با کلاسیم یا بی کلاس؟

همه ما این واژه با کلاس و بیکلاس رو زیاد شنیدیم و خودمون هم به کارش میبریم. ” اون از باکلاسهای جامعه هست” ” دیدی چقدر بیکلاس بازی درآورد؟ خیلی جواده” و این واژه “تازه به دوران” رسیده که برای افرادی بکار میبریم که ثروتشون با کلاس اجتماعیشون جور در نمیاد.
حالا اصلا این کلاس چی هست و با چی بدست میاد؟ اصلا میشه یکی کلاس خودش رو تغییر بده؟ مثلا باکلاس بشه؟ ایا اگه یکی محل زندگیش رو از جنوب به شمال شهر تغییر بده, کلاسش هم تغییر میکنه؟ یا اگه دهنش رو باز کنه معلوم میشه که به چه طبقه ای تعلق داره؟
الان بحث مهمی که ازش به مهمترین مشکل اجتماعی دور و برمون هم تعبییر میشه همین مشکل باکلاسها و بی کلاسهاست و مرز نادیدنی که داره افراد یه جامعه رو از هم دور و دور تر میکنه.
شما میدونین کلاس اجتماعی تون چیه؟ البته من فکر میکنم ترجمه “کلاس” همونی باشه که تو فارسی طبقه اجتماعی تعریف شده. طبقه کارگر یا پایین, طبقه متوسط و طبقه ثروتمند. البته بماند که همه سعی میکنن یه جوری خودشون رو تو طبقه وسط بچپونن که حرف و حدیث واسش کمتره.
افرادی که یه طبقه یا کلاس رو میسازن افرادی هستن که تقریبا ثروت و قدرت یکسانی دارن و یه ذره بالا و پایین به یه اندازه از خدمات و امکانات و منابع محیط و جامعه بهره میبرن.
مارکس برای افراد فقط دوتا طبقه داشت. فقیر و ثروتمند. طبقه متوسط در تعریف مارکس جایی نداشت. افراد یا مالک و ثروتمند بودن یا کارگر و فقیر. اما چند درصد افراد میخوان فقیر خطاب بشن؟ طبق تعریف آقای مارکس ۹۵ درصد جامعه که شاید هم بیشتر فقیر طبقه بندی میشدن که این اصلا خوش ایند نبود. من میدونم که پولدار نیستم اما خوب گرسنه هم نیستم و به صدقه هم احتیاج ندارم. من نمی خوام کسی به من بگه فقیر.
خوب چه کنیم چه کار کنیم ؟ بیایم یه طبقه دیگه بزنیم اون وسط مستا (؟!).
این بود که یه آقایی به اسم ” ویلیام وارنر” اومد گفت که این تعریف رو این مدلی عوضش کنیم. بیاییم سه تا کلاس داشته باشیم. کلاس بالاها و کلاس متوسطها و کلاس پایین ها! این تقسیم بندی بر اساس مطالعات انسان شناسی اجتماعی وارنر انجام شد.
اما هر کدوم از این سه طبقه هم خودشون به طبقه هایی تقسیم میشن. اینجا هست که بحث جالب میشه.
طبقه بالا که اقلیت بسیار کم جامعه رو تشکیل میدن, اما بخش عمده ثروت, منابع و قدرت رو در دست دارن. این گروه خودش دو طبقه بالای بالا و پایین بالا تقسیم میشه. ( این ترجمه ها هیچ سندیتی نداره. من متاسفانه هیج منبع جامعه شناسی به فارسی ندارم و اصلا نمیدونم این واژه ها چی ترجمه شدن).
بالای بالایی ها اونهایی هستن که ثروتشون ارثی هستو از اجدادشون بهشون رسیده. خانواده کندی, بوش, راکفلر و چند تا خانواده محدود دیگه شامل این دسته هستن. معمولا این افراد با خودشون ( افراد همین خانواده ها) ازدواج میکنن که هم ثروت حفظ بشه و هم اسرار مگو (!) بیرون نمیره. قدرت اصلی جامعه رو هم همین شاید کمتر از یک درصد در اختیار داشته باشن.
اما پایین بالایی ها کسایی هستن که من فکر میکنم ما بهشون میگیم ” تازه به دوران رسیده ” . کسایی که کار کردن, شانس آوردن , مال بقیه رو خوردن و حالا به هر دلیلی یه ثروت افسانه ای دارن. این ثروت هم باید ثروت خالص باشه. یعنی اگه من برم یه خونه پنج میلیون دلاری بخرم و زمین گلف و یه فراری و همه اینها از کردیت کارت باشه, من ثروتمند به حساب نمیام. ثروت باید متعلق به من باشه نه به شرکت “ویزا”.
جالبه که با این تعریف ثروتمند ترین انسان روی کره زمین ” حاج آقا بیل گیتس” هم از این پایینی ها به حساب میان. ” اپرا”, ” تام کروز”, ” مایکل جردن” و” تایگر وود” از این دسته هستن. البته باید بدونیم که هر ثروتمندی هم تو این دسته نیست. به قول خودمون ” خر پول” ها میرن تو این کلاس اجتماعی.
میرسیم به طبقه متوسط که سعی میکنیم خودمون رو یه جوری توش جا بدیم.
این طبقه اما سه قسمت بالا, متوسط و پایین داره. طبقه متوسط بالا افراد متخصص با در امد بالا هستن. دکترها, وکلا, اساتید دانشگاهای بزرگ و هنرمندا و کسایی که ما ها اونها رو ثروتمند تعریف میکنیم معمولا تو این دسته هستن.
متوسط متوسط ( یا متوسط واقعی )گروهی هستن که تخصص و در امد دارن اما نه به اندازه گروه اول. کسایی مثل استادهای کالج, مدیرهای ادارات و صاحبان تجارت شخصی.متوسط پایین اما افرادی هستن که دارای تخصص در شغلشون هستن اما بیشتر این تخصص رو از تجربه به دست اوردن نه از تحصیلات. افرادی مثل افسرهای پلیس, معمارهای تجربی ساختمون و مدیرهای بخشی ادارات.
طبقه پایین جامعه که از اون به طبقه کارگری هم یاد میشه شامل دو بخش میشه.
پایین بالا که شامل کارگرها و افراد فاقد تخصص و تجربه میشن. و طبقه پایین پایین یا فقیر که شامل بی خانمانها و از کار بی کار شده ها میشه.
این تعریفهایی از کلاس اجتماعیی بود که لمسش عینی تر هست. تعاریف دیگه ای هم هستن و مسلما برای جوامع مختلف این تعاریف فرق خواهد کرد. شاید اون کلاسی که تو امریکا متوسطه برای ایران بالا باشه یا کلاس ثروت و قدرت تعریف نشه. ما معمولا نویسنده ها و هنرمندا رو باکلاس میدونیم در صورتی که شاید با این تعریف کلاس اجتماعی اونها پایین باشه و …
ززززییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
کجا میرین؟ صبر کنین تکلیفاتون رو بگم که چیه. تنبلای بی کلاس.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای با کلاسیم یا بی کلاس؟ بسته هستند

