حس

یک چیزی در من درست نیست
ظاهرا همه چیز سرجایش است و همه کارها روی برنامه انجام می شود.
اما چیزی در من درست نیست.
این بداخلاقی و پاچه دوستان را گرفتن و عصبانی شدن های بی دلیل و ناراحتی های الکی
و فکر کردن های هزارساله و از واژه پر شدن و ننوشتن
این شعر های نیمه کاره این فکر کردن های الکی به عقاید تخمی بقیه من باب برنخوردن به حضور لابد مقدسشان
شاید هفته بعد همه چیز درست شود. شاید هم نشد. کسی چه می داند..

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حس بسته هستند

میم

مارتا کلید را چرخاند و خودش را روی کاناپه پرت کرد. کاناپه یا تخت. حالا چه فرقی دارد. از یکی از این حراج های دم خانه ها خریده اش. فقط پنچ دلار. چند جایش سوراخ است اما آنقدر رویش لباس ریخته که دیگر خود کاناپه را هم نمی شود دید چه برسد به سوراخ هایش. پیش خودش فکرد باید یک هفته شنبه صبح را مرخصی بگیرد و برود باز هم در این حراج ها بگردد. شاید یک کامپیوتر پیدا کرد. شاید هم یک تلوزیون.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای میم بسته هستند

یکشنبه ها با برگ و رنگ

IMG_3603.JPG
Santa Cruz Beach
Photo by Roja

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند

از مهمانی رفتن متنفر شده ام. کسالت آور ترین آدم مهمانی هایم. دلم برایش می سوزد. میخنند و می خواهد برقصد اما همپایش که من باشم یا بغض کرده ام و جایی در مبلی فرو رفته ام یا کنار آتش نشسته ام و قصه می بافم یا آنقدر مستم که هیچ از این دنیا نمی فمهمم.
نمی دانم گناه من چیست که هیچ کس از بچگی مهمانی رفتن را به من یاد نداد. هیچ وقت هم یاد نگرفتم. یاد نگرفتم برقصم. آدم در بیست و چند سالگی رقصیدن را یاد نمی گیرد. نمی دانم آن زمانها که من کنج خانه کتاب می خواندم چرا هیچکس به این فکر نکرد که دست این دخترک را باید گرفت و بهش گفت که برقص. نمی دانم جرا سالهای کودکی من در یک خانواده بی رقص و آواز گذشت. من هیچ وقت رقصیدن را یاد نگرفتم. هیچ وقت. وقتی بزرگترهم شدم و خواستم یاد بگیرم آنقدر مضحکه این و آن شدم که کلا کنار گذاشتمش. حالا اگر جای جدیدی برویم وکسی نداند فکر می کند ناز می کنم برای بلند شدن اما واقعیت این است که هیچ کدام از اطرافیان و آشنایان هرگز مرا به رقص دعوت نمی کند. غیر از او که جدای همه خوبی هایش من آن را به حساب این می گذارم که می خواهد وظیفه اش را انجام دهد. بعد هم که من می گویم نه مرا می بوسد و می گوید هر طور که راحتی. به همین تلخی.
در تمام مهمانی ها بغض می کنم. بعضی وقتها می ترکد. بد هم می ترکد. مثل آن مهمانی عروسی سال قبل که تمام خانواده بسیج شده بودند که مرا در آن هتل نمی دانم چند صد طبقه پیدا کنند و آخرش خوم مست لایعقل از بار هتل آمدم بیرون و آنچنان چشمهایم سرخ شده بود که دیگر نمی شد به مهمانی برگشت. بعضی وقتها هم سر خودم را با الکل گرم می کنم که آن هم دو حالت دارد یا حالم را خیلی خراب تر می کند که مجبور می شوم به بهانه بالا آوردن رم در دستشویی و گریه کنم یا آنقدر الکی می خندم که حال خودم هم از خودم بهم می خورد.
او خدای مهمانی هاست. گرم است . خوب می رقصد . بلد است مستی اش را کنترل کند. می تواند مجلس را گرم کند . می تواند هر کسی را به وجد بیاورد. نمی دانم. گاهی آرزو می کنم کاش او هم رقص بلد نبود. مثل من بود. آن وقت شاید من اینهمه در مهمانی ها اذیت نمی شدم که بروم سرم را در آشپزخانه گرم کنم. شاید هم بغضم به او ربطی نداشته باشد. شاید بیشتر دلم برای خودم بسوزد. دلم برای آن دخترک پنج ساله بسوزد که هیچ وقت رقصیدن را یاد نگرفت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می توان با فشار هرزه دستی…

من این جملهI don’t care را نمی فهمم. در فرهنگ لغات من جای ندارد. برایم تعریف شده نیست. از بکار بردنش متنفرم. از عادت به بکار بردنش بیشتر.اصطلاحی نیست که با فرهنگی که من با آن بزرگ شده ام همخوانی داشته باشد. ما یاد نگرفته ایم شانه هایمان را بالا بیندازیم و بگوییم به من مربوط نیست. این کلمه ها بیگانه اند با من. با فرهنگ ما. آنقدر هم برایم جذاب نیست که بخواهم از فرهنگ جدید یادش بگیرم.
من نمی توانم بگویم I don’t care وقتی خواهر کوچکم روزی ده ساعت کار می کند و تازه بعدش باید برود سر یک کلاس کوفتی چهار ساعته. من نمی توانم بگویم I don’t care وقتی وقتی کسی قلبش درد می گیرد و به خاطر پول بیمه اش نمی تواند برود دکتر. نمی توانم بگویم I don’t care وقت مادر بزرگ هفتاد ساله ام باید برود در حیاط چوب بسوزاند و زغال درست کند تا بگذارد زیر کرسی پدر بزرگ مریض تنهایم. نمی توانم بگویم I don’t care وقتی آن زن امروز با بینی شکسته وارد پناهگاه شد. نمی توانم بگویم I don’t care وقتی دوستم مجبور است دوجا کار کند و تمام وقت درس بخواند تا پول سفر مادرش را تهیه کند. نمی توانم بگویم وقتی خبرهای اعدام و شکنجه و زندان را می شنوم. نمی توانم بگویم I don’t care وقتی برای زندگی عاطفی دوستم نگرانم. اصلا نمی توانم بگویم I don’t care وقتی کسی که دوستش دارم و برایش احترام قایلم شب و روز پشتم حرف می زند. نمی توانم بگویم برایم مهم نیست.
نمی توانم. نمی خواهم. نمی خواهم تبدیل به آدم الکی شادی شوم که با فشار هرزه هر دستی هر نگاهی هر لبخندی فریاد بزنم که وای من چقدر خوشبختم * من نمی توانم خوشبختی ام را در بی تفاوتی نسبت به مردم اطرافم هر چند دور تعریف کنم. از تبدیل شدن به یک آدم بی تفاوت مرده سرد هرچند به ظاهر شاد و خوشحالم متنفرم.. این جمله اولین قدم برای پایین رفتن از موهای خرگوش و خوابیدن در ته کلاه شعبده بازی است. نمی خواهم بخوابم.
می خواهم هنوز هم خبرهای بد دلم را بسوزاند .می خواهم هنوز هم امضا کنم می خواهم هنوز هم با اشتیاق در مورد وقایع اطرافم حرف بزنم.
زندگی من غیر از این نیست. نمی خواهم وقف خودم باشم. قرارم با خودم این نبود. اگر الان نسبت به خواهر و پدر و دوست و همکار بی تفاوت شوم چه بر سر بقیه هدفهای زندگی ام میاید؟ چرا آدمها به این زودی, به دهه سوم زندگی شان نرسیده هدف هایشان را ,آرمان هایشان را فراموش می کنند نمی توانم قبول کنم که من اینقدر تجربه کرده باشم که به نا امیدی رسیده باشم. من هنوز از این دنیا هیچ نمی دانم. تازه وقت من است که بروم و تجربه کنم و شکست بخورم و دوباره بلند شوم. گفتن I don’t care به طرز بی شرمانه ای پاک کردن صورت مسئله است. به ما بچه های ریاضی یاد داده بودند که مسئله را بخوان اگر نفهمیدی اش دو باره و سه باره بخوان و برای خودت در یک کاغذ جدا بنویسش. شاید برای خیلی از مسئله ها بر خلاف سوالهای ریاضی نتوان به جواب واحد رسید اما مهم رسیدن به پاسخ است. گاهی جواب فقط نیم نمره دارد و روش حل سه و نیم نمره.
*وام گرفته از شعر عروسک کوکی فروغ فرخزاد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای می توان با فشار هرزه دستی… بسته هستند

یعنی یک آدم برای گوش دادن موسیقی به چند عدد هدفون احتیاج دارد که من هر دفعه باید از زیر مبل و میز و تخت و یخچال و کمد و جا کفشی این همه هدفون جمع کنم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از هر دری…

چرا گاهی می شود به روانی آب نوشت و گاهی با آنکه پر از کلمه ای نمی توانی کلمه هایت را به هم وصل کنی و جلمه ات را کامل؟ یا جمله هایت را شکل دهی؟
ذهنم درگیر است. امروز فهمیدم این جریان کندن ابروها چیزی فرای یک عادت بد بود. یک بیماری است (Trichotillomania) که من با حدود ده میلیون آدم دیگر در آن شریکیم. فهمیدم چرا واقعا هرکاری برای ترکش می کنم درست نمی شود. روزی که این کار شروع شد هرگز و هرگز فکر نمی کردم برای ترکش باید دارو هم مصرف کرد. آنقدر ابروهایم زشت شده که دیگر نه دست و دلم به درست کردن موهایم می رود نه با سرخاب و سفیداب مالیدن. کاش این را زودتر می فهمیدم.
خسته ام از یک سری روابط که نمی دانم چطور و یک دفعه از کجا آمد وسط زندگی ام. خودشان می برند و می دوزند . یک روز گرمند و بعد می روند تا یک ماه دیگر که شاید خبری بگیرند و همیشه هم طلبکارند که تو چرا زنگ نزدی. چرا مردم یک مقدار به خودشان نگاه نمی کنند؟ چرا فکر نمی کنند وقتی زندگیشان را جلوی آدم پهن می کنند طرف مقابل ناخواسته درگیر می شود و بهشان فکر می کند و احتمالا برای خودش هزار جور فیلمنامه می نویسد که حالا مگر من چه کرده ام که باز رفت و خبری ازش نشد. ترجیح می دهم باز هم به همان آدم یبس نچسب ملقب شوم به جای اینهمه فکر و خیال که در اثر اهمیت دادن به مردم و احساساتشان بوجود آمده. پیر شده ام برای روابط عمومی بودن.
خانه گردگیری می خواهد. من هم. هی عقبش انداختم که کارم که تمام شد. حالا هم که تمام شده متحیرم و بی هدف در خانه اینطرف و آنطرف می روم بدون هیچ کار مثبت. کتابها را نصفه کاره رها می کنم و شعر ها را نخوانده دفتر را می بیندم. سندرم ماهانه شاید باشد.
منتظر چند مهمان عزیزم. فقط فکر کردن به آنها و فکر میز چیدن برایشان حالم را بهتر می کند. هرچند دخترک آنقدر آشپز خوبی است که حتی فکر میز چیدن جلویش هم جرات می خواهد. بیاید یک مقدار غیبت کنیم دلمان جلا پیدا کند.
دغدغه های عادی زندگی گاهی آنقدر دست و پا گیر می شوند که حتی باورش هم سخت است. آدم فکر میکند حتما باید اتفاق ناگواری بیافتد یا حادثه خاصی در زندگی رخ دهد که فکر را اینچنین مختل کند اما گاهی کارهای عقب افتاده ساده ای مثل یک قبض پرداخت نشده یا یک امضای نگرفته از ریسن دپارتمان یا چه می دانم دنبال آپارتمان گشتن می تواند فکر را به بدترین وجه ممکن مشغول کند.
داستان های میم ادامه دارند. هروقت مارتا کار جدیدی کرد میایم و داستانش را می نویسم.
چرا هیچکس من بداخلاق عبوس را به کوه دعوت نمی کند؟ من دلم ارتفاع می خواهد . خودم هم بلد نیستم بروم کوه. یعنی تا حالا اینجا نرفته ام. همپا ندارم. دیگر خودم هم باورم نمی شود که علم کوه رفته ام و نوا و سبلان را.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از هر دری… بسته هستند

یک شاهکار تبلیغاتی


مدتها بود تبلیغی اینطور مرا به وجد نیاورده بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک شاهکار تبلیغاتی بسته هستند

میم

مارتا پیش بند سیاهش را باز کرد و آن را پرت کرد روی صندلی عقب. شروع به ورد خواندن کرد که ماشین روشن شود. پیش خودش فکر کرد دیگر باید این قراضه اسقاطی را رد کند و یک ماشین نو بخرد. از فکرش خنده اش گرفت. شاید ماشین هم خنده اش را دید که از رو رفت و روشن شد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای میم بسته هستند

لحظه های بد

آن خانمی که از فردا قرار است جای مرا در این برنامه بگیرد امروز با فهمیدن اینکه آن خانم که انگلیسی نمی دانست و به قول خودش همش جیغ می کشید بچه نهمش را حامله است با نیشخند به من نگاه کرد و گفت: “اوه مای گاد. دی آر کریزی”.
با تمام وجود فهمیدم که نمی خواهم شاگردانم را -دوستانم را- به دست او بسپارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای لحظه های بد بسته هستند