بایگانی نویسنده: لوا زند

شانزدهم اکتبر دو هزار و یازده

تولد عزیزترین خواهر دنیاست. واقعا هم مامان بدنیاش آورده. یادمه یه تاکسی نارنجی بود. من وسط نشسته بودم. منا بغل من بود. دو طرفم هم مامان بزرگ و بابا نشسته بودند. من پنج سالم بود گمونم. بابا گفت اسم آجی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شانزدهم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

پانزدهم اکتبر دو هزار و یازده

از وقتی اومدم هم زیاد مهمون کوچ سرفینگی داشتم هم مهمون همزبان‌خانه‌ای. اولش دو تا دختر فرانسوی اومدند. یکیشون یک سال اینجا پذیرش گرفته بود و دو شب بود و بعد رفت پیش یکی دیگه. ماریان اما تقریبا یک هفته … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پانزدهم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

مثلا تو بیایی الان همین الان- ساعت سه صبح در بزنی من بترسم. بپرسم هو ایز دیس بعد تو بگی منم. در رو باز کن بعد من خشکم بزنه. در رو باز نکرده خشکم بزنه. یه شال از رو زمین … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

خیالش رو نوازش نکنید وقتی دستتون میره روی شونه‌هاتون که تو خیال سرش رو نوازش کنید و یه دفعه دستتون میخوره به استخون‌های پایین گردن بعد اندازه استیصالتون دستتون می‌آد بعد داغون می‌شید شدم که می‌گم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بکن تو کله‌ات مگس مزاحم. بکن تو کله‌ات نمی‌خوادت دختر جان. نمی‌خوادت. مگسی. می‌فهمی. مگسی. مگس. اولش چیزی نمی‌گه نمی‌بینه تو رو بعد یواش یواش با دست کنارت می‌زنه. بعد شاید یه اه هم بگه بعد بگه بسه دیگه برو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چهاردم اکتبر دو هزار و یازده

یه هفته است نرفتم صندوق پست. یه هفته است هیچ لیوانی، هیچ قاشقی، هیچ بشقابی تو این خونه شسته نشده. زیر سیگاری‌ها پر پر. بوی شراب مونده و آشغال خونه رو برداشته. روی میز کتاب و پوست کیک و خمیر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چهاردم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

A moment of madness It’s happened before It could turn into sadness or a civil war You’ve got me changing all i ever thought When you first got so mad lost your rag Trying to save some trees Angry cries, … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سیزدهم اکتبر دو هزار و یازده

هنوز تلفن موبایل ندارم. یه آیفون چهار پیدا کردم از کرگزلیست به طرز غریبی ارزون. گفتم لابد دزدیه. بعد گفتم گناهش مال یارو دزده است. من پولش رو می‌دم. رفتم بخرمش سیم کارت نمی‌رفت توش. شب بود. حول و حوش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سیزدهم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

من که برم تو حتی خبردار نمی‌شی یه روز می‌نویسی این آخر هفته بریم بیابون بعد من دیگه نیستم من خود بیابون شدم. تو می‌گی ای بابا. پس مراقب خودت باش

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می‌خواستم امشب شروع کنم یه کتاب بنویسم الان نمی‌شه می‌خوابم بخزم زیر پتو به تو فکر نکنم و بخوابم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند