زنان قوی یا زنان ضد مرد؟

کنفرانس دو بخش داشت. یه سری ورکشاپ که برای کسانی بود که میخواستن به نحوی با زنان قربانی خشونت کار کنن و نحوه برخورد و صحبت و حساسیتهای موجود تو این بخش بود. و یه بخش دیگه که شامل کلاسهایی برای این زنان بود. و سخنرانی های کوتاه – شاید ده دقیقه ای- از قصه های تلخ و امید های کوچک و زنان بزرگ.
زنی که الان هنرپیشه تاتر هست و خودش یه شرکت کوچک ساختمانی رو راه اندازی کرده از مردی گفت که در طی هفت سال زندگی با اون کتکش نزده بود اما هیچ حس استقلال و ارزشی براش باقی نذاشته بود. مردی که به گفته خودش غیر از احمق چیزی خطابش نمیکرد و تمام این سالها حتی بهش اجازه نداده بود از خونه بره بیرون. فکر میکنید این اتفاق کجا افتاده بود؟ کامبوج؟ نه خیر. سانفرانسیسکو. مرد هم یک مهندس ساختمان بود. و تمام این سالها زن فکر میکرد همین که خودش و بچه اش کتک نمیخورن کافی هست. به گفته خودش سالها طول کشید تا اون حس اعتماد به نفس بهش برگرده.
زن دیگه ای هم بود که برای ساختن یه زندگی جدید از شیکاگو به اینجا مهاجرت کرده بود . معلم مدرسه هست. به گفته خودش امسال اولین خونه اش رو خریده و پسرش رو به مسافرت اروپا فرستاده.
این زن یک بار در سن نه سالگی و یه بار در دوازده سالگی بهش تجاوز شده. توسط دوست پدرش. و از پونزده سالگی با مردی زندگی میکرده که مرتب شکنجه اش میداده. مجبورش میکرده به سکس با اشیای خارجی. بطری آبجو, چوب گلف.. و حتی وقتی به حیاط خونه میرفته با تفنگ از پشت شیشه ها مراقبش بوده. مردی که سینه هاش رو با سیگار سوزونده. ( و اگه بدونید این زن سیاه چقدر خوشگل بوده حتی در سن پنجاه سالگی). وقتی مرد تو یه دعوا کشته میشه, تازه هست که چشم زن به دنیای دیگه هم میافته. سالها طول کشیده که به زندگی عادی برگشته و دوباره شروع کرده.
داستان این مدلی زیاد بود. خوب طبیعی بود که وقتی به همچین کنفرانسی میری و کسانی هستن که برای امیدوار شدن اومدن, کسانی هم باید باشن که از تجربه هاشون و موفقیت هاشون بگن.
اما یه چیزی رو درک نمیکردم. به نظرم اونجا بیشتر از اینکه یه ” Hope Club” باشه بیشتر شبیه به یه ” Men Hate Club” بود. راستش برای من یه خورده آزار دهنده بود. برای منی که پدرم و همسرم رو عاشقانه دوست دارم و بهترین دوستام همیشه مردانی قابل اعتماد بودند این درجه از نفرت تازگی داشت. بودن در جایی که این همه جنسیت زده باشه و احاطه شدن توسط کسانی که فقط به فرزندانشون تکیه دارن و از هر مردی گریزانن برام عادی نبود. میفهمیدم چی میگن و سعی میکردم درک کنم اما لمسش نمیتونستم بکنم. من مستقل بودن و هویت انسانی ویژه داشتن رو در گروه ضدیت با بقیه نمی بینم. میشه با مرد زندگی کرد, میشه عاشق شد, میشه دلبسته شد و میشه زندگی رو تقسیم کرد اما مستقل هم بود. اما حرف هم زد. اما اندیشه هم داشت. اینها که با هم تناقض نداره.
بعد از اون روز زیاد فکر کردم و با اطرافیانم زیاد صحبت کردم. صحبتهام با نیلدا رییس ” خانه خواهرم” از همه بهتر بود. میگفت کسایی با تجربه های مثبت هم لازم هستن به عنوان منتورهایی که جدایی ضدیت و نفرت بتونن از تجربه زندگی های آزاد هم حرف بزنن. میگفت این زنها نفرت رو به بچه هاشون هم منتقل میکنن که این اصلا خوب نیست. این شانس زندگی خوب و عادی رو شاید از اونها هم بگیره.
نمیدونم تو ایران کنفرانسهای این مدلی برگزار میشه یا نه. اما میدونم به دلیل محدودیت های فرهنگی شاید این قصه ها اینطور بیان نشن و هویت زن مستقل اینقدر تقدیر نشه. شاید بزرگترین موفقیت هنوز هم پیدا کردن یه شوهر دیگه باشه نه مستقل شدن. مطمنم زنی نیست که بیاد جلوی صد نفر از تجاوزی که بهش شده حرف بزنه و بگه از کجا به کجا رسیده , اما این قصه ها خیلی امید بخش هستن. شاید بشه برای زنان زندانی ورکشاپهای اینجوری گذاشت.
خیلی وقته میخوام این جمله رو اینجا بنویسم اما همش یادم میره.
فیمینیزیمی که من تمرینش میکنم نفرت از مردان و خایه بدست خوندن اونها نیست. من استقلال و عشق رو باهم تمرین میکنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زنان قوی یا زنان ضد مرد؟ بسته هستند

