کلاس ؛ کلوپ کاریابی؛ یه دوره یک ماهه هست. یه هفته کلاس و سه هفته جستجوی کار. شاگردهای کلاس از طریق سازمان خدمات اجتماعی ( ولفر) به سازمان ما معرفی میشن و من مسول تماس گرفتن و دعوت کردنشون و بعد هم این دوره کلاس و جستجو هستم.
افرادی هم که از ولفر پول میگیرن اونقدر گسترده اشون زیاده که اصلا نمیشه گفت به یه دلیل خاص دارن از دولت پول میگیرن. ممکنه پناهنده باشن. یا کسایی که انگلیسی نمیدون و نمیتونن کار کنن. یا کسایی که یه مدت از نیروی کار دور بودن و حالا باید برگردن . کسایی که معتاد یا الکی بودن یا هستن یا ….
اصلا نمیشه دو نفر رو پیدا کرد که یه موقعیت یکسان داشته باشن. این کلاس یه جورایی براشون اجباری هست. یعنی اگه بدون دلیل موجه نیان یا غیبت داشته باشن ممکنه پول نقد و پول غذاشون رو از دست بدن.
سخت ترین قسمت کار, کار پیدا کردن نیست. مشتاق کردن این افرادی که دارن پول مجاین از دولت میگیرن به کار کردن هست. خوب مگه آدم عاقل میاد پول نقد مجانی رو ول میکنه میره صبح تا شب کار میکنه واسه پولی که ممکنه یه ذره بیشتر باشه؟
اینکه بهشون اعتماد به نفس بدم و توشون انگیزه ایجاد کنم که برن بیرون و دنبال کار بگردن. حالا حساب کنید من با این زبون الکنم بخوام واسه آدمهایی که اصلا انگلیسی نمیدونن یا یه ذره میدونن و باید واسشون مترجم بگیرم انگیزه ایجاد کنم.
گاهی فکر میکنم من چقدر پر رو ام.!
برای این کلاس دنبال ایده های تازه و افراد جدیدی میگردم که بتونن کلاس رو از حالت لوای تک نفره بیارن بیرون.
یه گروه ببین المللی هست به اسم میلی گروپ که اساس کارشون ریل استیت ( همون معاملات ملکی خودمون) هست . ازشون یه آدم خواستم که بیاد برای قسمت مانی منجمنت ( مدیریت امور مالی؟؟؟) تو کلاس یه چند دقیقه ای رو صحبت کنه.
امروز با این آقا قرار داشتم. خوب سر ساعت اومد و اول از شرایط کلاس و شاگرداش صحبت شد. اینکه واقعا اونها تو شرایطی نیستن که بخوان واسه این بیزینس مفید باشن و شاید تو یه سال فقط یه نفر آدم پیدا بشه که بخواد این کار رو ادامه بده . کسایی هستن که انگلیسی نمیدونن و شاید اصلا نتونن برن امتحان این دوره رو پس کنن و مدرکش رو بگیرن . یا اصلا پول نداشته باشن که برای کلاسها بدن و به قول طرف هرچی مشکل ممکن بود رو به طرفش شوت کردم.
بعد که من همه حرفام رو زدم اون شروع کرد به حرف زدن. از اینکه دکترای روانشناسی داره و مردم رو چقدر دوست داره و از کار کردن و حرف زدن با مردم لذت میبره. اینکه همه به ریل استیت به چشم یه بیزینس کلاه برداری نگاه میکنن که مخصوصا تو کالیفرنیا فقط میخوان جیب مردم رو خالی کنن. بعد هم از یه سری برنامه ها برای خرید خونه برای خانواده های کم درامد حرف زد که روح من هم ازشون خبر نداشت. از این گفت که چقدر لذت میبره وقتی میتونه به مردم کمک کنه انتخاب بهتری داشته باشن.
از مدیریت مالی حرف زد و اینکه کردیت کارتها چه جوری جیب مردم رو بدون اینکه خودش خبر داشته باشن خالی میکنن و اینکه اگه یه ذره برنامه بیرون غذا خوردن تغییر کنه تو دوسال میشه یه خونه خرید و یه عالمه حرف دیگه.
من همچنان اما رو حرف خودم بودم. اینکه من نمیخوام شما به این کلاس بیایید و نا امید بشید و کسی از بیزینس شما استقبال نکنه. آخرش به من گفت لوا تو چرا متوجه نیستی. من نمیخوام خونه بفروشم. من نمیخوام اونجا نماینده تربیت کنم. برای من اگه دو نفر یاد بگیرن شب با دو دولار بیشتر بخوابن و این فرهنگ صرفه جویی ساده جا بیفته کافی هست.
بعد هم گفت که من با شما تو پشت پرده دارم صحبت میکنم و تو میدونی که در هر حال هدف من و شرکت من فروش املاک هست اما من مغایرتی تو این هدف با آموزش دادن افراد و عوض کردن فرهنگ مصرف نمیبینم. من این همه سال درس خوندم اما الان دیگه حاضر نیستم پشت میزم بشینم تا کسی بیاد من رو ببینه. الان خودم میرم بین مردم و براشون حرف میزنم. این کار لذت بیشتری داره و نتیجه بهتر. الان میفهم مردم رو دوست داشتن یعنی بینشون بودن نه روانشناسی خوندن.
ادامه داد که من تو کلاس تو حتی از میل گروپ و ریل استیت حرف نمیزنم. من فقط از مدیریت امور مالی خونه میگم و انگیزه دادن . گفت حاضرم تمام روز تو کلاس باشم و تو همه فعالیتها هم شرکت کنم نه فقط نیم ساعت.
یه جورایی عجیب غریب بود دیدن آدمی که به زعم من واقعا به وجود پناهنده ها و مهاجرین تو امریکا و ساختن اینده آمریکا توسط اونها اعتقاد داشت. اینکه فرهنگهای مختلف رو باید جوری تغییر داد که برای ساختن آینده جدید خود این افراد و کشوری که الان توش هستن ازش استفاده کرد.
——————————-
فرهنگ…. تغییر فرهنگ…..آینده…….ما…….نسل سوخته………
چقدر حرف نگفته دارم. چرا کسی نیست اینجا که من فریاد بکشم……..چرا ما اونقدر ساده ایم که باور میکنیم اگه اسلام به ایران نیومده بود ما الان سرور دنیا بودیم. درد ما چیز دیگه ای هست. درد ما عرب و مغول نیست. درد ما خود ماییم. خود ما…
یه ذره آتیشم آروم بشه مینویسم. خفه شدم اینقدر این چند روز حرف نزدم.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.