چگونه با زبان فارسی باستان کودکان خود را خفه کنیم.

صبح بردمشون که کارهای اداریشون رو انجام بدن.
بچه فقط هشت سالشه و ساعتها نشستن تو ساختمونهای خاکستری سرد واسه بزرگها هم سخته چه برسه به بچه.
مادرش رو کلافه کرده بود . هی میگفت اسباب بازی سوپر من میخوام.
مادره هم یه دفعه جوش آورد و گفت: “من که نمیتونم هرچی دارم واسه تو در طبق اخلاص بذارم. موقعیتت رو درک کن و به وقت بقیه احترام بذار. ”
بچه دوباره شروع کرد. سوپر من میخوام.
طبق اخلاص؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چگونه با زبان فارسی باستان کودکان خود را خفه کنیم. بسته هستند

روز مره ها

شده حس کنید کم آوردین اما روتون نشه به هیشکی بگین؟ شده اونقدر خسته باشید که حوصله خودتون رو هم نداشته باشید اما باید هنرپیشه همیشه لبخند بر لب سناریوی بقیه باشین؟
کلاس فلسفه رو عوض کردم با یه کلاس نقد و بررسی فیلم . کلاس خوبی به نظر میرسه. هر شب یه فیلم. این هفته فیلم ( ورکینگ گرل ) رو دیدیم. نیمچه فیمینستی نیمچه سکسی بود. بهره گیری از خیلی از جذابیت های زنانه برای ترقی در دهه های سی و چهل نیویورک. بچه ها پتو میارن با پاپ کورن و لنگها رو میندازیم رو صندلی جلویی و لم میدیم. کلاس شکل سینماست با همون مدل صندلی ها و سیستم صدای خیلی خوب. از این خودکار لامپ دارها هم خریدیم که بشه باهاش تو تاریکی نوشت. مال هرکی یه رنگه. مال من بنفشه. اینقدر باحاله. تنها مشکلی که کلاس داره هم اینه که فقط ده دقیقه اول فیلم میتونی به شات و میزانسن و فرم صحنه و از این چیزای تخصصی توجه کنی. بعد همچی غرق فیلم میشی که یادداشتب برداری و این چیزا یادت میره. فیلم هایی که میبینم درجه زیر هیفده سال با خانواده هستن و استاده دفعه اول گفت که اگه با دیدن این فیلم ها مشکل دارین بهتره این کلاس رو حذف کنید. دو شنبه قرار روانی هیچکاک رو ببینیم و چهارشنبه رو هم یادم نیست.
کلاس فیزیک هم خوب جلو میره. معلمه یه ذره بیشتر از حد معمول خوشتیپ هست و این اصلا تو کلاسی که آدم با هانی بر میداره خوب نیست!! فیزیک رو اصلا واسه این برداشتم که از واحدهای علومی بود که باید بر میداشتم و در ضمن مکانیک همیشه براین من زنگ تفریح بود. خدا رو شکر سیستم کلاس متریک هست و آی دیدنی هست دیدن بچه های که نمیدونن یه متر چقدره!! روز اول استاده گفت که باید واحد ها رو به متریک یاد بگیرین و حروف احتصاری SI مثل m برای متر یا s برای ثانیه رو یاد بگیرید البته نه اینکه حفظ کنید . موقع تستها بهتون میدمشون!!! خنده دار بود برای ما.
ولی هرچی هست خسته کننده هست. کارم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم انرژی میگیره. البته تو این مدت هم حسابی فراخ شده بودیم. اما عوض شدن کار و یه برنامه فشرده هر روز چهار ساعت و نیم کلاس درسی واقعا بیشتر از اون چیزی شده که فکرش رو میکردم. باورم نمیشه امروز شنبه هست و من خونه ام. اون خانواده پناهنده ای که گفتم اومدن. هر لحظه فقط حرف ایران و اونجا این مدلی بود و این جور شد و فلانی این رو گفت و این این شکلی هست و… حرفهایی که سالهاست ازشون راحت شدم. براشون خونه گرفتیم اما جابه جایی طول میکشه. شنیدن این حرفها همه رو عصبی کرده. خیلی هم سخت هست که ساکتشون کرد. من به رک ترین آدم خونه معروفم. صبح بهش گفتم. دیگه تموم شد. زندگی نو شده شما هم سعی کنید فراموش کنید. اینجور حرف زدن فقط خودتون رو عصبی میکنه. آرامشی رو که از بابت این جور حرف و حدیثها اینجا دارم با هیچی قابل تعویض نیست.
فوتبال هم نمیبینم. حتی صبح بازی ایران رو هم ندیدم. به شدت از هرچیزی که عصبی ترم کنه فرار میکنم. برنامه تحصیلی ام گره خورده. نمیخوام بهش فکر کنم. دلم میخواد از این شهر بریم. این جا رو دوست ندارم. دلم میخواد یه جایی خیلی بزرگ تر زندگی کنم. عاشق برکلی ام. دانشگاهی که قراره تو اون ادامه بدم اما رشته هانی رو اونجا نداره. دلم میخواد برم دون تان سانفرانسیسکو یا نیویورک اما گرونن لعنتی ها. چقدر غم انگیزه که آدم درگیریهاش مال خودش نباشه . هنوز خواهر و برادرم اونقدر قابل اطمینان نیست که بابا اینها رو به امید اونها تو این شهر بذاریم. گفتنش هم ناراحت کننده هست . اما… ما میخواهیم بریم و الان نمیتونیم . ساکت شم بهتره.
هنوز منتظر نتیجه نظرات برای اون پست قبلی ام. نظرها به شدت در تضاد با هم و همه هم به نظر درست میرسن. کاری هست که باید شروع بشه. اما باید منطقی شروع بشه. کاری نباید باشه که تو همون قدم های اول کم بیاره. ایمیل های خوبی هم در موردش گرفتم. کار از پایه باید شروع بشه. چیزهایی که این روزها از ایران میشنومم دلسردم میکنه. اما خجالت داره دلسردی. شاید رخوت به خاطر این گرمایی دیوونه کننده اینجا باشه. گرممه. خیلی گرممه.
آخ که چقدر خوبه که تو دیگه با اون زبون اجنبی نمینویسی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روز مره ها بسته هستند

