یک عصر دل انگیز پاییزی

صحنه اول: ساعت ۴:۲۰ عصر. دفتر کار.
استیسی: میری خونه الان؟
من: نه. مدرسه دارم. تو چی؟
استیسی: میرم سالن ناخون هام رو درست کنم . بعد میرم مال. شب میخواهیم بریم سوشی بار.
من: چه خوب. خوش بگذره. بریم یواش یواش.
استیسی: آروم رانندگی کن. خداحافظ.
من: تو هم. خداحافظ.
——
ساعت پنج میرسم دانشگاه. کلاس اولم پنج و نیم شروع میشه. ماشین رو تو پارکینگی که نزدیک کلاس هست پارک میکنم باید برم کتاب فروشی یه کتاب رو پس بدم و دوتا کتاب جدید بخرم. کوله رو که میذارم پشتم میفهمم که اشتباه کردم اینور پارک کردم. فکر کنم بیست و پنج کیلویی بود. یه لحظه مکث میکنم. بی خیال پارکینگ عوض کردن میشم و راه میافتم طرف کتاب فروشی که درست اونور دانشگاه هست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک عصر دل انگیز پاییزی بسته هستند

یک درگیری ذهنی

سوالی هست که مدتهاست ذهنم رو مشغول کرده.
فرض کنید انسانی که از نظر شما بیگناه هست قراره فردا کشته بشه. فردی که مسول جان این انسان هست ( میتونه قاضی یا جلاد یا کسی که قدرت متوقف کردن حکم رو داره) از شما درخواستی میکنه که با ارزشهای اخلاقی تون سازگار نیست. کاری هم نیست که به کس دیگه ای ضربه بزنه. مسئله ای خواهد بود بین شما و اون فرد مقتدر.
اگه شما بودید چه میکردید؟ ارزشهای خودتون رو زیر پا میذاشتید و جان فردی رو نجات میدادید که از دید شما بیگناه هست یا پافشاری بر ارزشهای خودتون رو مقدم میدونستید؟ یا اینکه اصلا میگید بسته به چیزی داره که ازم بخواد.
پی نوشت:
دیدم کامنتها داره به سمتی میره که من فکرش رو نکرده بودم. گفته شد که بستگی داره اون فرد بیگناه کی باشه. یعنی اگه اون فرد رو بشناسید رو تصمیم شما موثر هست؟ اگه بدونید دشمنتون هست و بیگناه داره کشته میشه میگید به درک. ارزشهای آخلاقی ام مهمتره؟ و اگه دوست یا محبوبتون باشه میگید گور بابای ارزشهای اخلاقی ام؟
قبول دارم که ارزش و اخلاق دو واژه کاملا نسبی هستند. اما الان میخوام بدونم که مثلا انسانی داره فردا اعدام میشه. شما اون رو نمیشناسید و بنا به دلیلی فرد صاحب حکم به شما این پیشنهاد غیر اخلاقی رو میده. اون وقت چی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک درگیری ذهنی بسته هستند

یازدهم سپتامبر

world trade center.jpgبه یاد همه جانهایی که قربانی حماقت سیاست و جهالت مذهب شدند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یازدهم سپتامبر بسته هستند

عطر سنبل, عطر کاج

پارسال که خانم فیروزه دوماس تو دانشگاهمون سخنرانی و مراسم معرفی کتابشون رو داشتن, یکی از استادها که سردبیر روزنامه شهر هم هست در مورد کتاب ” Funny in farsi ” چیزی گفتن به این مضمون که این کتابی هست که همه دانشجوهای روزنامه نگاری و نویسندگی باید بخونن که بفهمن چه جوری میشه طنزی که تو زندگی واقعی هست رو شناخت و اون رو روی کاغذ آورد. بعد هم خطاب به ما دانشجوها گفت که از این کتاب یاد بگیرید و فکر نکنید سوژه رو باید از فروشگاهها خرید. سوژه زندگی شماست. اگه شما بلد نیستید بنویسید مشکل کمبود سوژه نیست.
اون روز من کتاب رو نخونده بودم. مدتی بعد فرصتی دست داد و کتابی رو که اون روز خرید بودم خوندم. چند روز قبل نسخه فارسی این کتاب رو از دوست خیلی عزیزی هدیه گرفتم.
نشر قصه,ترجمه محمد سلیمانی نیا. نشر سال دوهزار و پنج. یک فاجعه.
مترجم نه تنها نتونسته اون طنز رو که لایه اصلی نوشته بود منتقل کنه بلکه خیلی از جاها به نظر میرسید اصلا متوجه منظور نویسنده نشده. شاید خواسته کلمه به کلمه امانت دار باشه به اصل نوشته که این خیلی صدمه زده به رسوندن مفهوم. با اونکه من با زیر نویس و توضیح اضافه مخالفم – به شدت یاد ذبیح الله منصوری میافتم و چهار ستون بدنم میلرزه- اما تو این کتاب شاید بهتر بود جاهایی زیر نویس داشت و یه سری توضیحات برای روشن شدن قضیه برای کسی که تو امریکا زندگی نکرده و با فرهنگ اینجا بیگانه هست داده میشد.
برای من ترجمه فارسی این کتاب فقط خجالت و شرم نویسنده بود از مهاجر بودن و در جاهایی تحقیر پدر و مادر و شرم از وجود اونها. تنها چیزی که در متن انگلیسی اصلا به چشم نمیومد. وقتی متن انگلیسی رو میخونی از شوخی هایی که تفاوت رو میرسونه و قابل درکه و مثل یه مزه آشناست لذت میبری در صورتی که با خوندن همون متن در فارسی میگی : ” آخی . بیچاره ها.”
این ترجمه حتی با اونکه بنظر میرسید میخواد زبان ساده و روان نویسنده رو حفظ کنه اما در این کار هم موفق نبود. با تمام غرهایی که به ترجمه راز داوینچی زدم اما باز اون ترجمه از این قابل قبول تر میرسید.
در هر حال اگه قصد خوندن این کتاب رو دارید – که توصیه هم میشه- متن انگلیسی اش رو بخونید. چون من مطمئنم اگه خانم دوماس میخواست این کتاب رو فارسی بنویسه اصلا این چیزی که ترجمه شده از آب در نمی اومد.
متن انگلیسی کتاب خیلی راحت و روانه. برای من که واقعا انگلیسی خوندنم کنده دو شب بیشتر طول نکشید. کاملا قابل فهم و ساده هست و انگلیسی زیادی لازم نیست تا مطمئن باشید که از خوندن متن اصلی بیشتر از ترجمه فارسی اش لذت میبرید.
پی نوشت: نظر آقای سلیمانی نیا مترجم کتاب بدون کم و کاست:
” ممنون از نظرتان. فقط چون نوشته‌اید: «من مطمئنم اگه خانم دوماس میخواست این کتاب رو فارسی بنویسه اصلا این چیزی که ترجمه شده از آب در نمی اومد.» بد ندیدم بگویم نویسنده تمام ترجمه را قبل از چاپ خوانده و آنچه به فارسی منتشر شده – در روح اثر و نه در نثر – نظر خود اوست. همچنین خانواده و اقوام ایشان نسخه‌ی فارسی کتاب را دوست داشتند و هیچ کدام احساس “خجالت و شرم نویسنده از مهاجر بودن و در جاهایی تحقیر پدر و مادر و شرم از وجود اونها” را در آن ندیدند.
اگر این توضیح کوتاه را در متن وبلاگتان هم بیاورید ممنون می‌شوم.”

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای عطر سنبل, عطر کاج بسته هستند

یه تبریک مخصوص به یه آدم مخصوص تر

من هفت سالم بود که تو سرو کله ات پیدا شد. مثل منا نشد که اسمت رو تو تاکسی بذارم. مامان گفت نیما. من تو دلم فکر کردم نیما و منا میشن شبیه هم و سر من بیکلاه میمونه. دیگه بچه اول بودیم و ارج و قربی داشتیم واسه خودمون.
تو مثل یه هندونه تپل بودی. الان که بهت نگاه میکنم میگم کجا رفت اون موجود معصوم که شبیه یه گوله برف بود. من هنوز عاشق اون عکسی هستم که رو دست بابایی و وسط گل سرخهای حیاط. مثل یه هلو تپل و سفید .
اصلا نفهمیدم کی بزرگ شدی . نه. یادمه. میرفتی یه مدت کلاس ژیمناستیک و میومدی خونه پشتک میزدی. من هم هرکار میکردم ادات رو در بیارم نمیشد. یه دفعه نفهمیدم کی شد سیبیل در آوردی و یادمه وقتی بابا بهت گفت یواشکی تیغ منو نگیر. برو واسه خودت یه دونه بخر.
بعد هم که پاک از دست رفتی و شدی طرفدار رئال مادرید. آخه رئال هم تیم بود بچه؟ با اون همه پوستر ها و اون همه کری خوندنها موقع بازی رئال – بارسلونا. ولی خدایش خجالت نمیکشیدی گریه میکردی و مامان رو مجبور میکردی طرف تو رو بگیره.
یادته چقدر هر دفعه که خاله ها یا زندایی حامله میشدن دعا میکردی که دختر بشه بچه شون که تو همچنان به عنوان تنها نوه نر!! طرف مامان اینها باقی بمونی؟ به قول ننجوت: ته ونه نر نوه هستی! از اولش عقل نداشتی.
ولی آخرش ما نفهمیدم تو چرا اونقدر موقع از ایران اومدن گریه کردی . واسه دوست دخترت بود یا بقیه دوستات. یادم نمیره شب اومدن که جنابعالی فقط چهارده سالت بود با سینا ماشین باباش رو بلند کردید و ما سه ساعت سکته کردیم. فکر نکردی اگه تصادف کنی بمیری ما هم اومدنمون عقب میفته؟
اینجا هم که دیگه پاک از دست رفتی. پاک. رفتی عضو تیم فوتبال ( امریکایی) مدرسه تون شدی. دوست دختر ایرانی میگیری . پوستر تخت جمشید میزنی کنار عکس فیفتی سنت و لیل جان. یواشکی آبجو میخوری. خونه ما رو کردی پاتوق. کم مونده دیگه تاتو هم بگیری و گوشت رو سوراخ کنی. بماند که هنوز همچنان از مامان میترسی.
امروز تو هیجده سالت شد. امروز اولین ماشینت رو کادو میگیری. از امروز خودت رانندگی میکنی. از امروز رسما اجازه داری دوست دخترت رو به خونه دعوت کنی. از امروز رسما مسول خرج و مخارجتی. از امروز دیگه میتونی بری برای کردیت کارت درخواست بدی. هر چند هنوز سه سال دیگه باید قاچاقی الکل بخوری و ظاهرا خونه ما همچنان پاتوق میمونه.
دوست دارم رهای خر … با اونکه میدونم مای اسپیس اجازه نمیده اینجاها رو بخونی اما تولد هیجده سالگیت مبارک. ندیدم بچه ای تو سن و سال تو که اینقدر حرمت مادر و پدرش رو نگه داره و اینقدر با خونواده رفیق باشه. هر وقت به تو و بابا و کشتی گرفتنتون نگاه میکنم میخوام بزنم زیر گریه. خره ! باورت میشه هیجده سالت شد؟
پی نوشت: من و منا در آخرین جلسه تحلیلی که در مورد تو داشتیم به این نتیجه رسیدیم که تو به شدت خر پول میشی. احتمالا دیلر ماشین. یه شکم گنده هم میاری. اولش یه زن آمریکایی بلوند میگیری. بعد هم که نصف پولات رو بالا کشید و آدمت کرد عاقل میشی و احتمالا این دفعه با یه خانوم ایرانی ازدواج میکنی. بعد هم از اونهایی میشی که همیشه تو خونت مهمونی هست و هر هفته باربیکیو. اون وقت ما ها هم مثل بدبختها میاییم و خونه زندگیت رو میبینیم و میگیم اینهمه درس خوندیم آخرش این الاغ از ما بهتر زندگی میکنه. حالا ببینیم پیش گویی ما به کجا میرسه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یه تبریک مخصوص به یه آدم مخصوص تر بسته هستند

نی نی از کجا میاد.

به قول استاد نگارشمون یه سری از تجربه ها یونیورسال هست. به گفته اون هرجای دنیا وقتی تو زمستون یه دفعه از سرما میری تو کلاس گرم بعد از چند لحظه آب دماغت راه میافته و وای به حال وقتی که کنار کسی دیگه ای نشسته باشی و دستمال هم نداشته باشی و کلاس هم در سکوت مرگ آور تست باشه. این تجربه یونیورسال هست. بعد هم برای تکلیف ازمون میخواست که یکی از همین تجربه ها رو به تصویر بکشیم جوری که موقع خوندنش هر کسی لبخند بزنه به معنایی اینکه آره راست میگه . همینه.
نمیدونم شما اولین باری که فهمیدید بچه از کجا میاد کی بود و چند سالتون بود. من پنج ساله بودم. دختر عمه دوستم – که خدا لعنتش کنه جدا که تا وقتی شوهر نکرد هرچی پسر بود از دست ما در میاورد- یه روز تو زیر زمین خونشون که تو کوچه ما هم بود به من و دوستم اعلام کرد که مامان و بابا با هم از اون کار بدبد ها میکنن و بچه از اونجا بوجود میاد. کی هست که تا قبل از پنج سالگی باهم خوابیدن و احتمالا چیزهای دیگه بابا و مامانش رو ندیده باشه و سرش رو نکرده باشه زیر پتو؟
در هر حال اثر این اکتشاف پنج سالگی ما نفرت بود از پدر و مادر. نمیدونم تا کی که ادامه داشت. و جالب این بود که بعد ها از هرکی میپرسیدم این حس نفرت از پدر و مادر یکی بود. یعنی کسی رو ندیدم که بعد از فهمیدن جریان کار بدبدا !! اذیت نشده باشه یا قبل اینکه از طریق دختر عمه و رفیق و آشنا بفهمه خود پدر و مادر مثل آدم بهش گفته باشن.
همه اینها رو گفتم که بگم ببینید تو آلمان به بچه های کوچیک چقدر قشنگ این چیزها رو یاد میدن. بعد از اون همه بحث آموزش و این حرفها که بود پزشک عزیز زحمت کشید و این لینک رو فرستاد.
رو هر صفحه کلیک کنید تا صفحه بعدی باز بشه. من خودم خیلی از اون قلبها خوشم اومد. خیلی قشنگ میشه به بچه گفت که بابا نمیخواد مامان رو بکشه . همه کاراشون با دوست داشتن هست.
نمیدونم. شما که ایران هستید بگید میشه اینها رو به بچه ها نشون داد؟ یا حداقل معلمهای مهد کودک یه نسخه قاچاقی از این داشته باشن و به بچه ها نشون بدن؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نی نی از کجا میاد. بسته هستند

من بیگناهم!!

ببینید . من امروز صبح اومدم سر کار ( الان تقریبا ساعت نه و نیم صبح هست). اینقدر کار داشتم و دارم که قصد وبلاگیدن هم نداشتم. چیزی هم نداشتم که بنویسم در موردش. یه چهار تا تلفن زدم و چایی ام رو خوردم و دوتا قرار گذاشتم و نظرات شب قبل رو منتشر کردم و بعد هم رفتم این جی میل مادر مرده رو باز کردم. یک عدد ایمیل نو برق میزد . با اسم ل. ز . حروف اول اسم و فامیل بنده.
ما این ایمیل رو خوندیم. اولش جا خوردیم. بعد جدی گرفتیم و بعد زدیم زیر خنده. یعنی بعد از ده دقیقه به این نتیجه رسیدم که عجب مخی از ما به کار گرفته شد. ولی به شدت اعتماد به نفسم هم رفت بالا. به یه سری نتایج جامعه شناسانه عمیق هم رسیدم. تو این ایمیل از بنده یک سری سوالات شده بود . اصلا بخونید خودتون. بولد ها متن نامه هست و بقیه اش مال من.
سرکار خانم زند. با عرض سلام و خسته نباشید. من جوانی در آستانه ازدواج هستم که در کشور کوروش کبیر ایران بزرگ زندگی میکنم. با توجه به اینکه مدتی است خواننده وبلاگ شما هستم و شما نمونه دختری ایرانی هستید که در خارج از ایران زندگی میکند و درس میخوانید و کار میکنید و از طرفی زندگی خانوادگی بسیار موفقی دارید. ( شما از کجا به این نتیجه عمیق رسیدید؟) با توجه به اینکه من علاقه وافری دارم که در آینده و در صورت قبولی در کنکور با شریک آینده زندگی ام به کشور های اروپایی یا آمریکایی مهاجرت کنم میخواستم نظر شما را در خصوص برخی مسایل جویا شوم. کاملا واقفم که برخی از این سوالات خصوصی است و ممکن است شما یا همسرتان مایل به جواب دادن به آنها نباشید اما خواهشمندم در صورت امکان به تمام انها اگرچه به صورت خصوصی یا به صورت عمومی در وبلاگتان جواب دهید. من مطمئن هستم این سوالات بسیاری از جوانان با موقعیت من نیز میباشد. با سپاس. لام. ز از ایران.
خوب دیگه شما هم حتما فهمیدید که یکی من رو گرفته. اما بخونید سوالها و جوابهای من رو. چون خودش گفته جوابها رو عمومی هم میتونم بدم من صادقانه جواب میدم. باشد که همه کسانی که مخ ما را به کار گرفتند رستگار شوند.
۱. آیا در صورت حمله آمریکا به ایران و تصرف ایران , شما به ایران باز میگردید؟
نه خیر.
۲. کشور آمریکا چه مزیتهایی داشت که شما آنرا برای زندگی انتخاب کردید؟
ما فکر میکردیم اینجا همه مردها شبیه کوین کاستنرن. اشتباه کردیم. گول خوردیم. بد حادثه.
۳. آیا تا به حال با سیاه پوستان هم کار کردید؟ آیا این درست است که هنوز آنها از تبعیض نژادی در امریکا رنج میبرند؟
نه دوست عزیز. من تا به حال هیچ سیاه پوستی ندیدم! یه بار تو خیابون دیدم که فرار کردم.
۴. آیا این درست است که در امریکا کشتن آزاد است و همه میتوانند اسلحه حمل کنند؟
بلی درست است. یه بکش بکشی هست که نگو. همین امروز صبح یه همکار من یکی دیگه رو کشت چون قهوه زیادی پررنگ شده بود. یه وقت به سرت نزنه بیایی اینجاها!
۵. آیا همسر شما از گرایشهای فیمینیستی شما با خبر است؟
گرایشهای فیمینیستی دیگه چه صیغیه ای؟
والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون. ما شبها ساعت دوازده که میشه, با یه شمشیر مخصوص که ریس فیمینیستها بهمون داده کله اون رو گوش تا گوش میبریم. بعد میریم کارهای فیمینیستیمون رو میکنیم صبح ساعت شیش بر میگردیم. با یه پر که اون رو باید تو یه آب مخصوص- که اون رو هم ریسمون داده- خیس کنیم دوبار کله اش رو به تنش میچسبونیم. این حقیقت تمام جنبش فیمینیستی هست که من اینجا برای اولین بار افشاش کردم و با اینکار جونم رو در خطر قرار دادم فقط برای شما. وگرنه زن جماعت رو چه به گرایش.
۶. آیا شما قبل یا بعد از ازدواج فیمینیست شدید؟
والا اون روزی که ما رو دزدیده بودن بردن ما رو غسل فیمینیستی دادن چشمامون رو با یه پارچه سیاه بسته بودن. ما هیچی ندیدیم.
۷. آیا همسر شما از وبلاگ نویسی شما مطلع است و اگر میباشند عکس العمل شان در برابر اون مطلبی که تمایلات جنسی خودتون رو نسبت به بدن لخت کوین کاستنر نوشته بودید چی بود؟
بابا دمت گرم. تو همه پستهای من رو خوندی!
متاسفانه ایشون مطلع هستند و من رو برای هر پست با توجه به تعداد کلمات کتک میزنند. اما من از رو نمیرم و باز هم مینویسم.
والا ایشون اولش گفتن ” خوشم میاد همیشه خوش سلیقه ای” . بعد هم اضافه کردن ” خدا به تو عقل بده به من پول”.
۸. چرا شما از بچه دار شدن متنفرید؟ آیا همه فیمینیستها اینگونه اند؟
خداییش این رو از کجا گرفتی؟ من واقعا میخوام بدونم چی شد که شما فکر کردی من از بچه ها بدم میاد؟
اما در راستای همون افشاهای فیمینیستی باید بگم که درست حدس زدید. فیمینیستها اصلا رحم ندارن که بچه دار بشن. تو همون مراسم غسل که گفتم رحمشون رو در میارن. بدون بیهوشی . خیلی هم درد داره. اما این دستور ریس هست. کاریش نمیشه کرد.
۹. آیا شما مطلعید که …..یک لزبین میباشد؟
والا ما اصولا چند وقتی هست که به مردها به چشم یه آلت بزرگ و به زنها به چشم دوتا سینه گنده و یه سوراخ نگاه نمیکنیم. سعی میکنیم به محتوای کله شون بیشتر دقت کنیم. حل شد این مشکلتون هم؟
۱۰. نظر شما در مورد دعوای بین سبیل و نیکان چیست؟
در راستای همون اصول عرض شده ما به کارهایی که مردم تو تختشون هم میکنن کاری نداریم.
خوب این از دوحال خارج نیست. یا مخ ما به شدت به کار گرفته شد ( این احتمالش بیشتره) یا اینکه یکی واقعا اینها سوالاش بوده. که اون وقت باید دو دستی بزنم تو سرم که ما هنوز کجاییم.
در هر حال انتصاب خودم رو به عنوان مرجع تقلید تبریک میگم. دوستان خواهش میکنم سوالات خودشون رو از این به بعد انگلیسی فارسی ننویسن. خوندش سخت هست.
خدایش من هنوز دارم میخندم. ای زندگی . بریم به کارمون برسیم که به شدت عقبم.
جون من یه ایمیل دیگه بزن بگو راست راستی کی بودی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای من بیگناهم!! بسته هستند

کلاس ماه آگست تموم شد و مال سپتامبر از هفته بعد شروع میشه.
اون خانم مانگ تو یه نانوایی تو قسمت بسته بندی کار گرفت.
اون آقای مکزیکی تو مغازه “همه چی یه دلار” مشغول شد.
اون آقا پسر اکراینی رفت مدرسه ” راننده کامیونی” که گواهینامه پایه یک بگیره و بشه راننده کامیون.
اون خانم لاوئسی هم یه ماه رفته کانادا مسافرت. حالا قرار شد اکتبر بیاد ببینیم چه میشه کرد.
خستگیم در رفته .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ابرو میندازی بالا بالا…

من غلط بکنم. من بیجا بکنم. من….. من اگه همچی ابرویی بردارم. بابا دمت گرم جمهوری اسلامی. تو خودت یه پا که خوبه , هزارپا سانفرانسیسکویی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ابرو میندازی بالا بالا… بسته هستند

سه روز تعطیلی خوبی بود. فکر نمیکردم اینهمه کار کنم.
دستمال بستیم سرمون و مثل دوتا بچه خوب خونه رو جمع و جور کردیم. آخ که چقدر خونه تمیز میچسبه. ظرفهای شسته. گاز تمیز. میز و مبل دستمال کشیده. تختی که بعد از مدتها رو تختی دیده به خودش. عکسهایی که بعد از سالها قاب گرفته شدن و رفتن رو دیوار.
من نمیدونم چطور تو این یه ریزه جا اینهمه آشغال میتونه جمع بشه. آدمیزاده دیگه.
یه سفر کوتاه رفتیم. خوش گذشت. آدمهای ساده رو دوست دارم. درسته که بچه هاشون بعد از یه سال اومدن به آمریکا به جای سلام خاله به آدم بگن ” های” و وقتی میگیم بریم لب رودخونه بگن ” نو وی. مال بهتره”.
حساب و کتابهای مالیمون رو ردیف کردیم و دیدیم خیلی وضع خراب تر از این حرفهاست. تمام پاییز بدون یه قرون خرید اضافه اگه بشه سر کرد باز هم بدهکاری این کردیت کارتها میمونه. تصمیم بر این شد که کردیت کارتها رو از تو کیفمون در بیاریم و بذاریم تو خونه بمونن تا بدهکاریاشون صفر بشه.
فیلم دیدم. پنج تا. اسم هیچکدومشون رو هم نمیگم چون به شدت مایه آبروریزی هست. خودم هم خجالت میکشیدم تازه رفتم این فیلمها رو گرفتم. یه چیز تو مایه های ندیدن همشهری کین و تایتانیک مثلا. هر پنج تا رو اما دوست داشتم.
درس خوندم به شدت. خودم هم باورم نمیشد اینجور مثل بچه آدم بشینم درس بخونم. این هیومنیتی لعنتی رو خیلی دوست دارم. دیشب داشتم به دوستی میگفتم که نقطه مقابل همه درسهای جامعه شناسی من هست. تو جامعه شناسی با تئوریهای کلی نگر سر و کار داریم و تو انسان شناسی با خود فرد. این رو دوست دارم. کلی هم با خودم حال کردم که با آهنگهای اواخر دوره رنسانس نشستم تمام فصول رنسانس رو خوندم و نقاشی ها و مجسمه ها رو دیدم. الان جو من رو باز گرفته و بیشتر از هر وقت دیگه دلم میخواد برم ایتالیا رو ببینم. احتمالا تا دو فصل دیگه این میل به سمت فرانسه تغییر میکنه.
فهمیدم که چقدر تو ایران سوادم بیشتر بود و چقدر من همه اینچیزهایی رو که الان دارم میخونم رو قبلا خوندم اون هم قبل بیست سالگی تو ایران. فهمیدم که هنوز مونده از یه نثر سنگین انگلیسی بتونم لذت ببرم و اصلا سلیس بفهممش. پرنس ماکیاولی رو اول به انگلیسی خوندم و بعد هم ترجمه فارسی اش رو. “شهریار” محمود محمود بود. خیلی تو انگلیسی باید بیشتر تلاش کنم. خیلی. ” هی واتس آپ برو” که انگلیسی نشد. کلی کار داره با سواد بشیم تو این مملکت.
البته یه چیز دیگه هم فهمیدم که اونجا وقت داشتم و میشد بشینم کتاب بخونم و یه هفته فکر کنم. اما اینجا میخوام از یه لحظه هم استفاده کنم. ایران روشنفکر زیاد داره اما مدیر نداره.
یه عالمه ایمیل جواب نداده دارم. به خدا شرمنده. فردا میشینم مثل آدم همه رو جواب میدم. خودم متنفرم که جواب یه ایمیل بیشتر از پنج دقیقه طول بکشه چه برسه به سه روز. قول میدم. فردا.
یه چیز دیگه هم که مهمه رو بگم و برم.
تازگی ایمیل های زیادی دارم که ازم در مورد شرایط ادامه تحصیل در خارج از کشور و نحوی درخواست و پذیرش و کلا مهاجرت از طریق تحصیل میپرسن.
من واقعا اطلاعی از هیچکدوم از این مراحل ندارم. من نه با ویزای درسی اومدم و نه یک دونه از واحدهای ایرانم رو منتقل کردم. اومدم اینجا و یه سال صبر کردم و بعد مثل بقیه شهروندهای اینجا رفتم دانشگاه و از صفر شروع کردم. میدونم که انار داره یه وبسایتی تهیه میکنه که تو اون قراره اطلاعاتی در این زمینه جمع بشه. نمیدونم تو چه مرحله ای از کارشون هم هستن. اما واقعا من هیچ اطلاعی ندارم. شاید بهتر باشه از بچه هایی که خودشون از این طریق اومدن بپرسید. شرمنده همه.
درگذشت این آقای کروکدیل هانتر رو به همه دوستان عزیز – مخصوصا ژرفای گرامی- تسلیت میگم. ملت استرالیا میخوان براش تشیع جنازه ایالتی بگیرن. یه چیز تو مایه های مرگ ریس جمهور. به دایی ام تو استرالیا زنگ میزنم میگم حالا کی بود این یارو. میگه والا ما هم نمیدونم. میگن آدم خوبی بود. مردم جمع شدن تو باغ وحش واسش یادداشت مینویسن. عجب.
دیگه چه خبرا؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند