چرا همیشه بی‌خدایان باید به خداپرستان و مذهبیان احترام بگذارند و در مقابل آن‌ها هرچه دلشان می‌خواهد به نام مذهبشان به ما بی‌خدایان بگویند؟
شاید به همان دلیل که دست روی ضعیف‌‌تر ها نباید بلند کرد است که ما خودداری می‌کنیم. خوب است لااقل ما بدون آقا بالاسر اخلاق سرمان می‌شود.

A Perfect Circle – Judith

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دفنشان کردم
همه‌شان را
عشق‌بازیمان که تمام می‌شد
وقتی به سوی من می‌چرخیدند و با لبخند سیگار می‌خواستند
همه شان را می‌کشتم. همه مردان و زنان بسترهایم را
همه شان را در رحمم دفن کردم
از راهنمایی‌ات متشکرم.
تو بودی که گفته بودی رحم من امن‌ترین جای دنیاست.
راست گفته بودی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

رفتم در هوای ملس بیست‌ درجه‌ای (قابل توجه بعضی‌ها) قدم زنان کنار رودخانه با خودم حرف بزنم، تقریبا روی یک اردک لگد کردم. فکر کنم او هم آمده بود با خودش خلوت کند. یحتمل اسم و آدرس شمایل مرا بدهد به قبیله‌شان که چشم و چالم را در بیاورند. با این جمعیتی که این‌ها اینجا دارند، هیچ بعید نیست همه آپارتمان را خراب کنند. اردک‌ها هم اگر نکشند، ترسش کافی‌است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

باز گذاشتن بخش نظرات، برای شنیدن مزخرفات یک‌عده بیمار، اشتباهی بود که دیگر تکرار نخواهد شد. چرا باید وقت شما، بیمارعزیز،‌را گرفت که اینجا به رفقای من لقب عطا بفرمایید که اگر درست باشد یا نباشد هم به من و شما ربطی ندارد و تنها بیماری شما را برای لحظه‌ای تسکین خواهد داد. بیماری اسم‌گذاری بر روی آنکه مثل شما نیست. کاش لااقل متن را می‌خواندید که بدانید روی صحبتم با بیمارانی چون شماست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای … بسته هستند