Stupid Presidents

این آقای همکار مانگی ما دیگه شورش رو در آورده. ( قصدم استریوتایپ ساختن هم نیست. من خیلی دوستهای مانگ تحصیل کرده و خوب دارم ) یه مدت میزش رو برده بودن یه جایی دیگه راحت بودیم. دوباره برگشته.
اون از اون دفع که میگفت همه زندانی ها رو بکشن .این از دیروز و این هم از امروز.
میبینه من کار دارم ( وبلاگ میخونم و مینویسم ) همینجور کله اش رو میاندازه پایین و میاد رو میز آدم.
دیروز میاد میگه: خوب. تو نظرت به عنوان یه ایرانی ( با غلظت) چیه در مورد صحبتهای پاپ. شنیدی میخوان بکشنش؟
میگم: پاپ اشتباه کرد اون حرفها رو زد. مسیح که همیشه از صلح میگفت. اگه پاپ هم بخواد این مدلی حرف بزنه دیگه از سیاستمدارها چه انتظاری میشه داشت؟
میگه: خوب پاپ عذرخواهی کرد. اما حالا مسلمونها میخوان بکشنش. هم منتظرن ریس جمهور شما!! یه حرفی بزنه. مسلمونها هم ثابت میکنن حرفهای پاپ رو.
میگم: نترس. کسی جرات نداره پاپ رو بکشه.
میگه : مگه ندیدی اون یکی پاپ رو ترور کردن ( خدا شاهده من هیچ اطلاعاتی نداشتم در مورد این جریان) این رو هم میکشن.
میگم: حالا مگه تو مسیحی هستی؟ مانگها که اجدادشون رو میپرستن.
میگه: نه . نیستم. ولی مسلمون هم نیستم.
( کاسه داغتر از آش که میگن اینه)
امروز صبح هم اول وقت این آقای آنتونی میاد سراغ ما. نیویورک تایمز به دست.
میگه: دیروز وقتی پرزیدنت بوش سخنرانی کرد ریس جمهور شما نرفت.
من: اوکی.
آنتونی: وقتی هم که ریس جمهور شما سخنرانی کرد جرج بوش نرفت. خوب حتما ناراحت شده بود.
من یه نفس عمیق میکشم. با خودم فکر میکنم چقدر کار کردن تو اون دفتر که دیگه حرفها از کفش ” جیمی چو” و حاملگی آنجلینا جولی عمیق تر نمیشد خوب بود.
چیزی نمیگم. ولی یه ربع بعد که آنتونی مثلا میره آشتی کنه و برام قهوه میاره بهش میگم که به نظر من هم پرزیدنت ایران هم پرزیدنت آمریکا ” استوپد” هستند. چون نه تنها سواد ندارن بلکه مردم همه دنیا رو فیلم کردن و نظرش با نظر مردمشون فرق داره. از آنتونی خواهش کردم دیگه نیاد با من پناهنده فراری به عنوان یه ایرانی که پرزیدنتش احمدی نژاد هست حرف نزنه.
واقعا اعصاب اینکه صبحم رو با احمدی نژاد یا بوش شروع کنم ندارم.
میدونم قول دادم در مورد اون کنفرانس هفته قبل بنویسم. قول میدم امروز عصر اگه شد بنویسم. فعلا از دست اینهمه ” استوپد” اعصاب ندارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Stupid Presidents بسته هستند

امروزم !

۱. حواس جمع یعنی اینکه بری تو وبلاگ کیوان خان سی و پنج درجه و تو کامنتهاش بنویسی : ” پدرام جان…..” آقا شرمنده. باور کن هرچی فکر میکنم حتی نمیتونم حدس بزنم اون پدرام از کجا اومد. فکر کنم پیری زودرس که میگن این باشه!
۲. تا کمتر از دو ساعت دیگه یه ورک شاپ دارم به اسم ” چگونه یک رزومه موثر بنویسیم” بیست و چند نفری ثبت نام کردن. نمیدونم چرا دلهره ندار م. با توجه به اینکه نه پاورپوینتی درست کردم, نه چیزی آنلاین در آوردم . بهم گفتن میتونی ؟ گفتم آره.
یه وقتهایی خودم کم میارم جلوی اینهمه اعتماد به نفس.
۳. دیروز به یه نتیجه خیلی عمیق رسیدم. اگه یه روز تصمیمم عوض شد و خواستم بچه دار بشم و بچه ام دختر از آب در اومد اسمش رو از این گروه انتخاب میکنم : سپیده, بهاره, لیلا, آمنه, حلیمه, نازی جون, حنا خانم!, ستاره, نیلوفر, رعنا, ژینا یا پریچهر. چون اگه اسمش یه اسمی مثل مادرش باشه, تا آخر عمر هم صبر کنه هیچکی واسش یه خط شعر هم نمیخونه.
۴. تعطیلی کلاس دیروز وقت خالیی داد که علاوه بر افکار عمیق مقداری هم ” بار تندری” بکنیم.
یه موز , یه هلو, یه ذره شیر رو با یخ بریزید تو بلندر و حسابی مخلوط کنید. بعد هم به معجون فوق به مقدار دلخواه تکیلا اضافه کنید. نترسید بابا. من خوردم هیچی نشد.
ولی من مطمئنم اگه بهشتی باشه و جوی شراب, اون چیزی خواهد بود تو مزه های معجون دیشب من. تازه میوه تازه هم هست کلی فایده داره.
پی نوشت:
من همه اینها رو نوشته بودم و آماده بودم که بفرستمشون هوا! که دوست عزیزی ازم خواست که پست قبلی ( رو که الان پاکش کردم) رو بنویسم. مطلبی بود در مورد اعدام کسی در ایران ( میتونید خبر رو از زنستان بخونید) . اون رو پاکش کردم چون اولا با نوشتن من قرار نبود هیچ اتفاقی بیفته دوما که من اهل پتیشن و امضا و این حرفها کمتر هستم سوما اینکه واقعا دوست نداشتم کسی به من بگه چی بنویس و چی ننویس. اولین بارم بود که این کار رو کردم و دیدم حسش خیلی بدتر از اونی هست که حتی بشه چند ساعت هم تحملش کرد. متاسفانه من گزینه بسیار غلطی هستم در مورد این اخبار و امضاها و حوادث . اما جایی که خودم تشخیص بدم باید حرف بزنم میزنم.
پی نوشت بعدی:
با اونکه همه اون لحن سرحال امروزم از بین رفته ( و از این بابت اصلا خوشحال نیستم) اما اون چهار مطلب اول حال امروز من بود قبل ساعت دو بعد از ظهر. ورک شاپ با موفقیت انجام شد. هنوز وقت نکردم نظراتی رو که نوشتن و نمره گذاری ها رو ببینم. اما اگه به طور متوسط پنج از ده هم گرفته باشم راضی ام. دفعه بعد حتما با پاور پوینت چیزی میسازم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای امروزم ! بسته هستند

Class is dismissed

آخ که چقدر میچسبه که با یه بغل تکلیف ننوشته و یه تست نخونده بری سر کلاس و ببینی پشت در کلاس نوشته که کلاس کنسل شده!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Class is dismissed بسته هستند

ما از پرزیدنت جرج بوش و سربازان شجاعش حمایت میکنیم!

یکی از کارهایی که موسسه ما میکنه کمک به افراد مسنی هست که برای امتحان تابعیت اقدام میکنن. کمکهایی مثل پر کردن فرمها و ترجمه سوالهای انگلیسی به زبون خودشون برای آماده شدن.
خانم و آقای فارسی زبان مسنی صبح بابت اینکار به دفترم اومدند. تا حدی که میتونستم راهنماییشون کردم و وقتی میخواستند برن به رسم احترام و نشون دادن راه تا پارکینگ همراهیشون کردم.
دیدم به پشت ماشینشون یکی از این شعارها نوشته که ” ما از پرزیدنت جرج بوش و سربازان شجاعش حمایت میکنیم”. با توجه به اینکه انگلیسی بلد نبودند ازشون پرسیدم که وقتی ماشین رو خریدن این رو به پشتش داشت؟
اون آقا جوابم رو اینطور دادن که نه والا. ما که انگلیسی بلد نیستیم. اما پسرمون گفت اگه این رو بزنید به ماشینتون , پلیس تو خیابون جلوتون رو نمیگیره!
این هم حرفی هست لابد!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما از پرزیدنت جرج بوش و سربازان شجاعش حمایت میکنیم! بسته هستند

اوریانا فلاچی و توستالژی باغهای مهدشت

تازه رسیدم خونه و وبلاگها یکی درمیون خبر مرگ فلاچی رو نوشتن.
——-
یادمه دبیرستان بودم. بچه هاش که همه اومدن امریکا, عمه ام یه روز از ساری بهم زنگ زد و گفت کلی کتاب جارو کردم از اطاقهاشون. میخواهی یا بدم به کتابخونه. گفتم نگه دار این دفعه که اومدم برشون میدارم.
خونه عمه تو باغهای مهدشت بود. یه جایی نمیدونم چند کیلومتری ساری. بهشت بود لعنتی با اون تمشکاش و باغهای پرتقالش.
خیلی کتاب بهم رسید از اون سفر. فکر کنم هسته اولیه کتابخونه خودم هم اون کتابها بود. کتابهای چاپ زمان شاه که دیگه هیچوقت تجدید چاپ نشدن با اون ورقه های نازک کاهی رنگ. ده جلد کلیدر رو یادمه از اونجا داشتم. سکوت بره ها رو. سیذارتا رو . یادم نمونده . ولی فکر کنم بالای پنجاه جلد کتاب ناب بود.
یادم نیست چند تا از کتابهای اوریانا فلاچی هم تو اون سری به من رسید. یادمه مصاحبه هاش رو میخوندم و بعد میرفتم تو نقش اون. فکر میکردم که چیکار کرده که اینجوری میشینه جلوی این آدمها و باهاشون حرف میزنه. یادمه یه مدت بد اسطوره شده بود. خیال پردازی جزو تفکیک ناپذیر من متولد اسفند بود و چی بهتر از خیال پردازی با نقش فلاچی. مصاحبه اش با شاه یه مدت شده بود موضوع بحث من و پدرم که واقعا این ادعاهایی که شاه کرده درسته . که اگه بود تو بیست سال قدرت اول دنیا میشد. مصاحبه اش با کسینجر هم یادمه.
دیگه اما دنبالش نکردم. نه هیچوقت کتابی ازش به انگلیسی خوندنم و شاید اگه امروز اسمش رو نمیشنیدم هیچ وقت به یاد اسطوره نوجوانی ام هم نمیافتم. زنی بود این فلاچی هم. امیدوارم آرام بخوابه.
یاد مهدشت هم به خیر با اون تمشک های محشرش. نمیدونم عمه قبل از اینکه بیاد خونه اش رو فروخت یا داره هنوز.
خوبه آدم یه جای پر از تمشک یه پنجره داشته باشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اوریانا فلاچی و توستالژی باغهای مهدشت بسته هستند

گزارش زنده

تو یه کنفرانسی هستم به اسم ” آره. من میتونم” . یه سری ورک شاپ هست و معرفی و مصاحبه. موضوع هم زنهای قربانی خشونت خانگی یا خشونت محیط کاری هست.
ساعت ده هست و من دارم از ورک شاپ اول ” لایو” مینویسم.
اسم این ورک شاپ هست ” شروعی تازه” . قبل از این هم یه جلسه ای بود که فقط کتک زدن خشونت نیست.
قول میدم جمع و جور کنم اطلاعات رو و شب منظم بنویسم. اینجوری نه از کارگاه چیزی میفهمم نه از نوشته ها.
فقط چند تا چیز:
۱. یه سری از کارخونه های ساخت نوار بهداشتی تو بسته هاشون شماره های تماسی رو میذارن که زنها میتونن در صورت لزوم به اونها زنگ بزنن. این وقتی هست که زنی از خونه حق بیرون رفتن نداره و معمولا دسترسی اش به خارج خیلی محدوده. فلسفه اینکار هم این هست که معمولا مردها به داخل بسته های نوار بهداشتی کاری ندارن. اگه هم خودشون خرید بکنن با روی بسته کار دارن نه داخلش.
۲. صبح موقع اومدن یه تبلیغ مزخرف دیدم تو یه بیلبرد. تبلیغ شرکت تلفن همراه ” شور وست” . میخواست مثلا تبلیغ سایز کوچیک تلفنهاش رو بکنه. تلفن رو گذاشته بود توی شورت یک زن. فقط نیم تنه پایین زن با شورتی که موبایل توش بود, روی بیل برد بود. یکی از مسخره ترین تبلیغ هایی بود که دیده بود. نمیدونم چه طوری میشه این رو به کوچیکی موبایل یا سیگنال دادنش ربط داد. شاید هم مردانه باشه . من نفهمم.
۳. نظرتون چیه یه پتیشن بنویسیم و امضا کنیم علیه کریستوفر مارلو به خاطر چهره زن خفه خون گرفته سکسی نماینده شیطان در نمایشنامه “ دکتر فاوست“؟
دیشب نمایشنامه رو خوندم و فیلمش رو دیدم. به شدت از مارلو ناامید شدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای گزارش زنده بسته هستند

ادامه یک بحث داغ

انوشه انصاری اولین زن فضانورد ایرانی است.انتقادات من بیشتر به سوی اخلاق تقریبا همیشگی ما ایرانی ها است.که در برهه هایی از زمان افراد متفاوت را تبدیل به قهرمان،بت و اسطوره میکنیم و آنها را به بالا می بریم(هر کدام به هدفی)و بعد از مدتی خودمان آنها را در حد یک دشمن و یک مخالف ایران و ایرانیان پایین می آوریم.کدامیک از ما میتواند با این نظر مخالفت کند که خیلی ها با شنیدن مبلغ هزینه شده این خانم نگویند که اسم اولین زن فضانورد به چه درد ما می خورد وقتی که هزاران گرسنه و بی پناه و محروم در کشور خودمان در فقر دست و پا می زنند؟در واقع متاسفانه بد یا خوب این اخلاق ما است که همیشه نکات بد یک چیزی را می بینیم.
ما این روزها به خاطر فشار سیاسی که از طرف قطب های قدرت به سمت ایران وارد شده است درصدد این هستیم که از هر چیزی برای نشان دادن برتری خودمان استفاده کنیم.حال این “چیز” می تواند انوشه انصاری باشد،ارغوان رضایی باشد یا یک مدال طلای المپیاد جهانی.برای اینکه ثابت کنیم که ما هم می توانیم.ولی وقتی که همه ی این احساسات پایدار باشد و نه افراط و تفریط.در این مدت به خیلی از افراد برخوردم که در حتی در پناه حسادت ناگفته به بدگویی از یک فرار مغزی پرداخته اند.به هر حال چندین میلیون دلار کم پولی نیست برای برآورده شدن آرزوی هریک از ما که همانا سفر به فضا است.
بنده در حدی نیستم که بخواهم انتقادی از استاد برزو بکنم.ولی خب…اخلاقیات شخصی خانم انصاری به خودشان مربوط است.شاید ایشان مغرور باشند و برای یک قرار ملاقات کلاس بگذارند و یا تمایلی به ارتباط با هموطنان خود نداشته باشند.تا جایی هم که اساتید دیگر اشاره کردند ایشان جایی به صراحت(مثل آندره آغاسی)به این نکته اشاره نکردند که از ایرانی بودن خودشان راضی نیستند.ولی مشکل آنجاست که این ما هستیم که در قالب “کاسه داغتر از آش” آنقدر “ایرانی” بودن طرف را بزرگ میکنیم که حرکت او کم کم فراموش می شود.
جناب آقای یزدان پناه گفتند که حرکت خانم انصاری باید الگویی شود برای زنان ایرانی و جوانان ما.باور کنید که من دیدم زنانی که میلیون ها تومان پول برای یک گلدان عتیقه در دکوراسیون خانه شان داده اند.ولی آخر اصل موضوع چیز دیگری است.
حرکت خانم انصاری چیزی است که با پول بدست آمده است.و البته این نظر شخصی بنده است!دوست دارم دوستان به این سئوال من پاسخ بدهند که اگر این خانم یک تاجر موفق و یک میلیاردر نبودند آیا می توانستند به عنوان اولین زن فضانورد که ایرانی است به فضا سفر کنند و به آروزی دوران بچگی خود برسند یا خیر؟!فکر میکنم جواب این سئوال تا حدی بتواند موضع من را روشن کند.صادقانه میگویم من تا قبل از این ماجرا هیچ چیز از خانم انصاری نه دیده و نه شنیده بودم.از پیشینه علمی و تجاری ایشان هم خبر نداشتم.ولی در تمام این مدت فکر کردم که اگر شخص دیگری جای ایشان این مبلغ را پرداخت کرده بود(مثلا یک زن استرالیایی) دیگر ما قهرمانی به اسم انوشه انصاری نداشتیم که اسم ایران را به فضا ببرد.پس بزرگ و قهرمان کردن خانم انصاری به خودی خود منتفی می شود.
به عنوان نکته آخر.حرکت این خانم به عنوان یک ایرانی جالب است.به قولی همان حرفی که گفتند اسم یک ایرانی جای دیگری به غیر از جنگ و تروریست و قتل ثبت شود.ولی باور کنید.ما از این مثال ها زیاد داشتیم.دانشمندان،مخترعین،ورزشکاران و خیلی های دیگر که چیزی جز جنگ را ارائه کردند و بعد از مدتی قهرمان شدن از اذهان مردم پاک شدند.در آخر همه اینها این ما بودیم که خودمان،خودمان را بازی دادیم.

من به همه حرفهای خانم مهتدی موافقم به جز یه جمله. ” حرکت این خانم به عنوان یک ایرانی جالب است.” من دلم میخواد این جمله رو اینطوری بنویسم : حرکت این مدیر موفق به عنوان انسانی ماجراجو جالب است” به خاطر اینکه من فکر نمیکنم این خانم موفقیتشون رو به خاطر صفت ایرانی بودنشون دارن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ادامه یک بحث داغ بسته هستند

کابوس جدید

وقتی واژه تجاوز را میشنوید اولین صحنه ای که در ذهنتون مجسم میشه چیه؟
برای من تصویر اطاق خاکستری رنگ بدون اسباب و لوازمه. زن لاغری که در گوشه ای کز کرده و در حال گریه است و مرد یا مردانی در حال شل کردن بند کمربند ها. نمیدونم این تصویر چقدر درسته و چند درصد تجاوزها واقعا تو این شرایط اتفاق میافتن. اما مطمئنم کمتر کسی هست که با شنیدن واژه تجاوز به زنی فکر کنه که قربانی نیست بلکه متجاوز هست. همیشه مردان به دنبال کامجویی بودند و در فرهنگ ما زن حتی از همبستر خودش هم عشقبازی طلب نمیکنه چه برسه به تجاوز به غریبه ای. زن همیشه ضعیف تر بوده و تنها وقتی غلبه میکنه که شیطان باشه. وقتی غلبه میکنه که بتونه مثل مار نیش بزنه. اون وقت هم اغلب زن دیگه ای رو قربانی میکنه یا اینکه مرد رو فریب میده . اما کمتر اشاره شده که این فریب یک فریب جنسی هست. حتی تو افسانه های ما هم زنها – حتی شیطان زنها – اجازه تجاوز رو به خودشون نمیدادن. تجاوز جنسی کار مردانه ای هست.
تجاوز در هر جا و هر زمانی و توسط هر انسانی که صورت بگیره عمل کثیفی هست. نه میشه اون رو توجیح کرد و نه میشه براش منطق زنونه مردونه گذاشت. اما تجاوز زنان به مردان روز به روز به عمل شایع تری تبدیل میشه. ظاهرا زنان به جای جای گزین کردن ارزشهای زنانه در حال تقلید از اعمال مردانه اند.
بعد از به رگبار بستن مدرسه و قاتلین سریالی حالا به نظر میرسه که پدر و مادرها باید هراس یه اپیدمی دیگه رو تو امریکا داشته باشن و کابوس جدیدی رو به لیست کابوسهای بچه های دبیرستانی اضافه کنن. ” مانستر تیچر ” ها یا معلمان هیولا لقبی هست که به معلمین زن متجاوز به شاگردانشون داده شده. معلمینی که بدون توجه به فاصله سنی به شاگردهاشون عشق میورزن و بعد از گرفتار کردن نوجوونها از اونها سواستفاده جنسی میکنن. به سن و سال هم ربطی نداره. این قربانیان رده سنی بین هفت تا هفده سال رو دارن و برای به دام انداختن اونها بعضی از معلمها سالها صبر میکنن.
مدتها بود دلم میخواست در این مورد یه تحقیق خیلی کوچیک هم که شده بکنم . اصلا تحقیق میدانی هم نبود. با هیچ کسی حرف نزدم. و تنها منبع ام اینترنت بود. پس مسلما اسم تحقیق نمیشه روش گذاشت. شاید یه گزارش هشدار دهنده بهتر باشه. تقریبا شصت تا پرونده رو بررسی کردم . شصت تا پرونده که فقط تو چند سال اخیر جمع شده بود و تعداد خیلی بیشتری هم بودند که آرشیوها نگهشون نداشته بودند . بعضی از پرونده ها فقط تجاوز بود و برخی هم تجاوز و اعتیاد و جرائم دیگه در کنار تجاوز بود. در هر حال اینهافقط بخشی از شکایتهایی بوده که به ثبت رسیدن و آمارش تو اینترنت هست. طور قطع تعداد واقعی خیلی بیشتر از این اعداد و ارقامه و خوب تعداد موارد ثبت نشده که دیگه اصلا معلوم نیست.
خلاصه بعضی از پرونده ها:
۱- بوکلی, ایالت واشنگتن. این معلم بیست و پنج ساله به جرم سکس با دانش آموز هفده ساله از مدرسه اخراج شد و تحت پیگرد قانونی قرار گرفت. قبلا هم اتهاماتی مثل نوشیدن مشروبات الکی با دانش آموزان و نشون دادن ویدو های نامناسب به دختران داشته که چون ثابت نشده بودن , اقدامی بر علیه اش صورت نگرفت. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۲.معلم سی و دو ساله دوره راهنمایی به جرم داشتن سکس با شش دانش آموزش به هفت سال زندان محکوم شد. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۳.الویرا اهل لیورپول انگلستان, معلم چهل و نه ساله به داشتن یازده مرتبه سکس با دانش آموز چهارده ساله اش اعتراف کرد و به همین جرم به چهار سال و سه ماه زندان محکوم شد. الویرا متاهل و مادر هم بوده. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۴. دانیل ماری اهل سن دیگو کالیفرنیا به جرم داشتن رابطه جنسی به دانش آموز خودش و همچنین مصرف الکل و کوکایین با وی, به پنج سال و نیم زندان ایالتی محکوم شده. ( منبع ) سال ۲۰۰۶
۵. ماری کی چهل و دوساله بعد از تحمل هفت سال و نیم زندان به خاطر داشتن سکس به دانش آموزش که تازه الان بیست و یک سالش شده – یعنی اون موقع سیزده چهارده سالش بوده- از زندان ایالتی واشنگتن آزاد شد. ماری از این دانش آموز دوتا بچه هم داره. ( منبع )
سال ۲۰۰۴
۶.پملا راجرز که یکی از جنجالی ترین داستانهای این سری رو داشته معلم متاهل بیست و هفت ساله ای بود که به اتهام ۲۸ فقره جرم از جمله سکس با دانش آموزانش محکوم به زندان میشه. ( منبع ) سال ۲۰۰۵
۷. دبرا که یک تازه عروس بیست و سه ساله و معلم مدرسه راهنمایی بوده به جرم سکس در دفعات متعدد , از جمله در کلاس, در آپارتمان خودش و در ماشین با شاگرد ۱۵ ساله اش محکوم شد. ( منبع ) سال ۲۰۰۴
۸.زن سی و هفت ساله جورجیای که فرزند شوهر پانزده ساله رو در شکم داشت به جای ماه عسل روانه زندان شد. ( منبع )
۹.معلم بیست و هشت ساله متاهل فلوریدایی پس از شکایت یکی از شاگردان مبنی بر داشتن ۱۸ ماه رابطه جنسی دستگیر شد. این دانش آموز دختر است. ( منبع ) سال ۲۰۰۵
۱۰. میشل سی و یک ساله مربی دختران پیش آهنگ مدرسه به جرم داشتن سکس با یکی از دانش آموزان پسر شانزده ساله روانه زندان شد. ( منبع ) سال ۲۰۰۵
گفتم که مطلب زیاد هست و این قصه سر دراز داره. اگه بخوام قصه همه رو کامل بنویسم یا لینکها رو بذارم میشه قصه هزار و یک شب اگه کسی تحقیق آماری داشت یا این موضوع براش جالب بود خوشحال میشم بقیه لینکها رو قسمت کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کابوس جدید بسته هستند

شهر در محاصره مگس ها

جمعه هفته قبل دپارتمانهای شهری یک اعتصاب یکروزه داشتن در اعتراض به مزیتهای پزشکی و کمبودها. برای خیلی از دپارتمانها همون یه روز بود و بعد برگشتن سر کارشون. اما بعضی ها هنوز به اعتصاب ادامه دادن از جمله مامورین حمل زباله ها.
تو یه جایی مثل جنوب شهر- که محل کار من هم هست- خیلی این قضیه داره جدی میشه. ازدیاد مگسها رو به وضوح میشه تشخیص داد و چهره خیابونها از اونی که بوده خیلی کثیف تر شده.
ظاهرا به والدین هم تذکر دادن که اجازه ندن بچه ها بیرون بازی کنن. فعلا هم هر جا میریم آدمهای سبزپوش و پلاکارد به دست گرفته رو میبینیم. به خیر بگذره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شهر در محاصره مگس ها بسته هستند