نشانه

نمیدونم برای انسان بی اعتقادی مثل من هم نشانه ها کار میکنند یا نه. اصولا نشانه واسه کسی که بهش اعتقاد داره وجود داره و این قانونی هست برای تمام چیزهای ناملموس. ذر مورد بی اعتقادها نمیدونم چه جوری کار میکنه.
دیروز کلاس انسان شناسی ( نمیدونم انسان شناسی میشه یا مردم شناسی. همون هیومنیتی) کلاسیک داشتم. رفتم مدرسه و هنوز وقت بود تا شروع کلاس. شروع کردم به نگاه کردن دوباره واحدها و کلاسها. با خوندن کامنتها و ایمیل ها آروم تر شده بودم اما نمیتونم بگم که غصه دار نبودم.
به توضیح کلاس نگاه میکردم که اصلا ببینم چی هست. یه دفعه دیدم یه کلاس دیگه انسان شناسی هم تو همین ساعت و دقیقا تو اطاق بغلی برگزار میشه. اما این انسان شناسی مدرن بود. از رنسانس به بعد. نمیدونم چرا با اونکه من همیشه به ریشه های تاریخی بیشتر اعتقاد دارم و فکر میکنم باید همه چی رو از اول پیدایشش شروع کرد به مطالعه , دلم خواست این کلاس مدرنش رو بردارم. تو یه لحظه تصمیم گرفتم و اون کلاس رو حذف کردم و این کلاس جدید رو برداشتم. جای خالی هم داشت.یه ربع بعد هم رفتم سر کلاس.
اینها حرفهای استاد هشتاد ساله ام در ابتدای کلاس بود:
” شاید خیلی خوشتون نیاد که ببینید مادر بزرگتون معلمتون شده. درسته من تقریبا هشتاد سالمه اما هنوز راه زیاد دارم. شاید براتون جالب باشه که بدونید من وقتی نوزده سالم بود کالج رو ول کردم. عاشق شدم و ازدواج کردم و الان هم هفت تا بچه دارم. کوچیک ترینش این دوشنبه کالج رو شروع کرد. انتخابم رو دوست داشتم و هیچ وقت پشیمون نشدم. اما وقتی اولین بچه ام رو فرستادم کالج فهمیدم که چقدر دلم میخواد دوباره شروع کنم. این بود که تو سن سی و هشت سالگی دوباره شروع کردم. از همین مدرسه ای که الان شما توش هستید. و بیست سال بعد همونطوری که بچه هام یکی یکی فارغ التحصیل میشدن من هم دکترام رو گرفتم.
از اون سال تا دو سال قبل هم تدریس میکردم . دو سال پیش خودم رو باز نشسته کردم . اما دیدم نمیتونم دور باشم. این شد که این ترم فقط این کلاس رو برداشتم و در واقع امروز اولین روز من هم هست که شروع کردم و خواستم شما هم بدونید که تنها نیستید و با هم قراره یه ترم رو داشته باشیم.”
—————————–
لوس بازی بسه دیگه. بشینم مثل آدم کار بکنم و درس بخونم. استاد شما ها نشدم استاد بچه هاتون که میشم.
پی نوشت: این که من یه ذره آروم شدم دلیل نمیشه بعضی ها دعوت ناهارشون رو پس بگیرن. چون من هر چند ماه یه بار دپرس میشم. اون ناهار واسه جلوگیری لازم هست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نشانه بسته هستند

بیست و چهار ساعت گذشته ام در ناامیدی کامل گذشت.
لواهای درونی ام به شدت در حال جر و بحث کردن بودند و الان فکر کنم خسته شدن و به خواب رفتن.
دیروز با مسول دانشگاهی که قراره به اونجا برم صحبت کردم. به این نتیجه رسیدیم که من هنوز میتونم و باید چهل و شش واحد دیگه رو تو این کامیونیتی کالج بگذرونم. بایدها واحد های عمومی هستن و میتونم ها واحدهایی هستن که تخصصی ولی مشترک هستن که اگه تو این کالج بردارم به مراتب ارزون تر خواهد بود.
چهل و شش واحد و من برنامه داشتم که پاییز سال دیگه منتقل بشم. دیگه کاملا غیرممکن هست. حتی از لحاظ فیزیکی. یعنی اگه ترمی بیست و یک واحد هم بگیرم باز هم نمیرسم. بماند که آدمی که هفته چهل ساعت سر کار هست اگه تمام شبهای سال رو هم نخوابه باز هم نمیتونه این تعداد واحد رو بگذرونه و اصلا اینهمه کلاس با برنامه شبانه من ارائه نمیشه.
میتونم به جای دو ترم تو سه ترم تمومش کنم اما فرقی نداره. اون دانشگاه هر سال پاییز فقط دانشجوی جدید میگیره و هیچ فرقی نداره اگه چهار ترم هم بشه. این یعنی دو سال دیگه. و من نا امیدم.
الان دارم فکر میکنم این درست بود که خواستم به جای رفتن مستقیم از کامیونیتی کالج شروع کنم. شاید بهتر بود وقتی دیدم نمیتونم واحد های ایرانم رو منتقل کنم مستقیم برای دانشگاه درخواست میکردم. شاید تجربه کامیونیتی کالج درست نبود
سعی کردم ببینم جنبه های مثبت و منفی چی بوده.
منفی هاش: ( این ها رو یکی از من های درونی مرتب در حال فریاد زدن هست) از هیجده سالگی درس خوندن- و با تمام وقفه های مهاجرتی که هدفش هم ادامه تحصیل بود- در بیست و پنج سالگی به هیچ جا نرسیدن.( دوستانی که الان دارن برای دکترا میخونن و من …)
دوسال دیگه زندگی تو شهری که دوستش ندارم.( بلندترین فریاد درونی)
یه سال دیرتر رسیدن به شهری که میخوام و دانشگاهی که آرزومه.
یک سال طولانی تر شدن دوران تحصیل .
یه سری نکات مثبت هم هست که من دیگه ای در حال فریاد زدن هست (نمیدونم برای توجیه کردن خودم هست یا میشه واقع گرایانه هم بهشون نگاه کرد. )
واسه منی که دارم خرج تحصیلم رو خودم میدم و وام رو گذاشتم برای رده های تخصصی تر, هرچی واحد کم هزینه تر اینجا بردارم غنیمت هست.
شروع کردن از کامیونیتی کالج بعد از وقفه دوساله به خاطر مهاجرت کمک خیلی خوبی بود به آروم دوباره شروع کردن و شناخت محیط تحصیلی جدید بدون پرت شدن به فضای سنگین دانشگاه و البته یاد گرفتن اصول زبان آکادمیک.
کاری که تو این شهر دارم و موقعیتی که میتونم تا یه مدت دیگه ادامه اش بدم. شاید خیلی مهمتر از حقوق بیمه های پزشکی اش باشه که تو این مملکت بد غنیمتی هست.
واسه آدمی که میدونه قراره تو رشته های آکادمیک باشه و به عبارتی تا آخر عمرش درس بخونه یه سال اینور و اونور خیلی فرقی نداره.
اینجوری یه ذره بیشتر وقت واسه تحقیق و ترجمه دارم. کارهایی که دوست دارم.
میتونم کلاسهای دیگه ای رو که دوست دارم, ولی مرطبت به رشته ام نیستن, هم بردارم. مثل رقص و ورزش و مدیریت. و آخر اینکه امکان اینکه با هم بتونیم منتقل کنیم بیشتر میشه و لازم نیست فکر تنها زندگی کردن باشم.
راستش ناامید بودن و نبودن خیلی فرقی نداره. واقعیتش این هست که کاری از دستم بر نمیاد. شاید تنها کاری که بشه کرد این باشه که من همین امروز از کارم استعفا بدم ( که باز هم دوهفته باید بهشون فرصت بدم) و برم بیست و دو واحد بردارم و ترم بعد هم و تابستون هم . که بتونم پاییز سال بعد منتقل کنم. و اون وقت باید شبها هوا و آب بخورم.
از اون مواقعی هست که آدم بیشتر دلش میخواد تایید بشنوه نا چیزی رو که واقعیت هست. اما اگه قرار باشه – همین یه بار پدرام جان– قضاوت کنیم حق رو به کدوم من خواهید داد؟ منی که ناامید هست یا منی که داره خودش رو توجیه میکنه؟ شما که تجربه های تحصیلتون بخصوص خیلی بالاتر از من های من هست فکر میکنید راه سومی هم هست که به فکر من نرسیده؟
پی نوشت: الان که نوشته رو دوباره خوندم دیدم چقدر منم منم شده. منظورم بیشتر از من خود های درونی ام بود. درگیری های شبانه روز گذشته ام که دیدم با ” من” راحت تر بیان میشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ACORN

Acorn متولد شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ACORN بسته هستند

بلوط به مکتب میرود.

روز اول ترم پاییز هست. پنج تا کلاس دارم.
مقاله نویسی , تاریخ هنر, انسان شناسی, جامعه شناسی سنین و مطالعات رفتاری در روانشناسی .
برای کلاس جامعه شناسی سنین هنوز تو لیست انتظارم و کل کلاس آنلاین هست. تاریخ هنر و انسان شناسی دو هفته دیگه شروع میشن. اما دوشنبه ها دو تا کلاس دارم.
هنوز همون چهل ساعت کار تو هفته رو دارم. تمام کلاسها بعد از کار هست . خودم هم نمیدونم چه جوری میتونم از پسش بر بیام و معدلم پایین نیاد. اما به خودم قول دادم لج نکنم. اگه واقعا سر هر کلاسی دیدم از پسش بر نمیام حذفش کنم.
میدونم یه خورده زیادی دارم سخت میگیرم. میشه آروم تر هم جلو رفت. اما میخوام امسال دیگه تموم بشه. میخوام از اینجا برم.
دست به دامن همه هم هستم. سعی کنید مطالعاتتون رو تو حوزه های درسی این ترم من یه ذره بیشتر کنید و مطلب بنویسید در موردشون.
در هر حال امیدوارم دوباره تو کوران کتابها رفتن یه ذره کمک کنه این وبلاگ هم از زردی در بیاد و من چهار تا مطلب به درد بخور اینجا بنویسم.
راستی بلوط انگلیسی هم در حال تولد هست. گفتیم عقب نیفتیم از این خارجی نویس ها.
یه مطلب دیگه اینکه میخوام یه ذره در مورد غذاها بنویسم. ( استرس من رو گرسنه میکنه و من فقط میخوام در مورد غذا حرف بزنم و این ترم هم فکر کنم فقط در مورد شکم بنویسم.)
پی نوشت: حوضه نه لوا جان. حوزه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بلوط به مکتب میرود. بسته هستند

قانون سوم نیوتن

وحید میگه معلم فیزیک دبیرستان قانون سوم فیزیک رو اینطور براشون توضیح داده بود:
برای هر عملی عکس العملی هست. مثلا اگه شما در خیابون به دختری نگاه کنید و به خونه بیایید میبینید که پسر همسایه داره به مادر یا خواهرتون نگاه میکنه. این یعنی اینکه برای عمل شما عکس العملی بوده.
اونوقت باز بگید ما چرا ناسا نداریم و قم داریم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای قانون سوم نیوتن بسته هستند

دستگیری قاتل احتمالی جانبونت رمزی

جانبونت رمزی (Jonbonet Ramsey) دختر شش ساله مو بلوند شرکت کننده در مسابقات دختر شایسته در بیست و شش دسامبر سال ۱۹۹۶ در زیرزمین خانه در ایالت کلورادو بر اثر کتک و ضربه به قتل رسید. پدر و مادرش گفتند که در محل حادثه یادداشتی پیدا کردند.
در حالی که پدر و مادر اصرار داشتند که جانبونت توسط یک مزاحم به قتل رسیده رسانه ها اونها رو مشکوک به قتل میدونستند. مخصوصا پدر رو به تجاوز و قتل محکوم کردند.
ظاهرا ده سال قبل تصویر این دختر موبور خوشگل که قاتلش هم قابل شناسایی نبود و مرتب تو تلوزیون و روزنامه ها نشون داده میشه و جدا از اینکه موضوع رو تبدیل به یکی از جنجالی ترین و حساس ترین موضوعات حل نشده جنایی کشور میکنه کلی هم احساسات مردم رو جریحه دار میکنه.
مردم کلی بحث میکنن که گذاشت یه دختر در واقع خردسال تو این مسابقات زیبایی کار درستی هست یا نه. چون ظاهرا شهرت باعث قتل جانبونت شده بود. از طرفی همه هم پدر و مادر رو محکوم میکنن که در واقع خودشون باعث شهرت و بعد هم قتل دخترشون شدن.
مادر جانبونت در بیست و چهارم ژوئن امسال ( دو ماه قبل) در اثر سرطان از این دنیا میره و به گفته همسرش قبل از مرگ گفته بود که زمان شناسایی دخترم خیلی نزدیکه.
روز هفدم اگوست( دیروز) یه خبر همه جا پیچید. قاتل جانبونت شناسایی شد.
چهارشنبه گذشته جان مارک کار (Jon Mark Karr) معلم سابق جورجیایی در شهر بانکوک تایلند- که معروف هست به بهشت پورن کودکان- به اتهام قتل جانبونت دستگیر میشه.
“کار” در سال دوهزار و یک در کالیفرنیا به اتهام پورنوگرافی کودکان تحت محاکمه قرار میگیره و محکوم میشه. در تایلند هم ظاهرا با ردیابی از یه سایت پورنوگرافی کودکان بهش رسیدن.
تو اولین حرفش بعد از دستگیری کار گفته که من در زمان به کشته شدن جانبونت اونجا بودم اما اون فقط یه تصادف بوده. بعد هم گفته که من و جانبونت عاشق هم بودیم!
دیروز تمام واکنش ها به این بوده که چرا پلیس زودتر به نقش کار تو این ماجرا رسیدگی نکرده. با توجه به اینکه همون موقع هم والدین جانبونت اسم اون رو به عنوان فرد مشکوک به پلیس داده بودند و اون همه راه از جورجیا تا کلورادو خانواده رمزی رو تعقیب کرده بود و بدتر اینکه پرونده پورنوگرافی بچه ها رو هم داشته.
اما امروز تیتر اول این بود که هنوز نمیشه گفت جان کار واقعا قاتله ( با توجه به شهرتی که این افراد بعد از اینجور ماجراها کسب میکنن و مثلا کتاباشون پرفروش ترین میشه و بعد از زندان ثروتمند میشن) . خانواده کار پشت سرش هستن و ظاهرا فعلا شکها در مورد واقعیت داره بالا میره و قراره همه منتظر دادگاه باشن.
اگه حوصله خوندن خبر به انگلیسی رو دارید میتونید اینجا و یا اینجا رو بخونید.
در ضمن این قضیه سرو صدا رو در مورد پورنوگرافی کودکان -که به شدت در حال افزایش- هست بالا برده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دستگیری قاتل احتمالی جانبونت رمزی بسته هستند

خلاصه اخبار

سیمای فرنگوپلیس – که خدایش قرین رحمت نماید چون ظاهرا در راه شرق به غرب مفقود شده و اثری ازش نیست- در مصاحبه اش با بی بی سی گفته بود که وبلاگ نویسان ایرانی خارج از کشور به مسایل داخل ایران اهمیت بیشتری میدن تا مسائل دور و بر خودشون. شاید به خاطر مخاطب داخل ایران و شاید هم به خاطر مهمتر بودن مسایل داخل ایران نسبت به کشور محل سکونت فعلی.( هیچکدوم از لینک های بی بی سی باز نمیشه)
واقعا هم همینطوره. کمتر پیش میاد از مسایلی که به ایران مربوط نیست بخونیم یا بنویسیم. مطالبی که ذکر میشه اغلب مستقیم یا غیر مستقیم به سیاست و امور اجتماعی ایران مربوطه. مثلا همین هفته چند تا خبر بزرگ رو دکه روزنامه فروشی ها! بود که تقریبا حرفی ازش زده نشد.
مثلا امکان اضافه شدن سه سیاره جدید به منظومه شمسی. ( یعنی از این به بعد به جای نه تا سیاره بچه ها باید اسم دوازده تا سیاره رو به خاطر بسپارن). فکر نکنم کسی از این موضوع حرفی زده باشه. اینجا رو هم ببیند.
یکی دیگه هم تازه شدن یه پرونده قتل ده ساله بوده که ظاهرا تو سال ۱۹۹۶ خیلی سرو صدا به پا کرده و قاتل ظاهرا تازه داره شناسایی میشه. این خبر از دیروز ( هفدهم آگوست ) همه جا شنیده میشه.
( چون با خودم عهد کردم پست طولانی ننویسم مشروح خبر رو تو پست بعدی مینویسم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خلاصه اخبار بسته هستند

صبحانه امروز ما

سر صبحی یه بحث مفصل کردم با یکی از همکارام در مورد زندانیان اینجا. معتقد بود که اینجا زندان مثل هتل هست. میگفت زندانیها وقت دارن هر روز ورزش کنن. تلوزیون نگاه کنن. اینترنت داشته باشن. کتاب بخونن و هیچکاری نکنن. میگفت هزینه یه زندان در یه سال با هزینه یه دانشگاه برابره. میگفت اونها هیچ رنجی رو تحمل نمیکنن.
گفتم فرض کن بیست سال از تمام جامعه دور باشی. همه جا دیوار باشه. اعضای خانواده ات رو نبینی. همیشه زیر نظر باشی.
گفت اونها به خانواده احتیاج ندارن. همشون گی هستن. بهترین جا رو دارن. دارن بیست سال تفریح میکنن. باید کار کنن. ما داریم برای اونها مالیات میدیم. اونها باید مثل زندانیان کشورهای دیگه کار اجباری کنن. این تاوان نمیشه براشون.
گفتم فکر میکنی تو گوانتانامو چی؟ اونها پس دارن عذاب میکشن. پس همه زندانها باید مثل اونجا بشه. گفتم وقتی تو رفتی بازدید یه زندان , از اسمش هم معلومه که بازدید بود, پس همه چی آماده بود که تو بری اونجا رو ببینی. مطمئن باش واقعیت اینقدر ها هم تمییز نیست.
گفت من اگه بچه ام کار بدی بکنه از خونه بیرونش میکنم. نمیام نمیذارمش تو یه اطاق و بهش تلوزیون و اینترنت و غذا نمیدم.
گفتم خوب این تئوری رو چه جوری میخواهی در مورد زندانیها بکار ببری؟ کجا میفرستیشون؟
گفت از کشور برن بیرون. به من چه که کجا میرن. همه رو میفرستادم یه جزیره که اونجا رو آباد کنن.
آخرش به من گفت که تو عقلت رو از دست دادی که میگی اونها هم بشر هستن. اونها باید مجازات بشن.
من هم فقط گفتم که خوشحالم تو فرماندار نیستی.
بعد هم هرکی برگشت سر میز خودش و حرص خورد ( فکر کنم)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای صبحانه امروز ما بسته هستند

والمارت و یک نگاه مثبت

فروشگاههای زنجیره ای والمارت که در سال ۱۹۶۲ اولین شعبه اش در آرکانزاس توسط ” سم والتون Sam Walton” تاسیس شد , در حال حاضر بزرگترین فروشگاه زنجیره ای دنیاست. سودی این فروشگاه در سال ۲۰۰۶ چیزی در حدود ۳۱۶ بیلیون دلار برآورد شده.
در مکزیک به اسم Walmex, در امپراطوری انگلستان به اسم ASDA و در ژاپن به اسم Seiyu Co, Ltd. شناخته میشه. ( منبع ویکی پدیا)
والمارت فروشگاه ارزون خرید کن هاست. جنسهاش بهترین کیفیت نیستن. اما ما برای همه وسایل هم دنبال بهترین کیفیت نیستیم. خیلی از اجناس لیست خرید ما فقط وابسته به قیمتشون هستن. درسته که شاید برای خرید یه وسیله الکترونیکی یا دیجیتالی باید بیشتر از قیمت به کیفیت نگاه کرد اما وقتی میخواهی صابون دستشویی یا یه کابینت برای فایلها بخری والمارت بهترین گزینه هست.
والمارت بهترین سرویس مشتری رو نداره. فروشگاهاش همیشه تمیز و مرتب نیست. خیلی وقتها جنس هاش رو باید پس بدی چون یه جایی اش ایراد داره. اما باید نکته ای هم باشه که این هر روز خبر افتتاح دههاشعبه جدیدش رو میشنویم. والمارت ارزونه و این کافی هست که طبقه متوسط و فقیر جامعه – که بیشترین جمعیت رو هم دارن ۰ ازش استقبال کنن.
معمولا به والمارت میگن فروشگاه White trash ها. که به گفته با کلاسهای جامعه عامل اصلی انحطاط جامعه آمریکایی خواهند بود( این خودش یه بجث مفصل داره) اما کمتر پیش میاد که افراد طبقه بالاتر جامعه رو تو والمارت ببینی. والمارت مال کسایی هست که گزینه دیگه ای غیر از قیمت ندارن.
والمارت منتقدین جدی خودش رو هم داره. بارها به دادگاه کشیده شده. مهمترین انتقادهایی که به والمارت میشه شامل: استفاده ارزون از کارگرهای خارجی ( در نتیجه بیکار موندن نیروی کار داخلی به قیمت پایین آوردن محصولات) ,عدم رعایت استاندارهای محیط زیست و تولید و پخش محصولات مضر برای محیط زیست , از بین بردن محصولات و تجار محلی با توجه به قیمت ارزون غیر قابل رقابت, در نظر نگرفتن هیچ مزیت شغلی ( مثل بیمه و بازنشستگی) برای کارکنان, و زیرپا گذاشتن قوانین کار میشه.
همه اینها رو گفتم که به یه نکته مثبتی اشاره کنم. درسته که منتقدین میگن والمارت با استخدام ارزون اغلب خارجی خود امریکایی ها رو بیکار میذاره و اون رو از فروشگاههایی میدونن که بعدا در سقوط دراز مدت امریکا نقش اساسی خواهد داشت , اما والمارت به همه کار میده. من از این خوشم میاد. وقتی میری تو فروشگاه کسایی رو میبین که سر تا پا خالکوبی دارن. از هر جای سرو صورتش یه فلز روییده , با یه دستش شلوارش رو داره که از تنش نیفته و با یه دست دیگه کارد خرید رو ( اینهایی که اینجان الان دارن میخندن . نگفتم؟) کسایی که یک کلمه انگلیسی بلد نیستن و مشغول جابه جا کردن وسایل هستند .
اینها کسایی هستن که هیچ جای دیگه امکان استخدام ندارن. درسته که والمارت به اونها هیچ بیمه یا تضمین شغلی نمیده اما همین ساعتی هشت دلار رو هم اونها ممکن نبود هیچ جای دیگه داشته باشن. من مخالف این جور بیگاری ها هستم اما اگه بخواهیم واقع گرا باشیم نه ایده آل نگر, میبینیم که اگه همین والمارت استعمارگر هم نبود این ها الان کاری نداشتن. والمارت داره یه سرویس خیلی ارزونی رو ارائه میده که آینده اش خیلی دلچسب نیست. اما اگه این هم نبود چی؟
پ.ن: یه تصویر عجیبی دارم توی ذهنم. وقتی یکی از این غولهای سرتا پا خالکوبی رو میبینم که داره از محوطه پارکینگ سبدهای خرید رو قطار میکنه و میبره داخل به یاد اسرای مصر میافتم که با شلاق مشغول سنگ کشی و ساخت اهرام بودن. واقعا حس میکنم والمارت همون فرعونی هست که اینها رو به بند کشیده و با نون و پیاز سیرشون میکنه.
پ.ن دوم : الان که اینها رو نوشتم دیدم خیلی چیزهای والمارت هست که من باهاشون مخالفم. و شاید همین یه نکته مثبت کار دادن به همه نتونه اون همه ضعف رو بپوشونه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای والمارت و یک نگاه مثبت بسته هستند

وقتی نرگس و فرزاد حسنی معروف میشوند!

این روزها تو وبلاگستان همه از این سریال حرف میزنن. یا فحش میدن یا میگن این متن اجتماع هست یا میگن مسخره بازی. راه به راه هم آدم اسم فرزاد حسنی رو میشنوه. ( در قالب فحش اغلب) در برنامه ای به اسم کوله پشتی.
ما یه اشتباهی کردیم چند روز قبل از یکی از دوستان بسیار محترم داخل ایران پرسیدیم این سریال نرگس چی هست. والا برخوردی باهامون شد که ما دیگه از هرچی گل نرگس هم هست بدمون اومد. اینها رو شنیدیم:
لوا. پلییییییییییییییییییییییییزززززززززززز.. تو دیگه نه. تو چرا. تو که این مدلی نبودی. تو قبلا سینما رو میشناختی. تو دیگه چرا تلوزیون ایران رو تحویل میگیری.. تو چرا چرا چرا….بعد هم فکر کنم اون انسان خیلی محترم دچار یاس فلسفی شد… ( حالا من یک کلمه پرسیده بودم این سریال نرگس چی هست).
دیگه من کوتاه اومدم. گفتم خوب بابا همه میگن. من میخواستم بدونم چی هست. همین. و دیگه حتی به خودم جرات ندادم حرفی در این مورد بزنم.
اما از اونجایی که من از بچگی انسان خیلی کنجکاوی بودم و دلم میخواست فضا نورد بشم و میرفتم شهمیرزاد فسیل جمع میکردم, خودم امروز یک سرچ بزرگ در گوگل کردم:
” فرزاد حسنی”
میخواستم ببینم قیافه اش رو میشناسم یا نه. که دیدم آره بابا. یارو آشناست. یادمه قیافه اش همیشه شبیه اون بچه ها بود که تمام کتاب رو حفظ میکردن و تو کلاس تند تند جواب میدادن. و وقتی ما از استادهای حقوق خانواده سوالهای زناشویی میپرسیدیم کله اشون رو میاندختن پایین و تو دلشون به ما فحش میدادن.
در هر حال این سرچ ما از قیافه این آقای حسنی به دو تا وبلاگ از طرفدارانشون هم رسید.
( به سبک خودش) شما رو دعوت میکنم به بازدید از این وبلاگها و ارائه نظرات همیشه ارزنده خودتون!
فرزاد حسنی اینجا و فرزاد حسنی اینجا . فرزاد حسنی همه جا.
پی نوشت: من دارم اینها رو میخونم و به شدت میخندم. اگه همه مسایل دنیا رو حل کردید برید بخونید و بخندید. مخصوصا اون قسمت تاثیر دعا بر آب!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای وقتی نرگس و فرزاد حسنی معروف میشوند! بسته هستند