دکلریشن اف جندگی

خودشیفتگی باشد یا نباشد- که مهم هم نیست- عاشق این تغییراتی هستم که دارد در این زن بیست و هفت ساله بوجود میاید. خودم را عرض کردم. چقدر این ساکت شدن و نگاه کردن خوب بود/است. ناراحت نیستم که چرا زودتر به این جا نرسیدم. اگر همه آن گذشته نبود، امروز اینجا نبودم. بماند که اگر ملاک همین سه سالی باشد که اینجا را می‌نویسم خواندن بعضی از نوشته‌های قدیمی واقعا بیشتر شبیه جوک است.
یک خلا در حیات وجود دارد. در حیات هرکس به اندازه خودش. می‌شود روی خلا را پوشاند با یک فرش ابریشمی دست باف، می‌شود اصلا فراموشش کرد و رویش را بتن گرفت. بعدهم جزیی از تاریخ می‌شود. انسان‌های «نرمال» همین کار را می‌کنند و شادند که زندگی بی‌سوراخ دارند. این خوب است. خیلی خوب که آدم خودش از آن چیزی که هست راضی باشد. اصلا شاید همه این حرف‌ها هم از روی حسودی باشد. کسی چه می‌داند.
چیزی که هست خلا بعضی‌ها را نه پول پر می‌کند، نه درس و مدرسه، نه عشق و رابطه. درس که قربانش بروم حتی یک قطره شعور به همراه نمی‌آورد و هیهات از درس‌خوانده‌های بی‌شعور که دل آدم را بیشتر می‌سوزانند. بر عشاق و پولدارها هم حرجی نیست. چه باید کرد؟
دقت کردید در دنیای تعاریف زندگی می‌کنیم و هرچیز تعریف نشده چقدر ما را می‌ترساند. اشیا تعریف نشده ترسناکند. برایشان اسم می‌گذاریم. طول و عرض و ارتفاع و حجم و رنگشان را اندازه می‌گیریم. باید تعریفش کرد تا بتوان تصاحبش کرد. از انسان تعریف نشده بیشتر می‌ترسیم. انسانی که روی قواعد و اصول زندگی حرکت نکند و مسیرش را نتوانیم تشخیص بدهیم. مرد می‌شود دیوانه و زن می‌شود جنده. می‌ترسیم بگوییم نمیشناسیم. نمی‌دانیم. باید کلمه پیدا کنیم. خوب است، زیباست، دروغگو است، معتاد است، ساکت است، پر حرف است. برای صفت‌ها خوب و بعد تعیین می‌کنیم که بتوانیم طبقه بندی کنیم. انسان‌ها را طبقه بندی کنیم تا سر راهت روی بالش بگذاریم.
می‌خواهیم تعریف شده باشیم که دیگران از ما نترسند. می‌خواهیم هرطور شده خودمان در آن دسته از خوب‌ها جا کنیم. برای دیگران صفت تعیین می‌کنیم که خودمان را بالا بکشیم. به قیمت فروختن روحمان درگیر رابطه‌های نرمال می‌شویم. می‌خواهیم آدم معمولی باشیم. معمولی نبودن ترسناک است. روح به درک. می‌رود در همان سوراخ زیر فرش ابریشمی. کسی چه می‌فهمد. یک مدت یادمان می‌رود. بعد قسط سی‌ساله خانه و ماشین و درگیری دکترا و جشن تولد بچه و تعطیلات در اروپا و …اصلا مجالی نمی‌گذارد که روحت یادت بماند. تمام می‌شود. تمام می‌شوی.
حرف همان مردمی که تعریفت می‌کنند و با خط کش فلزی زوایای روحت را اندازه می‌گیرند، می‌شود ملاک همه زندگی‌ات. اینچ‌های خط‌کش آنهاست که خط های قرمز زندگی تو را تعیین می‌کند. اصلا خط قرمز می‌کشد. شعاع رفتار برایت تعیین می‌کند، دسته از خوب از بد روی تخته سیاه ذهنت می‌نویسند و گاهی تو را مبصر می کنند که احساس خوبی هم داشته باشی. که جزی از خودشان شوی. راجع به کوچکترین حرکت تو نظر می‌دهند و برای اینکه «از خوب» باشی، تن به هر خفتی می‌دهی.
درگیرهای ذهن من با اینها تمام شده. بوسیدمشان و گذاشتمشان کنار. این است که این زن بیست و هفت ساله را شکوفا کرده. اینها را برای تو می‌نویسم که امروز پشت تلفن گریه می‌کردی. چرا نمی‌توانیم تا وقتی هستیم از وجود هم لذت ببریم و نبودنمان را هم قبول کنیم؟ رابطه چیز چرندی است. مسولیت می‌آورد که به دروغ می‌گویند زیباست. همیشه نیست. زیبایی آن علاقه‌ای است که گاهی پشت مسولیت است. اگر نباشد زیبا هم نیست. بشمار ببین رابطه بی‌مسولتت کدام است؟ خانواده، کار، درس، دوستان، همه از تو انتظار دارند که با استاندارهای آنها زندگی کنی و مسولیت بپذیری. پس تکلیف آن روح لعنتی‌ات چه می‌شود؟ بالاخره می‌خواهی بگویی لعنت به همه‌تان. باید خودم زندگی کنم یا نه؟
می‌خواهم به آن نقطه دل‌کندن برسم. نمی خواهم دفن شوم. مشاهده مرده‌های متحرک اطراف با خط‌کش‌های بایدها و نباید‌هایشان، مرا بیش از هرچیز ترسانده. باید بتوان پیه همه ناظم‌های مدرسه اجتماع را به تن مالید. باید شنید که پشت سرت پچ پچ کنان بگویند که جنده‌ای و بخندی. باید قبول کرد که به چشم خیلی‌ها دختر قدرنشناس خانواده خواهی شد. بدانی که دوستانت را خواهی آزرد. باید بدانی که تنهایی و تنها خواهی ماند حتی اگر در بین میلیون‌ها آدم زندگی کنی. باید بتوانی از تنهایی‌ات لذت ببری اگر نه که این تو و این فرش ابریشمی زندگی امریکایی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دکلریشن اف جندگی بسته هستند

یک نامه با مخاطب خاص

در چشم تو من سنگدل‌ترین انسان روی زمینم. نامهربان، بددهن، تلخ، …روزگار ما مگر چیست غیر از این صفت‌های پشت هم ردیف شده به اضافه بی‌نهایت تاریکی دیگر؟ من دیگر دل نمی‌سوزانم. بخشی از بهترین سال‌های زندگی‌ام که می‌توانست سرشار از تجربه‌های ناب خودشناسی باشد به خاطر دل سوزی فنا شد. می‌دانم تو طلب دل‌سوزی از هیچ کس را نداری. اما این دوستی‌ما ادامه پیدا نمی‌کرد و نخواهد کرد بدون دلسوزی. بهتر نیست از همان ابتدا تکلیف خودمان را معلوم کنیم؟
زندگی‌مان برای بقیه بهدر می‌رود و نامش را انسان‌دوستی گذاشتیم. کدام دوستی؟ وقتی همه تو را قضاوت می‌کنند، برای مهربانی‌ات چهارچوب تعیین می‌کنند با خط‌کش‌های فلزی و عشق یک وظیفه می‌شود. کجای این نامش رابطه است؟ این تجاوزی است که ما در زندگی به نام انسان‌دوستی در حق هم می‌کنیم. بگرد ببین کجای این دنیا کسی را می‌توانی پیدا کنی بی‌آنکه تو را تعریف کند، ذره ذره روحت را و جسمت را تحلیل کند و بی انکه در ذهنش طناب دارت را ببافد به تو لبخند بزند را پیدا خواهی کرد؟ ما، من، هم جز همان خیلم. تو هم.
کاش بفهمی که بی‌رحمی‌ام برای خودت است. دلم می‌خواهد دنیا را از دریچه چشم خودت ببینی در در کلمات دیگران. دیروز دلم می‌خواست این را فریاد می‌زدم که این اسم‌ها، این کلمات، این تعاریف مزخرف و این بزرگان را که همه‌شان در گورشان به من و تویی که بت‌شان کردیم می‌خندند را ول کن. چه اهمیت دارد تعریف فلان کسک از دریا چیست یا جنگل در کدام شعر چطور وصف شده؟ تو خودت چه می‌بینی؟ حس خودت چیست؟ از نام‌ها، بت‌ها دل بکن. روزی که بشکنند تو را هم با خود به زمین خواهند زد.
بزرگترین گناه پدر و مادرهای همه ما این است که می‌خواهند ما زود بزرگ شویم چرا که در کنار خانه و مبل و ماشین و کتاب‌خانه و مایکروو و فرش ما هم وسیله نمایشی برای آنهاییم. «دختر من نابغه است. این کتاب‌خانه اش است. از سه سالگی تولستوی می‌خواند. مولانا را از بر است….» بچگی‌مان چه شد؟ می‌دانی که من از نصیحت شنیدن بیزارم. یکبار سرم به سنگ می‌خورد. یا دردش یادم می‌ماند و طرف سنگ نمی روم، یا از درد هم فانتزی می‌سازم و تکرارش می‌کنم، اما اگر قرار باشد فقط یک کلمه به تو بگویم این است که بچگی‌ات را پیدا کن. بچگی‌ات را زندگی کن. نگاه کن به همین حلقه دور و برت. همین هایی که کم و بیش با همیم و می‌دانم تو دلت به حال همه ما می‌سوزد که چرا وقتی دور همیم کتاب نمی‌خوانیم، یا فیلم نمی‌بینیم یا با فلان موسیقی به اوج نمی‌رویم. می‌دانم سیاه مستی ما، علف کشیدن‌های ما برایت زجر آور است، چرا که همه این لحظه را می‌شود «مفید» تر سپری کرد. فکر کردی چرا فقط منتظر لحظه‌ای فراموشی هستیم؟ داریم آن بچگی نکرده لامصب را جایی وسط این توهمات پیدا می‌کنیم که ترس عقلمان بریزد و بی‌خیال قضاوت جامعه تخمی‌مان، کودک شویم.
کاش بدانی که هیچ واقعیتی مطلق نسیت. کاش‌ترش این است که واقعیتی وجود ندارد. اما رسیدن به این نقطه دردناک است که بدانی واقعیت همه بت‌های زندگی‌مان هم توهمی بیش نبود. اصلا زندگی ما چقدر واقعی است چقدر مجازی؟ اولین حرفی که به من زدی این بود که باید مرا از فیس بوکت «دیلیت» کنی. به سادگی فشردن یک ضربدر یک جسم زنده را از زندگی‌ات بیرون می‌کنی. شاید این همان شهوت کشتن است که در همه ما وجود دارد. شهوت قدرت حذف کردن بقیه. مرز واقعیت اینجا کجاست؟
حرف‌هایم پراکنده است. مثل همیشه. این نه درددل است نه نصحیت. حرف‌هایی بود که دو هفته است با گوشه و کنایه‌‌های تلخ خواستم بگویم. شاید صریح بودن هنوز بهترین راه باشد. درست است که سن فقط یک شماره بی‌اهمیت است، اما تجربه‌ای که سال‌های زندگی به تو می‌دهند را هیچ کتابی، هیچ متفکری، هیچ فیلمی، هیچ موسیقی به تو نخواهند داد. دنیا را از دریچه چشم خودت باید ببینی. واقعیت -وجود نداشته- خودت را باید کشف کنی. باید از این مانیتور لعنتی دل کند. باید راه رفت. دوید. خندید. زن را، مرد را، امتحان کرد. لذت برد. درد کشید. تحقیر شد. گریه کرد. بچگی کرد.
دنیای آدم‌بزرگ‌ها دنیای متوازی‌الاضلاع‌هاست. سیاه یا سبز فرقی ندارد. زاویه‌های مشخص فکر و توهم یک آرامش که همه برای آن زندگی‌شان را به فنا می‌دهند. عجله‌ات برای ورود به این کثافت آنهم از خلال کلمات و نت‌ها و سانس‌ها چیست؟ کلمات و نت‌ها و سانس‌هایی که یک مشت آدم معمولی با توهم‌های متفاوت به خورد من و تو می‌دهند. زندگی را سخت نگیر. ارزش هیچ چیز را، هیچ کس را ندارد. تو زبان محاوره مرا می‌دانی. سخت است که فحش‌هایم به جامعه و آدم‌ها و ضوابط زندگی‌‌ گهی‌شان را، زنجیرهای سنگین عادت‌ها و بایدها و نباید‌هایشان را، قضاوت‌های تخمی‌شان را و ترسشان از ناشناخته‌ها را نگویم ولی حرفم را بزنم. تنها یک کلام: ساده باش. بچگی کن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک نامه با مخاطب خاص بسته هستند

آرامش با زاویه نود درجه

آرامش با قاعده
با زوایای مشخص
ساعتی که سر ساعت زنگ می‌زند
حمام با همان شامپوهای همیشگی
شیر با دو درصد چربی و ویتامین آ و دی
چراغ‌ها راهنمایی، خط‌های سفید، سرعت مشخص
لبخند، لبخند، لبخند
چمن‌های هرس شده، همسایه‌های مودب ساکت، بی‌نام
کانال‌‌های همیشگی، برنامه‌های تکراری با رنگ‌های متفاوت
خوشخواب‌های درجه دار، شب به خیر عزیزم
آرامش با قاعده
با زوایای نود درجه مشخص
با گونیاهای عظیم برای تنظیم
زندگی در یک متوازی‌الاضلاع سبز ساکت
و مامورهای مخفی سنجش لبخند
جای شما خالی
آرامم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آرامش با زاویه نود درجه بسته هستند

خانه شماره چهار خیابان سی‌و دوم

مادام
نمی‌دانست دلبسته مشتری هرشب جوانترین فاحشه‌ی خانه شدن
هم مشتری را خواهد پراند
هم فاحشه جوان را

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خانه شماره چهار خیابان سی‌و دوم بسته هستند

پیشنهاد یک کتاب

gelvin_israel_palestine_conflict.jpg
گلوین در این کتاب بحث می‌کند که برخلاف نظریات شایع که جنگ در فلسطین و بین اعراب آن منطقه و اسرائیلیان یک نبرد مذهبی هزاران ساله است ( و در نتیجه راه حلی هم ندارد) محصول مدرنیسم قرن نوزدهم و بیستم و ملی‌گرایی ناشی از آن است. اگر می‌خواهید یک مقدار از سطح قضیه که تقصیر حماس است یا اسرائیل و اول شیطنت را کدام شروع کرد، کمی عمیق‌تر بخوانید، گلوین ریشه‌های تاریخی این جریان را از اواخر امپراطوری عثمانی بررسی می کند.
کتاب در آمازون
جیمز گلوین

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پیشنهاد یک کتاب بسته هستند

از سفری که یکی‌ دوماه قبل به واشنگتن داشتم شروع شد. عقربه بنزین ماشین به «خالی» رسیده بود. یعنی از آن هم گذشته بود. اما چراغی روشن نمی‌شد. یعنی حداقل من اولش ندیدمش. بعد به خودم گفتم عجب ماشین خوبی. یعنی هنوز می‌رود. در ویرجینیا، جایی که باید ماشین کرایه‌ای را پس می‌دادم، گم شدم. ساعت چهار صبح بود شاید. وسط ناکجا تازه فهمیدم که چراغ بنزین آنجایی که من انتظار داشتم- یعنی زیر همان آمپر بنزین- نبود. چراغ روشن و نورانی بود. معلوم هم نبود چند وقت است روشن است. تنها چیزی که دور و برم بود درخت بود و تاریکی. من هم نابلد. یک چشمم به جاده بود یک چشمم به جهت یاب موبایل. ساعت پرواز هم نزدیک بود و من هنوز ماشین را پس نداده بودم. یک ترس عجیبی آمد سراغم که اگر اینجا بنزین تمام شود و ماشین خاموش شود، من چه باید بکنم. با همان وضع رانندگی کردم و باز هم گم شدم و هی دور زدم. تازه خوب است من به شدت به جهت یابی خودم مطمئنم. القصه. چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه من چراغ را دیدم به مقصد رسیدم. اما آن ترس ماند.
اما حسی هم همراه آن ترس آمد. یک ترسی از چیزی که نمی‌دانی چیست و نمی‌دانی قرار است کی خرخره‌ات را بگیرد. این ترس تمام شدن بنزین در جاده یک جور عجیبی است. یعنی بعدا فهمیدم که نه تنها عجیب است بلکه خواستنی هم است. خواستنی‌اش را وقتی فهمیدم که دیدم هی بنزین زدن ماشین را عقب می‌اندازم. وقتی چراغ بنزین روشن می‌شود یک جوری، ته دلم،، می‌جوشد که آمد، آمد. آن حس غریبی که الان یک اتفاقی می‌افتد و مثلا در اتوبان یک دفعه ماشینت خاموش می‌شود و بعدش چه می‌شود. اتفاقی که نیافتاده تا حالا و شاید هم نیافتد. حالا یک حدی گذاشتم که سی‌مایل بعد از اینکه چراغ روشن شد رانندگی می‌کنم. بعد اگر پمپ بنزین دیدم، بنزین می‌زنم. اگر نه هم تا انجا که برود می‌روم. فکر کنم این جدیدترین مدل خودآزاری باشد یا چه می‌دانم ماجراجویی در دل روزمرگی از نوعی که لابد شما می‌گویید بی‌دردانه‌اش.
هنوز بین راه نمانده‌ام. اگر یک روز واقعا خاموش کردم، گزارشش را خواهم داد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند