همین امروز و فردا داستان سرگشتگی عشقی‌آم را بین رودگولیت و ریکارد می نویسم. فون باستن نفر سوم مثلث ما بود در آ. ث. میلان
رودگولیت که فکر کنم رسما اولین عشق مرد من بود. از آنها که ادم عکسشان را می‌گذارد لایه سینه‌بندش. آن مدلی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما انسان‌های ساده که دلمان به سیاستمدران خوش است موجودات بیچاره‌ای هستیم.
حالا می‌خواهد برای یک کمی آزادی و روسری رنگی باشد یا برای پایین آمدن قیمت نفت و مرغ و تخم مرغ
گاهی فکر می‌کنم این بی‌شرف‌ها آنقدر خوب نقش بازی می‌کنند که خودشان هم وسط راه یادشان می‌رود که از اول هم نقش بوده. می‌شود خود خود داستان. شاید آن‌ها از ما هم بیچاره تریند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

gol.jpg
Ground for Sculpture. New Jersey
Photo by Vahid

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه‌ها با برگ و رنگ بسته هستند

برخورد دنیاها

آها !‌یک چیزی که امروز به یادم آمد این بود که وقتی به ده نفر یک راز! را می‌گوید و به هرکدامشان قسم و آیه می‌دهید که این را فقط به تو گفتم و جان من جان تو اگر به کسی بگویی لااقل اولش مطمن شوید این ده نفر آدم در جایی از این دنیاهای واقعی یا مجازی با هم دیداری نخواهند داشت. حالا جدای اینکه خودتان ضایع می‌شوید و دیگر حنایتان رنگی ندارد آن طرف هم که مدتی توهم محرم راز بودن بهش دست داده بود ممکن است یک مقدار ناراحت شود.
یک مورد دیگر هم اینکه حالا راز و اینها بماند وقتی پشت سرکسی بد می‌گویید لااقل در پروفایل عمومی اش در انواع و اقسام دنیاهای مجازی اینقدر محکم قربان صدقه‌‌اش نروید. چون باز هم به همان فرد توهم زده این احساس دست می‌دهد که احتمالا قربان صدقه شما در پروفایل خودش هم یک جوری همان معانی را دارد.
کلا عرض کردم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برخورد دنیاها بسته هستند

ملک نبودم. فردوس را هم نمی‌دانم کجاست.
اینجا اما جای من نیست. این را می‌دانم.
هی پیرمرد! یک جای دیگر بلد نیستی مرا اینبار آنجا پرتاب کنی؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دوران نوجوانی من عجیب بود. تنش وحشتناک و دعواهای هرروزه سر مسایل بی‌خود با مادرم موفقیت در مدرسه و زندگی عاطفی که هیچکس از یک شاگرد اول انتظارش را نداشت و در کنار همه این‌ها باید به شدت به صورت مخفی نگّهداری‌ می‌شد.
من برای مادرم ارزش زیادی قایلم. زنی بود که کتاب‌ را به زندگی من آورد. کسی بود که لحظه به لحظه فداکاری‌اش را با همه بی‌کاری آن‌ سال‌های پدرم دیدم. کسی بود که بیشتر از هر کسی از قدم به قدم درس خواندن من دفاع کرد و به جرات می‌توانم بگویم از خیلی از چیزها زد تا من به کلاس‌های خارج از برنامه دوران دبیرستان و دوران دانشجویی در ایران بزنم. اما من هیچ وقت با مادرم به معنای یک دوست صمیمی نبودم. هیچوقت.
حالا وقت‌هایی که مثل این چند روزه این هجوم وحشتناک هورمون‌ها را می‌بینم که حالا دیگر درک می‌کنم برای چیست و با من چه می‌کند به عقب برمی‌گردم و فکر می‌کنم شاید تمام تنشهای آن سال‌ها هم به خاطر بلوغ زودرس من بود و مادری که این‌ها را نمی‌دانست. تقصیر خودش هم نبود. خیلی از ماها هم معنای این‌ها را نمی‌دانیم. فکر می‌کنیم زاده فکر و خیال است و نقش واقعی هورمون‌ها را ندیده می‌گیریم.
من خیلی زود قاعدگی ماهانه ام شروع شد. شاید فقط نه سالم بود یا ده سال . بعد این همراه شد با قد کشیدن یک‌ دفعه ای و رشد سینه ها و رویش موها. خودم هم آن موقع نمی‌دانستم این‌ها مهم است. نمی‌دانستم اصلا این‌ها یعنی چه. آنقدر بچه بودم که اصلا هیچی از پریود نمی‌دانستم. یک وقتی دیدم از تنم خون میاید. بعد که دیدم شورتم کثیف است رفتم بشورمش. اصلا نمی‌دانستم یعنی چه. بعد مادرم مرا که در حیاط خلوت پشت خانه داشتم شورتم را می‌شستم دید. تازه آن وقت بود که آمد و گفت این یک چیزی است که مال خانم‌هاست. از این به بعد هر ماه یک چند روز از این‌‌ّ ها از بدنت میاید. هر وقت اینطور شدی به من بگو که بهت وسیله لازم بدهم. بعد تازه آن موقع بود که یادم داد چطور نوار بهداشتی را توی شورتم بگذارم. آن‌هم آن نوار بهداشتی‌های کلفت بدون چسب قدیمی را.
ولی شاید دوازده سال بعد از طول کشید که اصلا بهفمم که چرا موقع پریود سگ می‌شوم. که چرا درد دارم. هیچکس این ها را به من نگفت. نمی‌گویم این‌ها تقصیر مادرم است. خودش هم همه آن سال‌‌ها گرفتار آن میگرن دیوانه کننده اش بود. او هم عصبی بود از هرچه که روزگار بر سر خانواده ما آورده بود. تقصیر او هم نبود. شاید خودش هم وقتی من نه سالم بود اینها را نمی‌دانست. وقتی من نه سالم بود احتمالا مادرم همسن و سال حالای من بود. با این تفاوت که یکی نسل قبل بود.
من همیشه دلم می‌خواست با مادرم دوست باشم. الان خیلی بهتر است. دیگر چیزی نیست که خجالت بکشم. دیگر نگران اینکه مادرم بفهمد دختر شاگرد اولش دوست پسر دارد نیستم. دیگر نگران یافته شدن دفترچه های یادداشتم در اتاق آن‌ها نیستم. اما این چیزی نیست که یک شبه بشود ساختش. حالا خودم یک وقت‌هایی در مورد مریض‌های جنسی برایشان توضیح می‌دهم. گاهی افسوس می‌خورم که چرا این رابطه هیچ وقت زودتر درست نشد.
حالا نمی‌دانم چرا این‌ها را می‌نویسم. شاید برای اینکه برای خودم مهم است. شاید برای اینکه یکی دوسالی است – بنا به گفته دکتر شاید به خاطر نزدیک شدن به سی سالگی- که هجوم این هورمونها و این اشک‌‌های بی سبب و رفتار غیر قابل پیش بینی حتی برای خودم روز به روز بیشتر می‌شود و من تقریبا به همه کسانی که به نوعی با من سر و کار دارند گفته ام که قبل از اینکه از حرف ها یا رفتار عجیب و غریب من برنجند مطمین شوند که آن در زمان پریود من اتفاق نیافتاده چون واقعا گاهی دست خودم نیست. هیچ توجیه هم ندارد. دست خودم نیست.
به نظر من مهم است اگر اوقاتی که اینطور می‌شویم به کسانی که با آن ها رابطه داریم بگویم جریان هورمون‌‌ ها چیست. پسرها در زمان بلوغ ظاهرا چیزی شبیه این را تجربه می‌کنند. بنابراین خیلی غریبه نیستند. اگر می‌توانید به پدر و مادرتان هم بگویید. شاید اگر آن زمان‌ها هم من این‌ها را می‌دانستم و به مادرم می‌گفتم الان تمام زندگی من جور دیگری بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من امروز دوتا چیز مهم فهمیدم
یکی اینکه اون کایاکی که من چند هفته قبل سوارش شدم و به مدد دو عدد ملوان زبل جان سالم از اقیانوسی توفانی که راهزنان ما رو در اون گرفتار کرده بودند بدر بردم در واقع کانو بود نه کایاک.
یکی دیگه اینکه این‌همه ملت شر شر میگن شر با کسر شین به معنای بدی نبوده بلکه شر به معنای قسمت کردن بوده و به چیزی در گوگل ریدر ربط داشته. (‌هنوز نفهمیدم چی. تو رو خدا فحش ندید. من دیگه این وبلاگ هم آخر تکنولوژی هست که سلول‌های مغزم کشش فهمش رو دارند. گوگل ریدر سخته. من حوصله ندارم.)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

خجالت نمی‌کشی در مسجد تف می‌کنی؟

دیشب پدرم آمد دنبالم. بین راه حرف وقاحت برخی حضرات شد در اینکه در قرن بیست و یکم چطور همه‌چی را قاطی می‌کنند که هیچ از هیچ چیز هم خوف ندارند و ماشالله روز به روز پررو تر هم می‌شوند. پدرم این داستان را تعریف کرد که
یک آخوندی داشته در محراب مسجدی ترتیب یک بنده‌ خدایی را می‌داده. یک نمازگزاری میاید و وقتی آخوند را در حین عمل شریف در محراب می‌بیند یک تف می اندازد رویش. آخوند هم در همان حال فریاد می‌زند که خجالت نمی‌کشی در خانه خدا تف می‌اندازی.
این هم داستان پدر ما در مورد اندازه وقاحت

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خجالت نمی‌کشی در مسجد تف می‌کنی؟ بسته هستند

زنگ انشا برای من اتفاق بزرگی بود. چیزی در حد زنگ ریاضی. مثل وقتی که همه سوال‌‌ها را بلدی. مثل وقتی که درس را مو به مو حفظ کرده‌ای. زنگ انشا مایه مباهات من بود.
موضوعات بعضی‌ها را هنوز یادم است. مثلا من می‌خواستم به طور جدی فضانورد شوم یا یک سال بروم در یک روستا درس بدهم. بعد هم خدای وصل کردن قسمت‌های مختلف به من بگو چرا ها در مغزم بودم. هنوز یادم است یکباری یک داستان سرخپوستی را چه طور به سمبل عقاب در ایالات متحده ربط دادم. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم فقط از یک ذهن علف کشیده چنین قدرت خلاقیتی برمیاید. داستان دربار روس را مثلا چطور می‌شد به بومیان مالزیایی ربط داد. زنگ انشا زنگ پرواز من بود.
سخت می‌شد وقتی قرار بود در مورد انقلاب و بسیج و اینها بنویسم. یک فرمول کلی برای آن‌ ‌ها ردیف کردن حروف اول کلمات بود. مثلا در مورد بسیج باید ب و سین و ی و جیم را به یک چیزی ربط می دادم. ب مانند برابری لابد.
تازه برای بقیه هم انشا می‌نوشتم. ذوق هم می‌کردم. چقدر در دلشان به من خندیده باشند خدا می‌داند. حرصم می‌گرفت وقتی معلم وقت کم میاورد و از زنگ انشا می‌زد. البته این مال ابتدای باید باشد چون راهنمایی زنگ انشا جدا بود. یا شاید هم نه. انشا با یک درس دیگری قاطی بود. اجتماعی و انشا…یادم نیست. دبیرستان اصلا یادم نیست انشا داشتیم یا نه. ماشالله کلاس‌های ریاضی دیگر مجالی برای انشا نمی‌داد.
یاد زنگ انشا کردم امروز نمیدانم چرا.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بستنی سرد بود. یخ زدم.
یک دقیقه گذاشتمش توی مایکروو. اینقدر چسبید. بستنی ولرم مایل به گرم نخورده بودم تا به حال. عالی بود.
امشب فقط بستنی ولرم و هندوانه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند