ما سه نفر بودیم.( قسمت نهم و آخر)

دیگر چیز زیادی نمی‌‌دانم. سالها بود می‌خواستم این‌ها را تعریف کنم. البته این‌ها فقط سرخط‌های فصل ها بودند. خیلی چیزها را فراموش کرده ام. اسم آدم‌ها هنوز یادم است اما اسم مکان‌ها را فراموش کرده‌ام. جزئیات خیلی چیزها را به خاطر نمی‌آورم. اما همیشه و همیشه دلم برای آن رفاقت نه ساله سوخت. برای مدتی طولانی به این باور رسیده بودم که زن‌‌ها نمی‌توانند دوستان خوبی برای هم باشند. آخرش پای یک مرد وسط میاید و رفاقتشان را می‌فروشند. تا سال‌‌ها نمی‌توانستم هضم کنم که اگر آ با دوست پسرش که از قضا فامیل دور ما هم بود بهم زده چرا دیگر با من نمی‌خواهد دوست باشد. حالا دیگر مثل آن موقع فکر نمی‌کنم. هر چند شاید به طور ناخودآگاه بعد از آن همه دوستان خیلی صمیمی ام پسر شده اند.
من تا سال‌ّ‌ها خواب آ را می‌دیدم. هنوز هم گاهی به سراغم می‌آید. همین هفته گذشته. وسط این داستان نویسی. دیدم که رفته ‌ام خانه شان. رنوی زرد هنوز جلوی ورودی آ‍پارتمانشان پارک بود.
به من گفت که دارد دکترای حقوق می‌گیرد. خواهرش هم رفته انگلیس.
خیلی از آدم‌ها را از قلم انداخته ام. در همان سه سال راهنمایی. دختری بود به اسم سپیده. حالا منا شاید یادش بیاید. دوستی من و او هم مدل عجیبی بود. یادم است آن موقع ها فکر می‌کردم رفاقتم با او مردانه است! از رابطه‌های دیگر خودم هم چیزی ننوشتم. وگرنه در همان سال دوم و سوم دبیرستان ضربه‌های عجیبی خوردم که هنوز گاهی پس لرزه ّهایش رهایم نمی کند.
از همه آدم‌های این داستان فقط می‌دانم که سین امریکاست و برادر بزرگ ت با دختری در کانادا ازدواج کردو به کانادا آمد. حتی نمی‌دانم آ و ت و بقیه آدم‌های داستان کجایند و چه ‌می‌کنند. نمی‌دانم آ بالاخره پزشکی تهران قبول شد یا نه. نمی‌دانم چه بر سر سمانه آمد که ته دلم تمام آن‌سال‌ها دوستش نداشتم.
نمی‌دانم چرا تمام امشب نشستم و این داستان‌ها را نوشتم. چرا اسم‌ها را تغییر ندادم اما راضی هم نشدم اسم آ و ت را بگویم. شاید به خاطر اینکه اگر روزی خودشان اینجا را پیدا کردند بدانند من از چه حرف می زنم. شاید بدانند که دلم همیشه برای آن رفاقت سوخت. برای رفاقتی که من هنوز بعد از این‌همه سال فکر می‌کنم به خاطر یک مرد بهم خورد.
امیدوارم آ شعرهایش را جایی چاپ کرده باشد. شاید هنوز هم تخلصش خورشید باشد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما سه نفر بودیم.( قسمت نهم و آخر) بسته هستند

ما سه نفر بودیم (‌قسم هشتم)

من و آ هنوز کلاس زبانمان را می‌رفتیم. مدرسه راهنمایی که تمام شد خیلی چیزها هم بین ما تمام شد. آ باید کلاس‌‌های کنکورش را شروع می‌کرد. ت هم همینطور. هرچند دست پدر ت خیلی تنگ بود و نمی‌‌توانست ت را مثل آ به کلاس‌‌های رنگارنگ بفرستد. من هم آن سال‌ها هنوز فلسفه کلاس کنکور را نمی‌فهمیدم. آخر یک آدم معدل بیستی چه احتیاجی به کلاس کنکور دارد.
ما فکر کنم دومین سالی بود که نظام آن زمان جدید آموزش متوسطه را امتحان می‌کردیم. هنوز خود معلم‌‌ها هم نمی‌دانستند که چطور باید به ما درس بدهند. سال اول همه مشترک بودند و آن ترکیب سه نفره ما همچنان جای خودش باقی بود. شعرهای آ داغ تر و سوزان تر شده بودند. تخلصش خورشید بود. علتش هم لقبی بود که سین در شعرهایش به او داده بود. سین بهترین دوست من بود. پدرم دوستش نداشت. تقریبا در فامیل هیچکس دوستش نداشت. می‌گفتند ول است و کار نمی‌کند و درس نمی‌‌خواند. هر روز خانه ما بود به بهانه کتاب گرفتن از کتابخانه و درس خواندن با من. فکر کنم از من دوسال بزرگتر بود. آ دیوانه اش بود. لاغرتر هم شده بود. من هنوز نفهمیدم چطور یک انسان می‌‌تواند آنقدر لاغر باشد و زنده بماند. دیگر از کلاس زبان با هم برنمی‌گشتیم. سین میامد دنبالش. من تنها می‌آمدم. دوستان جدید پیدا کرده بودم.
سال دوم رشته‌ها جدا شدند. من ماندم و ریاضی و تقریبا همه کسانی که در تمام این سال‌ها شناخته بودم رشته شان تجربی بود. دیگر از رابطه سین و آ خبر نداشتم. نمی‌‌خواستم خبر داشته باشم. ت هم مثل من بود. آ ضعیف تر و لاغرتر می‌‌شد و این عشق به وضوح نابودش می‌کرد. فکر کنم ت هم دلش می‌خواست آ با برادرش دوست شود. برادر دومش. نمی‌‌دانم. این‌ها همان جزئیاتی است که فراموش کرده‌ام.
رابطه‌ها کمرنگ و کمرنگ‌تر شد. کلاس زبان را دیگر آ ادامه نداد. وقتش را نداشت. هنوز هم همدیگر را در زنگ‌های تفریح می دیدیم اما خودمان هم می‌‌دانستیم که نمی‌خواهیم از تمام نه سال گذشته‌مان حرف بزنیم. نه می‌دانم کی با سین بهم زد و نه می‌دانم دوست پسر بعدی اش که بود. من هم مشغول نوجوانی و جوانی خودم بودم. به خیال خودم تمام شور و حرارت سیاسی خوانی هایمان را برای عشقش به یک آدم علاف هدر داد. دوستان من دو دسته شده بودند. یکعده دوستانی که هیچ ربطی به من نداشتند ولی برای من عالم جدیدشان تازگی داشت. درست است که دیگر از آن قدرت سه نفره در مدرسه خبری نبود اما این گروه دوستان جدید می‌‌دانستند که همیشه می‌توانند به مادرشان بگویند که شب خانه ما خوابیده‌اند و مادرشان هم حرفی نزند و از طرف من هم خیالشان مطمئن باشد.
دسته دیگر دوستانم آدمهای تازه ای بودند. اسمش یادم نمی‌‌آید. چه بود خدایا؟ شیمی شریف می‌‌‌خواند…یادم نیست. سلام را با هم می‌خواندیم و باهم عاشق خاتمی شده بودیم. آن سالها بود و من از گنگ خوابدیده خواندن رسیده بودم به فلسفه. کم یادم میاید از دوران دبیرستان. از آن چهارسال یک چهارم آنچه را که از راهنمایی یادم مانده به خاطر ندارم. راست است که انسان می‌تواند هرچه را که می‌خواهد فراموش کند.
سالی که من دیپلم گرفتم سین معتاد شده بود. یعنی می‌گفتند معتاد شده. من دیگر در آن شهر نبودم که ببینمشان.
ادامه دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما سه نفر بودیم (‌قسم هشتم) بسته هستند

سه‌شنبه بزرگ هم آمد و رفت.

سه‌شنبه بزرگ هیچ چیز را معلوم نکرد
. ما برگردیم سر کار خودمان و تا شبنه و شاید تا خود کنفرانس ماه آگوست منتظر بمانیم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سه‌شنبه بزرگ هم آمد و رفت. بسته هستند

ما سه نفر بودیم (‌قسم هفتم)

آن سه سال کلاس الف معروف ترین کلاس مدرسه بود. نه به خاطر ما. به خاطر همه شاگردان کلاس. برای خانم طبسیان بریدند که با آهنگساز گروه سرود مدرسه رابطه دارد. خانم طبسیان از ما خواست که برای شهادت برویم پیش رئیس آموزش و پروش . خانم خاکپور را از برنامه کلاس ما برداشتند. ما چیزی را به چشممان دیدیم که هیچ وقت باورش نکردیم. حتی اگر کسی الان آنرا برایمان تعریف کند باز هم باور نمی‌کنیم. هفته اول کلاس سوم بود. ما سوم الفی‌ها می‌دانستیم معلمان سال قبل باز می‌خواهند کلاس ما را بگیرند. همانطور هم شد. اما کلاس علوم ما به خانم خاکپور نرسید. من سال‌‌ها فکر کردم آن صحنه را خواب دیدم اما مگر می‌شد همه کلاس خواب ببینند. خانم خاکپور گریه کنان به کلاس ما آمد. ما یک مشت شر بودیم. هرچقدر یک آدم عزیز باشد باز هم معلم بود و ما شاگردانش. نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. خانم خاکپور به من گفت که برو با مدیر حرف بزن. بگو که کلاس شما مرا می‌‌خواهد. من مانده بودم هاج و واج که این خانم چرا اینطور گریه می‌کند. درست است که عزیز کرده کلاسش هم بودم اما دیگر نباید بیاید گریه کند. دیدید گفتم تا مدت‌ها فکر می‌‌کردم این صحنه واقعی نبوده. ما سه نفر رفتیم حرف زدیم و خانم خاکپور هفته بعد برگشت سر کلاسش. یادم است می‌گفتند از ساعت‌‌های دو کلاس دیگرش کم کرده که کلاس ما را بگیرد. هنوز هم نمی‌فهمم.
کلاس دوم بودیم که نرجس آمد به کلاس ما. همه مدرسه می‌گفتند که نرجس کورتاژ کرده و برای همین یک سال عقب است. نرجس تنها دختری بود که موهایش را رنگ می‌کرد. اما ما بودیم و یک کلاس شر. کسی به این چیزها کاری نداشت. تنها چیزی که برای بچه‌ها مهم بود در کنار هم بودن بود. نرجس کنار سمیه نشست. سمیه قاری قران سر صف بود. بچه آخوند بزرگترین مسجد شهر. ساعت‌‌های تفریح و موقع جشن‌ها در کلاس را می‌بستیم که سمیه برایمان ابی بخواند. شاهکارش هم آهنگ بگو از خونه بگو از گل پونه بگو بود فکر کنم. قمیشی هم می‌‌‌خوند. اون سال‌ها هم همه عاشق. سمیه و نرجس خیلی زود باهم دوست شدند. خیلی بیشتر از یک دوست. ما فکر می‌کردیم باید حمایتشان کنیم. سمیه مجبور بود چادر سرش کند در حالی که از چادرش متنفر بود و مجبور بود قران بخواند. هیچ وقت نگفت از قران خواندن متنفر است اما همان روزهایی که قران می‌خواند ابی خواندن هایش هم پرسوز تر می‌شد.
رابطه نرجس و سمیه فراتر رفت. خیلی فراتر. دیگر همه کلاس می‌دانستند. اما کسی کاری بهشان نداشت. کلاس هم آنتن نداشت که نگران چیز دیگر باشیم. نرجس لوند بود. خیلی لوند. فقط قرار شد وقتی معلم داریم کاری نکنند که برای همه کلاس بد بشود. سمیه چادرش را دیگر سر کلاس هم سرش می‌کرد. فکر کنم اولین باری بود در زندگی که از چادری بودنش لذت می‌برد. چادرش آن فضایی را که می‌‌خواست می‌خواستند بهشان هدیه می‌داد.
کلاس سوم باز هم امتحان تیزهوشان دادیم. مرا راه ندادند. ت قبول نشد و مادر آ همچنان سر حرفش بود که بجه اش مدرسه عادی برود. می‌توانم از آن سه سال سه هزار صفحه بنویسم. آ تابستان آن سال با یکی از بستگان دور ما- که هرچند روابط خیلی نزدیکی با ما داشتند- دوست شد. این آدم دقیقا می شد پسر دختر خاله مادرم. سین. شاید من باعث شدم که دوست شوند. یعنی جور دیگری نمی‌شد. سال‌‌ها سعی کردم خاطرات آن سال‌ها را فراموش کنم. حالا به خاطر آوردن جزئیاتشان کار ساده ای نیست.
ادامه دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما سه نفر بودیم (‌قسم هفتم) بسته هستند

