فراموشی درد فراگیری‌است. جامعه مهاجر فراموشی از مدل خودش را دارد. چند سال که می‌گذرد انگار خودمان هم یادمان می‌رود که در آن ممکلت ما هم زندگی می‌کردیم، عاشق می‌شدیم، می‌رقصیدیم، آواز می‌خوانیدیم، زیر باران بوسه می‌خواستیم، می‌خندیدیم، فیلم‌ می‌دیدیم، تاتر بازی می‌کردیم و خیلی کارهای دیگر که همه همسن و سالانمان همه جای دنیا می‌کنند.
چند سال که می‌گذرد از همه زندگی و عشق و رقص و آواز و بوسه و خنده در همان خیابان انگار فقط ترس می‌ماند و حکایت‌های طرح امنیت اجتمایی. طوری می‌شود که -مثل امروز- وقتی فیلمی ساخته شده در ایران را می‌بینم یکی‌مان می‌گوید: «امکان ندارد این فیلم را در ایران ساخته باشند» چرا که مثلا توی فیلم یک آهنگ ممنوعه پخش می‌شد یا تصویر یک هنرپیشه خارجی به دیوار اتاق یکی زده بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

از دردهایی که می‌کشیم

تارا جوون نمی‌فمد که چرا کسی باید ابروهایش را بکند. ساده‌ترین جواب وقتی زیر بندش در حال دردکشیدنی، این است که «چه می‌دونم. استرسه» و تارا جون در حالیکه نخ را محکم‌تر فشار می‌دهد و چشمهایش را نازک می‌کند می‌گوید: «استرس برای چی عزیزم؟ درست رو که داری می‌خونیَ شوهر به این خوبی هم که داری، دیگه چی می‌خوای؟» و من فکر می‌کنم درس و شوهر. یک آدم -زن- فقط برای دو چیز در دنیا می‌تواند نگران شود. درس و شوهر!‌ البته درس را هم فکر کنم می‌توانست تخفیف بدهد و بگوید همان شوهر بس‌ات است. صورتم را باد می‌کنم که دیگر حرف نزنم. چند ثانیه طول نمی‌کشد که حرفش را می‌زند: « به نظر من تو اصلا نباید نگران درست هم باشی. اینقدر خودتو رو اذیت نکن. هر ترم دوسه تا واحد بیشتر برندار!» حالا تارا جوون شده مشاور دانشگاه. من دوباره صورتم را باد می‌کنم. «این خواهر زاده منو که میشناسی؟ اون هم داره تو ال‌ای کالج می‌ره. همینقدر که فایننشال اید بهش بدن دیگه بیشتر کلاس برنمی‌داره. می‌گه مگه من چند سال جوونم. به خدا راست هم می‌گه. چی می‌خونی تو؟» تارا جون می‌پرسد. حالا من چه جوری حالی‌اش کنم که این چیزهایی که من می‌خوانم سرو تهش چیست. یک چیزی سرهم می‌کنم و می‌گویم. بعد می‌پرسم که این ابروهایم را می‌شود کاری کرد یا نه. پیشنهاد بعدی تاراجوون «تاتو» ابرو است. « اینجا من اجازه ندارم دستگاهشو بذارم. اما اگه بیایی خونم اونجا تخت دارم» می‌گویم نه. حاضر نیستم ابروهایم را نقاشی کنم. همینطور کچلش بهتر است. « بالا و پایینش را بگیر» من مثل یک برده رام هرچه می‌گوید گوش می‌کنم. همکار تارا جوون صدای تلوزیون را بلند می‌کند. یک خواننده اسپانیایی زبان دارد می‌خواند. آنقدر به کار تارا جوون اعتماد دارم که چشم‌هایم را ببندم و وقتی آینه را می‌دهد دستم بازشان کنم. وسط داستان عمل شکمش در تهران بود که می‌گوید ببین چطور شده. من واقعا نمی‌دانم چطور از آن ابروی نصفه و خالی همچین چیزی در آورده. کار تارا جوون درست است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از دردهایی که می‌کشیم بسته هستند

برای آزادی حسین درخشان

We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities’ arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan’s disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities’ failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برای آزادی حسین درخشان بسته هستند

داروک هم خبری از ما نمی‌گیرد

بارانی که نیم‌ساعت ببارد بعد قطع شود همان بهتر که اصلا نبارد. باران باید ممتد باشد مثلا یک هفته همینطور ببارد بی‌آنکه بند آید. دلم باران آن مدلی می‌خواهد به اضافه یک سکوت مطلق که در آن هیچ صدایی غیر از صدای همان باران نباشد. باران و یک هفته سکوت. این تمام آنچیزی است که من فعلا از زندگی می‌خواهم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای داروک هم خبری از ما نمی‌گیرد بسته هستند

طرف رفته مهمونی افطاری احمدی‌نژاد. حالا هرجا حرفش می‌شه، قرمز می‌شه سریع سعی می‌کنه بحث رو عوض کنه. یکی نیست بگه یا رفتن به مهمونی احمدی‌نژآد کار درستی بوده – در کنار تمام فحش‌هایی که بهش حواله کردی و می‌کنی- که پا شدی رفتی، یا اینکه نبوده. اگه تشخیص دادی که کار درستی و رفتی دیگه خجالت نداره. اگر هم حرف زدن در موردش اینقدر برات گرون تموم می‌شه مگه مریض بودی رفتی؟
****
هیج مهمونی رو از دست نمی‌ده. توی همشون هست. بعد اونوقت موقع عکس گرفتن که می‌شه از جلو دوربین فرار می‌کنه که «نمی‌خوام «پارتی گرل» معرفی بشم». همون سوالات قسمت بالا خدمت ایشون!‌
****
نتیجه گیری اخلاقی این پست این است که اول تکلیف خودتون رو با خودتون معلوم کنید، بعد برید سر سفره احمدی‌نژاد یا عرق خوری با رفقا!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

«سانسور ایدئولوژیک زنان در کتاب‌های درسی ایران»

«اتفاقاتی که در جامعه‌ی ایران در ۱۵ـ ۱۶ سال پیش افتاده، برای خیلی از مسوولین کنونی به خصوص دولت نهم تا حدود زیادی غیر‌منتظره بوده است. ما یک آموزش کاملاً سنتی را به دختران ارایه می‌دهیم و همان‌طور که از محتوای کتاب‌های درسی می‌توان برداشت کرد، به طور دایم به دختران می‌گوییم نقش اصلی‌شان در خانه‌، نقش مادری‌ و نقش همسری‌ است.»
«طرح بومی‌سازی پذیرش که به معنای جلوگیری از جابجا شدن جغرافیای دختران در سطح ایران است، یکی دیگر از آن‌ها است. این‌که کتاب‌های درسی را دخترانه، پسرانه کنند از همه ارتجاعی‌تر است و بالاخره آخرین طرحی که فعلاً فقط حرفش را زده‌اند، اما معلوم نیست بخواهند اجرا کنند ـ به نظر من خواسته‌اند امتحان کنند تا ببینند واکنشش چیست ـ حتا دوره‌های تحصیلی را زنانه ـ مردانه بکنند. با این بهانه که دختران باهوش‌تر از پسران هستند می‌خواهند دوره‌ی تحصیلی دختران را کوتاه کنند‌. به این ترتیب که در عمل آن‌ها زودتر وارد خانواده شوند، زودتر مادر و زودتر بچه‌دار شوند.»
«این‌که تصویر زن در کتاب‌های درسی ایران تبعیض‌آمیز باشد (آن تحقیقی که ما امسال در مورد همه‌ی کتاب‌های درسی کردیم که به انگلیسی و فارسی چاپ شده‌) به طور کامل نشان می‌دهد کتاب‌های درسی ایران یکی از تبعیض‌آمیزترین کتاب‌های درسی در تمام دنیا در مورد زن است‌. شاید در دنیا فقط عربستان و یمن از ایران بدتر باشند.»
«زن حالت مکمل مرد را دارد. یعنی کارهایی را که یک مرد نمی‌تواند بکند، زن باید انجام دهد. در مثال‌هایی که در کتاب‌های درسی آورده می‌شود، زن همه جا حتا در خانه، آن نقش‌هایی را بازی می‌کند که در تقسیم کار داخلی خانه، کارهای خیلی معمولی است. مثل جابجا کردن اثاث خانه، رنگ زدن خانه، انجام خرید. به نقش زن آنجایی اشاره می‌شود که مرد نباید آن کار را بکند یا نمی‌تواند آن کار را بکند یا بهتر است که نکند.»
«لغاتی مثل سرپرست خانواده، مسوول خانواده، رییس‌خانواده و نان‌آور خانواده به طور عمده درباره‌ی مرد به کار می‌رود. از این جنبه می‌توان گفت که یکی از بنیادهای این ایدئولوژی جنسیتی، همین قایل بودن نقش مکمل و نابرابر برای زن است. زن، موجودی است که تفاوت می‌کند، بنابراین به خاطر تفاوتش باید نقش‌های اجتماعی و خانوادگی متفاوتی را به عهده بگیرد‌. به نظر من، این یکی از نکات شروع کننده‌ی این ایدئولوژی جنسیتی بود که بدون هیچ پرده‌پوشی آشکار بود و توضیح می‌دهد زن و مرد نابرابر هستند.»
«به خاطر همین نابرابر بودن‌، نقش‌های اجتماعی‌ متفاوتی دارند. روندهای جامعه‌پذیری‌شان فرق می‌کند، در واقع نوع انتظاراتی که از آنان دارند، و نوع زندگی‌شان فرق می‌کند. جامعه‌ای را تصویر می‌کنند که دو نیمه دارد، یک نیمه‌ی فرودست و نیمه‌‌ای که در جامعه، همه‌ی مسایل اصلی را به عهده دارد و تولید اصلی علم و فرهنگ با اوست و آن جامعه‌ی مردان ایران است. تاریخ این‌گونه نوشته شده است‌. کتاب فارسی هم این‌گونه نوشته شده است.»
ولی این مادر اسم ندارد. برای این‌که زن‌های کتاب‌های درسی ما، انسان‌های ناشناسی هستند که در همان نقش محدود و فرودستانه‌ی خودشان باقی می‌مانند. این نگاه تحقیرآمیز و شهروند ثانوی به زن‌هاست که مجموعه‌ی این ایدئولوژی را تشکیل می‌دهد. آقایان مسوولین حکومتی هر چه دلشان می‌خواهد، می‌توانند بگویند که زنان، تاج سر ما هستند یا ما چه داریم علیه زنان بگوییم. ولی آنچه در عمل انجام می‌شود، همه‌ی آن چیزهایی است که علیه زنان است. تصویر به قهقرا رفته‌ی زن است که با زن جامعه‌ی امروزی بسیار متفاوت است. دختران ایران در زندگی هر روزشان با این فرهنگ و هنجارهایی که می‌خواهد به آنان تحمیل شود، برخورد می‌کنند.»
*******
یکم: این گزارش آزاده اسدی را حتما حتما بخوانید.
دوم: من کاری ندارم اگر گزارش توسط یک گروه پژوهشی در واشنگتن تهیه شده یا حالا هرجای دیگر دنیا. این‌ حرف‌ها، و تئوری‌های آموزشی و جامعه شناسی‌اش درست است. روی اینها کار شده که زن بی‌صورت باشد و بی‌اسم باشد و بعد هم خوشی‌اش را خلاصه کند در جهاز و لوازم خانه. به جای اینکه درستش کنیم تازه دارد روی برعکسش کار می‌شود، ما تازه شروع کردیم به قهقرا برگشتن در این زمینه‌ها.
سوم:البته که مثال نقض کم نیست و البته که دختران دانشجو شصت و چند درصد قبولی دانشگاه‌ها را تشکیل می‌دهند و بازار کار زنان بهتر شده و الخ. مسئله فعلا حتی این نیست که بررسی شود که انگیزه این شصت و چند درصد چیست، این نهادینه کردن نقش‌های جنسیتی از شروع دوران مدرسه مد نظر است. این در دراز مدت اثر خواهد گذاشت، اگر تا به حال نگذاشته باشد.
چهارم: آخر این آکادمیست‌های ما کجایند که یک ذره بنویسند در مورد روند شکل گیری این نابرابری‌های جنسیتی و نحوه درونی شدن نابرابری در جامعه ایران؟ همه چی که آخر از دادگاه و قوانین جزایی و مدنی شروع نمی‌شود. یک پروسه است که به آنجا ختم می‌شود که زن خودش قبول می‌کند که زیر دست است و اگر کتک می‌خورد حقش است و اگر شوهر معتاد بالای سرش باشد بهتر از بی‌شوهری است و بعد هم هر از گاهی صدای یکی در می‌آید که این زن‌ها خودشان دنبال مهریه و مال و شوهر پولدار و چه می‌دانم دک و پزشان هستند. خوب این «خودشان» از کجا آمده؟ از ناف مادر که اینطور نبودند. سواد ما که نمی‌رسد این‌ها را درست بنویسم. شما که می‌دانید بگویید. لااقل شاید به درد یکی بخورد. شاید ازش چهارتا پروژه دانشگاهی درآمد. فعلا که همین دو دانشکده مطالعات زنان را هم دارند درشان را تخته می‌کنند.
مرتبط: فراموش نکنیم که هنوز زن یعنی ناموس!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای «سانسور ایدئولوژیک زنان در کتاب‌های درسی ایران» بسته هستند

Don’t Miss Hamed Nikpay’s New Album


از ما گفتن بود،‌ از شما هم لابد شنیدن. اگر در ممالک محروسه غربیه هستید هم سی‌دی اش را از این لینک پایین ابتیاع فرمایید!‌
For CD order: http://cdbaby.com/cd/nikpay2
پی‌نوشت: الان دیدم بایرامعلی هم نوشته در مورد این آلبوم و اتفاقا همین آهنگ. عجب! یا دلت به دل من راه دارد (ترکیب جمله را داشته باش)، یا در هوای ولایت چیزی می‌چرخد که این روزها هر دو به این آهنگ گوش می‌دهیم رفیق جان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Don’t Miss Hamed Nikpay’s New Album بسته هستند

دوستی چندی قبل درپیغامی در پروفایل فیس بوکم نوشت که :«چرا در معرفی خودت نوشتی زنی اهل خاورمیانه؟ «حیف» ایرانی بودنت نیست که نمی‌نویسی؟ «نمی‌ترسی» اگر با اعراب خاورمیانه‌ای اشتباه گرفته شوی؟ » این جوابی است که برای او نوشتم. چرا امروز فکر کردم این‌را باید اینجا بگذارم را هم ته مطلب اضافه کردم.
****
در مرز جغرافیای به نام ایران بدنیا آمدم. وقتی بدنیا آمدم هم یک پنجاه سالی بود که اسمش ایران بود، نه پرژیا یا پرشیا. مانند خیلی دیگر از کشورها و بناها و غذاها و …تاریخی پشت این مرز است که به خودی خود نه خوب است نه بد. بنا به دلایلی لابد معلوم، بسیاری از اهالی این مرز جغرافیایی به این تاریخ مفتخرند تا قبل از ورود اسلام به ایران- که آن‌را با اصرار ورود اعراب می‌خونند نه اسلام-، اما همین مردم مشاهیری را می‌ستایند که متولد بستر اسلامند. در مورد آنها دیگر مهم نیست اگر همه آثارشان عربی باشد، این مرز جغرافیایی آنجا مهم می‌شود. حالا اگر یک آدم دیگر هرجای دنیا زبانش فارسی باشد، باید ایرانی شود. گیرم که اصلا پایش را در خاک ایران نگذاشته باشد.
خوب یا بد، دیگر نسبت به این مرز جغرافیایی تعصب اسمی ندارم. برایم مهم نیست ایرانی صدایم کنند یا یمنی یا مکزیکی یا افغان. خیلی از این هموطنان عزیز صدای فریادشان به آسمان می‌رود اگر کسی خدای‌ ناکرده بهشان بگوید عرب، اما تا سه روز برای بقیه با خوشحالی تعریف می‌کنند اگر کسی آن‌ها را اهل اروپا بخواند. ما از اینکه ایرانی نخوانندمان ناراحت نمی‌شویم. ناراحتی‌مان بسته به این است که ما را به کجا ببندند. اروپا همیشه خوب است.
خوب یا بد، دیگر خلیج عربی وفارسی و خلیج خالی مهم نیست. جنجالش بی‌معنی است. ما بخشی از یک فرهنگ بزرگتری هستیم به اسم خاورمیانه‌ای. حالا هرچقدر خودمان بخواهیم سلب نسبت کنیم، مثل فرو کردن سرمان در برف است به امید اینکه کس دیگری ما را نبیند. چندی قبل یک ایمیلی رسیده بود با عکس عربی بادیه نشین که در حال خوردن جانوری بود. نتیجه گیری عکس هم این بود که نگذارید این‌ها خلیج همیشه فارستان را صاحب شوند، چون جانورخورند. اینطور باشد که باید همه معاملاتتان را با کشورهای آسیایی قطع کنید. اینها که جانورخورترند اگر جانور خوری ملاک شناسایی باشد. اصلا چقدر فرهنگ ایرانی از فرهنگ عرب قابل جدا شدن است؟ چه می‌دانیم در مورد آنها غیر از اینکه تقصیر تمام بدبختی‌های خودمان و ندانم کاری حکامان بی‌عرضه‌مان را به گردن آنها انداختیم؟ من از اعراب بدم نمی‌آید و «نمی‌ترسم» اگر کسی به من بگوید عرب. فوقش بگویم :کلوز ایناف! من هم اهل جایی همان بغل‌ها هستم. اصلا می‌دانید ما و عراقی‌ها چقدر شبیه هم هستیم؟ یا ما و مصری‌ها؟
چیزی که یک روز تعصب نژادی بود، الان در جامعه‌شناسی بحثش است که دیگر در مورد نژاد نیست. در مورد کلاس اجتماعی است. ما و افغان‌ها مگر از یک نژاد نیستیم که اینطور می‌کنیم با آن‌ها. حتی در اینجا که همه مهاجریم هنوز اسم «افغانی» یعنی که رده که خوب است چندین رده پایین‌تر از ایرانی. خانمی با افتخار می‌گفت که به پسرشان گفته با هر دختری می‌خواهد دوست شود غیر از«سیاه» و «افغانی» چون آنوقت باید به یک فامیل جواب پس بدهد. نه دوست عزیز. «حیف» ایرانی بودنم نیست که نمی‌نویسم. مهم نیست دیگر. انکارش نمی‌کنم، اما افتخاری هم برایم به همراه ندارد.
****
«اداره کل اتباع خارجی وزارت کشور ایران ثبت نام و شرکت اتباع افغان و عراقی را در آزمون سراسری پذیرش دانشجو ممنوع کرده است.»
یک لحظه فکر کردم اگر این اتفاق برای ایرانی‌های مهاجر در یک جای دیگر دنیا افتاده بود، الان چه جنجالی به پا شده بود و چقدر حقوق بشر نقض شده بود و چقدر همه جنایتکار بودند و نژاد پرست و الخ. یک کاری بکنیم برای این جریان. مدت‌ها بود اینقدر شرمسار نشده بودم از ایرانی بودنم. حالا هرچه شما بگویید حساب دولت و ملت جداست، چیزی از حال بد من کم نمی‌‌کند، چرا که رفتار مشابه همین ملت را هم کم ندیدیم. یک نفر لابد مثل آن خانم بود که می‌ترسید فردا پسرش/ دخترش در دانشگاه عاشق دختر افغان شود و حالا جواب یک فامیل/ ملت را چه بدهد.
ساکت نشینیم راجع به این تصمیم. روسیاهی‌اش برای خودمان می‌ماند.
مرتبط:
فرش قرمز پهن‌ کنید. ما می‌آییم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اندر باب حقیقت

ما یک فروشگاه ایرانی نزدیکی‌های خانه‌مان داریم که منبع محصولات صدف است و بقیه مایحتاج آشپزی ایرانی. هر وقت بیشتر از چهل دلار خرید می‌کنیم یک مجله ایرانی بهمان می‌دهد. دوستانی که به خانه ما می‌آیند هم جای این مجله‌ها را می‌دانند که از قضا خیلی هم کارگشایند! بماند. اینبار ما خریدمان کلی بود و دو مجله «هدیه» گرفتیم. ورق زدن این مجله‌ها در هنگام کارگشایی امروز نتیجه اش این بود:
مجله بین‌المللی تهران:
خبر کنسرت ابی و کامران و هومن در تعطیلات شکرگزاری در لوس‌آنجلس:
«کنسرت‌گذاران به علت عدم استقبال خیلی زیاد !(‌تاکید از بلوط) مردم مجبور شدند بخش اعضم استادیوم را ببندند….نگهبانان حداقل دونفر از سرشناسان را کتک و دستبند زدند! (تاکید از بلوط) … ابی این خواننده معروف که اغلب شرکت‌کنندگان در کنسرت به خاطر او در کنسرت حاضر شده بودند، با یک ابی ناراحت و پریشان روبرو گردیدند. ( می‌دانم جمله ربط منطقی ندارد. عین نوشته است. بلوط) خواننده‌ای که بر روی صحنه لیوان مشروب در دستش بود و با خنده‌‌های مککر فقط می‌خواست کنسرت را به پایان برساند. این خواننده که زمانی یکی از محبوب‌ترین‌ها بود، در آن شب تمام دیوارهای حرفم را فرو ریخت و با بی‌ احترامی کامل با مردم روبرو گردید. مردی که از شدت ناراحتی ترانه‌هایی را که باید می‌خواند یا بعضی تکه‌هایش را فراموش می‌کرد و یا تکه‌هایی از این ترانه‌ها را مخلوط می‌خواند.»
صفحه ۷۴. مجله بین‌المللی تهران. شماره ۶۲۲.
مجله بین‌المللی جوانان:
خبر کنسرت ابی و کامران و هومن در تعطیلات شکرگزاری در لوس‌آنجلس:
«در شب تنکس‌گیوینگ واقعا ابی عزیز سنگ تمام گذاشت و هر کم و کسری داشت صحنه را هم با صدای پرقدرت و زیبای خود جبران کرد (بی‌ربطی جمله از متن مجله است. بلوط) و همه آهنگ‌‌هایش را با زیبایی اجرا نمود و همه سالن با او می‌خواندند و خاطره‌ها را زنده میکردند. نظم و ترتیب خاص برنامه، کارگردانی صحنه، نور و صدا و دکور، همه و همه در حد استاندار کنسرت‌های جهانی بود. مردم سر وقت به سالن آمدند، برنامه سر زمان تعیین شده آغاز گردید. هیچ حادثه‌ای در تمام مدت برنامه پیش نیامد. برنامه کامران و هومن بعنوان یک حادثه تلقی شد،‌ چون ایندو با گروه رقص و صحنه‌آرایی خاص، نور و رنگ همه را شگفت زده کردند و نشان دادند که تا چه حد توانا، آگاه و در عین حال محبوب همه طبقات مردم از کوچک و بزرگ هستند، چون در تمام مدت مردم با آنها می‌خواندند و می‌رقصیدند.»
صفحه ۷۶. مجله بین‌المللی جوانان، شماره ۱۱۲۱

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اندر باب حقیقت بسته هستند

تا صبح خواب آشفته دیدم که منتطر فرصتی هستم برای زنگ زدن به تو. کلافه بیدارشدم و تازه یادم آمد که دیگر نیستی. نخواستی که باشی. نه شبم شب بود، نه صبحم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند