کشتن ما با پنبه (۱)

۱. به عنوان یک زن چقدر از هیکل و قیافه خودتون راضی هستید؟ چند بار برهنه روبروی آینه ایستادید و به بدن خودتون نگاه کردید؟ چقدر از دیدن هیکل بدون لباس خودتون و شریکتون در روشنایی کامل لذت میبرید؟ چقدر در لباسهایی که فرم بدنتون رو کاملا نشون میده راحت هستید؟ چند بار با رضایت از فرم بدنتون به عنوان یک بدن ایده آل حرف زدید؟ اصلا میدونید وزن سالم برای قد و سن شما از چند کیلو تا چند کیلو هست؟
۲. چند بار لامپ اطاق خواب رو شما زود تر خاموش کردید؟ چند بار لباسی خریدید که هرچند رنگش رو دوست نداشتید اما فکر کردین شما رو لاغر تر نشون میده؟ چند بار تو رژیم های عجیب و غریب من در اوردی بودید؟ چقدر خرج مواد شوینده و آرایشی میکنید برای اینکه چهره و قیافه واقعی خودتون رو بپوشونید؟ چند بار گفتید که از شکم و باسن و سینه و دست و پا و دماغ و لب و چشم تون بدتون میاد و دلتون میخواد همشون رو عمل کنید؟ چند بار ته دلتون حرف کسی رو که گفته ” خوشگلم, تو قشنگترین و بهترین هیکل دنیا رو برای من داری” باور نکردید و فکر کردید داره خرتون میکنه؟
فکر نمیکنید عددهای جوابهای بخش دوم یه ذره زیادی بالاتر از عددهای قسمت اول هست؟ واقعیت رو قبول کنیم. اغلب ما زنها از هیکل و قیافه خودمون راضی نیستیم. همه میخواهیم لاغرتر , بلندتر, و برنز تر باشیم. زیبایی عیب نیست اما مدل ما برای زیبایی چی و کی هست؟ ما به کی نگاه میکنیم که خودمون رو زشت میدونیم و تصمیم به عوض شدن میگیریم؟
آیا مدلی که ما میخواهیم به اون تبدیل بشیم مادر سالمون هست؟ یا مادر بزرگ هفتاد سالمون که هنوز سر پا هست و همه کارهاش رو خودش میکنه و به عمرش یه بار هم سوتین نبسته؟ آیا هیچ وقت به فرم لگن و باسن و شکم و دست و پایی پدر و مادر و خانوادههاشون توجه کردیم؟ با ارثی که بهمون رسیده چه میشه کرد؟ اگه دست خودمون باشه از خودمون چی میسازیم؟ پاریس هیلتون ؟ تیرا بنکس ؟ جسیکا آلبا ؟ هلی بری ؟
به همین اسمهایی که الان نوشتم توجه کنید. سینما, تلوزیون, مجله ها و به طور کل رسانه ها.
این هست تصویر زن مطلوبی که ما از رسانه ها میگیریم. زنان سایز صفر یا دویی که به طور عجیبی لاغر, بلند, بلوند و موفق به نظر میرسن. عطری که اونها میزنن, رنگی که موههای اونها داره, ژیلتی که اونها استفاده میکنن, لباسی که اونها میپوشن, سیگاری که اونها میکشن و حتی مایع شستشوی توالت اونها هم یه قدرت جادویی داره. قدرت جادویی جذب یک مرد. جذب یک جنس مذکر. حتی خروسها هم دنبال این زن نمونه هستن! چه افتخاری.
چقدر تصویر این زن جادویی زندگی ما رو عوض کرده؟ چند بار بعد از اینکه یه فیلم هالیوودی دیدم نخواستیم چراغ اطاق خوابمون زیاد روشن بمونه؟ از چی خجالت کشیدیم؟
تبلیغات, تبلیغات و باز هم تبلیغات. تبلیغاتی که به طور خیلی نامحسوس و آروم از وقتی که میفهمیم تلوزیون یه جعبه جادویی هست که آدما توش راه میرن, میره تو مغز ما و یواش یواش تمام جنبه هایی زندگی ما رو محسور میکنه.
تبلیغاتی که به ما چهره ایده آل یک زن برای مرد ! رو آموزش میدن. زنی که باید لاغر, بلند, بلوند و همیشه لبخند به لب و اصلاح کرده باشه. بدون حتی یک خال مو ی اضافه در تمام بدن. زنی که باید در عین معصومیت سکسی هم باشه. چه تضادی هم ! اما این زن نمونه ما میتونه.
زنی که خونه رو با کفشوی جادویی ” مستر کلین” تمیز میکنه تا وقتی شوهرش میاد تو خونه اون رو مستقیم ببره تو اطاق خواب. ( زن از هر وسیله ای استفاده میکنه که مرد رو به اطاق خواب بکشه)
زنی که رنگ موی جدید ” گارنیر” باعث شده مردی دوست دخترش رو ول کنه و دنبال اون راه بیفته ( زن فقط به فکر خودش و مردش هست. دشمن بقیه زنها)
زنی که به خاطر صبحانه جدید مک دانلد به انگشتر الماسش هم نگاه نمیکنه.( و چه صبحانه جادویی باید باشه که زن از جواهر رو برگردونده)
دامنی که اگه اون رو بپوشی همه پسر های مدرسه دنبالت راه میافتن.( این خیلی مهمه. اصلا هدف از مدرسه رفتن همینه)
ریملی که مردهای نیویورک رو از کار بیکار میکنه.
سوتینی که اگه ببندین سینه هاتون دیگه زشت نیست.
رنگ مویی که که با اون میتونین فاجعه ای به اسم موههای خودتون رو قایم کنید.
ادامه بدم؟ من چند ماه وقت نذاشتم که برم تبلیغات تلوزیون و مجله ها رو بررسی کنم. دیشب یه ساعت وقت داشتم به یه کانال محلی که بدون تلوزیون کابلی هم میشد دیدش, نگاه کردم. یک ساعت تبلیغات از تلوزیون دولتی.
تو ایران که تا جایی که یادم مونده ( خدا رو شکر ما اینجا هیچ جور تلوزیون ایرانی نداریم, نه لوس آنجلسی نه جمهوری اسلامی) تبلیغاتی که زنها توشون نقش داشتن یا پودر لباس شویی بود یا کهنه بچه. همون زن نمونه مادر و خونه دار. نمی دونم تو سالهای اخیر چه تغییراتی کرده اما با توجه به محدودیتها نباید خیلی فرق کرده باشه. درسته؟
هیچ فکر کردید که حتی اگه به اینها توجه هم نکنید, اینها از پنج سالگی خوراک ذهنن ما هستن. به طور ناخود آگاه وارد مغز ما میشن و همونجا هم میمونن و دیگه اونوقت هست که هیچ غذایی رو بدون عذاب وجدان نمیخوریم. هیچ وقت موهامون رو به رنگ و حالت طبیعی نگه نمیداریم و همیشه قیافه مون رو با کرم و پودر رنگ میکنیم. و البته این رسانه ها که مخاطبشون فقط زنها نیستن. مردهای جامعه هم اونها رو میبینن و این به شدت سلایق رو تغییر میده. همونطور که تو این بیست ساله به شدت داده . حالا دیگه شرکای زنها هم اونها رو به پوشیدن یه لباس خاص یا داشتن یه رنگ مو و حتی استفاده از نوار بهداشتی تبلیغاتی دعوت میکنن.
رسانه ها ما رو به کجا میبرن؟
————–
این قسمت اول نوشته هایی هست که بعد از دیدن ویدیو ” کیلینگ آس سافتلی ” نوشتم. به شدت ادامه داره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کشتن ما با پنبه (۱) بسته هستند

