خصوصیتهای بد و خوب من

از چند روز پیش دارم فکر میکنم به اینکه اگه قرار باشه خصوصیتها و عادتهای بد و خوب من رو تو دو تا کفه یه ترازو بزارن سنگین ترن. واسم مهمه که موجود دوست داشتنی باشم. از این فکر اصلی شروع شد و به اینجا رسیدم که بهترین و بد ترین عادتها یا خصوصیات اخلاقی ام چیا هست. برای خودم به اینها رسیدم.
خصوصیات اخلاقی مثبت:
۱- مهمترین خصوصیتی که تازه دارم بهش میرسم و راه سختی هم بود و هست اینه که سعی میکنم در مورد بقیه قضاوت نکنم. کافی یه لحظه خودم رو جای طرف مقابل بذارم و ببینم چقدر بدم میاد که مورد قضاوت قرار بگیرم.
زندگی اینجوری خیلی راحت تره. هر کسی ممکنه تو یه لحظه از زندگی اش کاری بکنه که مورد پسند سلیقه من نباشه. اما من کی هستم که قضاوت کنم؟
۲- مردم رو بای دیفالت دوست دارم. وقتی میگم مردم منظورم تمام آدمهای کره زمین ( شاید هم بقیه کرات) هستن. نمیگم پیامبر رحمتم. من هم از خیلی ها متنفرم و میخوام سر به تنشون نباشه. اما کاری کردن که باعث نفرت من شدن. بنابرین همه برای من خوبن مگه اینکه خلافش رو ثابت کنن.
۳-به بزرگترهام احترام میذارم. اصولا بر خلاف تبعیضی که علیه پیرها همه جا هست, من همیشه خودم رو با موی سفید و عصا بدست میبینم. یه جورایی توی خونم هست. یادم نمیاد هیچ وقت گفته باشم ” پیر خرفت”. حتی الان نوشتنش هم تنم رو لرزوند.
۴- اعتماد به نفس هوارتا. یه وقتهای به خودم میگم این دیگه اعتماد به نفس نیست پررویی هست. تو کار و درس مخصوصا. هر چند تا حالا که خوب جواب داده . کی سرم بخوره زمین رو نمیدونم.
۵- نمیدونم چرا. ولی یه جورایی امین دوستامم. بیشتر توضیح نمیدم. اما این رو خیلی دوست دارم.
و اما خصوصیات بد من:
۱- تمام ابروهام رو کندم. جدی میگم. اون ابروهایی که ایران مایه افتخار و مباهاتم به همه بود الان به شکل اسف باری کچل شده. نمیتونم ترکش کنم. این از بی خوابی های ترکیه شروع شد. کافیه یه لحظه دستام بیکار باشه. یکیشون میره سراغ پایین ابروهام. اونقدر بازی میکنم باهاشون که کاملا شل میشن. یه وقتهایی که عملا میکنمشون. وقتهای استرس و امتحانها این وضع خیلی بد تره. اما یه موقع هایی هم بهتره. خیلی سعی کردم ترکش کنم. اما یه وقتهایی میبینم دو ساعت گذشته و من تموم این دوساعت رو داشتم با ابروهام بازی میکردم.
۲- خیلی سریع از کوره در میرم. البته این رو الان خیلی بهترش کردم. با بالا رفتن سنم یه خورده بهتر شد. اما هنوز فکر میکنم با وضع نرمالش خیلی فاصله دارم. گاهی وقتها یک میلیونیوم ثانیه هم بسه تا من منفجر بشم.
۳- اشکم دم مشکم هست. یه وقتهایی اصلا نمیدونم چرا بین چهل تا آدم فقط من باید بغض کنم. فکر کنم این غدد اشک زا بیش از حد ترشح دارن. ( دل رقیق و از این حرفها..)
۴- زیادی فکر میکنم. یه وقتهایی زیادی واسه آینده فکر کردن خوب نیست. سعی کردم متعادل بشم اما هنوز فکر و خیال میکنم واسه دوره دکترا. خوب عزیز من تو اول لیسانست رو بگیر. بعد ببین اصلا یاد میگیری دکتری رو با کدوم ” د” مینویسن. بعد برو فکر و خیال کن. ( درس یه نمونه اش بود)
۵- زیادی خودم رو محدود دنیای مجازی کردم. یه وقتهایی دلم واسه دنیای واقعی تنگ میشه. گاهی روزها میگذره و من میبینم گلی که خریدم پژمرده شده بدون اینکه یه بار هم گذاشته باشمش روی میز شام. گاهی گلدون ها رو باید بیشتر از صفحه کیبورد دوست داشت.
مسلما بدیهاش بیشتره. شاید خودم نبینم و دور و بری هام باید بیان بنویسن.
شما چی؟ نمیخواهید بیایید خودتون رو لو بدین؟
لینک اول: ظاهرا شجاع ترین آدم این دور و برا این خانم بودن.
پی نوشت اول: در مورد اعتماد به نفسی که گفتم, این همه چی رو شامل میشه غیر از هیکل. دیشب با خودم کلی خلوت کردم ببینم ریشه این عدم اعتماد کجاست. فکر کنم به اشراق هم رسیدم! مینویسم در این مورد.
لینک دوم: مطلب آزاده از وبلاگ روزها بر می آید
پی نوشت دوم: بازهم دم شجاعت خانومها گرم. آقایون که ظاهرا به این سادگی ها خودشون رو لو نمیدن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خصوصیتهای بد و خوب من بسته هستند

دوستان عزیز ! ” پ” مورد نظر پیدا شد!

از تمامی دوستان و دست اندر کاران “پ” یاب عزیز نهایت تشکر را داشته, بدین وسیله اعلام میدارد محل اختفای ” پ” مورد نظر که در گوشه سمت راست این صفحه کلید متعلق به عصر دایناسورها بود با تلاش شبانه روزی دوستان کمیته “پ” یاب کشف و تحویل صاحاب بچه گردید.
با تشکر از آذر, عطا, زفیر و حمید مسولین محترم کمیته ” پ” یاب. ( به خدا همه لینکها فیلتره)
پی نوشت: قابل توجه سرکار محترم خانوم انار. این کمیته آمادگی خود را جهت ارائه هرگونه خدمات “پ” یابی با قیمت نازل اعلام میدارد. در صورت تمایل به مسول فروش خدمات مراجعه شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دوستان عزیز ! ” پ” مورد نظر پیدا شد! بسته هستند

خدا شانس بده. اینجا هم فیلتر!!

روز اول کارم تو این مدرسه جدید هست. کلاس آرومی هست و روز اول که باید یه سری تست های انگلیسی و ریاضی و تست علایق کاری رو داشته باشن واسه من روز آرومی هست.
اما قضیه اینه که نصف بلاگ ها با اینترنت اینجا فیلتره. چون مدرسه هست و اینترنتش کاربرد مخصوص داره. کارت وایرلس لب تاب هم جواب نمیده. اعصاب خورده که نمیتونم خیلی ها رو بخونم. من بخش عمده وبلاگ خونیم مال سر کار بود که حالا ظاهرا نمیشه. البته نصف روز اینجام.
تا وقتی اینجوری تو طول روز ویلونم و باید چند تا محل عوض کنم , بهم یه لب تاب دادن که هر چی میگردم نمیتونم کلید سومین حرف الفبای فارسی رو توش بیدا کنم ( بیدا که نه . ب با دو دا نقطه دیگه). کسی نظری نداره که این حرف کجا میتونه باشه؟
فکر کنم امروز وقت کنم چیزهایی رو که چند ماهی هست تو دلم مونده بگم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خدا شانس بده. اینجا هم فیلتر!! بسته هستند

یک مشکل جدید: چرا سوپر من پرواز میکنه اما من نه؟

از صبح مریض بودم و افتاده تو تخت. بدون اغراق حالم خیلی بد بود. دریغ از یکی که بگه خرت به چند. با وایکدین خوابیدم. دیگه خودتون حساب کار دستتون بیاد.
عصر یه ذره بهتر شدم. خواستیم یه ذره از دنیا بی خبر بشیم بریم سینما.
اصولا آدمی که میره سوپر من ببینه میدونه که داره میره واسه خالی بندی پول میده دیگه. پس دیگه نمی شه غر زد که چقدر این فیلم خالی بندی داشت.
من صحنه عنوان بندی اش رو خیلی دوست داشتم. عنوان بندی فیلم سرعت همیشه یادم هست. الان این همه شد جزو عنوان بندی هایی دوست داشتنی من. نور پردازی فیلم هم خوب بود و صدا هم البته. ( دقت کردید که من دیگه الان بلد شدم از این واژه های با کلاس استفاده کنم به خاطر همون کلاس نقد فیلم دیگه….چرا نمی گیرید بابا)
فهمیدیم اسپایدر من ۳ هم چهارم می سال دیگه میاد. اصولا از وقتی ما یه سال منتظر ماموریت غیر ممکن سه بودیم و اونطوری تو ذوقمون خورد دیگه تصمیم گرفتیم منتظر هیچ فیلمی نباشیم.
ولی هنوز من کینگ کنگ رو تو خالی بندی های امسال از همه بیشتر دوست داشتم. سالنی که من کینگ کنگ رو توش دیدم بدون اغراق یکی از بزرگترین سالنهایی بود که حتی تصورش رو داشتم. خود فیلم هم به نظر من خیلی واقعی تر از جنگ دنیا ها یا همین سوپر من بود. اما سوپر من هم خوبه. آدم یاد خود خود بوش میفته. ( راستی میدونید دو روز پیش تولدش بود و پدر مملکتمون شصت سالش شد و تو جشن تولدش هم کلی مزه پروند؟)
در هر حال ما از سینما اومدیم بیرون و هرچی این دستمون رو مشت کردیم و طرف آسمون گرفتیم که پرواز کنیم نشد که نشد. حتی نتونستیم یه ذره بپریم. نمیدونم چرا مردم یه جوری بهم نگاه میکردن ولی. فکر کنم اونها هم تعجب کرده بودن چرا من نمیتونم بپرم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک مشکل جدید: چرا سوپر من پرواز میکنه اما من نه؟ بسته هستند

سرطان ماهیانه زنان

کلاس دوم راهنمایی. مدرسه دخترانه ابوریحان بیرونی شیفت ب. ساری. مازندران. زنگ ورزش.
معلم ورزش: بچه ها مثل اینکه امروز معلم پرورشی میخواد باهتون در یه موردی صحبت کنه. من تو دفتر نشستم. کارتون که تموم شد مبصر بیاد به من بگه.
معلم پرورشی: پنجره ها رو ببندین. پرده ها رو هم بکشید. شما در کلاس رو ببند.
راستش امروز میخواستم راجع به یه موضوعی باهاتون صحبت کنم که فقط به شما مربوط میشه. البته به خانواده هاتون نگید که در رابطه با این مطلب تو کلاس حرف زده شد…..
و اون روز بود که معلم پرورشی برای مدت سه دقیقه از یه چیزی به اسم مریضی زنانه برای ما حرف زد. مریضی که ربطی به معلم بهداشت نداشت بلکه یه مسئله حیثیتی بود که به معلم پرورشی مربوط میشد. یه مریضی بد و زشت و کثیف و نا خواسته به اسم ” عادت ماهانه” . یک توضیح چند جمله ای هم در پشت درها و پنجره های بسته کلاس که امکان داره امسال یا چند سال بعد ببینید از بدنتون داره خون میاد. باید بدونید که مریض شدید و این خونریزی چند روز ادامه خواهد داشت. در مدت این مریضی حمام نکنید و از وسایل بهداشتی استفاده کنید. سعی کنید که کسی هم نفهمه که شما مریض هستید. بهترین وضع اینه که با مسکن دردش رو آروم کنید.
سرها همه از خجالت پایین بود که معلم از کلاس رفت. و این بود تمام آموزش جنسی و بهداشتی تمام دوران تحصیل من تو ایران. تمام دوران. حتی دانشگاه. بچه ها اون روز حتی نمیدونستن اون وسیله بهداشتی که باید استفاده کنن چی هست. قرصه یا آمپول یا چسب زخم. من که میدونستم هم روم نمی شد به کسی بگم. و حتی تا حالا هم نفهمیدم که این فرضیه حموم نکردن چی بود.
———————-
سیمین یازده سالش بود که واسه بار اول پریود شد. نه میدونست چی هست نه چیزی شنیده بود. عجیب نبود که فکر کنه سرطان گرفته. به مامانش نگفت چون فکر میکرد در هر حال میمیره و اونها فقط میخوان خرج اضافه بکنن براش. واسه همین شبها گریه میکرد و واسه همه نامه خداحافظی مینوشت و دعا میخوند.
( باور کنید یا نه این داستان واقعی واقعی هست و سیمن تا سالها بعدش که اون رو تعریف میکرد گریه اش میگرفت)
———————-
میرم دکتر. میگه تو چطور این جور چیزهای ساده رو در مورد بهداشت تنت موقع پریود و رابطه جنسی نمیدونی؟ یه وقت میده که دوتایی بریم اونجا که برامون توضیح بده. سرم رو میذارم پایین. مثل اون روز تو زنگ ورزش.
———————
من وقتی پریودم مریض نیستم. فقط بیشتر و بیشتر زن میشم. خانم اعلامی, معلم محترم پرورشی من, این رو میفهمی؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سرطان ماهیانه زنان بسته هستند

کلاس ؛ کلوپ کاریابی؛ یه دوره یک ماهه هست. یه هفته کلاس و سه هفته جستجوی کار. شاگردهای کلاس از طریق سازمان خدمات اجتماعی ( ولفر) به سازمان ما معرفی میشن و من مسول تماس گرفتن و دعوت کردنشون و بعد هم این دوره کلاس و جستجو هستم.
افرادی هم که از ولفر پول میگیرن اونقدر گسترده اشون زیاده که اصلا نمیشه گفت به یه دلیل خاص دارن از دولت پول میگیرن. ممکنه پناهنده باشن. یا کسایی که انگلیسی نمیدون و نمیتونن کار کنن. یا کسایی که یه مدت از نیروی کار دور بودن و حالا باید برگردن . کسایی که معتاد یا الکی بودن یا هستن یا ….
اصلا نمیشه دو نفر رو پیدا کرد که یه موقعیت یکسان داشته باشن. این کلاس یه جورایی براشون اجباری هست. یعنی اگه بدون دلیل موجه نیان یا غیبت داشته باشن ممکنه پول نقد و پول غذاشون رو از دست بدن.
سخت ترین قسمت کار, کار پیدا کردن نیست. مشتاق کردن این افرادی که دارن پول مجاین از دولت میگیرن به کار کردن هست. خوب مگه آدم عاقل میاد پول نقد مجانی رو ول میکنه میره صبح تا شب کار میکنه واسه پولی که ممکنه یه ذره بیشتر باشه؟
اینکه بهشون اعتماد به نفس بدم و توشون انگیزه ایجاد کنم که برن بیرون و دنبال کار بگردن. حالا حساب کنید من با این زبون الکنم بخوام واسه آدمهایی که اصلا انگلیسی نمیدونن یا یه ذره میدونن و باید واسشون مترجم بگیرم انگیزه ایجاد کنم.
گاهی فکر میکنم من چقدر پر رو ام.!
برای این کلاس دنبال ایده های تازه و افراد جدیدی میگردم که بتونن کلاس رو از حالت لوای تک نفره بیارن بیرون.
یه گروه ببین المللی هست به اسم میلی گروپ که اساس کارشون ریل استیت ( همون معاملات ملکی خودمون) هست . ازشون یه آدم خواستم که بیاد برای قسمت مانی منجمنت ( مدیریت امور مالی؟؟؟) تو کلاس یه چند دقیقه ای رو صحبت کنه.
امروز با این آقا قرار داشتم. خوب سر ساعت اومد و اول از شرایط کلاس و شاگرداش صحبت شد. اینکه واقعا اونها تو شرایطی نیستن که بخوان واسه این بیزینس مفید باشن و شاید تو یه سال فقط یه نفر آدم پیدا بشه که بخواد این کار رو ادامه بده . کسایی هستن که انگلیسی نمیدونن و شاید اصلا نتونن برن امتحان این دوره رو پس کنن و مدرکش رو بگیرن . یا اصلا پول نداشته باشن که برای کلاسها بدن و به قول طرف هرچی مشکل ممکن بود رو به طرفش شوت کردم.
بعد که من همه حرفام رو زدم اون شروع کرد به حرف زدن. از اینکه دکترای روانشناسی داره و مردم رو چقدر دوست داره و از کار کردن و حرف زدن با مردم لذت میبره. اینکه همه به ریل استیت به چشم یه بیزینس کلاه برداری نگاه میکنن که مخصوصا تو کالیفرنیا فقط میخوان جیب مردم رو خالی کنن. بعد هم از یه سری برنامه ها برای خرید خونه برای خانواده های کم درامد حرف زد که روح من هم ازشون خبر نداشت. از این گفت که چقدر لذت میبره وقتی میتونه به مردم کمک کنه انتخاب بهتری داشته باشن.
از مدیریت مالی حرف زد و اینکه کردیت کارتها چه جوری جیب مردم رو بدون اینکه خودش خبر داشته باشن خالی میکنن و اینکه اگه یه ذره برنامه بیرون غذا خوردن تغییر کنه تو دوسال میشه یه خونه خرید و یه عالمه حرف دیگه.
من همچنان اما رو حرف خودم بودم. اینکه من نمیخوام شما به این کلاس بیایید و نا امید بشید و کسی از بیزینس شما استقبال نکنه. آخرش به من گفت لوا تو چرا متوجه نیستی. من نمیخوام خونه بفروشم. من نمیخوام اونجا نماینده تربیت کنم. برای من اگه دو نفر یاد بگیرن شب با دو دولار بیشتر بخوابن و این فرهنگ صرفه جویی ساده جا بیفته کافی هست.
بعد هم گفت که من با شما تو پشت پرده دارم صحبت میکنم و تو میدونی که در هر حال هدف من و شرکت من فروش املاک هست اما من مغایرتی تو این هدف با آموزش دادن افراد و عوض کردن فرهنگ مصرف نمیبینم. من این همه سال درس خوندم اما الان دیگه حاضر نیستم پشت میزم بشینم تا کسی بیاد من رو ببینه. الان خودم میرم بین مردم و براشون حرف میزنم. این کار لذت بیشتری داره و نتیجه بهتر. الان میفهم مردم رو دوست داشتن یعنی بینشون بودن نه روانشناسی خوندن.
ادامه داد که من تو کلاس تو حتی از میل گروپ و ریل استیت حرف نمیزنم. من فقط از مدیریت امور مالی خونه میگم و انگیزه دادن . گفت حاضرم تمام روز تو کلاس باشم و تو همه فعالیتها هم شرکت کنم نه فقط نیم ساعت.
یه جورایی عجیب غریب بود دیدن آدمی که به زعم من واقعا به وجود پناهنده ها و مهاجرین تو امریکا و ساختن اینده آمریکا توسط اونها اعتقاد داشت. اینکه فرهنگهای مختلف رو باید جوری تغییر داد که برای ساختن آینده جدید خود این افراد و کشوری که الان توش هستن ازش استفاده کرد.
——————————-
فرهنگ…. تغییر فرهنگ…..آینده…….ما…….نسل سوخته………
چقدر حرف نگفته دارم. چرا کسی نیست اینجا که من فریاد بکشم……..چرا ما اونقدر ساده ایم که باور میکنیم اگه اسلام به ایران نیومده بود ما الان سرور دنیا بودیم. درد ما چیز دیگه ای هست. درد ما عرب و مغول نیست. درد ما خود ماییم. خود ما…
یه ذره آتیشم آروم بشه مینویسم. خفه شدم اینقدر این چند روز حرف نزدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نوشته ای شاید تلخ ( ۲)

من به جنبش زنهای ایران اعتقاد دارم. میدونم که کاری هم از دستم بر نمیاد براشون اما دلم از اینجا براشون میزنه.
اما ما جنبش زنهای آمریکا رو دیدیم و میخواهیم همون رو اونهم تو مدت کوتاه تو ایران داشته باشیم. مثل بقیه کارهامون . یه ذره نمیاییم به لایه پایین این ملت نگاه نمیکنیم.
ما فکر کردیم حالا که زنهای امریکا و اروپا حق رای و حقوق یکسان گرفتن ما هم بگیریمش. خوب این خیلی خوبه. ولی آیا بقیه شرایطی که اون موقع تو غرب بود الان تو ایران ما هست؟ ما زنهایی رو داریم که بی محابا دور سازمان قانونگذار ماهها حلقه بزنن بدون ترس از عاقبتش؟
زنانی رو داریم که بدون ترس برن بگه ما مادران بچه های بی پدر هستم . حق بچه مون رو میخواهیم؟ آیا اصلا جامعه قبول کرده که بچه بدون پدر وجود داشته باشه که حالا حقش رو بهش بده.
چند درصد زنهای ما به مسجد میرن و چند درصد به تاتر؟ وقتی از زن حرف میزنیم معنایی هست به وسعت زنان شرقی ترین روستاهای بلوچستان تا غربی ترین نواحی کردستان. مگه اینها زنان ایران نیستن؟ زن ایرانی فقط دانشجویان دانشگاه تهران نیستن. این رو قبول بکنیم.
ما زنهایی رو داریم که شوهراشون فقط وقتی میخوان باهاشون بخوابن شب بهشون سلام میگن. زنهایی رو داریم که حتی تو خونه جلوی پسر و شوهرشون رو سری سرشونه. ما میخواهیم به این زن کاندوم بدیم بگیم این رو به شوهرت بده که ازش استفاده کنه؟
هنوز زنهای ما باور دارن به زنده بودنشون برای داشتن بچه . به اینکه کتک خوردن جزی از زندگی عادی زن و شوهراست. ( البته واسه زن) . هنوز وقتی عادت ماهانه هستن فکر میکنن کثیفن. هنوز روشون نمیشه شوهراشون هم لوازم بهداشتی شون رو ببینن. هنوز دخترای امروز ما میرن دانشگاه که شوهر پیدا کنن که خوشون رو به هزار وسیصد و شصت سکه طلا بفروشن. اینها هست. ما چشامون رو ببندیم. سرمون رو تو هر برفی هم بکنیم این زندگی زن عادی امروز ایرانه.
هنوز توی امریکا از جامعه مرد سالار شکایت هست. هنوز زنها با اونکه ۵۱% جمعیت رو دارن اقلیت به حساب میان. هنوز هر سه دقیقه یه زن آمریکایی قربانی خشونت میشه. هنوز مردها حق و حقوق بیشتری دارن. هنوز زنها فقیر ترن.
به این ها نگاه کنیم. توقعاتمون رو بر پایه واقعیتها بذاریم. واقعیت زن ایرانی رو بشناسیم. یه بار هم از خیابون انقلاب پایین تر بریم. یه بار هم از تهران بیرون بریم.
بخواهیم قبول کنیم یا نه این زن هنوز به چیزهایی که سر سفره ابوالفضل میشنوه بیشتر اعتقاد داره تا به بروشور و آگهی.
هنوز به حرفهایی که تو مسجد از منبر میشنوه بیشتر گوش میده تا حرف فلان خانوم روانشناس با دکترای جنسیت و زنان از هاروارد. هنوز شیرین عبادی رو نمیشناسه. مهر انگیز کار رو نمیشناسه. شادی صدر رو نمیشناسه. وبلاگ نمی شناسه. یاهو چت رو نمیشناسه.
ما باید تکلیف خودمون رو معلوم کنیم. ما چی میخواهیم؟ مخاطب ما کیا هستن؟ دوستهای دور و برمون و همفکرها و همکلاسهای دانشکده مون یا زنانی که دارن هر شب کتک میخورن و به خاطر گرسنه نموندن بچه هاشون هزار سال دیگه هم حاضرن کتک بخورن.
به بطن این زنها بریم. اونها رو حس کنیم. انقلاب ما شکست خورد چون بین جمعیتی که فکر میکردن و جمعیتی که انجامش دادن فاصله افتاد. اصلاحاتمون شکست خورد چون کسی که باید رای میداد کسی نبود که کتابهایی رو که ما میخوندیم میخوند.
حالا هم همین زنها به ما خواهند گفت پتیاره و بد کاره. همین زنها به ما خواهند گفت ترشیدگانی که از غم بیشوهری دغدغه این فکر ها رو داریم. ما فاصله نگیریم از زنهامون . طبقه بندی نکنیم. کی بیشتر از زنی که قربانی خشونته حرف ما رو درک میکنه؟ کی بیشتر از زنی که دختر مقتولش نصف دیه رو گرفته ما رو میفهمه؟ زنی که جونش به لب رسیده از دست شوهری که طلاقش نمیده حرف حق طلاق رو میفهمه .
راههای عملی زیاده. فکر میکنید اینجا سازمانهای زنان مثلا به هر زن قربانی یه خونه و یه ماشین میدن؟ نه . محدودیت مالی همه جا هست. تفاوت فرهنگها همه جا هست اما باید درکی از این فرهنگ باشه یا نه. زنانی هستن که میرن سالها تو یه کشور دیگه زندگی میکنن فقط واسه اینکه با فرهنگ مردم توده آشنا بشن و بعد بیان یه کاری بکنن. یعنی ما از اینها هم غریبه تریم با زنان خودمون ؟ باور کنید اگه یه ذره عمیق تر نگاه کنیم اونقدر راه ساده ولی موثر به بار میشنه که نگو. به شرطی که عارمون نشه بریم مسجد که بریم سر سفره هاشون که اگه لازم شد چادر هم سرمون بذاریم.
به زمان هم نگاه کنیم. شاید تجمع و تظاهرات قدم آخر باشه وقتی همه کارها انجام شد. اما چرا بیایم این همه نیروی خوب و خلاق رو یه دفعه نا امید و سابقه دار اوین بکنیم؟
لایه هایی زیری رو بسازیم. آجر اول رو رو زیر بنا بذاریم نه روی خاک. خونه ساختن زمان لازم داره. خونه پیش ساخته با یه باد به هوا میره.
انقلابهای نافرجام مردونه ما فقط موقع رای دادنشون به فکر ما افتادن. ما نه قبلش به حساب بودیم نه بعدش. اگه ما هم بخواهیم مثل اونها باشیم نافرجامی رو پیشونیمون نوشته هست. نمیشه یه حرکت رو انجام داد و نصف جمعیت جامعه رو نادیده گرفت. مردانی هستن که به زن به چشم یک انسان نگاه کنن نه بانی آوارگی آدم از بهشت. مرد ما باید به سر چشمه باروری به الهه خلقت ایمان بیاره . باورش کنه.
انقلاب بنفشمون رو آگاهانه بنا کنیم و خردمندانه هدایتش کنیم. من و تو . زن و مرد.
————————-
پی نوشت اول: پویا مثل همیشه چه آگاهانه نوشته. نوشته هاش رو با تمام وجود حس میکنم.
پی نوشت دوم: نظر مریم در همین رابطه.
پی نوشت سوم: در همین رابطه از منظر فوتبال. از وبلاگ کوروش عزیز

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوشته ای شاید تلخ ( ۲) بسته هستند

نوشته ای شاید تلخ (۱)

توضیح: مخاطب این نوشته همه ما هستیم. من عمیقا برای زنانی که تو اون محدودیت و خفقان دارن یه روسری سفید سرشون میذارن و با زبون بی صدای تمام زندگی خودشون رو به خطر میاندازن احترام قائلم. من سر تعظیم در برابر همه پایین میارم و حتی به خودم اجازه نمیدم چیزی رو نقد کنم. نقد رو کسی میکنه که کاری برای درست کردن از دستش بر بیاد و من غیر از نوشتن هیچکار عملی دیگه ای نمیتونم بکنم.
من با گریه های این زنها گریه کردم و با کتک خوردنهاشون درد رو حس کردم. و اونقدر با اونها احساس نزدیکی میکنم که بخشی از آینده ام رو بر پایه همکاری با اونها قرار داردم. اما دورم. شاید این دور بودنم باعث شده یا حقیقتها رو درست نبینم یا جور دیگه ای ببینم.
————————————-
ما ایرانی ها ملت صبوری نیستیم . نه صبوریم و نه منطقی.
از همون زمون شاهای قاجار که دور دنیا به راه افتادیم و خوبی های جاهای دیگه رو دیدیم, عین همون رو هم واسه خودمون خواستیم. شاهمون ارابه برقی و بنزینی دید و فقط اون رو خواست. دیگه به این فکر نکرد که جاده مال رو ایران رو چه به تایر ارابه برقی.
دانشجوهامون رفت فرانسه و انقلاب کبیر رو دیدن و خواستن تو ایران هم همون انقلاب رو انجام بدن. آخه زنی که از مطبخ پاش رو بیرون نذاشته که ماری آنتوانت نمیتونه بشه.
بیشتر دیدیم و بیشتر خواستیم. فقط و فقط هم چشمامون رو به روی لایه های پایینی بستیم و گفتیم که رو رو میسازیم. همیشه هم دستمون به دعا بود که زلزله ای طوفانی نیاد که پایه رو بلرزونه.
هی رو سازی کردیم و رو سازی کردیم. رفتیم و دیدیم و تو سرخودمون زدیم و ساختیم. اما چه ساختنی.
ما از فرنگ فقط ظاهرش رو دیدیم. مدرسه هاش رو ندیدیم. کتابخونه هاش رو ندیدیم. روابط آدمها رو ندیدیم. کار کردنشون رو ندیدیم. به هم احترام گذاشتنشون رو ندیدیم. فقط وارد کردیم و وارد کردیم.
یه بار هم به عقب بر نگشتیم که ببینمی این برجی که داریم میسازیم روی چی ساخته شده.
انقلاب کردیم. شکست خوردیم. ایران فرانسه نبود. ما دلموم میخواست باشه اما نبود.
سالها صبر کردیم اصلاحات خواستیم. اون رو هم باختیم. صبور نبودیم. خودمون رو از توده مردم بالاتر دونستیم و ندونستیم که تمام محله من با مردمی احاطه شده که نه به قتل فروهر ها کار دارن نه به جایزه شیرین عبادی. براشون نون شب مهمه نه کتاب کوچه. هنوز برای امام حسینشون گریه میکنن نه برای سالگرد قتل سعیدی سیرجانی.
این مردم هنوز سفره ابولفضلشون مهمتره تا شب شعر در خونه گنجی. ما اصلاخات رو برای خودمون خواستیم اما مردم نخواستنش. مردم چیزی ازش ندیدن. فکر کردن حالا که نون ندارن لااقل امام حسینشون رو داشته باشن.
صنعتمون رو خواستیم بسازیم. به جایی اینکه از لایه پایین شروع کنیم و ببینم معدن چی داریم که کارخونه اش رو بزنیم فقط یه ساختمون ساختیم و همه چی رو از خارج آوردیم. این صنعت تو چین خیلی خوب جواب داد. ما هم اینجا میزنیمش. چرا که نه؟
فکر هم نکردیم که چین یه میلیارد آدم داره که کافی یه تکون بخورن. فکر نکردیم که اونها یه بچه بیشتر ندارن که عادت به کار دارن. کارخونه زدیم و از سنگ در ورودی اش رو وارد کردیم. همه چی رو از خارج آوردیم و سر همش کردیم. خوب معلومه که هزینه نگهداری فقط خود ساختمون و کارگراش از خود جنسی که از خارج وارد میشه گرون تر میشه.
گفتیم آمریکا دوتا چیز داره صنعت و کشاورزی. بیایم کشاورزیمون رو درست کنیم. اما اونهمه جنس صادراتی ارزون چی؟ کی دلش میامد از سود اونها دل بکنه و بزاره برنج دم سیاهای خودمون زیاد بشه؟
ما همه چی رو خواستیم اما سود خودمون رو هم خواستیم.
ادامه هر حرکتی رو که نگاه کنین همینه. ما فقط و فقط تقلید کردیم و فقط دیوارهای یه خونه کاهگلی رو سرامیک کردیم. خونه ای که به یه باد تند بنده. نمیدونم چرا اینقدر ناامید حرف میزنیم اما هرچی رو که نگاه میکنم همینه.
(لطفا ادامه اش رو هم بخونید)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوشته ای شاید تلخ (۱) بسته هستند

اپرا , یک شو و ذهن مشغول من

نمیدونم اپرا وینفیری رو میشناسید یا نه. بعضی ها میگن قدرتش از ریس جمهور بیشتر و اگه کاندیدای ریاست جمهوری بشه بدون شک انتخاب میشه. یه کتاب دار ساده بوده که تصمیم میگیره زندیگش رو عوض کنه و الان پربیننده ترین شوی تلوزیونی همه تاریخ رو داره. میلیونها آدم تو امریکا و سراسر دنیا هر شب برنامه هاش رو میبینن. از ثروتمند ترین زنهای هالیوده. موضوع شوهاش هم دامنه ای داره به وسعت بیننده هاش. از بجه دار شدن تام کروز تا پرواز دیسکاوری. از همه چی و همه جا.
دعوت شدن به شو اپرا یکی از بزرگترین آرزوهای طبقه متوسط جامعه امریکا هست. که کاری بکنن که اپرا دعوتشون بکنه. یه دوست نویسنده دارم که میگه روزی یه کتابی مینویسم که اپرا وادار بشه دعوتم بکنه.
اینها رو که گفتتم خیلی مختصر بود در مورد این برنامه و این زن. من وقتایی که به دغدغده های زندگی عادی جامعه میپردازه رو خیلی دوست دارم.
——————————-
دیشب مهمونهای برنامه اپرا یه زن و مرد بودن. هر دوتا پی اچ دی داشتن و بیست و دوسال بود که باهم زندگی میکردن. بچه ها شون هم بزرگ شده بودن. این زوج از چهار سال قبل تصمیم میگیرن به زندگی خصوصی شون تفریح بیشتری بدن و اون رو از حالت یه نواخت در بیارن. از همون موقع بود که به کلاب های مخصوص سکس های گروهی میرن و زوج های دیگه یا یه فرد تنها رو پیدا میکنن و اونها رو به اطاق خوابشون دعوت میکنن. به گفته خودشون این برنامه رو در ماه تا چهار دفعه دارن و خیلی هم از این جریان لذت میبرن. این باعث شده که بیشتر همدیگه رو بشناسن و روال زندگیشون شاد تر و لذت بخش تر بشه.
به گفته خودشون اونها به فرد یا افراد مهمان به چشم رقیب نگاه نمیکنن چون همه چی علنی و در حضور هم هست و پشت پرده ای در کار نیست.
مهمون دوم یه زن خانه دار بود که به قول اپرا مثل بقیه زنهای خانه دار هر روز صبح بچه هاش رو به مدرسه میبرد اطاقها رو تمیز میکرد غذا میپخت و خلاصه یه خانوم نمونه. این خانوم هم تعریف میکرد که از چند سال قبل با شوهرش به این کلابها میرن و از سکس با بقیه لذت میبرن. اپرا سوال کرد کسی از خانواده یا دوستانت هم این راز رو میدونه. اون خانوم هم جواب داد بچه ها هنوز اونقدری بزرگ نشدن که بهشون بگم ام دوستام میدونن ولی این مسئله هست که به خودمون مربوطه. من و شوهرم این تصمیم رو گرفتیم و اونها هم به تصمیم ما احترام میذارن. اما در واقع کسی به مسائل جنسی کس دیگه علاقه مند نیست که با دونستن این موضوع تغییری در دوستیها به وجود بیاد.
بعد هم اپرا با یه سری دیگه حرف زد که همه با وجود داشتن همسر یا پارتنر از سکس گروهی یا سکس با فرد دیگه ای لذت میبردن. وقتی اپرا ازشون میپرسید که چرا حاضر شدن که بیان تو برنامه و خودشون رو معرفی کنن در حالی که میدونن میلیونها ادم از فردا شناسایشون میکنن جوابها هم جالب بود. ” این مسئله هست که به خودمون مربوطه و ما توش اشکالی نمیبینم. ” ” کار اشتباهی نمیکنیم که ازش خجالت بکشیم” ” راهی هست که ما بهتر همدیگه رو میشناسیم و به زندگی ما خیلی کمک کرده”
———————————–
بعد از دیدن این شو تمام ذهنم مشغول این قضیه بود که من میتونم این جریان رو بپذیرم یا نه. یعنی امکان داره خودم بخوام یه روزی همچین تجربه ای داشته باشم.
خوب بعد از یه خورده سر و کله زدن با خودم به یه راه حلی رسیدم که خودم خیلی خوشم اومد.
کسی از من نخواسته که بیا و این تجربه رو داشته باش. همونطور که کسی از من نظرم رو راجع به کلاب های این مدلی نخواست. تمایلی هست که وجود داره. لزومی هم نداره که من ازش خوشم بیاد یا نه. میتونم بیام و مثل بعضی از دوستان هزار دلیل و آیه از اول تاریخ و فلسفه اخلاق و علم پزشکی جمع کنم که الا و بلا این ادما مریضن و مشکل دارن و از دایره انسان بودن بیرون رفتن و بعد هم میتونم از اون ور چاه بیفتم که اصل اینه و بقیه مردم که اینجوری نیستن مریضن و باز هم از اول تاریخ دلیل و اثبات بیارم.
من عاشق غذای تایوانی ام. در صورتی که دوستم از کنار رستوران تایوانی ها که رد میشه حالش بد میشه. خوب من که نمیتونم مجبورش کنم بیا بریم این غذا رو که من میخوام بخور. حالا یه دفعه بخوری نظرت عوض میشه و تو تاحالا امتحان نکردی و نمیدونی … خوب ذائقه ها متفاوته. هر کی یه از یه چیزی خوشش میاد. دلیلی نداره که همه مردم مثل من باشم یا من مثل همه مردم باشم.
اصلا هم مهم نیست که من این آدمها رو قبول کنم یا نه. ولی من به لذتی که از هم میبرن احترام میذارم. هر انسانی یه حریم شخصی داره که من اجازه ندارم پام رو بذارم توش. همونطور که حریم من برام محترمه.
چرا ما سعی داریم همه رو مجبور کنیم به همون روشی زندگی کنن که ما کردیم. که همه ارزشها و ضد ارزشها بر پایه درست و غلط های ذهن های از قبل بسته بندی شده ما باشه.
——————————-
ای خدا. یعنی فهمیدن این ساده ترین اصل زندگی اجتماعی اینقدر برای ما سخته؟ اونهم برای جماعت درس و کتاب خونده ما؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اپرا , یک شو و ذهن مشغول من بسته هستند

تابستان سرد- داوینچی کد در دستشویی- قورمه سبزی

– دیروز رفتم کلاس فیزیک. امتحان قبلی رو اف شدم. خوب وقتی یه درسی رو اینقد ساده بگیری همین میشه. یه مشکل بزرگ با کلاسهای بهار و تابستون دارم. سرمای فلج کننده این کولرها. من سرمایی ترین انسانی هستم که خودم و دور و بریهام میشناسن. وقتی سردم میشه دیگه نه میتونم از چیزی لذت ببرم نه چیزی یاد بگیرم نه هیچ کار دیگه انجام بدم. طوری خودم رو سفت میکنم که تمام وجودم فقط و فقط میشه سرما.
اینجا تابستونها واقعا مشکل دارم. اینقدر این کولرهاشون قدرتش زیاده که آدم میخواد نه تو فروشگاهی بره نه تو هیچ کلاسی. همیشه تو ماشین یه پلور دارم. وقتی میرم خرید یا اداره یا حتی سر کار باید خودم رو بپوشونم. این سرما فلجم میکنه.
تو کلاس سینما پتو میبرم و وقتی رو صندلی لم دادم و پلورم رو پوشیدم خودم رو با پتو میپوشونم. اما تو کلاس فیزیک که دیگه نمیشه پتو سر کرد.
ما سرکار باید لباس رسمی بپوشیم. دامن یا شلوار پارچه ای . جین حتی روزهای جمعه مجاز نیست. خوب من اغلب دامن رو ترجیح میدم ( قابل توجه دوست عزیزی که گفته بود چون فکر نمیکنم دامن بپوشی نمیگم دستم به دامنت). دامن رسمی تره و من بیشتر دوستش دارم. در ضمن آدم رو وادار به غشو ! هم میکنه.
القصه وقتی از سر کار مستقیم میرم مدرسه, همونجا تو مدرسه از این لباس رسمی ها خلاص میشم و با گرمکن میرم سر کلاسها. حالا تصور کنید تو کالجی که وقتی تابستونه دخترا منت میذارن سر خودشون و یه تیکه کوچولو بالا و پایین میپوشن من باید با گرمکن و پلور این ور و اونور برم. به خدا آرزوم شده یه بار مثل اینها برم سر کلاسام.
حالا اگه کلاسهای عادی دو یا سه ساعتن کلاسهای تابستون چهار و پنج ساعتن. سرما تا مغز استخونم میره.
دیشب به حدی سردم بود که نه یه کلمه از کلاس چیزی فهمیدم نه تونستم درست و حسابی استاد رو دید بزنم. باید یه فکر اساسی بکنم. شاید مجبور بشم زیر شلوار گرمکن از این شلوار تنگهای پشمی بپوشم و یه کلاه بذارم سرم. جوراب کلفت پشمی هم حتما موثره.
—————————
ساعت ده اومدیم خونه. گفتم نه اینترنت نه وبلاگ. فقط میرم لنزام رو در میارم. مسواک. جیش. بوس . لالا.
گلاب به روتون رفتیم بت روم ( شرم و حیا اجازه نمیده بگم توالت). دیدیم این داوینچی کد فارسی رو که بنده چهار صد و چهل و چهار صفحه ازش پرینگ گرفتم – الته مستحضرید که وجدان کاری ایرانی ام به من اجازه این بهره برداری رو در محل کار داده. ایرانی پاینده باد- بعضی ها آوردن گذاشتن رو سبد لباس چرکهاکه یه وقتهایی! نگاهی بهش بندازن.
من هم داد زدم که این کتاب – که در واقع یه کلاسور قطور هست- اینجا چه میکنه. بعد هم گفتم یه نگاهی بهش بندازم. صفحه اول و دوم و سوم و….
کتاب ساعت سه صبح تموم شد. من از ساعت دوازده دیگه کف توالت نشسته بودم. هیچ آدمی هم نبود بگه تو زنده ای مرده ای. شاید من تو توالت سکته کرده بودم. یکی من رو کشته بود. اما دریغ.
کتاب رو قبل خونده بودم. متن انگلیس اش رو . اما لذتش قابل مقایسه با ترجمه فارسی اش نبود. هنوز خیلی مونده که از خوندن یه کتاب انگلیسی لذت ببرم. کتاب درسی فرق داره. مجبوری بخونی. اما متن داستانی رو باید ازش لذت برد. چقدر چیزها از کتاب دستم اومد که تو متن اصلی نفهمیده بودم.
این کتاب که خیلی زنونه هست. خیلی فیمینیستیه. چرا کسی از متنش چیزی ننوشته. من که یه جاهایی واقعا کیف میکردم وقتی در مورد جایگاه مادینه مقدس و نقش کلیسای مرد سالار در سرکوب زن برتر تاریخ رو میگفت. آخر هفته اگه وقت کنم یه چیزهایی ازش مینویسم. بعد از مدتها احساس رضایت کردم.
برگشتم دیدم همونطوری با لباس کار افتاده روی تخت. شبها هوا سرد میشه. مثل بجه ها به خودش پیچیده بود. ده دقیقه ای فقط نگاهش کردم. من هم هنوز گرمکن و پلوورم تنم بود. فقط پتو رو کشیدم. صبح فهمیدم که شب با لنز خوابیدم.
—————————
ساعت پنج و نیم طبق معمول ساعته زنگ زد. گفتم نه. امروز دیگه نه. فقط نیم ساعت دیگه. به جهنم. دوش نمیگیرم. ساعت هر یه ربع یه بار زنگ میزنه. ساعت شیش دیدم تلفن زنگ میخوره. مامان بود. تازه یادم اومد شب قرار بود بریم اونجا.
امروز روز آخری هست که من اینجام. از هفته بعد باید برم یه دفتر دیگه. تو جنوب شهره. کلاسها باید تو اون منطقه برگذار بشه. امروز اسباب کشی هست. هفته قبل یه صاعقه خورد تو سرم تو جلسه هفتگی گفتم هفته بعد ناهار با من. به عنوان خدا حافظی. به خیال خودم گفتم میرم از جایی واسه همه ساندویچ میگیرم. دیدم همه صداشون در اومد که ” پرژن فود. پرژن فود” من هم که پشتم به مامان گرم بود گفتم باشه.
تازه صبح یادم اومد که امروز جمعه هست و من باید به همه ناهار بدم. وحشت زده به مامان گفتم حالا چیکار کنم. مامان گفت غذا ها رو دیشب آماده کردم بیا ببر. اونقدر خجالت کشیدم که نگو. گفتم مرسی. عروسی ات جبران میکنم.
رفتم غذا ها رو گرفتم. طفلک همه رو هم تو فویل پیچیده بود و من فقط زحمت کشیدم گذاشتمشون تو ماشین. زرشک پلو با مرغ و قورمه سبزی. مامان هم دیروز تا ساعت هشت سر کار بوده و به گفته خودش تا دوازده داشته غذا آماده میکرده. همون وقتی که من تو توالت لم داده بودم داشتم کتاب میخوندم. از خجالت میخواستم بمیرم.
————————–
تمام وسیله ها رو جمع کردم. بعد از ظهر اسباب کشی دارم. باید یه روزنامه دیواری با عکس شاگردهای این ماه که کار پیدا کردن درست کنم. و هزارتا گزارش بنویسم.
————————–
خوب. دیگه چه خبر؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تابستان سرد- داوینچی کد در دستشویی- قورمه سبزی بسته هستند