این خانه از کجا ویرانست؟

یادمه اون وقتا که مامان بزرگ – مامان مامان- می اومد خونمون و میدید بابا داره ظرف میشوره یا سفره رو پاک میکنه چقدر از دست مامان و ما عصبانی میشد. به مامان میگفت زشته مرد تو خونه ظرف بشوره. تو جواب بابا هم که میگفت چه فرقی میکنه. خانوم هم کار میکنه و خسته هست میگفت: نه این وظیفه زن خونه هست که کار خونه بکنه. اگه نمیرسه کار خونه بکنه نباید بیرون کار کنه. از دست ما هم عصبانی بود و میگفت دو تا دختر تو این خونه یا نشستین پای تلوزیون یا تلفن دستتون باباتون باید ظرف بشوره.۰
خدا نکنه یه وقت به برادرم میگفتیم یه کاری بکن و مامان بزرگ خونه ما بود. میگفت: و منه نر وچه هسته.( یعنی این بچه نر من هست. یعنی پسره) و این یعنی که این کار راه رو به اون ندید. و تو جواب مامان که میگفت چه فرقی داره مگه میگفت. نا خله فرق کانده ( نه خیلی فرق میکنه).

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این خانه از کجا ویرانست؟ بسته هستند

یه حرکت که نه, اما یه درخواست…

این یه بحث جدی هست که چند وقتی که وقتی واسه نوشتن نداشتم تمام ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود و همچنان مشغول نگه داشته.
یه هفته قبل از تجمع دوشنبه زنان در هفت تیر بود که انار یه پیشنهاد جالب داد مبنی بر جلب توجه مجامع حقوق بشر به مسایل زنان ایران. انار با یونیفم شروع کرد و به نظر من پیشنهاد فوق العاده جالبی بود. بهش هم لینک دادم با تیتر مطلبی که باز هم به ذهن من نرسیده بود.
یه سری مکاتبات بین من و انار انجام شد و یه سری اختلات کردیم. ایده خام بود و با هر کلمه یه مطلب تازه به نظرمون میرسید و یه بخش از کل جریان. بعد از اولین صحبتی که خیلی هم خام بود و باهم داشتیم یه ذره به خودمون وقت دادیم که راجع به جزییات یا راه حل های عملی فکر کنیم و با چهار نفر آدم با تجربه تر هم که میشناسیم مشورت کنیم.
اما حداقل برای من یه قدم جلو رفتن دیدن مشکلاتی بود که تو اون فکر خام در نظر نگرفته بودم.
زنان ایرانی یعنی کی؟ یعنی همه زنهای ایران؟
زنان ایران چی میخوان؟ آیا اهم خواسته هاشون اینهایی هست که تو متن اولین بیانه تجمع اومده؟
این قوانینی که باهاش قراره مقابله بشه از کجا اومدن؟ قانون اساسی؟
قانون اساسی از کجا گرفته شده؟ خبرگان؟ فقه اسلامی؟
آیا جنبش زنان ایران میخواد در یک کشوری که قانونش بر اساس فقه اسلامی هست قانون رو عوض کنه؟
آیا قران قابل عوض شدن هست؟
آیا امکان داره که فقهی که قانون باید از زیر دست اون رد بشه متن قران رو زیر پا بذاره و با صیغه کردن زنان مخالفت کنه؟
آیا این فقیه سوره نسا رو نادیده میگیرده و دیه زن و مرد یا شهادت زن و مرد رو با هم برابر میکنه؟
لطفا اشتباه برداشت نشه. من قصد توهین به مذهب هیچکس رو ندارم. اما واقعیتی هست که باید دیده بشه. هر چند از همه جا قصد انکارش هست. هر چند تلخه اما واقعیت اینی هست که هست.
آیا زنان ایران خواهان تغییر قانون اساسی مملکت که بر اساس اسلام نوشته شده هستن و یه الگوی جدید براش میخوان؟ اونوقت میگن حرکت ما سیاسی نیست؟
آیا تغییر قانون یه مسله سیاسی نیست؟ قبول که نتیجه اش یه پیشرفت اجتماعی هست اما خود حرکت چطور میتونه اسم سیاسی نگیره تو مملکتی که سوسکهاش هم سیاسی هستن؟
من با نیلدا ( مسول خونه امن خواهرم که رابطه خوبی هم با مدیا داره) حرف زدم. اولین حرفش این بود. چی میخواهید. گفتم جلب توجه مجامع جهانی به مسایل زنان ایران.
سوت کشید. جدی میگم. بعد هم با لبخند گفت. ساچ ا بیگ استپ ! بعد هم کلی باهم خرف زدیم که حالا این مشکلات زنان ایران چی هست و از کجا اومده. وضعیت آماری زنان قربانی این قوانین چی هست؟ و اصلا چند درصد زنان خواهان تغییر هستن؟
من هیچ جوابی برای نود و نه درصد سوالهای منطقی اش نداشتم. آخرش هم بهم گفت که فکر نمیکینی به جایی این بیگ استپ یه کار فایده دار عملی بکنی. کاری که مطمن باشی همه زنان خودشون هم بخوان.
باز با انار حرف زدم. نظرش این بود که تو ایران فقیه هایی هستن که با دادن یه سری حقوق به زنان موافق هستن. یه لینکهایی هم واسم فرستاد. بحث ادامه داشت تا اینکه تجمع دوشنبه اون شکلی شد.
من این روزها به قدری درگیر هستم که واقعا وقتی واسه بررسی همه مطالب فارسی و انگلیسی ندارم. اما تا جایی که از بحث های سیما و انار و نازلی و یه ذره هم عقل خودم دستگیرم شده اینه که حرف یه آدمی مثل فرح ­ پهلوی تو این ور دنیا میتونه ب….به همه یه حرکت. به اینکه حالا کیا این جریان رو میدونستن یا نه و چرا کاری کرده نشد و خبر رسانی و اصلا مدیریت این تجمع با کی بود کاری ندارم.
من هنوز ذهنم درگیر برنامه خودمون بود. فرض کنیم این پروژه ما گرفت و اصلا ما صدد ر صد موفق شدیم و فردا خود نیکل کیدمن واسه هشت مارس اومد ایران. این وضع جنبش زنان رو بد تر نمیکنه؟ اگه فردا یه روزنامه معتبر یا یه سازمانی بیاد راجع به این وضعیتها و قوانین نظر بده دوستان همفکر تو ایران متهم به مخالفت با اسلام و بعد هم لابد بر اندازی نمیشن؟
همه این حرفها به کنار آیا ما اصلا اجازه داریم از این سر دنیا کاری رو که به نظر خودمون تو یه کشور بگیریم آزاد ـ قبول کنید که از ایران دیگه آزاد تره – انجام بدیم و اونور با تمام زندگی یه نفر بازی کنیم؟ اقرار نمیکنم چون میدونم چی به سر اونهایی میاد که با همچین اتهاماتی به گیر وزارت اطلاعات میافتن.
آیا منی که دیگه حاضر نیستم به سرزمین گل و بلبل برگردم اصلا حق ادعای مشارکت دارم یا نه؟ ( منظورم باز فقط خودمه و نه بقیه) آیا حرکتی که به نظر من مثبت هست اونجا هم مثبت و درست به نظر میرسه یا نه؟
اینها سوالهایی هست که من به جوابشون احتیاج دارم. کاری هست که قابل انجام شدن هست. حتی اگه سخت و حتی اگه طولانی مدت. شاید بشه پنج سال دیگه اثرش رو دید اما قابل انجام شدن هست به شرطی که در درست بودنش شکی نباشه.
میدونم که انار دنبال کار تماس با دفتر سازمان ملل تو تهران و پرسش در مورد راه اندازی یونیفم تو ایران هست که به نظر من به شدت قابل تحسینه.
کسایی هستن که میدونم خارج از ایران جدایی تمام مسایل سیاسی دغدقه مسایل زنان ایران رو دارن. و میدونم که اگه همچین حرکتی بخواد شکل بگیره کمک های بزرگی هستن. اما هنوز سوالهای اساسی بیجواب مونده.
خیلی سعی کردم یه روال منطقی واسه این سوالها پیدا کنم و اونها رو اینجا مطرح کنم. با اونکه این وبلاگ خواننده هاش به روزی پونصد تا در روز هم نمیرسه و نود درصدشون هم با جستجوی سکس و مامان و برهنه به اینجا میرسن, اما واقعا اگه نظر یا نقدی دارین لطفا کنین دریغ نکنید. ایمیل من که این بغل هست و انار هم منتظر جوابتون میونه.
۱. آیا شروع این حرکت که اسمش رو میذاریم جلب توجه مجامع بین اللملی به مسایل زنان ایران الان کار درستی هست یا نه؟ کار درست رو هم کاری تعریف کنیم که فایده اش از ضررش بیشتر باشه.
۲. فرض کنیم که این کار درسته و قراره انجام بشه, نظرتون جلب توجه راجع به چه مسایلی هست؟ مشکلات اصلی چیا هستن؟ آیا هیچ مبنای آماری برای این درخواستها وجود داره؟ آیا اصلا میدونیم که چند درصد زنان ایران خواهان این تغییرات هستن؟
۳. آیا اگر هم مشکلات شناخته شد حداقل یه مسیر عملی برای رسیدن بهش وجود داره یا نه؟
۴. این سوال رو مخصوصا از خواننده هایی که تو ایران هستن میپرسم. آیا شما به کسی که خارج از ایران هست حق میدید برای این جریان یه کار این مدلی بکنه یا نه؟ آیا کسی که خارج از ایران هست میتونه درک صحیحی از جامعه زنان ایران , مشکلاتشون یا راهکاری برای حلشون داشته باشه؟
۵. راه حل هایی عملی برای ارائه به نظرتون میرسه؟ چیزی که بشه نشونش داد. من با تجمع مخالف نیستم. اما چند درصد از زنان ایران از این جریان خبر داشتن ؟ آیا روشی برای زیر سازی فرهنگی بهتر نیست؟ ( چقدر از این مدل کلی حرف زدن بدم میاد اما نصفه شبی هیچ لغت دیگه هم به ذهنم نمیرسه)
دیگه هم اینکه لطفا هرچه دلتون میخواد با نام و بی نام بگین. شاید به جایی رسیدیم. شاید که نه. حتما میرسیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یه حرکت که نه, اما یه درخواست… بسته هستند

یه روز چندش آور

روز خوبی نبود, نه تنها خوب نبود بلکه خیلی هم بد بود. شکنجه آور بود, تهوع داشت. از دیشب کابوس دیدم. میدیدم آنجلینا جولی با پنج تا دختر سیاه پوش اومدن موهام رو کوتاه کردن و یه لباس سیاه بهم پوشندن که عضو گروهشون بشم. من هم زار زار دارم واسه موهام که فکر میکنم خیلی بد کوتاه شده گریه میکنم. بعد خواب دیدم برات پیت تو کلاسم هست و داره سرم داد میکشه که چرا واسم کار پیدا نمیکنی. ساعت پنج بود که فکر کنم خواب دیدم همه شاگردام بچه مدرسه ای هستن و کسی سر کلاس نمیاد. تا صبح هزار دفعه بیدارش کردم. به بهانه موبایل که رو میز طرف اون بود. نمیتونست آرومم کنه. آخرش ساعت پنج و نیم رفتم تو حموم و تا ساعت هفت تو آب داغ دراز کشیدم. بعد با آب سرد سرد دوش گرفتم و اومدم بیرون.
به خودم قول داده بودم که لپ تابم رو نبرم سر کار. تا ظهر هم اصلا سراغ وبلاگ ها هم نرم. به خودم گفتم حتی ایمیل کاری ام رو هم باز نمیکنم. میدونستم یه چیزی میشه.
روز اول کلاسم بود. عین گنجشک میلرزیدم. من سالها تو ایران معلم بودم. نمیدونم چه مرگم بود. یه آمریکایی بود, یه لائو, دو تا مانگ و یه روس. روسه و مانگها اصلا انگلیسی بلد نبودن. مجبور بودم مترجم بیارم تو کلاس. با مترجم هام راحت نبودم. فکر میکردم فقط منتظر یه جمله اشتباهن. کلاس خوب جلو رفت. اولش خیلی تند حرف زدم. کلی از طرح درسهام رو هم سانسور کردم, چون دیدم اصلا بدرد این کلاس نمیخوره.
ساعت حول و هوش نه بود که رفتم شیرم رو گرم کنم که باربارا بهم گفت یکی از بچه ها سر خود یه نامه به برد نوشته در مورد سوپروایزر جدیده و اسم من هم پاش هست. حتی ایمیلی رو که اسم من پاش بود به من فوروارد نشده بود.
دیگه حوصله این بازی ها رو ندارم. استرس این یه ماه بسم بود. خیلی راحت رفتم رو میزش و پرینت ممو رو گذاشتم جلوش و گفتم که این چیه؟
سعی کردم قاطی نکنم و راحت حرف بزنم. آخرش خواستم که یه نامه معذرت خواهی به همه اونهایی که این ایمیل واسشون فرستاده شده بفرسته و اسم من رو رسما بر داره. دوستم بود اما باید یه همچین حرکتی میکردم. حسش بد بود.
ساعت یازده دیگه طاقت نیاوردم. وبلاگم رو باز کردم و از این لینک به اون لینک پرتاب شدم و بغض و بغض و بغض. دیدن زنهای پلیس از همه بدتر بود. دیدن اینکه زنی به اون زن بگه پتیاره دردش بیشتر بود. حس اینکه هیچ غلطی نمیتونی بکنی و الان باز باید بری واسه پنج تا آدم که خدا میدونه پنج سال پیش کجای این دنیا بودن لبخند بزنی و بهشون امید بدی که هیچ کاری نشد نداره و فقط ناممکنه که ناممکنه!
حالم بهم میخوره از خودم وقتی درمورد مسائل زنان ایران مینویسم یا نظر میدم. حالم بهم میخوره. یاده این تلوزیونهای لوس آنجلسی میافتم که به مردم میگن برین تظاهرات کنین تا ما بیام شاهنشایمون رو بکنیم میافتم. اونجا که بودم و میتونستم هیچ گهی نخوردم, حالا بیام اینجا بغض و گریه و امضا کنم که چی رو نشون بدم. آره بچه ها ! برین کتک بخورین. برین بهتون بگن پتیاره. ما هم هستیم باهاتون. اصلا من هم پتیاره . خوبه؟ مشارکتم چطوره؟ من از اینجا هواتون رو دارم. من هم وقتی قراره واسه یه اعدامی که شوهر متجاوزش رو کشته پول دیه جمع کنید, از پول استارباکس یه روزم میزنم و واستون پنج دلار دونیت میکنم. من هم زن ایرانیم. من هم سهم دارم تو جنبش زنان. من. من. من…..صدای من را از امریکا میشنوید. من حامی. …من ناجی.
خسته و بغض کرده کارم رو تموم کردم و رفتم مدرسه. روز اول کلاسهای تابستونه بود. فلسفه رو واسه این گرفته بودم که تو تابستون یه ذره فعالیت فکری بکنم. احتیاجی به واحدش نداشتم. نه تو رشته ام بود نه بدرد بعد ها میخورد, فقط واسه اینکه دوسش داشتم گرفتمش. کتابهاش رو هم از یه ماه قبل خریده بودم و خونده بودم. فکر میکردم باید کلاس جالبی بشه.
چی امروز جالب بود که کلاس فلسفه دومیش باشه؟
استاد سر ساعت پنج و نیم کلاس رو شروع کرد. سه برگ کاغذ داد که اینها رو پونزده دقیقه ای بخونین. بعد هم رفت سراغ درس.
” مبنای کلاس من بر صحبت بر محور کتاب درسی هست. وقتی برای حاشیه نیست که اگر هم بود من اون رو نمیخواستم. کتایها رو باید صفحه به صفحه به خاطر بسپرید چون در غیر اینصورت از پس تستها بر نم آیید. کلاسم جای تفریج نیست. از پنج و نیم تا نه و چهل و پنج دقیقه وقت عادی کلاس هست که شاید هم از اون بیشتر بشه و اگه از کلاس بیرون برید و مطلبی رو از دست بدید من مسولیت ندارم. تو تا وقت استراحت ده دقیقه ای هم دارید. و حالا درس رو شروع میکنیم”
صداش به قدری آروم بود که وقتی این شصت نفر تو کلاس حتی نفس میکشیدن قابل شنیدن نبود. تن صدا هیچ بالا و پایین نمیشد و به حدی برای چرت زدن مناسب بود که دو دفعه با صدای افتادن کله ام رو میز بلند شدم.
دراپ کردن کلاسها برام مثل یه گناه کبیره هست. چیزی رو نگیر. اما اگه گرفتی تا آخرش میری. شاید به خاطر همه کمبودهای بچگی هست که وقتی به کلاسی میفرستادم, احساس گناه میکردم اگه توش موفق نمیشدم. از مامان و بابا یعنی خجالت میکشیدم. حالا هم فکر میکنم وحشت و شرم از دراپ کلاسها به همون دوره بر میگرده.
اما سر این کلاس فلسفه همون بیست دقیقه اول به این نتیجه رسیدم که اگه فقط امروز رو تا آخر سر کلاس بشینم, دیگه از فلسفه متنفر میشم و تمام اون لذتی رو که با فلسفه خودن و با خودم کلنجار رفتن دارم تا حد نفرت از امتجان و کتاب هام پایین میارم.
اولین زنگ تفریجی که داد, دفتر و دستکم رو جمع کردم اومدم خونه. فقط میدونم که دیگه سر کلاسش بر نمیگردم. هنوز نه دراپش کردم نه دنبال کلاس جدیدی گشتم.
فقط خسته ام. از همه امروز خسته ام. هنوز دامن و کفش تق تقی ام به پام هستن. هنوز با کمال وقار زن بودن خودم رو حفظ کردم. هنوز مثل یه خانوم شیک که یه لحظه لبخند از رو لبش حذف نمیشه آرایشم رو دارم و یادم نمیره که من شریک غم و درد زن ایرانی هستم که خونش نصف خون مرد ارزش دارد. شاید واسه همینه که زن ایرانی پتیاره هست.
———————–
چقدر پراکنده نوشتم. اما پاکنویس نمیکنم. هیچ وقت نکردم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یه روز چندش آور بسته هستند

زنده باد مکزیک اصلا

همه اینها یه طرف ولی فردا کی میخواد بره با همکارای مکزیکی سلام و احوالپرسی کنه؟
شما که ایران هستید دیگه حداقل این یه مشکل رو ندارید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زنده باد مکزیک اصلا بسته هستند

برنامه کاری ام تا حدی مشخص شده. هم اسمش و هم حقوقش !!! ( اگه نمیگفتم میمردم). این چند روز آخر هفته پدرمون در اومد تا برنامه ها رو جمع کردیم برای دوشنبه. از ماه بعد هم مکان کاری ام عوض میشه. این برنامه باید تو جنوب شهر اجرا بشه و ما تو مرکز شهر ( دون تاون) هستیم. میرم این مدرسه. نکته جالب اینه که مدرسه ای هست که من سال اول اومدنم اونحا درس خوندم. یه دوره شش ماهی رفتم اونجا و حالا دارم به عنوان کسی که اونجا کار میکنه برمیگردم بهش. به یه چیزی اعتقاد دارم و اونکه موقعیت ها دایره وار در چرخش هست. به تو میرسه و تو هم باید برش گردونی.
ترسم هنوز نریخته و امیدوارم با شروع کلاسها بهتر بشه. این همکارم سه شب تا ساعت ده موند تا برام همه چی رو ردیف کنه. کاری که به قول خودش واسه خودش هیچوقت نکرده بود. آدمهای کمی هستن که اینطور موقع رفتنشون برای بقیه پلهای جدید بسازن و این دوستم یکی از اونها بود.
کلاسهای ترم تابستون هم از دوشنبه شروع میشن. شش هفته ای که فکر کنم بیست کیلو چاق بشم. من وقتهایی که عصبی ام و کلافه چاق میشم. این هم شانسه دیگه!!
خیلی دارم از روزمره ها مینویسم هرچند فکرم و انرژی ام فعلا داره واسه یه کار جدی تر میره که نمیدونم اینحا میگم در موردش یا نه. زندگی فعلا روز مره هست و من هم نه کتاب جدیدی خوندم و نه فیلمی دیدم. تعداد بیشماری فیلم فعلا در صف انتظار هستن که توسط من دیده بشن! اما کی قسمتشون بشه هنوز معلوم نیست.
یه دوستی داشتم که میگفت فیلم و تاتر دیدن شعور آدم رو بالا میبره. حالا دیگه اگه یه چند وقتی بگذره و فیلمی نبینم احساس بیشعوری میکنم که اصلا احساس خوبی نیست.
جام جهانی هم که به سلامتی شروع شد و اگه این گوگل هوم پیج من نبود من از هیچی خبر نداشتم. هر چند امسال تلوزیون دولتی ( از اونها که همه جا میگره و نباید براش پول داد یعنی مال ما) هم فوتبال ها رو نشون میده اما کو وقتی که بشه دیدشون. فردا ولی یکشنبه هست و میشه بازی ایران و مکزیک رو دید. راستی امسال هم بازیکن خوشتیپ زیاده؟
حالا هی نگین دخترا فوتبال دیدنشون فقط واسه همینه. نه که شما ها والیبال ساحلی خانومها رو نگاه میکنین فقط به تکنیک و مدل بازی نگاه میکنین و چشمتون به همه جای دیگه بسته هست؟
————————–
دیروز باز هم اضافه کاری بود. دوستم به من گفت که من همه کارها رو میکنم اما تو دخترم رو ببر شنا. من هم از خدا خواسته قبول کردم. هم کار نمیکردم هم میرفتم استخر. دختر هفت ساله اش رو گرفتم و با هم اومدیم واسه شنا. بجه خیلی اجتماعی هست و تو چند دقیقه اینقدر دوست پیدا کرد که دیگه به من نگاه نکنه. ساعت نه بود که دیگه تو استخر با یه پسر بجه ده دوازده ساله تنها شده بود و من هم لب استخر نشسته بودم. این بازی رو از خودش ساخت. عینک شناش رو پرت میکرت اونور آب و پسر بجه باید زیر آبی میرفت و می آوردش. هر دفعه هم عینک رو دور تر پرتاب میکرد.
دیدن این صحنه بسیار مایه مسرت خاطر شد!!
————————-
هرچند هیچکی از من نظر نخواسته اما کک افتاد تو تنم بنویسم که چرا جنبشی استشهادی نیستم. دیشب بهش فکر کردم. به نظر و عقیده این افراد احترام میذارم هرچند نمیتونم قبولش کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جام جهانی