روزی روزگاری بارسلونا !

همین چند ثانیه پیش یه دوست خیلی قدیمی که اصلا نمیدونم شماره من رو از کجا داره از ایران زنگ زد و گفت که خیلی نمیتونه حرف بزنه فقط زنگ زده تبریک بگه. گفتم باز چی شایعه کردن بین بچه ها؟ حامله ام که نکردن؟
گفت نه. قهرمانی بارسلونا رو میگم. وقتی جیغ کشیدم و گفتم کی؟ انگار آب یخ ریختم روش. گفت تو مطمئنی که لوایی؟
زیاد حرف نزدیم ولی باورش نمیشد که من حتی نمیدونستم که بارسلونا فینالیست بوده یا تاریخ بازی کی هست.
————————
اتاق رها روبه روی اتاق ما بود. در اطاق رو که باز میکردین فیگو و رونالدو و بهکام و ۱۱ بازیکن رئال می پریدن تو بغل آدم. از در و دیوار لباسهای رئال بود که آویزوون بود. اطاق من و منا این مدلی نبود. یه عکس محمد رضا فروتن تو پوستر فیلم قرمز پشت در بود. یه عکس تیمی بارسلونا بالای تخت من و یه عکس این آندره شوچنکو بالای سر منا.
بازی این دو تا تیم که میشد برنامه ای بود تو خونه. هر جایی که بودم سعی میکردم واسه شب بازی خودم رو برسونم خونه. از دم در کاغذهای پر کرکری های ما بود که به در و دیوار چسب میخورد. منا طرفدار میلان بود اما موقع بازی های رئال- بارسلون طرفدار بارسلون بود. ما بودیم که رو در اطاق رها کاغذ میچسبوندیم. ” دم دروازه میگن عدس پلو, دلبوسکه تیمت رو بردار و برو” ” رئال امشب سوراخه. ای رهای بیچاره” اون هم به نوبه خودش واسه ما شعار میفرستاد. چقدر مامان حرص میخورد. ته دلش هم طرفدار رئال بود. هر چی باشه پسر ته تغاری گفتن. نمیشدکه مادر طرفش نباشه. بابا هم که فقط میگفت خداداد عزیزی!
ساعت ۱۱ بود فکر کنم که بازی ها شروع میشد و رها کاملا مسلح با لباس رئال و سر وصورت رنگ کرده یه ور و ما یه طرف دیگه. ما لباس بارسلون هم نداشتیم. معمولا خونه تنها نبودیم. همیشه دوستامون بودن که این جریان خونه ما رو میدونستن و یا خودشون می اومدن یا با تلفن تا ۱ صبح همراهی میکردن. بازی با هر نتیجه ای که تموم میشد تلفنهای تبریک و تسلیت بود که شروع میشد. بابا میگفت نمیشه بهشون بگین فردا زنگ بزنن؟ و ما بهش میگفتیم تا فردا هیچکی یادش نمی مونه. چقدر اون موقع ها دلمون یه تلوزیون ۵۲ اینچ میخواست. فقط تو سایت سامسونگ دیده بودیمش. فکر کنم اون موقع ها چند ملیونی بود. چقدر فکر میکردیم فوتبال با اون تلوزیونها لذت بیشتری داره.
———————
حالا تلوزیون ۵۲ اینچ تو حال خونه مامان اینها هست. رهای ۱۷ساله ما تو اتاق خودش کنار دسک تاپ و لب تاب پرینتر و اسکنر و آمپلی فایر و هزارتا چیز سیم دار دیگه که من حتی اسمش رو نمیدونم یه تلوزیون هم داره که از اون تلوزیون حال خونه مون تو ایران خیلی بزرگتره. تو اطاقش کنار پرچم شیر و خورشید رو دیوار, عکس ” لیل جان” و ” ۵۰ سنت” هست و ” لبرون جیمز”. عضو تیم فوتبال مدرسه هست. فوتبال نه ساکر!! ساکر بازی دخترا شده.
جام جهانی نزدیکه مگه نه؟ ولی دیگه چه اهمیتی داره که لوییز فیگو رو به روی علی کریمی بازی میکنه. کی میتونه وقت بذاره ساکر نگاه کنه؟ اصلا فوتبال بدون صدای فردوسی پور چه لذتی داره؟
فوتبال به تیم و بازیکن و کشور و تلوزیون نیست که فوتباله. یه چیز دیگه داره. یه چیزی که اینجا گم شده. فوتبال به تلفنهای ساعت ۱ شبه. به مسخره کردن کارشناسهاشه. به فحش دادن بی اراده و سرخ شدن بعدشه. فوتبال هیچ ربطی به یه توپ گرد و ۱۱ تا آدم بیکار که دنبال اون میگردن نداره. فوتبال یه چیز دیگه داره.
بد جوری دلم گرفته.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزی روزگاری بارسلونا ! بسته هستند