اشکم دم مشکم شده و از این حالت متنفرم. هر روز هشت ساعت کار کن و بعد هم بدو که مدرسه ات دیر شد. هیچ الاغی هم اینقدر واحد بر نمیداره که توش بمونه. حسرت یه کتاب غیر درسی رو هم که دیگه باید به گور برد. هوا از قشنگی داره میترکه, اون وقت من فقط باید دیوار ببینم. این جا هم که همه از غم و قصه دارن حرف میزنن. ما ژن عزا داری داریم به خدا. اصلا این همه درس بخونیم که چی؟ که فردا کره خرامون سوار اسکلید بشن؟ می خوام صد سال نشن. دلم میخواد برم به آب بزنم اما کلاسم نیم ساعت دیگه شروع میشه و پرزنتشین واقعا پربار من در مورد بررسی نژادی فاجعه کاترینا.
——-
دو هفته پیش تو این دهات ما سخنرانی خانم مهرانگیز کار بود. من کلاس داشتم و نرفتم اما امروز فهمیدم که چه هیجاناتی رو از دست دادم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

“تاکو”ی کثیف

این نوشته رو میذارم تو قسمت جدای صفحه اصلی واسه اینکه نخونیدش. ولی باید می نوشتمش برای خودم که از زهرش کم بشه. اما همین هوس ” تاکو” خوردن من بود که باعث شد حرفهای این زن رو بشنوم, بعد اون جور حالم بد بشه . اون درد همیشگی از یه جا بزنه بیرون و من نصفه شبی پنج تا مسکن بخورم و اور دوز شدن و از این مسخره بازیهای پزشکی و اون دادی که دکترم سرم کشید.
فهمیدم چه قدر ضعیفم. چه قدر ادعای بیخود دارم و چه قدر پاهام هنوز سسته. اون زنی که فیلم زندان زنان رو میسازه کی هست؟ از چی ساخته شده؟ من کی ام؟ جز یه بی عرضه که هیچ غلطی غیر از چرت و پرت نوشتن ازش بر نمیآد؟ من اگه ایران بودم میرفتم استادیوم ؟ می رفتم انقلاب که کتک بخورم؟ وقتی یکی بهم میگفت روسریت رو بکش جلو معذرت خواهی میکردم؟ من هنوز خیلی راه دارم تا بتونم درس زنان رو بخونم. هنوز یه بچه کوچولو ام که با شعرهای سعدی خوندن میخواد خودش رو بزرگ نشون بده. به قدرت این زن حسودیم شد. به قدرت زنی که زن هست حسودیم شد. راهم زیاده تا کوه شدن. تا دریا شدن. تا آسمون شدن. راهم زیاده تا زن شدن.
حالم بده. خیلی بد.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای “تاکو”ی کثیف بسته هستند

آرزوهای یک اور دوز شده

الهی !( اگه هستی این یه دفعه رو ثابت کن دیگه) میشه یه جوری بشه من برم ایران, بعد هم سانتیاگو برنابو خراب بشه هم نیو کمپ, بعد ایران هم بشه امن ترین جای دنیا, اون وقت قرار بشه بازیشون تهران باشه , بعد اون وقت من برم استادیوم از نزدیک بازی رو ببینم ؟
حالا تو که همه این کارها رو کردی میشه یه کاری هم بکنی ریوالدو هم به بارسلون برگرده و ما ۵-. رئال رو ببریم؟
حالا ببین چه کاری از دستت بر میاد دیگه. آقا خیلی مخلصیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آرزوهای یک اور دوز شده بسته هستند

و اما اینبار وبلاگ شهر برای من

وقتی طراح بلوط زیر اسم بلوط نوشت ” نوشته های روزانه لوا” گفتم تغییرش بده به ” نوشته های لوا در مورد جامعه اطراف” , ولی تعریفی که واسه خودم نوشتم اینه:” یادداشت های من در مورد جامعه , مهاجرت و زنان” .
چند روز پیش به دوستی گفتم که دغدعه اصلی من از نوشتن تو بلوط آوردن جامعه شناسی به درون ذهن هاست و دلم میخواد اینقدر بتونم اون رو ساده بیان کنم که خواننده من بدون اینکه با اسمها و تئوری های بزرگ درگیر بشه , بتونه علمی فکر کردن رو در مورد جامعه دور و برش یادبگیره. بفهمه که برای توجیه روابط و شرایط و تصمیم ها و عکس ا لعمل ها کافی یه ذره دقیق تر نگاه کرد. بدون اینکه اسمی از ” برین درین” شنیده باشه بتونه پدیده فرار مغزها رو توجیه کنه و یا اینکه بفهمه چرا یه آمریکایی خرید تمام کشور مکزیک رو راه حل مهاجرین غیر قانونی میدونه.
یه عمو داشتم ( و البته هنوز هم دارم و بقای عمرش رو هم آرزو دارم) که وقتی نوشته هام رو میخوند به من می گفت ” تو به مرض ساده نویسی دچاری”. من هر هفته دارم مقاله های چندین صد صفحه ای میخونم و باید حداقل چند صفحه ای در موردشون بنویسم و مجبورم که از لغات و اصطلاحات خاص رشته ام هم استفاده کنم. اما حتی خود من این لغتها رو اون طور یاد میگیرم که از قبل تو حافظه ام بوده. در واقع این فرایند یادگیری چیزی جز اضافه کردن چند تا شاخ و برگ جدید به درختی که از قبل وجود داشته نیست که اگه اینها هم سنگین باشن مطمئنا درخت تحملش رو نداره یا دیر قبولش میکنه.
من به مرض ساده نویسی دچارم. قبول. ولی دور و بر ما پر از کتابها, تئوری ها, اسم ها و متن های سنگین هست. هر کسی میتونه به سادگی به اونها دسترسی داشته باشه و لی نوشته هایی که با یه بار خوندن تو ذهن حک بشن زیاد نیستن. من هم ادعا ندارم که اینقدر خوب می نویسم ولی تلاشی هست که می خوام ببینم به کجا میرسه. اگه اسمش هم ساده انگاری, ساده نویسی یا هر چیز ساده دیگه ای هم بشه اشکال نداره. من انسان ساده ای هستم و خیلی هم از این اعتراف خجالت نمیکشم.
در مورد وقایع دور و برم هم فضولی کردم و میکنم. اما اگه واقعا حرفی نداشته باشم, چرا باید قاطی ماجرا بشم؟ که خواننده بگه ” این چه ربطی به اون داشت؟”
این ها رو نوشتم که حرفای دلم رو به خودم بزنم که از این وسوسه در مورد همه چی نوشتن و هر روز نوشتن و هر روز به روز هم نوشتن خلاص بشم. همین. اما خوشحال میشم اگه نظر قدیمی تر ها رو هم بدونم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای و اما اینبار وبلاگ شهر برای من بسته هستند

و اما وبلاگ شهر ما (۲)

برای من نوشتن تو وبلاگم یه سرگرمی نیست. درسته که میگم دارم مثل ” هابی” واسه اش وقت میذارم یا خرجش میکنم اما احساس می کنم تعهداتی هم نسبت بهش دارم. شاید با دوستهایی که مثلا تو سالن ورزشی یا کتابخونه پیدا میکنم رابطه فیزیکی تری داشته باشم اما اعتراف میکنم که نسبت بهشون تعهدی ندارم. اگه بفهمم یکیشون به یه ایالت دیگه مهاجرت کرده, احساس غمی بهم دست نمیده. یا طرز فکر و نگاهشون معمولا تلنگری به من نزده.
اما تو این پرسه زنی های وبلاگی, عصبانی شدم, بغض کردم, فکر کردم, مطالعه کردم, خندیدم, افسوس خوردم و از فیلتر شدن دوستی ( هرچند اینجا برایی من معنی نداره) ناراحت شدم و به خودم حق دادم برای انسانهایی که غیر از فونت نوشته هاشون چیز دیگه ای رو نمیشد با حواس لامسه حس کرد نامه همدردی یا گلایه یا تشکر بنویسم. اما سوالی که الان واسه من مطرحه شده و امیدوارم که اگه خواننده ای هم دارم نظرشون رو بدونم این هست که ما چقدر میتونیم نسبت به مسائل خونه های بغلیمون صاحب نظر باشیم؟
الان صاحب سیبستان داره از تجربیاتش و دیدگاهاش تو امریکا مینویسه. سیما و صنم و نازلی از این که تونسن از حق قانونیشون دفاع کنن خوشحالن. بحثی هست در مورد مدل نوشتن و شاید هم ابتذال نویسی. و البته صدها مطلب دیگه از جمله کیک های رنگی, برخورد با به اصطلاح بد حجاب ها و …
خوب اگه ما ملت همیشه در صحنه باشیم باید راجع به همه اینها پست داشته باشیم. ولی من که راجع به همه اینها صاحب نظر نیستم. من میتونم راجع به این مسائل تحقیق کنم ( تنها کاری که تو این دنیا بلدم) و بعد هم پستهای بلند بالا بنویسم , ولی آیا لازمه؟ اگه ننویسم متهم میشم به بی توجهی به مسائل اطرافم و شاید بیهوده نویسی و اگه هم بنویسم مطمئنم که یا تکراری خواهد شد یا بی معنا.
( ادامه خواهد داشت)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای و اما وبلاگ شهر ما (۲) بسته هستند

فوق لیسانسهای جغرافی

– کن ای هو ا گرانده نان فت موکا پلیز؟
( من میتونم یه موکای متوسط با شیر بدون چربی داشته باشم لطفا؟)
– شور. وات ایز یور نیم؟
( حتما. اسم شما ؟ واسه نوشتن روی لیوان کاغذی)
– لوا. ال. ایی. وی. ای.
( معلومه دیگه)
– بیوتیفول. وات داز ایت مین؟
( چه قشنگه. معنی اش چی میشه؟)
– این مینز فلگ این پرژن.
( به فارسی یعنی پرچم)
– اوه. آر یو پرژن؟
( شما پرژن هستید؟)
– یاپ
(بله)
– ایت ایز مای دریم تو گو در. آی گو وان دی. آی نو.
( این آرزومه که برم اونجا. یه روز میرم. میدونم)
—-
حالا همین گفتگو اگه شما به جای ( آی ام فرام پرژیا ) بگین ( آی ام فرام ایران – یا به قول خودشون آیران)
—-
– آى ام فرام آیران.
(من اهل ایرانم)
– اوه. ایت ایز گتینگ ورس اور در. یو آر لاکی دت یو آر هیر. ایتز ا دنجرس پلیس تو لیو دیس دیز.
( اوضاع داره اونجا بدتر میشه. تو خوش شانسی که اینجایی. این روزا اونجا جای خطرناکی هست واسه زندگی کردن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای فوق لیسانسهای جغرافی بسته هستند

و اما این وبلاگ شهر ما (۱)

ذهنم مشغول سوالی هست که می دونم در موردش تا حالا زیاد صحبت شده. این که وبلاگها چه جایگاهی تو زندگی ما دارن ؟ و ما چقدر میتونیم در مورد همه موارد مورد بحث در بقیه وبلاگها نظر بدیم؟
وبلاگستان شهری تعریف شده با خیابانهای متعدد, کوچه ها, درخت ها و البته شهروندان متفاوت. گاهی کسی میاد و خونه نویی میخره, ساکن میشه. همسایه های جدید پیدا میکنه. قهر و آشتی ها و دوستی ها و درگیریهای خودش رو داره. بعضی ها موندگار میشن و بعضی هم زود یا دیر اسباب کشی می کنن و میرن. همه سعی میکنن نسبت به جریانی که برای همسایه ( ها) داره اتفاق می افته صاحب نظر باشن و یا همدردی کنن یا سنگ بندازن. من با این مسئله مشکل دارم.
بعضی ها هم وبلاگ رو دفترچه خاطرات خودشون می دونن و اینترنت رومکانی که آزادانه می تونن جریان ذهنشون رو در اون به حرکت در بیارن. من با این تعریف هم مشکل دارم.
اول اینکه اکثر وبلاگ نویسها, به این نتیجه رسیدن که وبلاگ اونقدری که ساکنانش در گیرش هستند و اون رو مهم میدونن, در جریان زندگی ” خارجیها” اثر نداره. این شهر علاوه بر ساکنین پرسه زن خودش که مرتب از این خونه به اون خونه می رن, یه تعداد مشخص “توریست” داره که یک بار یا شاید هم مرتب به دیدن این شهر میان. اگه به آمار “توریست” های مثلا این وبلاگ نوزاد من نگاه کنیم, بیشترین لغتی که باعث جلبشون شده کلمه فخیمه ! ” سکس” و بعد از اون هم ” جنسی” بوده که البته میتونه جنس شلوار کتان یا جنس زن هم باشه. خوب مسلما این ” توریست” تو وبلاگ من نمی تونه تفریحی داشته باشه و به سراغ ” سرچ” بعدیش میره. خوب مسلما هایو هوی من در مورد ” عدم اجبار به سکس” یا ” جنس برتر در جدول مساوی نر نیست” هیچ اثری در این فرد نداره. خواننده ثابت هم اگه داشته باشم معمولا هم عقیده هام هستن که اونها هم احتیاجی به این حرفا شاید نداشته باشن و ” آلردی” خودشون این های و هوی ها رو از برن.
اینکه وبلاگ دفترچه خاطراته, هم تعریفی هست که برای من اسمش با تعریفش جور در نمیاد. تا جایی که من یادمه تو دفترچه های خاطرات مسائل شخصی فرد نوشته میشه. من همیشه از اینکه مامانم دفترچه خاطراتم رو ببینه وحشت داشتم. دفترچه ام ته ته کمد هفت قفله ام قائم بود. تو دفترچه خاطرات من همه چی با اسم و رسم نوشته میشه. من نمیتونم این رو وبلاگم داشته باشم. شخص حقیقی که بخشی از روز من مثلا باهاش گدشته ,شاید نخواد اسمش و سرگذشتش در معرض دید قرار بگیره. در ضمن, اینکه من امروز کفش خریدم یا با همکارم حرفم شد, می تونه برای مخاطبین جدی من مهم باشه؟
نمی خوام پست طولانی بنویسم. اما این بحث ادامه داره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای و اما این وبلاگ شهر ما (۱) بسته هستند

به خاطر یه تحقیق کلاسی مجبور شدم بشینم سری کامل ” بهشت – کجاست و ما چه جوری می تونیم بهش برسیم؟” رو ببینم. و چه اجبار خوبی هم!
باربارا والترز تو این برنامه که برای کانال ” ای بی سی” تهیه شد, با افراد مذاهب مختلف مصاحبه می کنه. رهبران فرقه های اصلی مسیحیت, رهبران یهود و مسلمون در امریکا, دالایی لاما, افرادی که تنها به خاطر اعتقاد مذهبی جون خودشون و بقیه رو میگیرن ( همون تروریستهای خودمون) , پزشکهای که در مورد وجود ژن مخصوص مذهبی یا ژن اعتقاد به بهشت تحقیق میکنن , و بالاخره افرادی که تا در دروازه بهشت رفتن ولی باز به این دنیا برگردونده شدن و حالا آرزوی دیدن اون رو دوباره دارن.
والترز سوالهای مختلفی می پرسه. در مورد فیزیکی یا جسمانی بودن بهشت, مکانش, این که آیا افراد مذاهب دیگه هم به بهشت راه دارن یا نه, روابط انسانی در بهشت, و نحوه رسیدن به بهشت.
تو این لینک میتو نین تقریبا تمام مطلب رو پیدا کنید. اما یه چیزایی واسه خودم جالب بود . از جمله اینکه از هر ده نفر تو امریکا ۹ نفر به بهشت اعتقاد دارن. تقریبا همه مذاهب به این اعتقاد داشتن که اعتقاد به وجود خدا و رفتار نیکو داشتن راه رفتن به بهشته . اما ریئس فرقه ” اوانجلی” اعتقادش به این بود که تنها وقتی می شه به بهشت رفت که دوباره از نو و با اعتقاد به مسیح متولد شد. ظاهرا بهشت اونها فقط اندازه مسیحی ها – اون هم کسایی که دوباره منولد بشن و با زهد زندگی کنن- جا داره.
این آقای تروریست مال جنبش حماس هم که تمام صحبت های این دوست سرباز ما رو تایید کرد.
در مورد رودخانه های شیر و عسل و شراب و ۷۲ ویرجین خانومی که منتظرشن حرف زد و به باربارا والترز هم رسما گفت که نمی تونه بره بهشت چون مسلمون نیست. البته بعدش مرجع مسلمونهای امریکا آقای امام عبدل رئوف یه ذره وضع رو بهتر کرد و گفت که پیروان مذاهب مختلف به شرطی که به خدا اعتقاد داشته باشن میرن بهشت. هرچند این آقای عبدل رئوف هم نتونست جواب بده که اگه شهید ها میرن بهشت , پس اون قاتلی که جون این همه آدم بیگناه رو میگره و شهید به حساب می آد تکلیفش چیه؟
ولی از همه آرامش بخش تر مصاحبه با دالایی لاما بود. چقدر این مرد دوست داشتنی هست. اگه من می تونستم مذهب رو قبول کنم, بدون شک مرید اون می شدم. دالایی لاما از عشق و از تولد و تناسخ حرف زد و از بودا شدن گفت که خود بهشته. از اینکه بهشت بالا و پایین و شرق و غرب نیست. اینکه بهشت خود آدما هستن. ( و چه تناسبی داشت صحبت هاش با عرفان ما).
از انجمن هایی با خبر شدم که با مسئله اعتقاد به اون دنیا مبارزه می کنن و تو کمپهاشون به بچه ها یاد می دن که زندگی فقط همین دنیاست . قبلی نبوده و بعدی هم نخواهد بود.
در هر حال شکی به این نیست که اعتقاد به وجود اون دنیا هیچ فایده ای هم که نداشته باشه , کمک هست برای التیام کسی که عزیزش رو از دست میده. حتی اگه عقل هم بنا به هر دلیلی نتونه بهشت رو باور کن, دل میخواد که بهشت وجود داشته باشه. کی از ۷۲ تا ویرجین زن و مرد بدش میاد؟
—————————————————————————

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تو یک زنی, پس می توانی.

—————————————————————————————

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تو یک زنی, پس می توانی. بسته هستند