امروز صبح کسی به رادیو ی که هر روز گوش میکنم, زنگ زده بود و گفت که حداقل توی این بیست روز به ” ساکر” اشاره بکنین. میدونین جوابشون چی بود:
” اگه تیم امریکا قهرمان جام جهانی بشه, فدراسیون فوتبال تمام مالیاتهای یه سال مردم امریکا رو بده و بازیکنهای تیم ملی بیان خودشون تمام ماشینهای مردم رو بشورن و بهشون شام مجانی هم بدن, باز هم باعث نمیشه که مردم امریکا ” ساکر” رو به عنوان یه ورزش قبول کنن. پس لطفا خفه شید و دیگه به ما زنگ نزنید.”

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای جام جهانی بسته هستند

ایده خوبی که طبق معمول به فکر من نرسیده بود

UNIFEM بخشی از سازمان ملل است که با فراهم کردن منابع مالی و کمکهای حرفه ای از استراتژی های قدرت بخشی به زنان و عدالت جنسیتی حمایت میکند. یکی از اهداف چهارگانه این سازمان دستیابی به عدالت جنسیتی در قالب دولتهای دموکراتیک در زمانهای جنگ و صلح میباشد.
حالا برای چی من همه اینها رو گفتم؟ امروز داشتم فکر میکردم که این حرکت زنان ایران یک پابلیسیتی اساسی میخواد تا توجه جلب کنه. خانوم نیکول کیدمن هنرپیشه معروف هالیوود سفیر UNIFEM هست درست مثل آنجلینا جولی که سفیر UNHCR است. ممکنه من و شما از این هنرپیشه ها خوشمون نیاد اما واقعیت اینه که اینا آب بخورند هم به لطف رسانه ها از صد تا بیانیه برندگان صلح بیشتر انعکاس جهانی پیدا میکنه. داشتم فکر میکردم ایکاش از طریق نمایندگی سازمان ملل در ایران توجه این آدمها و شاید آدمهای دیگه رو به این مسائل بشه جلب کرد. شاید اونوقت نیکول کیدمن هم یه کار موثرتر از ضیافت شام اداره کردن پیدا کنه. مثلا اگر بیاد به عنوان نماینده سازمان ملل روز ۸ مارس تو ایران چه ایرادی داره؟ نیروی انتظامی ممکنه جرات کنه سیمین بهبهانی رو بزنه اما اونو فکر نمیکنم. تازه حتی اگر هم بهش ویزا ندند باز هم صداش بلند میشه که. خلاصه در همین راستا رفتم تو سایت سازمان ملل تو ایران و دیدم ما اصلا ظاهرا نمایندگی UNIFEM رو تو ایران نداریم. حالا من فکر میکنم قدم اول اینه که یه جوری این سازمان پاش به ایران باز بشه. نمیدونم از کجا میشه شروع کرد. شاید لازم باشه یه پتیشن بنویسم و امضا کنیم. شما چی فکر میکنید؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ایده خوبی که طبق معمول به فکر من نرسیده بود بسته هستند

زرقاوی رو کی کشتن که اینها اینجا عروسی دارن؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند