بایگانی روزانه: 9 فوریه 2008

یک روزمره طولانی

۱. قرار بود آخر هفته گذشته به دو عزیز در جایی آنور دنیا زنگ بزنم. یادم هم بود. مریض بودم. سرمای سخت. صدایم در‌نمی‌آمد. گفتم بخوابم شاید بهتر‌ شوم. دو روز گذشت و من زنگ نزدم. بعدش آنقدر شرمنده بودم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | ۹ دیدگاه