به گفتن اینکه این ها آمده اند خارج شنیده اند هرچه زن ها بگویند درست است. ولشان کن بروند جندگی شان را بکنند. بعدا پیدایشان می کنیم ترتیبشان را می دهیم.
حالا دیگر رویا ترسیده بود. من هم میهمان بودم. برگشتم و رفتیم طرف مترو. از رویا به خاطر صدای بلند و فحش هایی که داده بودم عذر خواهی کردم. تنم هنوز می لرزد از به یاد آوری آن صحنه ای که دست رویم بلند کرده بود. فقط می توانم بگویم برای اولین بار در طول این سفر- و شاید در طول سال ها- احساس ناامنی کردم. احساسی که وسط مترو در روز روشن بین آن همه آدم – از رفتار دو پسربچه هم زبان-داشتم را در هیچ هتل و متل و هاستل و چادر و کیسه خوابی بین آنهمه غریبه و در هیچ نیمه شبی نداشتم.
*کامپیوتر قرضی است. نیم فاصله نصب نمی کند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای … بسته هستند

روزمره در سفر

یکم: بار و بندیلم را که جمع می‌کردم، فکر می‌کردم چیز زیادی برای نوشتن در این سفر نخواهم داشت، اما اینقدر بی‌حرفی را هم حدس نمی‌زدم. دارم خوب می‌بینم و خوب می‌خورم و خوب می‌خندم و خوشحالم. اما نمی‌توانم طوری بنویسم که غر یا قضاوت نباشد.
دوم: روز قبل از فینال جام جهانی رسیده بودم به هلند. کشور کلا نارنجی بود. بین صد و اندی هزار آدم در یک میدانی در آمستردام بازی را دیدیم و حتی نتوانستیم وقتی اسپانیایمان گل زد یک هورای ناقابل بکشیم. خطر مرگ داشت. اما تجربه بی‌نظیری بود.
سوم: قرارداد خانه جدیدم را هم بستم. از وسط ماه آینده می‌توانم اسباب کشی کنم. هیجان زده‌ام. هنوز تکلیف عمل دوباره چشم‌هایم معلوم نیست. شماره‌اش ثابت نشده و تا ثابت نشود، نمی‌توانند عملش کنند.
چهارم: الان در مجارستان هستم. یک جور خوبی شهر در دوران کمونیسم گیر کرده، اما آن وسط بالای یک ساختمان احتمالا چندین صد‌ساله تابلوی رنگی برگر کینگ است. سازه مترو نو و امروزی است، و واگن‌هایش شاید مال شصت سال پیش. همه چیز متضاد است. مردم خسته‌تر از بقیه شهرهایی که بودم به نظر می‌رسند و تعداد دستفروش‌ها و کارتون‌خواب‌ها به طور چشمگیری بیشتر است. اما قدم به قدم کتابفروشی دیدم در این شهر و یک کتابفروشی/ شراب فروشی هم نزدیک این آپارتمانی که الان تویش هستم کشف کردم.
پنجم: دیشب دوستی پیشنهاد کرد که حالا که نوشتنت نمی‌آید شروع کن از این عجایب و غرایبی که می‌خوری و می‌نوشی ، از آنجا که رسما دارم نامانوس‌ترین خوردنی‌ها را که هیچ وقت اسمشان را هم نشنیده بودم امتحان می‌کنم، بنویس. شاید از امشب این‌کار را کردم. مسئله این است که کامپیوتر بیچاره ام از چند روز پیش دیگر روشن نمی‌شود و این کامپیوتری که الان دستم است مشارکتی است فعلا. نمایندگی اپل هنوز پیدا نکردم که ببینم چه‌مرگش شده و چرا دیگر روشن نمی‌شود. اما این ایده خوراکی‌ها و مشروب‌ها خوب به دلم نشست. احتمالا بنویسمشان
ششم: کسی از پرتقال احیانا اینجا را نمی‌خواند؟

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در سفر | دیدگاه‌ها برای روزمره در سفر بسته هستند

یادداشت‌های فرودگاهی-۳

پارسال همین روزها، پانزده ساعت، تقریبا بدون توقف و تنها، رانندگی کردم تا رسیدم به وسط بیابانی که خودم اسمش را گذاشته بودم صفحه وسط «نشنال جئوگرافی». باشکوه‌ترین طبیعتی بود که دیده بودم. سه روز آنجا چادر زدم و سکوت بود و سکوت. یکی در خیابان‌های تهران باتوم می‌خورد همان روزها و من تنها کاری که می‌توانستم بکنم، فرار بود. سفری که قرار بود سه روز باشد، اما شش روز طول کشید. آن سفر خیلی‌ چیزها را در سرم عوض کرد. حسی که آن رانندگی‌های تند و انگار تمام نشدنی در بیابان داشت، اصلا قابل نوشتن نیست. یک هفته بعد از برگشتن از استانبول بود و آن حال و هوای شب‌های اذان‌دار استانبول هنوز توی سرم بود. آن سفر و آن بیابان، تکلیف مرا با خودم در این مملکت روشن کرد.*
حالا دوباره عازمم. شاید این سفر با کوله‌پشتی خیلی هم کلیشه‌ای باشد، اما من هیجان‌زده‌ام واین سبک رفتن شادم می‌کند. همه دار و ندارم در یک کوله پشتی جا می‌شود. تمام این یک‌ماه و نیم را کار هم می‌کنم. خرج سفر باید در بیاید در هر حال. عکاسی هم می‌کنم و احتمالا سفرنامه هم بنویسم. چایفون هم هست.
بزنید توی سرم اگر دوساعت یک‌جا بودم و در مورد تمام تاریخ و فرهنگ و مردم نظرهای مشعشعانه از خودم صادر کردم.
* آدمیزاد عوض می‌شود. این حسی است که حداقل از آن وقت تا به حال مانده. اگر تغییر کرد، قبولش می‌کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های فرودگاهی-۳ بسته هستند

همینجوری‌های شهر

روز- داخلی- واقعی
با نون نشستیم اینجا، تو یه کافی‌شاپی تو سن فرانسیسکو. کنار یه شومینه بزرگ مستطیل شکل مدرن. من کار می‌کنم و نون هم سرش به کامپیوتره.
یه آقای تنومند (مودبانه ترین واژه‌ای که می‌تونستم جای گنده بنویسم) از نیم ساعت پیش کنار من نشسته بود. همه تنش خالکوبی داره و گوشاش هم سوارخ. چایی که گرفتم و اومدم اینجا نشستم بهم گفت من الان میرم و نمیخوام سر پا بیاستم. بعد دیگه حرفی نزد. همین چند دقیقه پیش یه دختر قد بلند بلوندی اومد روبه رویش نشست. دختره روس می‌زنه. آقای تنومند گفت: بالاخره اومدی و دختر قد بلند هم معذرت خواهی کرد.
نون از من پرسید به نظرت این آقا چکاره است. من هم خیلی خونسرد گفتم: جاکش و سرم رو باز بردم به کامپیوتر.
بعدش نون مشغول شد با تلفن حرف زدن. آقای تنومند به فارسی از نون پرسید: فارسی می‌دونی؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای همینجوری‌های شهر بسته هستند

عزیزترین انسان زندگیم برام چیزهایی نوشته که هنوز بعد از بیست و چهارساعت از شوکش بیرون نیومدم. حتی نمی‌دونم چطور بنویسم. حتی به خودش نمی‌دونم چطور جواب دادم. الان هم هنوز گیجم. پیش خودم فکر می‌کنم چطور تونستم یکی رو که اینقدر دوسش دارم اینطور اذیت کنم. اینطور سال‌ها و سال‌ها آزارش بدم که حتی نفهمیده باشم. چطور منی که همیشه غصه می‌خوردم چرا دوستش نیستم، اینطور، این‌همه سال همه چیزش رو زیر سوال بردم.
اصلا نمی‌دونم چطور جبران کنم. اصلا می‌شه این‌همه سال رو جبران کرد؟ الان هم که دارم می‌رم. دیروز دلم می‌خواست برم جلوش زانو بزنم بگم ببخشید. اما آیا این کافیه؟ گه گیجه دارم. آدم برای جبران کارهایی که سال‌هاست ظاهرا داره تکرارشون می‌کنه بدون اینکه بفهمه چه اثری تو طرف مقابل داره چه‌کاری اصلا می‌تونه بکنه؟
می‌دونم دوسم داره. اگه نداشت برام نمی‌نوشت. اما این هیچی از مسولیت من کم نمی‌کنه. نمی‌دونم. رسما نمی‌دونم چطور باید جبران کنم. کاش اینایی که گفت اصل جریان باشه. کاش یه چیزهایی دیگه‌ای نباشه که اونا دلیل اصلی ناراحتی‌هاش باشه. الان که یه ذره هق هقم آروم شده و جرات کردم ایمیلش رو دوباره بخونم فکر می‌کنم آیا همه اش اینه؟ آیا چیزهایی دیگه‌ای نیست که نگفته و اونا حتی از این‌هایی هم که گفته بیشتر آزارش داده؟ چقدر من اذیتش کردم. دارم خل می‌شم.
دلم می‌خواد باهاش دوست‌تر بودم. کاش می‌شد روم بشه بشینم باهاش حرف بزنم. کاش می‌شد اصلا لال شم. چرا اینقدر این زبون من آزار دهنده است. برم دور شم شاید واسه همه بهتر باشه. احساس مزخرفی رو دارم که همه حرفاش زر مفتی بیشتر نیست. حس لعنتی مزخرف آشغال بودن رو دارم .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده در سفر-۱۱

یازده ساعت رانندگی کرده بودم که از فرودگاهی وسط بیابان برش دارم. رسیده بود و من هم پارک نکردم. فقط سوار ماشین شد و بوسیدیم همدیگر را. حتی جرات نمی‌کردم دستم را روی پایش بگذارم. از فرودگاه که خارج شدیم گفت یک خروجی را بگیر که جاهایمان را عوض کنیم. هنوز دست کم چهارساعت تا مقصد فاصله داشتیم. می‌خواستم مقاومت کنم تا از شهر خارج شویم، اما هم پاهایم درد گرفته بود و هم فکرش دیوانه‌ام کرده بود. میخواستم تکانی بخورم.
ایستادم و از ماشین آمدیم بیرون. پشت ماشین به هم رسیدیم. هنوز هم به آن دو قدم بین در جلو و صندوق عقب ماشین فکر می‌کنم، یک چیزی می‌پیچد توی شکمم. مثلا خیلی خونسرد می‌خواستم جایم را عوض کنم.

منتشرشده در سفر | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده در سفر-۱۱ بسته هستند

ساده

با میم نشسته بودیم روی جدول پیاده روی کنار هتل‌مان و اول صبحی منتظر بودیم که دوتا دیگر از دوستانمان بیایند که برویم بگردیم. دیر کرده بودند. به میم گفتم بیا زیر ابروهایت را تمیز کنم تا بیایند.
موچین و قیچی به دست داشتم ابرو می‌گرفتم کنار خیابان که دو پسر از کنارمان رد شدند و یک لحظه ایستادند. یکیشان گفت: داری ابروهایش را می‌گیری؟ گفتم آره. گفت: معرکه است. آنها خندید و ما هم خندیدیم و رفتند. من هم رفتم سراغ آن یکی ابرو.
امروز به علت بی‌ربط دیگری یاد آن روز افتادم. بعد یک‌ لحظه روی خنده آنها و خودمان پاز کردم. فکر کردم چقدر این روابط ساده انسانی در زندگی ما دریغ شده بود. اینکه یک لحظه فکر نکنیم طرف «پسر» است و شاید حرفش متلک است. اینکه باهم بخندیم. اینکه در خیابان و فضای عمومی شهر روابطمان چیزی غیر از «متجاوز» و «قربانی» یا «دوست دختر/ دوست پسر» باشد. اصلا مثل «انسان» باهم رابطه داشته باشیم. بگویم، بخندیم، از هم تعریف کنیم و رد شویم برویم. آخر کجای این جرم بود؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ساده بسته هستند

دو نقطه غمگینی

هیچ‌ کاری نداشتم. فقط صدایش زدم که بگوید جان دلم.
گفت: ؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دو نقطه غمگینی بسته هستند

یادداشت‌های فرودگاهی- ۲

شهرها برای من شخصیت دارند. جنسیت دارند، سن و سال دارند، شغل دارند، لباس پوشیدنشان یک طور مشخص است. بعضی‌هایشان هم در جلد یک شخصیت سینمایی می‌روند. حواسم هست که به جزییات شهرها دقت کنم تا تفاوت‌هایشان یادم بماند. حتی شهرهای مرکزی و غرب آمریکا،‌ که انگار همه را زیر یک کاغذ کاربن گذاشته‌اند، حداقل مرکز شهرهایشان چیزهای مخصوص خود دارد.
استانبول مریل استریپ است. باوقار، زیبا، خوش‌خنده و همیشه جوان. این شهر لعنتی همه آنچه را که یک مریل استریپ می‌تواند داشته باشد دارد. اصلا چطور می‌شود استانبول را، مریل استریپ، را دوست نداشت؟
سن‌فرانسیسکو: هیو گرانت است. خوش‌پوش، کت و شلوار مشکی، کیف چرمی قهوه‌ای به دوش، اینکه معلوم نیست همجنسگرا است یا نه اصل جذابیتش است.
نیویورک؛ زن، میان‌سال، تاجر، کت و دامن طوسی پررنگ، موهای جو گندمی. با وقار، زندگی خانوادگی درهم ریخته، پسر معتاد به شیشه و دختر در آرزوی نقاش معروفی شدن.
بوستون:
تهران:
آمستردام:
پاریس:
بارسلونا:
پراگ:
وین:

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های فرودگاهی- ۲ بسته هستند