کودتای بزرگ

روزهای خوبی رو نمیگذرونم. جدای این امتحانها که هفته دیگه بالاخره تموم میشه و اصلا ازشون راضی نبودم , قضیه های دیگه ای هم هست که مزید علت شدن. چیزهای مهمی هم که حتما باید تو دو هفته امتحانات اتفاق بیافتن وگرنه اونجایی آسمون میاد زمین!
یه سالی هست که اینجا کار میکنم. البته این سازمان چند تا دفتر تو سطح شهر داره که من تو یکی از اونها هستم.
این سازمان ما به نسبت بقیه سازمانهای غیر انتفاعی که با پول اعانات هر ساله خیرین زنده هستن پولدار به حساب میاد. دفترها و برو بیاهای خودش رو داره و به خاطر کارهایی که تو این سی سال که از تاسیسش میگذره, تقریبا شناخته شده هست. مخصوصا تو آسیایی ها.
پارسال هیت مدیره ( همون برد هست دیگه؟ ) وقتی موسس اینجا بعد از ۲۸ سال خودش رو بازنشسته کرده یه ریس جدید انتخاب میکنن که گلاب به روتون تو این یه سال همش از اون کار بد بدا کرد تو این موسسه ما. جوری شده که حالا بعد از فقط ۱۱ ماه , موسسه تقریبا شصت درصد منابع مالی و برنامه هایی رو که هر سال از دولت میگرفت و به خاطر تموم کردنشون پرداخت میشد رو از دست داده. حالا پول بماند, این آقایی ” لی” به شدت ریسسیت تشریف دارن هر چند به شدت انکار میکنه اما اگه یکی اینجا “ مانگ ” باشه نونش تو روغنه و اگه نباشه … در هر حال ظاهرا سواد و تحصیلاتی که داره به درد مدیریت نمی خوره و موسسه ای که تو این همه سال تونسته این همه کار مثبت بکنه و این همه وجهه خوب رو با سختی بسازه بد جوری داره ضربه میخوره از سیاستهای اشتباه ایشون.
هفته قبل یازده نفر از همکارام تصمیم گرفتن برن تو جلسه برد و تمام این مسایل رو عنوان کنن. تبعیض نژادی, سیاستهای اشتباه و حتی دروغهایی که این آقا به برد تحویل داده. خیلی سری با بعضی از کارکنان که فکر میکردن باهاشون همکاری میکنن تماس گرفتن. وقتی میگم سری واقعا بساطی بود. به من ساعت ۱۱ شب زنگ زدن و اینجا معمولا کسی به خودش اجازه نمیده بعد از ساعت ۹ به کسی زنگ بزنه.
من با تمام این حقایق موافق بودم. هر چند در حق خود من هیچ تبعیضی نشده بود و با من هم همیشه خوب راه اومده بود این آقایی لی مخصوصا که ساعت کاری من رو جوری تغییر داد که به کلاسهام هم برسم. اما خوب من نمیتونم چیزهای دور و برم رو انکار کنم. القصه تصمیم بر این شد که افراد مخالف همه برن تو جلسه برد و اخراج ” استیو لی” و یه همکارش و همینطور تغییرات اساسی تو سیستم مدیریت موسسه رو بخوان. تا اینجاش خیلی خوب بود اما بخش دوم این حرکت بود که من نمیتونستم راجع بهش تصمیم بگیرم. قرار شد اگه برد با خواسته های این گروه موافت کرد که هیچی اما اگه موافقت نشد, همه افراد این گروه راس ۱۵ روز استعفا بدن. یعنی خودشون رو بیکار کنن.
خوب من واقعا تو شرایطی نیستم که بتونم یه مدت بیکار بمونم. از جهت پولش و مخصوصا بیمه پزشکی سر کارم. کسایی که اینجا هستن میدونن خرج و مخارج یه دکتر ساده رفتن اندازه کار یه هفته میشه. من مزیتهایی خوبی دارم اینجا که مطمئنم به سادگی نمیتونم جایی دیگه پیدا کنم. اما دوراهی بدی بود و هست.
اگه این گروه موفق نشن و استیو بمونه ( که خیلی بعیده) من دچار عذاب وجدانی میشم که به خاطر یه مسئله شخصی و البته مالی از گروهی که میدونستم حرفشون درسته دفاع نکردم.
اگه هم اون گروه موفق بشن و من جزیی از اونها نباشم آیا تو سیستم جدید جایی واسه کسی که حمایتشون نکرده هست؟
در هر حال من با سر گروه این همکارا حرف زدم. گفتم که ممنون از اینکه به من اعتماد کردن و من رو هم در جریان گذاشتن. گفتم که من هم کاملا موافق هستم و در مورد حرف زدن با برد هم همینطور اما تو شرایطی نیستم که بتونم کارم رو ترک کنم و شرایطم رو توضیح دادم که چقدر به این کار احتیاج دارم. اونم فقط ازم خواست که صدای این قضیه رو در نیارم تا آخرش معلوم بشه.
این گروه هفته قبل برد رو دیدن. امروز از طرف برد یه ایمیل مفصل نظر خواهی در مورد استیو اومده که بدون اسم هست و باید حتما جوابش رو داد. فردا هم همکارها قراره بعد از ساعت کاری تو خونه یکی جمع بشن و در مورد این جریان بیشتر صحبت کنن. من هم میرم.
در هر حال تا آخر هفته بعد همه چی معلوم میشه. محیط کار به طور عجیبی ساکت هست و همه عصبی هستن هرچند به روی خودشون نمیارن.
دو روزه وبلاگ هم نخوندم. یه امتحان فاجعه دیشب دادم که قرار بود استاد امروز ایمیل بزنه نتایجش رو بگه. هنوز هیچ خبری نیست. مرگ آور انتظارش.
یه تحقیق خوشگل شروع کردم که هر چند کوچیکه ولی واسه خودم خیلی خوبه. تحقیقایی اینجوری که واسه پرزنتیشن کلاس نیست و واسه دل خودمه رو خیلی دوست دارم. الان لو نمیدمش تا وقت کنم مفصل در موردش بنویسم.
فعلا همین.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کودتای بزرگ بسته هستند

اورانیوم!

بابا ول خرجی کرد یه ماشین دیگه خریده. دست دوم از یه پاکستانی. میگم اگه چونه میزدی تخفیف میداد. بابا میگه میدونی طرف چی میگفت؟
شما ایرانی ها اورانیوم دارید. ثروتمندین.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اورانیوم! بسته هستند

دمکراسی از نوع امریکایی در ایران ( ۲)

انتخابات آینده فرماندار کالیفرنیا نزدیکه . همینطور انتخابات ریس پلیس شهر.
این انجمن دست به طرفداری گسترده از کاندیدای دموکراتها زده و میخواد با نزدیکی و جمع کردن رای ایرانی ها, بتونن در آینده ازش بهره بگیرن. این ایده خوبی هست که ایرانی ها در سرنوشت جایی که توش زندگی میکنن شریک باشن اما چه چشمداشتی میشه به وضعیت ایران داشت؟ آیا این کاندیدای دموکرات اگه فرماندار بشه ریس جمهور رو مجبور به لشکر کسی به ایران میکنه؟
فکر میکنم دیگه خودشون متوجه شده بودن که از این آب کره در نمیاد. تقریبا آمده شده بودن که برن. ازشون کارت خواستم که اگه شد تماس بگیرم و همینطور آدرس وبسایتشون رو. جالب بود که وبسایتی رو هنوز آماده نداشتن. به جای کارت خودشون کارت شاهزاده رضا رو بهم دادن که من ربطش رو نفهمیدم. روی اونهم هیچ آدرس تماس یا وب سایتی نبود.
یک طرف کارت عکس مردمی هست که پرچم ایران و آمریکا رو دارن و به طور حتم خارج ایرانه با یه عکسی از پرچم شیر و خورشید. یه طرفش هم اینها نوشته هست.
– انتخاب رژیم آینده با رای ملت
– پیروی از اصول دمکراسی با رعایت موازین جهانی حقوق بشر
– آزادی بیان و اندیشه , احزاب و اجتماعات
– تفکیک قوای سه گانه کشور بر اساس قانون اساسی
– تضمین استقلاق قوه قضایی
– تضمین حکومت قانون و برابری مردم در برابر آن
– تضمین استقلال دانشگاهها و مراکز عالی آموزشی
– تضمین حقوق اجتماعی زنان
– تضمین اختیارات قانونی نواحی مختلف کشور در چارچوب فرهنگ بومی و قومی
پاینده ایران
زیرش هم مارک شرکتی هست که کارت رو طراحی کرده.
آخر سر بهشون گفتم اینهایی که روی این کارت نوشته خیلی عالی و خوب و متعالی هست. اما منی که از اونجا فرار کردم به خودم اجازه نمیدم اینجا بشینم و برای دوستای خودم حکم صادر کنم که برن تو خیابون جلوی گلوله. گفتم مردم ایران دیگه تحمل خون رو ندارن. انقلاب و جنگ و اون همه بلا بسشون بوده. کسی که اونجا هست باید فکری بکنه. من اگه بتونم اینجا کار کسی رو راه بندازم خیلی بیشتر خوشحال میشم اگه برم واسه صد نفر حرف بزنم که اونجا اینجوری هست و اونجوری.
من فرار کردم. همین بسم هست. کاری هم از منی که اینجا هستم برای اونجا بر نمیاد.
نمیدونم. شاید بهتر بود بحث میکردم یا میرفتم تو یکی از جلساتشون و اونجا سعی در نشون دادن یه سری واقعیت میکردم اما چه فایده؟ کسی که سی ساله ایران نبوده چی رو میتونه از وضعیت الان ما درک کنه. اونی که هنوز داغ خونه و ویلای مصادره شده اش رو داره از درد من که از سال ۷۶ که سحر رو سوار اون مینی بوس لعنتی کردن و بعد از نه سال هنوز کسی هیچ خبری ازش نداره, چی میفهمه؟
فایده داشت؟ نه. مطمئنم که نداشت.
ولی اینکه بالاخره ایرانی ها تصمیم گرفتن تو انتخابات جایی که دارن توش زندگی میکنن شرکت کنن خبر خوبی بود. حتی اگه واسه منفعت خودشون هم باشه.
دم رفتنی ازشون پرسیدم از هیچ انجمن ایرانی که برای زنهای مهاجر یا بچه های قربانی خشونت , فقر یا فحشا کار کنه خبری دارن؟ بیخبر بودند. میشد حدس زد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دمکراسی از نوع امریکایی در ایران ( ۲) بسته هستند

انجمن دفاع از شاهزاده برای استقرار دمکراسی در ایران!

چند وقت قبل گفته بودم که از یه جایی به اسم ” انجمن دفاع از شاهزاده پهلوی برای استقرار دمکراسی در ایران” با من حقیر تماس گرفتن. من که دفعه اولی اصلا شوکه شده بودم که اینها تو این شهر درندشت شماره و اسم و رسم من رو از کجا پیدا کردن چون ما واقعا کمترین تماس رو با جامعه ایرانی داریم ( ماشاالله اینقدر که کم دردسرن) . حتی وقتایی هم که هوس کباب ایرونی میکنیم زنگ میزنیم اگه خلوت باشه میریم. اون دفعه که فقط گفتم من از کارهایی سیاسی لذت نمیبرم و خودم رو درگیرشون نمیکنم. در همین حد هم مونده بود تا اینکه حضرات مجدد تماس گرفتن و خودشون رو به سرکارم مهمون کردن.
به هر حالی حال و احوال و جواب دادن به اون سوالات معروف که ” چند وقته اومدید و با کی اومدین و اینجا چه جوری کار گرفتین و خواهر مجرد داری یا نه ( این رو از خودم در آوردم) ” رفتن سر اصل مطلب.
من واقعا باید یه کاری بکنم. این چه وضعی هست که هرکی به خودش اجازه میده از اصل و نسب آدم سوال کنه؟ من نمیدونم اینها به یه آمریکایی هم میرسن همین سوال ها رو می پرسن یا نه. ولی دیگه من دارم نسبت بهشون حساسیت پیدا میکنم. هر دفعه هم با خودم تصمیم میگیرم ایندفعه که یکی پرسید بگم که این به بحث ما مربوط نیست یا چرا براتون جالبه یا همچین چیزی اما نتونستم. یه راه حل اساسی میخوام.
بماند.
دو نفر بودن یه آقا و یه خانوم که اومده بودن من رو به طور رسمی برای شرکت در جلساتشون دعوت کنن و شاید هم برای صحبت در یه مناظره ای تو دانشگاه ساکرامنتو. من فارسی حرف زدنم افتضاحه چه برسه به انگلیسی.
ازشون پرسیدم که چی شد به من رسیدن و چرا فکر میکنن من باهاشون همکاری میکنم. گفتن که تو فستیوال نوروزی ایرانیان اینجا که سازمان ما هم یه غرفه داشت و به معرفی سرویسهاش می پرداخت متوجه من شدند ! و از اونجا که اونها هم یه ” نان پرافت” هستن و من جوونم و اونها نیروی جوون ندارن و شاهزاده محور کار و برنامه ریزیش برای جوونها هست و …( یه عالمه دلیل دیگه هم بود که من یادم نمونده) اومدن سراغ من.
از افراد سازمانشون پرسیدم. تقریبا هیچکی رو نمیشناختم. اینقدر گفتن دکتر فلان مهندس فلان که من اسمها یادم رفت. بماند اگه فقط هم اسم بود من کسی رو نمیشناختم. اما یه سوال پرسیدم اساسی. گفتم از این افراد کی از همه جدید تره؟ کی بعد از انقلاب یا تو سالهای اخیر اومده؟
جواب جالب بود. ” همه از قدیمی هایی این شهرن که قبل از انقلاب اینجا بودن اما همه در جریان مسایل ایران قرار دارن” .گفتم چه جوری در جریان مسایل ایران قرار دارن وقتی سی سال اونجا زندگی نکردن؟ منبع رادیو صدای امریکاست یا تلوزیون های ایرانی یا چی؟
اینجا بود که دیگه خانومه نتونست لحن ” فانی ” اش رو حفظ کنه و گفت شما باید متوجه باشید که این افراد همه تحصیل کرده و با تجربه هستن که علاقه مند هستن از نیروی جوونها هم استفاده کنن و خوب اینها و شاهزاده همه هم و غم ( درسته؟) شون برای آینده جوونهایی مثل شماست.
من هم خیلی محترمانه در این مورد خفه شدم. هر چند خیلی حرف داشتم اما بیفایده بود گفتنشون.
از اهدافشون سوال کردم و اینکه از کجا شروع کردن و به کجا میرسن.
گفتن افرادی که پایه اصلی این انجمن بودن افرادی هستن که همیشه از خانواده پهلوی و شاهزاده و ملکه دفاع کردن و در تموم این سالهای سختی که اونها در غربت داشتن ( الهی من بمیرم ) از همه لحاظ مادی و معنوی ساپورتشون کردن.
حالا هم شاهزاده داره انجمنی رو رهبری میکنه که میخوان یک رفراندوم آزاد تو ایران داشته باشن. شاهزاده فقط میخوانن سلطنت که تو خون خانوادگی شون هست بهشون برگرده و کاری به حکومت ندارن. یک انتخابات آزاد برای ریس دولت و اصول کامل دمکراسی که سلطنت تو اون نقشی نداره . مثل بلژیک و انگلستان فقط جنبه تشریفاتی داره.
پرسیدم از کجا میدونن ایرانی ها و جوونهایی ایرانی با سلطنت موافقن؟ گفتم تا جایی که من میدونم جوونها همونقدری که از این وضع الان حکومتی بدشون میاد از سلطنت هم دلخوشی ندارن و حاضر نیسن زیر یه دیکتاتوری دوباره برن؟
آقاهه یک نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت دخترم شما که اون موقع نبودید. این ها هم حرفهایی هست که شما تو مدرسه های جمهوری اسلامی یاد گرفتین. حتما پدر شما میدونن که اگه اون موقع ها شاه بود عدالت هم بود ارزونی هم بود تحصیلات هم بود. در هر حال اگه هردوتایی اینها هم دیکتاتوری باشه جوونهای ایرانی باید بتونن بین بد و بدتر لااقل بد رو انتخاب کنن.
گفتم خوب گیریم که حرفهای شما درست . حالا از چه راههایی میخواهین این دموکراسی رو به ایران ببرین؟ به راههای عملی اش هم فکر کردین یا فقط حرف و کنفرانس ؟
گفتن این انجمن از پشتوانه مالی خوبی برخوردار هست که میتونه تشکیلات خوبی رو تو ایران رهبری کنه و از اینجا هم نفوذی رو انجمن های حقوق بشر یا دولتی داشته باشه.
اینجا بود که این علامت $$$$$ برق زد و گفتم آی برم یه مدت الکی سر بدوونمشون و بارم رو ببندم اونوقت راهت راهم رو بگیرم برم برکلی و مثل آدم بشینم درسم رو بخونم. اصلا شاین مخ یه پیرمرد پیر زنی رو زدیم ما رو به فرزند خواندگی قبول کرد همه ارث و میراثش رو داد به ما! ( مغز رو ببینین که تا کجا رفت)
از شوخی گذشته میخواستم ببینم که مثلا تو انجمن های اینجا چه کارهایی میتونن بکنن یا وقتی از نفوذ تو دستگاههای دولتی حرف میزنن منظورشون چیه.
پست طولانی شد. ادامه میدم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای انجمن دفاع از شاهزاده برای استقرار دمکراسی در ایران! بسته هستند

رها, برادر هفده سالم, هر وقت یه جای کارش لنگ میشه, ماشین میخواد, با دوستاش یه چیزایی میخواد بخوره که خونه مامان اینها نمیشه, با جی اف جان قرار داره یا به هر عنوانی یاد خواهر بزرگش میافته و زنگ میزنه اینطوری شروع میکنه:
” چه طوری آنجلینا جون. اصلا من هیچوقت بهت گفتن تو چقدر شبیه جسیکا آلبا هستی؟ البته یکی از همکلاسیهام میگه بیشتر به چارلیز ترون میخوری…”
نوجون و پاکی و صداقت دیگه. کاریش نمیشه کرد. هیچ ربطی هم به وقتهای که این حرفا رو بهم میزنه نداره. خوب شاید بقیه وقتا حواس نیست و یادش میره دیگه . مهم اصل مطلب هست که این بچه چقدر راستگو هست و البته چهره شناس!
—————————-
تمام یه ترم گزارش بنویسی در مورد زنان و خشونت و تبعیض و سرویسهای اجتماعی و جنگ و چه میدونم هر موضوعی که دلت میخواد حالا موضوع گزارش امتحان پایان ترمت این باشه. ” شما از امتحان ایالتی برای گرفتن دیپلم دبیرستان دفاع میکنید یا نه؟”
آخه مادرت خوب, پدرت خوب. منی که اینجا اصلا دبیرستان نرفتم و اصلا نمیدونم این امتحان خروجی شما چی هست از کجا مطلب بیارم بنویسم. اون هم چی. فقط دو ساعت بدون کامپیوتر با یه دسته کاغذ, یه مقاله مرجع و دو تا دونه خودکار سیاه.
قضیه درس گزارش نویسی این ترم من این بود که ما در طول ترم در موارد مختلفی که به پیشنهاد خودمون و با نظر استاد تعیین میشد, باید گزارش مینوشتیم. امروز پایان ترمش بود. یه مقاله به ما دادند که با استناد به اون نظرات مثبت یا منفی خودمون رو بگیم و بعد از دیدگاه خودمون در اون زمینه دفاع کنیم. در کل کار سختی نبود به شرطی که لااقل یه موضوعی بود که آدم ازش یه پیش زمینه ای داشته باشه.
ظاهرا از سال ۲۰۰۶ یه قانونی تو دبیرستانهای کالیفرنیا گذاشتن که بچه ها باید یه امتحان ریاضی و انگلیسی رو بدن و اگه اون رو پاس کردن و اون مقدار واحدهای لازم رو هم برداشته باشن اون وقت فارغ التحصیل میشن و دیپلم میگیرن. اما اگه امتحان رو پاس نکنن , حتی اگه واحد ها رو تموم کرده باشن, دیپلم بی دیپلم.
حالا منی که اولین بار بود این قانون رو میشنیدم و اصلا نمیدونستم چی هست چه جوری میتونستم بدون مطالعه از توش نظر مثبت و منفی در بیارم. بیشتر از قوه تخیل بهره گرفتم تا حقایق ( چیزی آخه نمیدونستم ). در هر حال اون همه کتاب آیزاک آسیموف خوندن نوجوونی الان داره خودش رو نشون میده.
مقاله ها رو هم چهار تا استاد غیر از استاد خودمون میخونن و برای قبول شدن باید سه تاتوش اون رو قبول کرده باشن. واقعا نمیدونم چی میشه. هنوز دوتا امتحان دیگه هم مونده و من دیگه هیچ روز مرخصی هم ندارم.
کدوم یکی از این ائمه آل عبا تخصصش تو امتحان پایان ترمه؟
———————

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این طرح به عنوان طرح برتر از ترم بعد در تمام دانشگاههای کالیفرنیا اجرا خواهد شد!

درس دارم. درس دارم. درس دارم.
فقط این رو بخونین. از وبلاگ حرفه: خبرنگار کش رفتم.
به قول ای کیو سان: بر میگردم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این طرح به عنوان طرح برتر از ترم بعد در تمام دانشگاههای کالیفرنیا اجرا خواهد شد! بسته هستند

حقوق شخصی

خیلی علاقه مند بودم بدونم چه جوری میشه با دانشگاههای ایران مکاتبه کرد. اینکه دانشجویی که خارج از ایران داره درس میخونه یا فارغ التحصیل شده چه جوری میتونه با یه استاد راهنما تو ایران مکاتبه کنه و اگه زمینه تحقیقاتش به ایران یا جامعه ایرانی برمیگره بتونه از منابع ایرانی بهره ببره. به طور مثال منی که میخوام در مورد زنهای ایران یا خشونتهای خانگی در جامعه ایرانی تحقیق کنم, آمریکا یا ایرانیان محدود اون نمیتونن منبع خوبی برای انعکاس واقعیت موجود تو ایران باشن. بهترین راه بودن در اون مکان و تحقیق ملموس هست اما واسه من این امکان فعلا وجود نداره. مشتاق بودم بدونم استادها یا حتی دانشجوهای گروههای درسی ایران چه جوری میتونن کمک باشن, منابعی رو معرفی کنن یا بشه از تحقیقات مشترک استفاده کرد و به تبادلشون پرداخت. همین وسوسه بود که پای من رو به وبسایتهای دانشگاههای ایران باز کرد.
تو این وب سایت اطلاعات خوبی گرفتم در مورد وبسایتهای دانشگاههای ایران و خوب از سایت “ یو تی” هم شروع کردم.
این وب سایت بزرگترین دانشگاه ایران هست ! نه خیر. من اصلا پر توقع نیستم. طراحان وب سایتی که من تو ایران دیدم و دارم میبینم خیلی عالی هستن. با بهترین ها تو دنیا قابل مقایسه. تو ایران ما مشکل توان علمی نرم افزاری رو نداریم. یعنی واقعا نمیشه برای بهترین دانشگاه ایران یه سایت جامع تر درست کرد؟ خیلی از لینکهای این وب سایت هم باز نمیشه.
من هم نامه ای رو که تهیه کرده بودم به آدرس ایمیلی که داده شده بود فرستادم. ( این جریان شاید مال سه چهار ماه قبله) و هنوز هیچ جوابی دریافت نکردم. حتی اینکه بگن فلانی ایمیل شما رسید. اون رو دیلیت کردیم! در حالی که اخلاق نامه نگاری های اداری حکم میکنه که حداقل به فرستنده نامه دریافت نامه و مراحل بررسی اون نامه رو خبر بدن. اون نامه چند بار دیگه هم به این دانشگاه و چند دانشکده دیگه علوم اجتماعی فرستاده شد اما دریغ از یه جواب!.
سایتهای دیگه هم به همین ترتیب . شهید بهشتی , شیراز , امیر کبیر و چند تایی دیگه. جالب هم اینه که همه یه بخشی دارن به اسم نظر خواهی راجع به وب سایتشون. من تو همه اونها حتی اونهایی که به رشته من ربطی نداشت یه چیزهای نوشتم اما دریغ از یه جواب.
باز بعضی از این سایتها یه ذره بهتر بودن. مثلا سایت امیر کبیر برای کار براش یه اسم عبور و رمز عبوری گذاشته بود , اما بعضی ها واقعا دیگه نوبر بودن.
یه نگاه به این سایت بندازین . این سایت دانشکده عمران هست. دانشگاه آزاد که به نظر من وقتی یه آدمی پول بیشتر هم میده باید آش بیشتر هم بخوره. هر چند سیستم دانشگاههای خصوصی ایران ظاهرا فرق داره.
مسولین این سایت حتی زحمت نکشیدن یه بخش واسه دانشجوی بیچاره که داره هر ترم خدا تومن بهشون پول میده درست کنن. به صورت بسیار شیک ریز نمرات دانشجوها رو به فرمت پی دی اف گذاشتن اون تو. تکلیف اون بنده خدایی که نخواد یکی دیگه نمره اش رو بدونه چیه؟
نگین اینها همه پسرن و پسرها از این قرتی بازی ها بلد نیستن. پسرهای همدرس من تو عمران واسه یه نمره گریه هم میکردن.
اینترنت چیز خوبیه. مامانیه. نازه. اسباب بازی خوبیه. باهاش میشه خیلی کارها کرد. بی اف جی اف پیدا کرد, چت کرد, وبلاگ نوشت, فضولی کرد, عکسایی خانوادگی مردم رو نگاه کرد, یه وقتهایی هم باهاش کار مفید کرد مثلا درس خوند و آهنگ بنیامین گوش کرد! اما محض رضای خدا که چی بگم. محض رضای نوامیس مردم , چیزی هم هست به اسم ” پرایوت پالسی” که باید چیزهای خصوصی مردم رو توش پنهون نگه داشت. همکلاسی ها اصلا هیچی. شاید این بنده خدا واسه دوست دخترش کلی قر و فر مهندسی اش رو اومده که شاگرد اولم و از این حرفا. فردا اگه بابای دختره بخواد بره تحقیق چی؟ نکنید این کار رو. با زندگی و آینده یه جوون بازی نکنید. یه کلمه عبور واسه یه دانشجو درست کردن که دیگه ماموریت غیر ممکن نیست که تام کروز بیاد انجامش بده که! شما که یکی از حداقل یکی از همون نمره تک هاتون یه طراحه سایته. تازه یه ده هم بهش بدین حاضره همه کاری بکنه واستون. ( چیه؟ انتظار ندارین که لینک بدم که حالا بگردین دنبال نمره هاش)
من از این موندم که این همه بچه نابغه ما داریم چرا یکی این سایت رو هک نمیکنه؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حقوق شخصی بسته هستند

یک داستان واقعی واقعی

ساعت سه ونیم از سر کار تعطیل میشید. نیم ساعت طول میکشه برسین خونه و ساعت شش هم باید باشین سر کلاسی که یه امتحان خفن دارین. دست کم هفت فصل هست که اصلا نخوندیش و از این هفت فصل حتی نمی دونین سه فصلش در مورد چی هست چون سر کلاس یا داشتین وبلاگ میخوندین یا وبلاگ مینوشتین. اگه اینترنت هم قطع و وصل میشد کارت بازی میکردین. خوب الان شما دو ساعت کامل وقت دارین. دوتا فلش کارت پنج در هشت ( اینچ) هم مجازین که ببرین سر امتحان که اگه با فونت هشت تایپ کنید کلی مطلب میتونین توش بنویسید. شما فکر میکنید یک انسان عاقل در این دو ساعت چه کاری میکنه؟
۱. میره استارباکس سر خیابون یه موکای بزرگ میگیره ( تو اکسترا شات پلیز هم بهش اضافه میکنه ) که هوش و حواسش بیاد سر جاش, اما بد تر خوابش میگیره و ترجیح میده همونجا بشینه ” سکرمنتو بی” بخونه و از باز هم باختن این ” کینگ” حرص بخوره.
۲. راهش رو کج میکنه و میره ” راس” یه لباسی رو که اصلا لازم نداره ولی الکی فکر میکنه تو راس ارزونه میخره.
۳. باز هم راهش رو کج میکنه و مثل ندید بدیدا میره ” می سیز” یه مارکی رو همینطوری انتخاب میکنه و میشنه که یه خانوم خوشگلی یه ساعت آرایشش کنه بعد هم هیچی نخره و با لبخند بیاد بیرون.
۴. میاد خونه و با خیال راحت لباس شنا میپوشه و تا استخر هم همون طور دو تیکه این ور و اون ور رو تکون میده. بعد هم تو آب نرفته, میگیره میخوابه که همچی برنزه بشه خوشگل.
۵. از همون وسط راه به یه رفیقی زنگ میزنه و در مورد تموم دوستان و آشنایان داخل و خارج و زنده و مرده حرف میزنه و بعد هم که خرف همه مردم تموم شد و یاد دوران دانشجویی و خونه گیشا و پیتزا پیکو و نوستالژی و از این حرفها میکنه.
۶. ایران ساعت سه صبحه اما به اون چه؟ این مشکل اون دوست بدبختی هست که ایرانه. به اون زنگ میزنه و باز هم صد البته غیبت و فحش و نوستالوژی.( این نوستالوژی اصلا چی هست حالا؟ هر چی هست با کلاسه ولی )
۷. می ره خونه مامانش اینها و با اون که تو رژیمه اما فقط همون یه دفعه از پلو خورشت بادمجون مامانش میخوره و چون خودشون تلوزیون کابلی ندارن غذا خوردن رو یه ساعت طول میده که یه ذره تلوزیون نگاه کنه.
۸. میاد خونه. به خودش تلقین میکنه که سر درد داره و تا ساعت شیش میخوابه.
۹. میاد خونه و یه سر به وبلاگ خودش میزنه که فقط ببینه کامنتی هست یا نه. اما تا سرشون رو بلند میکنه میبینه ساعت شش شده و تو یه وبلاگی هست که اصلا نمیدونه از کجا اومده و در مورد یه دزدی تو گینه بیسائو مطلب می خونه.
۱۰. و بالاخره اینکه میاد خونه. سیم اینترنت رو قطع میکنه . از وایرلسش هم استفاده نمیکنه. مثل بچه آدم ورد رو باز میکنه , کتابش رو هم همینطور و شده فقط به خلاصه هر بخش یه نگاهی می اندازه و یادداشت بر میداره.
———
اما از اونجایی که تمام این فرافکنی های انسان عاقل دیروز تموم شده بود و باز هم تو یه موقعیت مشابه قرار گرفته بود یک ایده بسیار جالب به ذهنش رسید. یه لامپ دویست بالا سرش روشن شد و ….
نزدیک آپارتمان ما یه مجتمع خیلی خوشگلی هست که من هیچ وقت توش نرفته بودم. دیروز کله ام رو انداختم پایین و مستقیم رفتم دفتر مدیر مجتمع. گفتم که دونبال یه آپارتمان دوخوابه دو حمومه میگردم. یه ربع صبر کردم تا یکی اومد آپارتمان مدلشون رو بهم نشون بده. اینقدر قشنگ بود که نگو. یه ساعت توش چرخیدم و از ریز همه چی سوال کردم. از اینترنت و کیبل گرفته تا قیمت لاندری . بعد هم آدرس و شماره تلفن خونه و موبایل و سر کار و ایمیل و همه هستی ام رو بهشون دادم که به محض خالی شدن خبرم کنن.
حالا فقط مسئله یه چیزه. ما نه قصد اسباب کشی داریم و نه حتی به فکرش هستیم. در واقع همین هفته قبل هم قراردادمون رو واسه یه سال دیگه تمدید کردیم.
امتحان؟ صد تا سوال چهار جوابی بود ( اگه این اسکن تران بیشتر جا داشت به خدا بیشتر سوال میداد) با ده تا سوال تشریحی. فکر هم نمیکنم بهش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک داستان واقعی واقعی بسته هستند