افاضات انتخاباتی

اینها را از دفتر انتخاباتی براک اوباما می نویسم.

فردا قرار است روز مهمی باشد. برای خیلی ها. توضیحات فنی را علی و امید خیلی خوب نوشتند. در این
دو هفته گذشته آنقدر اتفاقات عجیب و غریب و دور از ذهن افتاد که واقعا پیش بینی رقابت فردا را غیر ممکن می‌کند. دوست دارم و از صمیم قلب امیدوارم اوباما برنده رقابت فردا باشد هرچند اگر نتایج همانطور که پیش‌بینی ها نشان می‌دهد باشد باید تا معلوم شدن نتایج آخرین ایالت‌ها در ماه مارس منتظر ماند.
نمی‌دانم آیا به صحبت‌های میشل اوباما تا به حال گوش داده‌اید یا نه اما این زن چیزی را در من زنده می‌کند. روحیه‌ای که مدت‌ها نداشتم و شاید اگر حرف‌های دو روز قبلش در دلور نبود من هم قرار نبود تا آخر شب اینجا بمانم.
از مک‌کین می‌ترسم. کافیست یک جستجو در حرف‌هایش من‌باب سیاست خارجی مد نظرش بکنید. هر چند به قول دوستی از مردم مملکتی که ریگان و بوش پدر و دوبار هم جناب جورج بوش را انتخاب کردند هیچ بعید نیست. اگر انتخاب شود باید منتظر سلسله جنگ‌های بیشتری هم بود.
انتخابات -مخصوصا در این هفته آخر- مرا به شدت یاد انتخابات دور اول خاتمی می‌اندازد. همان‌باری که برای اولین پوستر خاتمی را به خانه آوردم. اولین باری که عکس یک آخوند به خانه ما آمد. مادرم می‌گفت آخوند اخوند است و پدرم می‌گفت هنوز خیلی جوانی. ولی من هنوز آن عکس کوچک روی آینه و پوستر بزرگش پشت در اطاقم را یادم است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای افاضات انتخاباتی بسته هستند

ما سه نفر بودیم (‌قسمت ششم)

برای راهنمایی هردویمان مدرسه تیزهوشان قبول شدیم. یادم نیست آن‌ موقع‌‌ها می‌گفتند فرزانگان یا نه. به من اجازه ندادند بروم و آ هم نرفت چون مادرش اعتقاد داشت بچه‌ها باید با روند طبیعی درس بخوانند که بهشان فشار نیایید و یکدفعه از درس و مدرسه زده نشوند. ما رفتیم مدرسه راهنمایی ابوریحان. شیف ب. داستان سه نفر تازه از اینجا شروع می‌شود.
ت به ما اضافه شد. کلاس اول الف. خانم طبسیان مدیرمان بود. خانم خاکپور معلم علوم. خانم شاهینی تاریخ و جغرافیا. خانم احمدی معلم عربی و یک خانمی بود به اسم خانم نجاتی. (‌ده دقیقه فکر کردم تا اسمش یادم آمد) ت به ما اضافه شد و قرار گویی بر این شده بود که این سه نفر اسم مدرسه ابوریحان ب را که همیشه زیر اسم ابوریحان الف بود دوباره زنده کنند. آن سال‌‌‌ها مسابقات استانی به اسم مدرسه‌ها تمام می‌شد. همه مدل مسابقه‌ای هم بود. از نقاشی و خوشنویسی بگیر تا مسابقه قران و کتابخوانی و درسی و سرود و نمایش.
ت مادر نداشت. راستش من هیچوقت نفهمیدم مادرش فوت کرده یا از پدرش جدا شده. دو برادر بزرگتر داشت. پدرش معلم بود. دبیر ادبیات. ت فروغ را برای ما آورد و یواش یواش گلسرخی و کسرایی را. آ شروع به شعر گفتن کرد. ت از کشتارهای زمانی می‌گفت که ما کلاس اول بودیم. ت هم خوشنویسی می‌کرد. خط هردویشان خیلی خوب بود. من اسم ها را از ت یاد می‌گرفتم و در کتابخانه عمویم به دنبال کتاب‌ها می‌گشتم. بازرسین دم در که کیف‌هایمان را قبل از وارد شدن به مدرسه می‌‌گشتند نمی‌دانستند کتاب‌های گلسرخی و شاملو و محمود را نباید آورد مدرسه. ما شعر حفظ می کردیم و سرشار از این کشف تازه زیباترین روزهای زندگیمان را ساختیم. من بهترین روزهایم را داشتم. هر چند شعرهایی که از بر می‌کردیم داستان شهرمان بود بیرون چهار دیوار مدرسه ابوریحان.
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
ادامه دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما سه نفر بودیم (‌قسمت ششم) بسته هستند

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

این باران رهایمان نمی‌کند. سه هفته‌ است که می‌بارد و می‌بارد…
DSC06241.JPG

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه‌ها با برگ و رنگ بسته هستند

ما سه نفر بودیم ( قسمت پنجم)

کلاس سوم که تمام شد من از مدرسه هدایت آمدم بیرون. تنها من نبودم. خیلی ها بودند. یک جایی نزدیکتر به خانه ما یک مدرسه دیگر ساخته بودند. یک مدرسه خیلی خیلی بزرگ. چهارطبقه. یک شیفتش ابتدایی بود یک شیفتتش راهنمایی. ما را مجبور کردند برویم آنجا. اما آ را که خانه شان درست بغل همان مدرسه خیلی خیلی بزرگ بود را مجبور نکردند. گفتم که .حالا شما بگویید کارمند بدبخت بود در آن سالها. من حرف خودم را می گویم. آن‌سالها کارمند دولت بودن ارج و قربی داشت.
اما آن کلاس سوم هم از هم پاشید. آن سال اولین مدرسه غیرانتفاعی شهر را بازکردند. مدیرش هم کسی نبود جز خانم دهش معلم ورزشمان که اولین مدرسه غیر انتفاعی شهر را در خانه خودش باز کرد. اسمش فکر کنم شده بود هدف. هنوز هم باز است؟ هدف به خانه ما نزدیک بود اما مرا چه به مدرسه غیرانتفاعی آنهم در آن سال‌ها؟ آ در همان هدایت ماند. من را فرستادند به آن مدرسه نوساز خیلی خیلی بزرگ که اسم یک شهید را رویش داشت و ساناز و بچه دکترها رفتند هدف. رویا فکر کنم در همان هدایت ماند.
مدرسه خیلی خیلی بزرگ میز و صندلی نداشت. تا وسط سال ما باید از خانه یک تکه موکت می‌بردیم مدرسه که رویش بشینیم. اسم معلم کلاس چهارممان خانم خدادادیان بود به گمان. اصلا مطمئن نیستم. پایش در همان ماه مهر شکست و دیگر نمی‌توانست چهار طبقه را بیاید بالا. آسانسور هم خوب مسلم است خبری نبود ازش. ما ماندیم بدون معلم از همان اول سال. مدرسه خیلی خیلی بزرگ پول معلم اضافه را نداشت. یک خانم معلم دیگری بود که می‌آمد از کلاس دیگر به ما ریاضی درس می‌داد. اصلا نمی‌دانم چطور شد که یکدفعه دیدم من هستم و همه کلاس. باید می‌رفتم کلاس آن خانم سرکلاس ریاضی و بعد می‌آمدم به بقیه کلاس روی موکت های تکه تکه نشسته درس می‌دادم. بقیه درس‌ها هم به همین منوال شده بود.
آ را خیلی کم می‌دیدم. گاهی سر راه برگشت به خانه اگر پیاده بودم می‌رفتم دم خانه‌شان. ازش می‌پرسیدم ریاضی و فارسی و علوم درسشان کجاست و بعد می‌رفتم خانه‌مان. خانم خدادادی هم بالاخره برگشت سرکلاسش و ما هر طور بود کلاس چهارم را بدون میز و نیمکت تمام کردیم.
از تابستان آن سال تا سال آخر دبیرستان من و آ باهم می رفتیم کلاس زبان. موسسه آموزش زبان انگلیسی فجر. هر هفته سه شب. سرویسمان هم با هم بود. یک مینی‌بوس آبی کمرنگ. موسسه فجر را یک خانواده تاسیس کرده بودند. باورم نمی‌شود که اسم موسسش را یادم نمی‌آید. یک آقای ایرانی بود که با یک خانم هندی در انگلیس درس‌خوانده ازدواجر کرده بود و باهم این موسسه را راه انداخته بودند. اولین باری که رفتم کلاسشان موسسه روبروی خیابان مدرسه ابوریحان بود. نرسیده به خیابان ملت. تا وقتی که من مدرکم را بگیرم جایشان هزاربار تغییر کرد. درس آ همیشه از من بهتر بود. خوشنویسی هم می‌کرد. پدرش نقاش بود. به معنای حرفه‌ای کلمه. همه خانواده‌شان خوشنویسی هم می‌کردند. خواهرش شعر هم می‌گفت. خودش هم بعد‌ها شروع به شعر گفتن کرد. غرل های نابی داشت.
درست است که معدل من هم همیشه مثل او بیست بود ولی من می‌دانستم درس او از من بهتر است. نمی‌دانم چرا. ولی درسش بهتر بود. در کلاس زبان هم بهتر بود. با هم می‌خواندیم بی ای ان جی او…بی آی ان جی او….بی آی ان جی او…..
ادامه دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما سه نفر بودیم ( قسمت پنجم) بسته هستند

ما سه نفر بودیم. ( قسمت چهارم)

من عاشق این بودم که بروم خانه آ. خانه‌شان بزرگ بود. خیلی بزرگ. بزرگترین آپارتمانی بود که من به عمرم دیده بودم. پذیرایی و ناهار خوریشان به هم وصل بود و هر دو به هال‌شان. آ و خواهر بزرگش که آن سال‌ها دبیرستان توحید می‌رفت و بعدها دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه تهران شد با هم یک اتاق داشتند و دو برادرش هم یک اتاق. خانه‌شان مبل‌های بزرگ راحت داشت. از همان‌ها که خانه‌های قدیمی بابلسر و دریاکنار داشتند. تلوزیونشان هم رنگی بود. رنگی و بزرگ. ما کلاس دوم دبستان بودم. رها تازه به دنیا آمده بود و آ و مادرش آمده بودند خانه ما برای دیدن مادرم.
آ تنها کسی بود که من همیشه می‌توانستم بروم خانه‌شان. تابستان آن‌سال هم چندباری رفتیم خانه همدیگر. کلاس سوم اما دیگر در یک کلاس نبودیم. من رفتم کلاس خانم مشعوف. اسم معلم آ را یادم نیست. کلاس خانم مشعوف کلاس بیستی ها بود. فکر کنم آن سال معدل همه بیست شده بود. عمو رجبعلی خدا بیامرز عموی پدرم بود. قرار شده بود به ازای هر بیست به من هفت ریال بدهد. ریال ها. تومن نه. فکر کنم آخر سال بیست و چند تومان به من داد. یادم نیست. خانم مشعوف گفته بود هرکس بیست تا بیست پشت سر هم در دیکته بگیرد اسمش را سر صف می خوانند و بهش جایزه می دهند. من همیشه دیکته نوزدهم یا هجدهم را خراب می کردم. ساناز خدای دیکته بود. با آن کیف و دفترها و خودکارهای رنگی‌اش. با آن مدادرنگی های سی و شش رنگش.
این کلاس هم میزهایش سه ستون بودند. ردیف اول سمت راست چسبیده به دیوار – هرچند کلاس‌های دبستان هدایت گرد بودند و میزها واقعا به دیوار نمی‌چسبید.- را سه دختر لوس و ننر و پولدار گرفته بودن. اسم‌هایشان را هم یادم می‌آید. ربطی به داستان من ندارد. من دیگر قدم بلند شده بود. نمی‌توانستم میز اول بنشینم. میز آخر ستون وسط می‌نشستم. با رویا که آخرش رفت شریف. چقدر این دختر مهربان بود و درس‌خوان. با آنکه از راهنمایی به بعد رفت فرزانگان و مرا راه ندادند اما همیشه موقع مسابقات استانی می‌دیدمش. از همان کلاس سوم نابغه بودنش معلوم بود.
از کلاس سوم غیر از مدادها و ماژیک‌های رنگی و آن بیست تا بیست چیز دیگری یادم نیست. آ همکلاس من نبود.
ادامه دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما سه نفر بودیم. ( قسمت چهارم) بسته هستند

!

من واقعا قصد نداشتم وسط این داستان نویسی‌ام چیزی دیگری بنویسم اما این قضیه آنقدر جالب بود که من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. این یعنی حتی به تمام ترس من از انتخاب شدن مک‌کین هم غلبه کرده. آنقدر آزاری که این جوان رعنا,این دانشجوی دکترا این مغز فرار کرده که نه, رانده شده از مملکت دل مرا به درد آورد که دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. الهی درد و بلایش بخورد توی سر همه آن‌های که تهمت پشت شتر‌نشینی و تروریست بودن زدن بهش.
متن انگلیسی خبر این است.
اگر حوصله خواندن متن انگلیسی را ندارید خلاصه اش این می‌شود که این جوان رعنای قصه ما جناب فرهود آذرسینا دانشجوی بیست و پنج ساله در یک آسانسور در برابر دیدن سینه‌های یک زن عنان اختیار از کف مبارکش بیرون می‌رود و سینه‌های خانم را می‌بوسند. بعد هم در زندان شاکی می‌شوند جدای اینکه این جریان باعث شده که زندگی‌‌اش از روال عادی خارج شود در زندان همبندانش تهمت تروریست بودن و پشت شتر‌نشینی بهش زده اند و اگر آن خانم دچار یک مورد آزار و اذیت شده‌اند در حق ایشان جفای مضاعف شده است. گناه ایشان چیست که بقول خودشان وقتی زنی اینطور سینه‌هایش را بیرون می‌اندازد نباید انتظار داشته باشد همه مردان خودشان را کنترل کنند!
پی‌نوشت:
من نمی‌‌توانم ذهنم را از این داستان جناب آذرسینا به جای دیگری معطوف کنم. تصورش را بکنید؟ در آسانسور ایستاده‌اید و لباس یقه باز تنتان است یا چه می‌دانم دامن کوتاه پوشیده‌اید. بعد طرف بیاید برود راست لای سینه‌هایتان یا لای پایتان؟ قصه سکسی تعریف نمی‌کنم. از دید آن زن جریان را ببینید.
بنده این‌ها را که عرض می‌کنم خودم کلکسیون مفعول اعمال بسیار عجیبه واقعه شده ام! یکبار در تاکسی یک خانم بازویم را گاز گرفت. یکبار یکی توی صورتم تف کرد. یکی یکبار عینکم را از روی چشمانم کشید. اما شاید قضیه این نباشد. شاید قضیه به وقاحت این جناب آذرسینا برگردد که شاکی هم است.
در راستای اینکه سال دارد به آخر می‌رسد و ما کلا دست به انتخاب مفاخرمان خیلی خوب است بنده جناب ایشان را نامزد دریافت لقب ایرانی منتخب سال هشتاد و شش می‌کنم. البته امیدوارم اعلام این نامزدی باعث نشود که ایشان خدای نکرده دوباره از کار و زندگی‌‌شان عقب بیافتند و ما شاهد افت درسی ایشان در مقطع دکترایشان باشیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ! بسته هستند